Menu
شعله پاكروان

شعله پاكروان

مارهای گرسنه فقط با خون جوانان زنده اند

maghalat 9587b آب، باد، خاک، آتش، برای مادر بهمن ورمزیار

?آب:
از امروز به هزاران مادر همیشه سوگوار پیوستی که پیش از تو ، تکه ای از قلبشان را با گردن کبود در زمین کاشته اند . از این روست که ایران دشت شقایق و لاله هاست . نمایش عفو ملوکانه که برای تو اجرا شد ، بسیاری دیگر نیز دیده اند . حتما مردی کت و شلواری به دیدارت آمده و گفته من از فلان دفتر آمده ام تا بگویم سر و صدا نکنید. کسانی واسطه شده اند تا در سکوت ، بهمن را از مرگ نجات دهند . شاید اسمش شریفی یا شریف زاده یا چیزی شبیه این باشد.  وقتی در تب و تاب نجات دخترم بودم ، یکی از این شریفی ها آمد و بذر امید را در دلم کاشت . تنها کسی که باورش نکرد ریحان بود . او ساعتها معطلمان میکرد به بهانه دیدار معاون اول و دادستان کل و وزیر و وکیل . رییسی و اژه ای و پورمحمدی و دیگران . همانها که در هیات مرگ بودند و خونهای بهترین فرزندان خورشید را ریخته بودند . حتی پشت دیوار زندان هم آمد. وقتی فریادهایم را میشنید که با صدای بلند ریحان را میخواندم ، بیخ گوشم نجوا میکرد آرام باش. محال است این اعدام صورت بگیرد . مملکت قانون دارد . پرونده در دفتر دادستان است و اصلا به اجرای احکام نرفته . اما من فقط به ریحان اعتماد داشتم که میگفت اینها دروغگوهای حرفه ای هستند . او به پدرش گفته بود که هرگز بازنخواهد گشت، با اینکه وزیر بیدادگستری ، به دروغ، گفته بود پرونده ریحان ختم به خیر خواهد شد . قلم بدستان مزدور و مزور نیز که از گنداب دروغ و خون ، نان میخورند بر طبلهای روزنامه هایشان کوفتند که آهی مردم!  خیالتان راحت ، کشور طعم شادی و بخشش را خواهد چشید . میخواستند با ریاکاری آب بر آتش اعدام بریزند. ?باد:
خواهر دردمندم!
دروغگویان در حالی که داشتند بقول خودشان ایرادهای پرونده را برطرف میکردند و تو را غرق امید و معجزه ی زندگی دوباره ی بهمن کرده بودند ، طناب دار میبافتند و چوبه برمیافراشتند. نمیدانستی که حیات ماردوش به خون فرزندان این سرزمین وابسته است . اما امروز میدانی که باد اعدام ، بهمن را برد.

?خاک:
تو دو راه در پیش داری : یک اینکه در پیله ای که با تارهای غم فراهم میشود بخزی و تا پایان عمر ، چه کوتاه و چه بلند ، تلخکام باشی . نفست هر روز بیش از روز پیش تنگ شود . غرق شوی در دریای اندوه بی پایانی که گاه با موجی بلند از بختک شوم کابوس شبانه که در آن صحنه ی جان دادن پسرت تداعی میشود، گر بگیری و تا لبه مرگ بروی . دنیا را تمام شده بدانی و روی خورشید که هر روز به جهان سلام میکند خط بکشی و در غار تنهایی، روزهای سیاهت را بشمری . چه نازیباست اینچنین زیستن برای تو مادری که پسرت را ماشین اعدام بلعید و در خاک فرو کرد.

?آتش:
راه دومی نیز هست . اینکه یک روز وسط هفته که معمولا مردم به گورستان نمیروند، به تنهایی به مزار بهمن بروی و در تنهایی و خلوت آنچنان از نای دل فریاد بزنی که گویی میخواهی مردگان را بیدار کنی . هر چه دلت میخواهد بگو. گریه کن . خودت را روی خاک بینداز و در خیال، بهمنت را در آغوش بگیر . مثل زمانی که کودک بود و آغوشت را پر میکرد . در آخر اما با خودت پیمان ببند که دستت را در دست دیگر دادخواهان ضد اعدام گره خواهی زد . وقتی مراسم سوگواری تمام شد ، دستهایت را به زانویت بگیر و از جا برخیز . به جستجوی مادران و بازماندگان اعدام که در همدان زندگی میکنند برو و با آنها دوستی کن . قسم میخورم همه وجودت پر خواهد شد از نیرو . قسم میخورم همین مادران داغدار ، همین بازماندگان اعدام ، جای خالی همه اقوام و دوستانی که به مرور ترکت میکنند ، پر خواهند کرد . قسم میخورم چنان پیوندی بین تو و دیگر همدردانت ایجاد خواهد شد که هرگز تجربه اش نکرده ای . جمع مادرانه را در همدان ایجاد کن . مثل مادران کرج ، آمل ، نور، سنندج و دیگر شهرهای سرزمین سوخته و آفت زده مان ایران . در اولین روز بی بهمن، تو و خانواده ات را به جنبش دادخواهی دعوت میکنم . دادخواهانی که بیشمارند . هر روز نیز به صفهایشان افزوده میشود. چرا که مارهای گرسنه فقط با خون جوانان زنده اند . چرا که هر روز صبح زود در گوشه ای از میهن، حلقه طناب ،جان جوانی را میگیرد.?مادر رنجدیده بهمن!
دندان بر جگر پرخون فرو کن تا آتشی که از وجودت زبانه میکشد طناب و چوبه های دار را بسوزاند.

”نامه يي به ريحانم كه به من ”نه” گفتن آموخت

در اولين روز نوروز - دخترم ، میوه ی دلم !

سومین بهار بی تو هم از راه رسید . تو همچنان مثل خورشید در آسمان زندگیم میدرخشی . حتی ذره ای از عشقم بتو کاسته نشد. ذره ای عطش دادخواهی م فرو ننشست . من نیز مثل تو در طبیعت به دنبال گمشده ام میگردم . در پرواز پرندگان زیبا بر فراز رودها و جويبارها و درياها تو را میجویم و عدالتی که از تو دریغ شد . در نگاه هر رهگذرى و هركسى كه مى آيد و مى رود، چشمهای تو را میجویم . و هرگاه ابرى ميگريد، دیدگان خودم را مجسم میکنم . صاعقه ای که بر اندام تو آتش بارید و جانت را گرفت نتوانست اندکی از سبکبالی تو را بگیرد . تو سوار بر بال باد شدی و جهان را ، بلکه فراتر از جهان ، که قلبهای مردم را تسخیر کردی . هنوز هم کسانی برایم از داستانهای تلخ میگویند . همانهايى که روزگاری همچون تو در چنگال ماموری طماع و هرزه اسیر شده بودند . وقتی اشکهایشان میریزد میگویند خوشا بر تو که جان دادی اما تن به تسلیم ندادی . گویی آن ضربه که بر پشت متجاوز فرود آوردى برآمده از سينه سوخته همه زنان و دختران ستم ديده اى بود كه در شرايط مشابه تو بودند اما توان و ياراي پاسخ به هرزه ای وحشي و افسارگسيخته را نداشتند. بعضی مثل پریناز خسروی پیش از انواع شکنجه خود را از بلندی به زیر افکندند و جان سپردند . برخی نیز با درد و شکنجه روح و روانشان به زندگی ادامه دادند . خوشا بر من که مادرت بوده و هستم . خوشا بر من در روزگاری که آواره راه زندانها بودم . خوشا بر من در روزی که تو را در دل خاک کاشتم . خوشا بر من روزی که شوریدم بر اعدام . خوشا بر من که در آزارهای مامورین صبوری کردم و دندان بر دندان ساییدم . خوشا بر من که جسارت بازجویان را برنتابيدم و حقشان را كف دستشان گذاشتم. خوشا بر من و رنج دیدارهای مکرر بازجویان هتاک . خوشا بر من و درد نهفته در دلم . خوشا بر من که از تو آموختم ”نه” گفتن را .

عشق من !آقای م_ ، آقای هـ _ ، آقای ر - و آقای ص! - بازجویان شکنجه گری بودند که میخواستند مرا اسیر کنند . پیش از این ، تو ، پشت چهره هایشان را نشانم داده بودی . رد شلاقهایشان بر پشت و شانه های تو بود . يك روز، نه چندان دير، همه چيز را درباره اين ”آقايان” خواهم نوشت.

راهنمای قلبم!تو یادم دادی صبوری را . ”نه” گفتن را تو به من آموختی . تو . دختر جوانی که آموزگار مادرت شدی و راهنمای راه. چه مى گويم: آموزگاري براي انسانيت . تا هرگاه كه متجاوزي با تكيه به ستمگران قصد دست درازى به ناموس ستمديده اي ميكند، به خاطر بياورد كه نكند اين هم يك ريحان باشد؟

در سومین بهار بی تو ، مصمم تر از قبل برای دادخواهی خونت زندگی میکنم . برای احقاق حق وعدالت . حتى اگر سختی های روزگار همچون بارانی از آتش بر سرم ببارد ، اگر نامرادیها ، راه را ناهموارتر کند ، اگر رنج و درد و زخم بیشتر و بیشتر شود ، هرگز گامي به پس نخواهم كشيد .و اگر تمام جهان بگذرد از خونهای ریخته ، من از خون تو نخواهم گذشت . عدالت را مى جويم و مى يابم و پیش پایت میاورم . در راه احقاق حق تو ، سر آشتی ندارم .

هر رنج و شكنجي را به جان میخرم . لیکن پای از راه دادخواهی پس نمیکشم . در اين مسير پرشكوه، جان ناچيزم كمترين پیشکش است.نوروز در همه جا ، روزی نو است برای من . سرزمین آبا و اجدادی یا غربت . هر کجای زمین باشم تو قبله قلبم هستی و آموزگار عشق . نوروزی مبارک که زانوانم را قوی تر میکند و سرم را پرشورتر . نوروز همگان پرشور باشد و پر از لذت شناختن خویش .” شعله پاكروان مادر ریحانه جباریاول فروردين ۱۳۹۶”

سخنان زير لبم با ريحان

دومين سالگرد ريحانه جباري 1bd5fامروز در حالی که زیر لبم با ریحان حرف می‌زدم، با دلتنگی از خواب بیدار شدم. ساعت 6 صبح بود.

برایش نامه‌یی نوشتم که تکمیل کردنش تا رسیدن به بهشت زهرا ادامه یافت. با خواهرم وارد قطعه 98 شدیم. مأموران بیشماری ایستاده بودند. رؤسایشان صدایم کردند و پرس و جو از این‌که چه کسانی میایند. گفتم نمیدانم. دو مرد جوان از اصفهان آمده بودند که در همان دقایق اولیه هر دو را بردند. هر چه اصرار کردم رهایشان کنند گفتند شما برو. مهمانها آمدند و مادرم با سخنانش دومین سالگرد نوه‌اش را آغاز کرد. با یادی از امام حسین که پیامش محدود به زمان و مکان نیست. همو که می‌فرمود: ای مردم چون شکمهای شما از مال حرام پرشده حق را نمی‌پذیرید.

مادرم می‌گفت مردم از شرق و غرب عالم به هر وسیله‌یی که در دسترس داشتند از اجرای حکم ناعادلانه ریحانه ابراز انزجار کردند، اما اینان حکم را اجرا کردند. چرا که شکمهایشان از مال حرام انباشته است. او سپس به ضرب‌المثل مشهور فارسی ”تخم مرغ دزد، شتردزد می‌شود “ اشاره کرده و گفت: ”حال بگویید دکل دزد و کشتی دزد چه می‌شود “؟

من نیز گفتم، از دلتنگیهای فزاینده، از عذاب تبعیض در اجرای عدالت و از تجاوز به دختران و پسران. در خبرها خوانده بودم که در مهرماه 93، همان زمان که در تب و تاب نجات ریحانه بودیم، پرونده تجاوز به پسران نوجوان حافظ قران مختومه شد. تنها نتیجه‌یی که از این دو مورد می‌توان گرفت این است که فرزندان مردم در مقابل تجاوز افرادی هم‌چون سربندی ایمن نیستند.

مأموران به تب و تاب افتاده بودند و در کنار هر یک از میهمانان دو سه مأمور ایستاده بود. دکتر ملکی که بیمار هم بود با صدایی آرام از مخالفتش با اعدام گفت. این‌که با اعدام ریحانه چه آتشی بر خانواده‌ام افتاد. وی ابراز امیدواری کرد که به‌زودی این مجازات از قانون حذف شود. سه یا چهار مأمور زن جوان وارد جمع شده و با رفتاری خشونت‌بار چند تن از بانوان را بازداشت کرده و به درون یک خودروی ون بردند. از جمله خانمی که از شهرستان آمده بود و پسر بچه چهار پنج ساله‌اش با وحشت نظاره‌گر دستگیری مادرش بود.

همچنین یکی از شاگردان مادرم که در شهر دیگری ساکن است و خود استاد قران است دستگیر شد. من نزد مأموران رفته و خواستم که مهمانان را آزاد کنند. به‌خصوص یکی از همبندیان سابق ریحان که سرطانی پیشرفته داشت با لوله‌ها و کیسه‌ها و کلاه گیسی که اثرات شیمی درمانی ش را پنهان می‌کرد. هر چه گفتم حداقل این بیمار سرطانی را بازگردانید نپذیرفتند.

در یک خودروی ون سفید دیگر آقای نوریزاد را دیدم که دستگیر کرده بودند. یکی از مأموران بسیار درشت هیکل و مهیب دستور داد تا مأموران زن مرا به داخل ون ببرند. سه مأمور زن جوان که یکی صم بکم بود و دیگری ذکر می‌گفت! و سومی عصبی، همراه با سه مأمور مرد، من و مادرم به اتفاق زن عموی میانسالم را نیز بازداشت و همراه باقی دستگیر ‌شدگان از محل دور کردند.

به دوستانم گفتم به خیابان نگاه کنید. سعی کنید با چشم ریحان ببینید. او بارها نوشته که وقتی از داخل ماشین به مردمی نگاه می‌کردم که بی‌تفاوت از کنار ماشین رد می‌شوند با خود می‌گفتم که چند بار چنین ماشینی از جلوی چشمم عبور کرد و من نمی‌دانستم درونش چه حجمی از درد نهفته است؟

چند قطعه آن طرفتر تلفن یکی از مأموران زنگ خورد و بلافاصله همه‌مان را بازگرداندند. کمی بالاتر از خانه ابدی ریحان پیاده‌مان کردند. گوشی همه را هم پس دادند.

اما در غیاب ما به مهمانان حمله کرده و چادر و صندلیها را در هم کوفته بودند. حجم زیادی از تاج و دسته گل را به شکلی بیمارگونه روی گلهای باغچه ریحان تلنبار کرده بودند. شمعهای آب شده را روی مانتوهای بانوان و از جمله یکی از دخترانم پاشیده بودند.

با چند دوست هنرمندم به خانه بازگشتم. در طول راه به این فکر می‌کردم که اگر ریحانه را در زمان یزید اعدام کرده بودند، با بازماندگانش چه می‌کردند؟ یا اگر امام حسین را در قرن 21 به خون می‌کشیدند با کاروان بازماندگانش چه می‌کردند؟

بیش از پیش به‌حال مادرانی که پاره‌های تنشان خوراک ماشین اعدام شده‌اند می‌اندیشم و به نفرت فزاینده‌ام از عوارض مخرب خشونتی به نام اعدام.

خاطرات ريحان، مامور گفت هشت صبح بياييد جنازه اش را ببريد

ريحانه جباري 96668بمناسبت 7 مهر، روز دستگيري ريحان

”نیمه شب از خواب پریدم. عرق کرده و تب آلود . تمام وقایع 7 مهر 93 جلوی چشمم بازسازی شد . صبح آن روز شخصی به نام ش_ که رابط بین نهاد ریاست جمهوری و قوه قضائیه بود خبر داد که چند قاضی از سوی دادستانی مشغول بررسی پرونده ریحان هستند که از ماهها قبل از اجرای احکام به دادستانی رفته بود . خیالمان راحت بود که پرونده در اجرای احکام نیست .

نامه شعله پاكروان به 25 مادر داغدار

”مادران ، خواهران، همسران اعدام شدگان !
نمیدانم توانستید بر گونه های عزیز اعدام شده تان بوسه بزنید یا نه ؟ نمیدانم کنجکاوی کردید که کبودی رد طناب را بر گردن محبوبتان ببینید یا نه ؟ نمیدانم مامورهای حاضر در گورستان فریاد میزدند " صاحب این جنازه منم و هر کس جیکش دراید همراه با اعدامی توی گور میچپانمش " یا نه ؟ نمیدانم شما هم میترسیدید کفن بر تن عزیزتان پاره کنند یا نه ؟ نمیدانم شما هم بیل به دست گرفتید و خاک بر تن محبوبتان ریختید یا نه ؟ نمیدانم شما هم در دلتان فریاد بود و بر لبهایتان مهر خاموشی یا نه ؟ نمیدانم وقتی تن عزیزتان درخاک پنهان میشد با او عهد و پیمان بستید یا نه ؟ نمیدانم بعد از خروج از گورستان ، باز هم یواشکی به مزار دلبندتان بازگشتید تا دور از چشم نامحرمان پرخاشگر با عزیز زیر خاک نجوا کنید یا نه ؟ اما میدانم که از دیدار آخر محروم شدید . میدانم که ساعتهای بی پایان انتظار پشت دیوار رجایی شهر را نداشتید . ساعتهای قدم زدن ، دلشوره ، خدا خدا کردن ، آرزوی ندمیدن سپیده ی سحر ، .... یخ زدن جمجمه و گر گرفتن باقی بدن . میدانم تا چند روز بعد از اعدام ، نفستان با درد از سینه خارج میشود . معنای خواب و خوراک و خستگی و درد را درک نمیکنید . میدانم چند روز بعد از اعدام به ناگهان همه ی اضطرابها ناپدید میشوند و بجایش دریای غم پدیدار . میدانم که جهان سراسر تلخی میشود و همه ی تمنای شما از زندگی ، همه ی آرزویتان چیزهایی محال و ناممکن میشود . شنیدن صدا و بوییدن پوست سر و تن و در آغوش کشیدن سرو تبر خورده تان . میدانم عاشقانه به بستر میروید شاید خوابش را ببینید . میدانم وقتی ارتش هتاکان شروع به بدگویی از دلدار ارمیده در خاکتان میکند چه آه های سینه سوزی به سویشان روانه میکنید . میدانم ... میدانم ... من عمق لحظه هایتان را میدانم . با تمام وجودم در کنار شما و پا به پای شما در سوگ سیاوش های قلبمان مویه میکنم . مویه ای سرخ . به شما تسلیت نمیگویم . چرا که میدانم هیچ چیزی تسلای دل خونفشان شما نخواهد بود . به شما میگویم نگاهی به اطرافتان کنید . پر است از زنانی که شمعی در دل و خشمی بر لب دارند . مادرانی که زخمی اعدام جگرگوشه شان هستند . مادرانی که با لالایی شبانه ، به کودکانشان دلاوری آموختند و راستی . مادرانی که با گذشت سالیان نه غمشان کم شد ، نه عشقشان گم شد . میگویم با شما همراهم در لحظه های تلخی که میگذرانید . میگویم همراه اشکهایتان روی گونه و سینه های سوخته تان میچکم . میگویم منتظر لحظه ای باشید که عزیز اعدامی را در خیال ببینید . و دستش را که بر قلب خونین و مجروحتان مرهم میگذارد . میگویم صبور باشید . میگویم بیایید غمهایتان را در عمق دست نیافتنی قلب پنهان کنید . میگویم بیایید دستهایمان را به یکدیگر زنجیر کنیم . حصاری زنانه/مادرانه دور فرزندان این خاک بکشیم تا مردان سیاهپوش و سیاه دل نتوانند گزندی به پاره های تنمان بزنند . بیایید با آیینه ی هزار تکه شده ی قلب پاره پاره مان تابلوی حفاظت از زندگی بسازیم . سرود دادخواهی بخوانیم و زنده باد زندگی .
پ . ن : عکسها حاصل دو سفر است. سفری با همراهی شهناز کریم بیگی و عکس شمع به شکل قلب حاصل دلتنگی م در 16 تیر 95 و نهمین سال حمله هرزه ای متجاوز به نام مرتضی سربندی به زندگی آرام و پر از دلخوشی م . نهمین سال دستگیری ریحانم . سفری که در تنهایی به سرنوشت ریحانه اعتراض کردم” .
خانم شعله پاكروان (مادر ريحانه جباري - سه شنبه 12 مرداد 95 – ” به خانواده هایی که از کردستان عازم زندان رجایی شهر بودند خبر داده اند که به رجایی شهر نروند . بلکه به پزشکی قانونی کهریزک مراجعه کنند . خانواده شهرام احمدی طی تماسهایی از من میپرسند معنی این حرف چیست ؟ شما را بخدا بگویید چه جوابی بدهم به صدای زنها و مردهایی که منتظر جواب من هستند . بگویم از این حرف فقط یک معنی میفهمم و ان اینکه شهرام به آسمان پرواز کرده؟ جوانی که هنوز 30 سالش نشده ؟ مردی که هنوز طعم تشکیل خانواده و معاشقه با عروس جوانش را درک نکرده . قاضی صادر کننده حکم تو بگو چه جوابی بدهم به فریادهای این زن جوان ؟ مسئول و مامور اجرای حکم تو بگو چه جوابی بدهم به خواهر شهرام ؟ به پدر پیرش ؟ ای کائنات تو بگو معنای مراجعه به پزشکی قانونی چیست؟”
مادر ريحانه جباري – پنجشنبه 14 مرداد 95
”این تابلویی است که ریحانه در زندان شهرری کشید و به من هدیه داد (ضميمه است). در آخرین ملاقات پیش از نوروز 93 . دوستی هنرمند داشته و دارم که به خانه ام میامد و به بچه ها نقاشی یاد میداد . کتی نازنین هنوز هم در حوزه نقاشی فعال است . شاید نداند شاگرد آن روز های او که دانش آموز دوران راهنمایی بود ، همچنان نقاشی را دوست دارد . معلمین جدیدش زنان جوانی هستند که در زندان با بوم و رنگ ، هنر را میگسترانند و زندگی خاکستری زندانیان را رنگین میکنند . تابلوهای نقاشی زیادی از ریحانه دارم . بعضی قاب شده و بیشترشان هنوز قاب نشده اند . حتی نقاشی روی چرم و روی چوب . خوبست که هر چند به سختی ولی همچنان ، هنر راهی به زندان دارد . از مربیان هنرمند زندان اوین و شهرری صمیمانه سپاسگزارم . چرا که ساعتهای زیادی ، دخترم فارغ از غم روزگار در دنیای رنگ و ساخت آثار نقاشی و معرق غرق میشود و فراموش میکند هر چه بر او گذشته ”.

روزگار غريبي است نازنين

iran spring 13 ce105

هنرمند همواره وظیفه ای سنگین و مهم بر عهده دارد . یکی از مسئولیتهایش پیشگویی و هشدار به توده هاست . امروز مسیر خانه تا بهشت زهرا را با خواندن و تاویل و تفسیر شعری از شاملو طی کردم . پیشگویی های این شاعر ، چنان آشفته ام کرد که تپش قلب امانم را برید .
دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میبویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
هفده کارگر زحمتکش را که به وظیفه ی انسانی شان عمل کرده و به اخراج همکارانشان اعتراض کرده اند ، شلاق زده اند . عکسهای دلخراش از این عمل چندش آور در حصار برزنت آبی منتشر شد ، و آدمهایی که با چشم یا دوربین تماشا میکنند تازیانه زدن عشق را . شلاق خوردن کارگران شریفی که اعتراض کرده اند به خالی ماندن سفره های همکاران اخراج شده شان ، کارگرانی که درقلبشان عشق موج میزد .
در این بن بست کج و پیچ سرما
اتش رابه سوخت بار سرود و شعر
فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آنکه بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
ساعت یازده و نیم شب به خانه ی شیما بابایی یورش میبرند و دو ساعت و نیم خانه اش را میجورند و اسباب و وسایل و کاغذ و کتابش را میبرند و تن مادر و خواهر مبتلا با ام اس را میلرزانند که جه ؟ که یک دختر 22 ساله ی زیبا و مهربان را با خود ببرند به بند دو الف . خدایا تو بگو تا بفهمیم در مملکت ما چه خبر است ؟ یک دختر 22 ساله چگونه میتواند دستگاه و نهاد دولتی را بلرزاند که نیاز به چنین بگیر و ببندی باشد ؟ آنهم دختری که با لبخند و محبتهایش دل مادران سوگوار را شاد میکند تا یادشان برود فرزندشان به جفای روزگار ظالم ازآغوششان رفته ست .
آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خونالود
روزگار غریبی ست نازنین
برای اعدام در ملاء عام محکومین ، در گوشه و کنار کشور ، مقدمه چینی میشود و حکم صادر میکنند . تا با بوق و کرنا اعلام شود که آهای مردم شیراز ، خیالتان راحت باشد کسی که به ستایش تان تجاوز کرد و او را کشت ، اعدام خواهد شد و دیگر غمی نیست . دیگر بیمار روانی و جنسی وجود ندارد . دیگر نیازی به آموزش های فرهنگی نیست . دیگر همه چیز رو به راه است . آهای مردم ، جمع شوید که برایتان بهترین تفریح را فراهم اورده ایم . بیایید و جان کندن یک انسان را تماشا کنید . تخمه و تنقلات فراموش نشود . برای بچه های کوچک هم کتاب قصه فراهم است . کتابی که از کودکی " اعدام بازی "را یاد بگیرند . ماموری که روی صورتش را با نقاب سیاه پوشانده ، نماد رحمت و رافت است . او صورتش را پنهان کرده تا کسی اشکهایش را نبیند که برای ستایش و دهها کودک و زن و مرد قربانی خشونت میریزد . و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان ، شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
گروهی جوان دانشجو را در جشن فارغ التحصیلی میگیرند و شبانه حکم شلاق صادر و اجرا میکنند . اینان نیز چون کارگران معترض به اخراج همکارانشان میایستند و تا آخرین ضربه را میخورند و زیر لب میگویند : کباب شدیم . سوختیم . آتش گرفتیم ، تا پیشگویی شاملو درست از آب دراید : کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبی ست نازنین .... دیروز به دیدار چند خانواده رفتم که عزیزشان یا زیر تیغ یا اعدام شده بود . چند بار بغض کردم از دیدن حال و روز بازماندگان . بعضی هایشان علاوه بر داغ فراق ، در آتش فقر و بی سوادی هم میسوختند . اما ، یکی از مادران آتشم زد با رفتار مادرانه اش . میگویید چگونه ؟
مشغول گفتگو با زنی جوان بودم که شوهرش اعدام شده بود . داشت ملاقات اخر و انتظار پشت دیوار زندان و خاکسپاری و کابوسهایش را میگفت که پیرزنی ، مادر یک محکوم که زیر تیغ است وارد اتاق شد و بالشی روی پایش گذاشت و با لهجه غلیظ ترکی شروع کرد به لالایی خواندن . فقط اسم ریحان و چند کلمه را تشخیص میدادم . برای ریحان لالایی میخواند . گلویم میسوخت و لبهایم را بهم میفشردم تا گریه نکنم . یکی برایم به فارسی ترجمه کرد :
لالایی ای ریحان . ای دختر جوان که در آسمان پرواز میکنی . بخاطر مادرت از پنجره بیا به خانه من . بخاطر مادرت که غمگین است . ای ریحان . ای دختر جوان جوانمرگ . بخاطر جوانی ت . بخاطر آرزوهای برباد رفته ات . بخاطر عشق گمشده ات در غبار زمان از دست رفته . ای ریحان . ای دختر سوار بر اسب راهوار که با سرعت از دشتهای زندگی گذشتی و به آخر دنیا رسیدی . بخاطر من . منی که مثل مادرت میسوزم در عشق فرزندم . از آسمان نگاه کن و دست فرزندم را بگیر . نگذار علی من بالای دار برود . من بدون علی میمیرم . چشمهایم کور میشود . قلبم میترکد بدون او . ای ریحان به خدا بگو علی را بمن ببخشد . بعد تو بخواب . ارام و بی رنج . لالایی ریحان . لالایی ریحان
و من به بهانه ی این لالایی ، زار زدم . برای دل سوگوار خودم . برای زنانی که در ان خانه دیدم پر از اضطراب پیش از اعدام . برای پرده ی سوگ و اشکی که بر چشمان زن مینشیند پس از اعدام عزیزش . برای کودکی که دو سالش نبود اما دور بود از نوازش پدر زندانی ش . برای رخت عزای زنان سیاهپوش . برای یازده نفر که سحرگاه دیروز بردار شدند و یکی شان متهمی 16 ساله بود . برای چهار نفری که روز پیش از آن تسلیم دار شدند . برای لشگری که بی نام و نشان میمیرند . برای اعدامیان بی قبر و سنگ . برای کودکان بازمانده ی سالهای قبل که اکنون جوانند در صورت و کهنسالند در اندیشه . برای بازماندگانی که رفته اند از این دیار و گاه از من میخواهند بر مزار اعدامیشان رفته و شمعی روشن کنم بجای قلب فروزانشان .
زار زدم برای قلبم که سخت فشرده شده زیر بار اخبار تلخ . له شده زیر بار دلتنگی برای دختری که انگار هزار سال پیش عاشقش شدم . دختری که انگار وهم بود و خیال . انگار افسانه بود و من مسحور افسونی عاشقانه شدم که واقعیت میپنداشتم . برای ریحانی که به لالایی زنی آذری پیوست . هق هق گریستم برای سفره ی عزایی که پهن است برای هر چه جوان جوانمرگ . خونم بجوش آمد در قهقهه ای که فرشته مرگ میزند برای خوراک روز و شبش . تن بی جان جوان جوانمرگ . ابلیس پیروز مست ، سور عزای ما را بر سفره نشسته است، خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد، آری هنرمند چیزی بجز چراغ راه نیست . چیزی بجز ادای دین به انسانیت نیست . باقی همه زرق و برق است و باد و بود .

شعله پاکروان

جوانانی که از زندان آزاد می‌شوند!

image035 9423c

دلنوشته‌ای از خانم شعله پاکروان

« مادرانه را این بار فرشته اسانلو برگزار کرد. دلمان گرفته بود برای جوانانی که از زندان آزاد می‌شوند با وثیقه‌های سنگین. تا چند روز بعد از بازگشت به خانه را خوب و خوش به دیدار دوستان و اقوام و آشنایان میگذرانند. بعد از آن تازه، زندگی را میبینند. بیکاری و مشکلات معیشتی. بگذارید کمی موضوع را بشکافیم:
امید علیشناس، فرزند سیمین، مهندس عمران است. به‌دلیل فعالیت برای کودکان کار، به ده سال زندان محکوم شده است! چند ماهی است با وثیقه‌ی چند صد میلیونی از زندان بیرون آمده. اما هم‌چنان بیکار است.
ماهها قبل وقتی آرش صادقی و گلرخ عزیزم به خانه‌ام آمده بودند از او پرسیدم شغلت چیست؟ گفت بیکارم. گفتم مسلم است که کار دولتی برایت پیدا نمی‌شود. اما مثلاً یک کسب و کار، یا مغازه‌ای برای فروش اجناسی به مردم چه؟ گفت برای کسب و کار باید چند ماه پشت سر هم کار کرد تا به سوددهی برسد. گفتم بله. گفت از کجا می‌دانیم که چقدر دیگر آزاد هستیم؟ هر لحظه ممکن است حکم جدید بیاید و مجبور باشیم برگردیم زندان. نکته را گرفتید؟ حتی نمی‌دانند تا کی آزادند تا بر مبنای آن شغلی پیدا کنند! بر همین مبناست، حال و روز آتنا دائمی و فرقدانی و بقیه آزاد شدگان با وثیقه‌های سنگین.
بگذریم از این‌که آن‌قدر کتک می‌خورند از بازجوها که از نظر جسمی، توانایی کارهای سنگین و کارگری را هم از دست می‌دهند. آرش با دنده‌های شکسته و کتف در رفته، ماهها بدون درمان ماند. آیا اگر ستار به خانه بازمیگشت، هم‌چنان می‌توانست با بدن له شده و استخوانهای شکسته، کار کند تا دست گوهر بی‌نظیر را بگیرد و ببرد مشهد و نیشابور؟ یا باید در گوشه‌ی خانه می‌افتاد و تیر کشیدن جای کتکها و شکستگی استخوانهایش را می‌شمرد؟
اعضای مادرانه دلشان گرفت برای فرزندانی که تحت فشار مشکلات معیشتی و بیکاری هستند. فرض کنید امید هم مجرد نبود و زن و بچه‌ای داشت. باید چه می‌کرد؟ بداغی چه باید بکند با زن و دو بچه‌ی خردسال؟ و صدها زندانی دیگر؟ مسلماً وقتی فردی مبارز یا متفکر، درگیر بیکاری و مشکلات ناشی از آن شود، امکان عقب‌نشینی از آرمانهایش وجود دارد. هر چند نامهای مذکور در بالا، با مناعت طبع و قناعت ذات، با جدیت به‌دنبال آرمانهای خود در حرکتند. قرار شد همه‌مان فکرهایمان را بکنیم و پیشنهاداتی برای انتخاب راه‌حل و عملی کردنش مطرح کنیم. امیدواریم با یافتن یاران همراه، قدمی در حل این مسأله برداریم.
تولد حوری گلستانی بود و کیک شکلاتی روی میز آمد. یکی دوتا عکس انداختیم از دعای حوری و آرزوهای خوبش برای ملت ایران و جوانان عزیزمان. اما اخم صورتها را پر کرد با تلفنی که مریم کریم بیگی به مادرش زد. صدای مزاحمت مردانی که غروب چهارشنبه در لباس مأمور پست، دستشان را روی زنگ خانه گذاشته و اعصاب این دختر جوان را بهم ریخته بودند. دختری که بار گران یافتن جسد خونین مصطفای شهناز را بر دوش کشید اما خرد نشد. به اتفاق شهناز به خانه‌اش رفتیم و مریم را در آغوش گرفتیم تا بداند در هر شرایطی، کنار یکدیگریم. زنجیر بافته شده از بند ناف نخواهد گذاشت تا دختر یا پسرانمان احساس تنهایی کنند، حتی اگر در خانه تنها باشند. مادرانه، مصمم است تا آن مأمور بی‌ادب و قلابی اداره پست را یافته و گوشمالی دهد. تا بداند حق نزدیک شدن به فرزندانمان را ندارد. از همکارانش در اداره پست یا هر نهاد دیگری می‌خواهیم تا این کارمند خاطی و بی‌ادب را معرفی کند. به همه‌ی کارمندان و مأموران ادارات پست یا آب و برق و گاز و تلفن نیز اکیداً هشدار می‌دهیم که به هیچ عنوان در غیاب مادر، به خانه‌ها و فرزندانمان نزدیک نشوند.
مادرانه این بار امتحان اخم و لبخند بود. و آغوشی باز برای مریم کریم بیگی. هم‌چنان که آغوشمان باز است برای زنان کارگر و معلم. صمیمانه دست این مادران را می‌فشاریم و از همراهیشان انرژی می‌گیریم.
درگذشت مادری سالمند در غیاب فرزند زندانی ش نکته‌یی مهم بود که توجه مهمانان مادرانه را به خود جلب کرده بود. بازجو و مأموران مربوطه که خود را خدا می‌دانند برای درهم شکستن عبدالفتاح سلطانی دست به حرکت زشتی زدند. حکم آزادی با وثیقه چند صد میلیونی را درست بعد از مرگ مادر، امضا کرده و به او ابلاغ کردند. تا وداع آخر را از پسر زندانی دریغ کنند. این چیزی بجز عدم پایبندی مسئولان مربوطه به روابط عاطفی عمیق خانوادگی را نشان نمی‌دهد.
پ. ن: حکم 16سال زندان برای نرگس محمدی و 39سال برای گلیپور تعجب بسیاری از مردم را برانگیخته و این ذهنیت را تقویت می‌کند که یکی از انگیزه‌های احکام عجیب و غریب بستگی اساسی به تعیین وثیقه‌های عجیب و غریب دارد. توجه شما را به جمع کل وثیقه‌های موجود جلب می‌کنم. دولت و قوه قضاییه، هزاران میلیارد تومان اموال مردم را گروگان گرفته‌اند. تا محکومین به احکام عجیب و غریب به خانه بازگردند».

چرا نخست وزيرايتاليا بتهران سفرمي كند؟

iran spring 6 e7e7d

سه شنبه 24 فروردين 95
”فردا نخست وزیر ایتالیا به تهران سفر میکند . حتما برای رساندن پیام هزاران انسانی که از اعدامهای ایران دچار تعجب و ناامیدی شده اند . حتما برای ابلاغ پیام پاپ که خواهان لغو اعدام در سراسر جهان شده . یا برای اینکه بگوید اعدام در ملاءعام را متوقف کنید . یا برای اینکه بگوید اقلا از اعدام کسانی که زیر هجده سال مرتکب جرمی شده اند بگذرید .
اصلا شاید برای مساله اعدام حرفی نزند ولی حتما برای حکم قطع دست و پا میگوید . نه شاید در این باره هم نگوید که جلسه شان با چنین مساله ی چندش آوری تلخ نشود . اما حتما از توقف اخراج اقلیتهای دینی و قومی از دانشگاه یا ادارات خواهد گفت . یا از ازاد کردن کاظمینی بروجردی و محمد علی طاهری که افکار متفاوتی از دستگاه حاکمه داشته و به آن دلیل زندانی شده اند . شاید از این هم نگوید . پس برای چه میاید ؟ اوه شاید میخواهد به جای رفتن به شیراز و اصفهان و دیدن آثار باستانی به زندان ها برود و حال نرگس محمدی را بپرسد ببیند که دوری از دو بچه ی کوچکش چه مزه ای دارد . یا حسین رونقی را ببیند تا بفهمد وقتی با کلیه داغان شده اعتصاب غذا میکنی چه شکلی میشوی . یا ببیند آتنا فرقدانی چطوری نقاشی میکشد که حقش 12 سال زندان است .یا شاید میخواهد بگوید شکنجه کار خوبی نیست . به هر اسم و عنوانی نباید انسانی را کتک زد یا آویزان کرد یا هر عمل دیگری که مصداق شکنجه است . نه . گمان نکنم به دیدن زندانیان برود . شاید در خیابانهای تهران دوری بزند و در جلسه شان بگوید فکری به حال این همه بچه های کوچک ویلان در خیابان بکنید که پابرهنه اند و گدایی میکنند . نه شیشه ی ماشینش خیلی دودی ست و اصلا بیرون را نمیبیند .
راستش هر چه فکر میکنم نمیدانم برای چه به ایران میاید . فقط این میماند که برای پول و تجارت و نفت و تحریم و اینطور چیزها بیاید .
بعبارتی ایا برای ایشان بجز این موارد آخر چیز دیگری مهم هست؟ . نمیدانم . شاید این نخست وزیر آدم خوبی باشد و همه موارد را بگوید . ذر اینصورت در تاریخ آینده به او آفرین میگویند و از نام نیکش یاد خواهند کرد . ولی اگر فقط به فکر منافع خود بوده و برای تجارت آمده باشد ، بداند که در ذهن نسل فردای ایران ، جایی نخواهد داشت . نخست وزیر ایتالیا یا هر مقام دیگری که به ایران میاید باید یادش باشد که در ایران هنوز بالاترین آمار اعدام به نسبت جمعیت وجود دارد . هنوز برای گرفتن اقرار از متهم شکنجه رایج است . باقی مطالب هم پیشکش شان .
بد نیست یادش باشد که مردم عادی و هنرمندان ایتالیا و پاپ نسبت به اعدام ریحانه حساس شده و خواهان لغو آن شدند . اما علیرغم آنهمه تقاضای جهانی و داخلی ، ریحان من اعدام شد . و اکنون از جانی روداری هنرمند ایتالیایی الهام میگیرم که میخواست دکه هایی در شهر وجود داشته باشد که امید بفروشند به مردم . . من نیز با اینکه یک جهان امید و آرزویم را بخاک سپردم ولی باز به دکه ی امید فروشی جانی میروم و کمی امید میخرم . نه اصلا همه ی آن را میخرم . تا امیدوار بشوم که سفر نخست وزیر به تهران برای خدمات انسانی ست و در حاشیه ی آن هم مسایل اقتصادی مطرح میشود . تا امیدوار بشوم که این سفر برای ما ملت بی پناه هم منشاء خیر است نه چاپیدن ثروتهای خدادادی مردم به ازای سکوت در برابر عفونتی بنام اعدام .
شاید نخست وزیر هم دعوت مان را بپذیرد و در صف خواستاران لغو اعدام قرار گیرد . شاید آرزوی او هم ایران بدون اعدام شود . شاید او هم در جلسه اش بگوید : نه به اعدام . نه به شکنجه، نه به اعدام . نه به شکنجه” .
سه شنبه 23 فروردين 95
خانم پاكروان : ”چه راه طولانی و پر پیچ و خمی در انتظار کسانی است که شوق ایران بدون اعدام دارند . ماشین اعدام هم طرفداران خاص خود را دارد . کاش تئوریسین ها و روانشناسان و جامعه شناسان و حقوقدانان به میدان می آمدند و راهی نشان میدادند تا مسئولین نهادهای مختلف کشور با منطق های روزآمد و انسانی بتوانند قوانین را نو کنند .
دلسوزان کشور ! این گوی و این میدان . بسم الله .
طرفداران اعضای مجمع تشخیص مصلحت که در گروههای شبکه های اجتماعی یقه میدرانند ببینند که شاهد از غیب آمد . مصلحت را در اعدام خرده فروشان بی نوای مواد افیونی و خانمانسوز تشخیص داده اند .
میبینید ؟ ما مردم عادی قربانی هستیم . فرزندانمان معتاد میشوند و دودش به چشم ما میرود . خرده فروشان هم که گرسنگانی مثل خودمان هستند اعدام میشوند و باز دودش به چشم ما میرود . آنکه میماند کله گنده و وابسته به مافیای جهانی است . ماشینهای میلیاردیشان را از خانه های افسانه ای شان بیرون میاورند و در خیابانها جولان میدهند و دل جوانانی که برای یک زندگی حداقلی هم معطل مانده اند آب میکنند .
هنوز یادمان نرفته که مقام رسمی کشور اعلام کرد بخشی از سود حاصل از تجارت مواد در سیاست ایران نقش دارد و مهره ها را تعیین میکند .
برای دانستن این مطلب لازم نیست احمد شهید بیانیه بدهد . ما مردم عادی که در کوچه و خیابان رفت و آمد میکنیم شاهد شکاف طبقاتی هستیم . در همسایگی مان کسانی را میشناسیم که به جرم مواد فروشی اعدام شده اند و با چشم میبینیم سفره خالی بازماندگانشان را . اینان دشمن مردم نیستند . بی نواهایی از جنس خود مردمند” .

”به بهانه هشتم مارس . روز جهاني زن

iran spring 5 80663

پيامي از خانم شعله پاكروان ( مادر ريحانه جباري) بمناسبت هشت مارس روز جهاني زن

من يک زن هستم . زني که فرياد خاموش زنان را از اعماق تاريخ در سينه دارد . زناني که جنس دوم شمرده ميشوند و در بسياري از نقاط جهان برايشان حقي قائل نيستند . زناني که در جنگها به غنيمت گرفته ميشوند و حتي در قرن 21 در بازار برده فروشاني که داعشيان ساخته و پرداخته اند بفروش ميرسند . زناني که در بسياري از نقاط جهان حق انتخاب ندارند . نه براي اجتماعشان و نه براي زندگي شخصي شان .
من زني هستم که رنج کشيدن دختران معصوم را ، وقتي در معرض تجاوز قرار ميگيرند و صداي برحق و عدالت جويشان در دفاع از خود شنيده نميشود ، با گوشت و پوست خود حس کرده ام . چرا که فرزندم در چنين شرايطي قرار گرفت .
من يک مادر هستم . مادر دختري که به دار جفا آويخته شد .
اما ، من نيز چون دخترم ، و دخترم نيز چون هزاران زن ديگر ، در کوران درد و رنج آبديده شديم . دانستيم که ميتوان زن بود و بر حق خود پافشرد . ميتوان زن بود و شرايط سخت را با صبوري تغيير داد . زن بود و بر راستي باقي ماند . حتي اگر نقد جان را از دست بدهي .
ريحانه من ، اکنون به تاريخ پيوسته . اما با پايمردي و اصرار بر حق و عدالت طلبي ، الگويي براي دختران بسياري شده است .
جفاکاران شب انديش ، يک ريحانه را از آغوشم ربودند و به دار آويختند . غافل از اينکه بذر ريحان در زمين کاشته شده و هزاران ريحان سرسبز و با طراوت از آن خواهد روييد . دختران مهربان و با عطوفت و سخت کوشي که هر روز بيش از روز قبل نيرو ميگيرند و در کارزار برابري طلبي ،، چون يک قهرمان ميجنگند .اينان نه عروسکهاي بزم هاي عياشانند و نه کساني که خود را پشت چهره اي ديگر پنهان ميکنند . اينان زنانه زندگي ميکنند . زنانه با شرايط ميجنگند . زنانه جهان خويش را ميسازند و مثل يک قهرمان بر سرنوشت خويش فرمان ميرانند . اينان آينده سازان زمين هستند . زميني که مادر همه ي موجودات زنده است . و زنان نشانه اي از مادر زمين در وجود خود دارند . روز جهاني زن بر همه دختران زمين شادباد ”.
شعله پاكروان ( مادر ريحانه جباري)

تحريم تماشاي اعدام در ملا عام

iran spring 4 df131

تحریم تماشای اعدام در ملا عام

در پي تشديد موج اعدامها و به‌خصوص سه اعدام در ملاعام طي روزهاي اخير خانم شعله پاكروان مادر ريحانه جباري خواستار تحريم تماشاي اعدام شد .
شعله پاكروان -به ياد داريم كه سال گذشته مردم باحمله بجانيان اعمال اعدام و گوشمالي دادن آنها زنداني اعدامي را نجات دادند اين پاسخ مشت آهنين ما در قبال اعدام و كشتن جوانان بي گناه ماست .موج اخبار تلخ اعدام در ملاء عام از استانهاي آذري زبان صفحات مختلف را فرا گرفته. بنظر مي‌رسد اين اقدام بسيار سيستماتيك و با هدفي خاص انجام مي‌گيرد. شهروندان و ساكنين اين شهرها نااگاهانه بهمراه كودكانشان به تماشاي اين نمايش نفرت‌انگيز نشستند. شايد كوتاهي از فعالان مدني و حقوق‌بشري و ضداعدام است. ما مي‌بايست با مردم كوچه و بازار درباره ي پديده ي زشت اعدام صحبت كنيم. مثل كرم شبتابي كوچك با تشريح عوارض خشونت‌بار اعدام, جامعه را روشن كنيم.
مي‌بايست اقدام مردم شيراز را كه به تماشاي اعدام نرفتند تحسين كرده و به‌طور وسيع منتشر كنيم . اقدام زيباي مردم روانسر كه يكدست و سراسري با سكوت, از خود چهره اي متمدنانه و با فرهنگ غني مدني نشان دادند را تشويق كنيم.
هموطنان, پدران و مادران, خواهران و برادران, فرزندان عزيز, در هر گوشه از سرزمين پهناور و بلازده ي ايران كه زندگي مي‌كنيد, تماشاي اعدام را تحريم كنيد . ديدن جان كندن يك انسان به شما لذتي نخواهد بخشيد. لرزه هاي تن محكوم يا ضجه‌هاي خانواده ي محكوم ديدن ندارد . با تحريم اين گونه نمايشهاي كريه و زشت, ابزار رعب و وحشت را ناتوان كنيد. ولله كه در تاريخ ايران بجز در زمان مغولها كه نهضت سربداران رشد كرد چنين سابقه اي وجود ندارد كه بر سر هر كوي و برزن چوبه اي برپا كنند و كساني را بدار بياويزند. ولله كه در دادگاه خالق هستي و ملت بينواي ايران, بايد پاسخگو باشيد اي علاقمندان به خون جوان.
اي قضاتي كه با تكيه بر علم ناقص و تحقيقات تحت شكنجه حكم مرگ صادر مي‌كنيد. عمر شما نيز روزي به پايان مي‌رسد و خونهايي كه برزمين ريختيد و جانهايي كه بيجان كرديد دامنتان را خواهد گرفت. تا آن روز خوش, بيش از پيش مي‌گوييم
" نه به اعدام " " اعدام نشانه بربريت " ».
شعله پاكروان

منتخب ویدئوکلیپ