08092020یکشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
سه شنبه, 31 مرداد 1396 ساعت 23:02

«مرداد خونین در صد دستگاه بابل»

نوشته شده توسط
    سکوت شهر با صدای شلیک پیاپی گلوله ها شکسته شد... در کوچه و خیابان هاى شهرهمه از حمله پاسداران به یک خانه تیمی مجاهدین در اطراف دانشگاه بابل صحبت مى كردند. تقویم دیواری خانه تیمی ما، تاريخ بیست و هشتم مردادماه 1360 را نشان می داد. رگبار گلوله ها حوالی ساعت سه بعداز ظهر شروع شده بود و بی وقفه ادامه داشت. صدای رگبار تفنگ های خودکار و نیمه خودکار، و سنگین و نیمه سنگین قطع نمی شد. من و دیگر یارانم در آن خانه مخفی مان با نگرانی در گوشه ای از حیاط جمع شده بویم و اوضاع را زير صداى نفیر گلوله ها تعقیب می کردیم.   ساعت پنج بعد ازظهر شده بود ولی صدای گلوله ها همچنان شنیده می شد. همه چیز نشان از آن داشت که مجاهدین مستقر در آن خانه جانانه در مقابل تهاجم مزدوران خمینی مقاومت می کنند. صدای رگبار مسلسل ها همچنان شنيده مى شد. در شهر نیز بطور مرتب آمبولانس ها و خودروهای سپاه آژیرکشان در حال انتقال زخمی ها و کشته ها به بیمارستان بودند. صدای مداوم آژیر اتومبیل های نیروهای سپاه نیز خبر ازانتقال نیروهای تازه نفس به محل درگیری می داد. مردم شهر در نگرانی بسر می بردند و بی صبرانه منتظر نتیجه درگیری بودند. در این شهر سازمان مجاهدین نزدیک به ده هزار نفر نیروی هوادار سازماندهی شده داشت. حوالى ساعت شش بعد از ظهر صدای انفجار و گلوله ها رفته رفته آرام تر و به یکباره با شلیک یک تک تیر خاموش گردید.   اما صدای آژیر آمبولانس ها و خودروهای پاسداران که مشغول جابجائی وانتقال زخمی هایشان به بیمارستان بودند تا ساعت ها در شهر شنیده می شد. در تمام شهر مردم صحبت از مقاومت قهرمانانه مجاهدین در یک خانه تیمی می کردند. ما نگران و ناراحت دور هم جمع شده بودیم تا خبر درگیری امروز را از اخبار سراسری تلویزیون استان مازندران بشنویم. تلویزیون رژیم ابتدا چند جسد را نشان داد كه در بين آنها جسد ذغال شدۀ یکی از مجاهدین در جلوی درب ورودی حیاط خانه ای ديده مى شد.خانه ای که مورد حمله پاسداران قرار گرفته بود، کاملآ تخریب شده بود.   گوينده خبراعلاميه اى را مى خواند: "امروز نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با کشف یک خانه تیمی منافقین در صد دستگاه بابل چهار تن از منافقین را به هلاکت رساندند.» فیلمبردار تلویزیون ابتدا در ورودی آهنی بزرگ حیاط خانه را که بر اثر رگبار گلوله ها، سوراخ سوراخ شده بود رانشان داد. وآنگاه با دوربین وارد پارکینگ خانه شد. در انتهای پارکینگ در زیر ساختمان بر روی زمین جسدی به صورت دمر افتاده بود. پاهای جسد باز بود و با دست های باز بروی شکم به سمت خانه دراز کشیده بود. از نوع کشته شدنش معلوم بود که او از در ورودی به سمت خانه در حال دویدن بود و از پشت مورد اصابت گلوله و یا نارنجکی آتش زا قرار گرفته است. او همانجا در دم کشته و جسدش در آتش سوخته و کاملآ ذغال شده بود. عرق سردی بر پیشانی ام نشست . سکوت در میان تمام اعضای جوان پیک حاضر در آن خانه محقر حاکم شده بود. اشک از چشمانمان برای از دست دادن بهترین دوستان و همرزمانمان سرازیر شد.   خانه همان خانه ای بود که خود من ده روز قبل توسط مجاهد خلق «اصغر اکبری» از آنجا به این خانه ای که فعلآ در آن بسر می برديم منتقل شده بودم. یارانمان که تا چند روز قبل بروی یک سفره می نشستيم، امروز ناجوانمردانه بدست نیروهای سرکوبگر خمینی جلاد کشته شدند. اگر ده روز قبل بدلیل سازماندهی جدیدی که صورت گرفته بود به اینجا منتقل نمی شدم، من نیز اکنون در میان کشته شده ها بودم. شاید تقدیراین بود. شاید هم سرنوشت، زندگى ام را جور دیگری رقم زده بود.   خود من بدلیل مسولیتی که در پیک استان مازندران داشتم، به سر قرار با آنها رفته بودم. ابتدا «علیرضا رضایی مقدم» وسپس«اکبرمشرف زاده» را بر سر قراری در نزدیکی های بیمارستان شیر و خورشید بابل تحویل گرفتم. بعد آنها را به خانه کشیک سازمان در مازندران، که در بابل بود بردم. از آنجا بود که آنها به بخش های مختلف سازمان تقسیم و سازماندهی شده بودند.   بعد از دیدن اخبار تلویزیون، ناآرام و بی قرار بودم. لب به غذا نمی زدم و بی وقفه در فکر فرورفته بودم. به خود می پیچیدم. چهره مهربان و نگران مادر اکبر لحظه ای آرامم نمی گذاشت. قبل از منتقل شدن به خانه پیک، اکبر با خانواده اش تماس تلفنی گرفته بود. مادر اکبر همانند بسیاری از مادران نگران سرنوشت و سلامتی فرزندش بود. مادر اصرار زیادی داشت تا اکبر را ببیند. شاید هم یک احساس مادرانه بود که به وی نهیب می زد برای آخرین بارباید فرزندش را ببیند! یا ندائی از عالمی نامحسوس به وی مى گفت که دیگر فرزند مهربان و عاشق زحمتکشانت را نخواهی دید.   اکبر به شغل آموزگاری مشغول بود. او قسمت اعظم حقوق ماهیانه اش را مواد غذائی و لباس می خرید و به خانه نیازمندان شهر می برد. اکبر از من خواست تا دو نفره برای دیدن مادرش به ایستگاه سواری در جاده آمل برويم. مادر زودتر از ما بر سر قرار آمده بود. بی قرار و ناآرام تمام رهگذران را برای دیدار پسر مهربانش از نظر می گذراند. با یک دستتش محكم گوشه چادر مشکی خالدارش را به زیر چانه چسبانده بود و با دست دیگر سبدی پر از خوراکی و سوغاتى در دست داشت. درون سبد برای پسرش خوراکی هائی که او دوست داشت را از آمل آورده بود. قلب مهربان مادرانه اش برای دیدار فرزند با سرعت اما نامرتب می زد. بی قراری می کرد و زمان برایش به کندی می گذشت. تا اینکه اکبر با لبخند جذاب همیشگی و چهره مهربان سبزه اش از راه رسید. او از فاصله ی دور مادرش را شناخت. ابتدا محل اجرای قرار را با همدیگر چندین بارچک کامل امنیتی کرديم . احتمال آن بود كه مادر از آمل مورد تعقیب نیروهای امنیتی قرار گرفته باشد. بعد از آنکه خیالمان از نظر امنیتی راحت شد به محل قرار با مادر نزدیک شديم. اکبر همیشه با مادرش شوخی می کرد. وقتی مادرش را در سر قرار دید، چشم هایش از خوشحالی درخشیدن گرفت.   صورت مهربانش با لبخندی زیبا زیباتر شده بود. ابتد محل قرار را دور زد. بعد یواشکی و آرام آرام از پشت سر به مادر ناآرام و منتظرش نزدیک شد. با دستان مهربانش، از پشت چشمان مادرش را گرفت. سپس صمیمانه او را در آغوش گرفت. مادربه محض دیدن وی، اورا همانند دوران کودکی به سینه خود چسباند و بوسید. مادر چند دقیقه فقط به او نگاه می کرد. احساس بسیار زیبا و پاک مادرانه اى در آنجا حاکم شده بود. صحنه بسیار عاطفی و غیر قابل وصف بود. به شانه ها و دست های پسر مهربانش دست می کشید و آنها را می بوئید و می بوسید. مادر در تمام مدت دیدار بطور مرتب به فرزندش سفارش می کرد. به او گوشزد میکرد كه مواظب خودش باشد و با نگرانی مادرانه اى بطور دائم این جمله را تکرار می کرد: «آخوندها همه شمارا می کشند! آخوندها همه شمارا می کشند!» مدت دیدار مادر و فرزند یک ساعت بطول انجامید. مادر تا آخرین لحظه چشم از فرزندش برنمی داشت. دستش در دست پسر مهربانش بود. و آنها بدون آنکه خود بخواهند در یک فضای پراحساس ولی دردناک از همدیگر جدا شدند. و بدون آنکه خود بدانند برای همیشه از همدیگر خداحافظی نمودند. این آخرین دیدار مادر و فرزند بود. آری حدس او درست از آب درآمد.   فردای آن روز سياه، سازمان به ما اطلاع داد که «اکبر مشرف زاده و علیرضا رضایی مقدم» درمیان کشته شدگان دیروز خانه صددستگاه بودند. جسد ذغال شده در درب ورودی ساختمان در پارکینگ خانه نیز جسد «اکبر مشرف زاده» آموزگار دلسوز زحمتکشان، محرومان و کشاورزان شهرآمل بود. آموزگار دلسوز و مهربانى که می توانست برای تعلیم و تربیت کودکان این سرزمین مفید و مثمر ثمر باشد، به جرم دگر اندیشی و آزادى خواهى، از شهر و دیار خود فراری گشت و برای حفظ جان خود مجبور به مخفى شدن در خانه های تيمى شد. و در نهايت از پشت سر با تير پاسداران ظلمت کشته شد.   به غیر از «اکبر و علیرضا» دو تن دیگر از یاران مجاهدشان نیز در آن خانه به شهادت رسیدند. یکى از مجاهدان موفق به فرار از حلقه محاصره پاسداران می شود، اما بدلیل محاصره کامل تمام منطقه صددستگاه توسط سپاه پاسداران، مجبور می گردد تا در خانه ای پناه بگیرد. اما زن صاحب خانه -بنا به گفته مردم- از ترس آنكه پاسداران بلائی برسرش بیاورند پناه گرفتن این مجاهد خلق را به آنها اطلاع می دهد. و او نیز درآنجا مورد حمله و محاصره جانیان خمینی قرار می گیرد. اوپس از مقاومتی جانانه جان خود را فدیه رهایی و آزادی مردمش نمود.   آری آنها فریاد برآورده بودند: در جهان به ازاین راهی بهرما نیست --- راه ما جز ره خلق چیست؟ آنها به نابودی ستم برخاسته بودند. چرا که رهائی و آزادی را برای همه می خواستند. آنها همچون جان لنون، در رؤیای خود دنیایی را می دیدند که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمی شمارد، زمین از عشق و دوستی سرشار می شود. آنها در رؤیای خود دنیایی را را میدیدند که در آن همگان راه گرامی «آزادی» را می شناسند.   آری چنین بود دنیای رؤیایی «اکبرها و علیرضاها» دنیای زیبائی که در آن از ظلم اثری نباشد، تا پدر خانواده از سر فقر دختر خردسالش را برای مبلغ ناچیزی در معرض حراج نگذارد. آنها در آرزوی زندگی بهتر برای دیگران و نه برای خود، جانشان را فدیه بهبودی و آسایش همنوعان خود نمودند. همانند تمامی انقلابیون تاریخ، همانطورکه از وصیت نامه ی تك تكشان نیز پیداست، آنها در طول تاریخ با خونشان با هدفی مشترک، یعنی -مبارزه برای برداشتن هرگونه مانع و سد برای خوشبختی بشریت در سراسر این کره خاکی- سرفرازانه و آگاهانه و با افتخار و آگاهی کامل درخت تکامل ورهائی بشریت را آبيارى نمودند. آنان همچون خورشیدی درخشیدند تا با تابش خود به حیات بشریت گرما و نور و خوشبختی و آزادی هدیه کنند. بله آنها بینه های روشن خداوند در مقابل شیاطینی همچون خمینی بروی زمین بودند . و این بود داستان دردناک ولی سرفرازانه ضربه خوردن خانه صد دستگاه بابل و شهادت یاران دوست داشتنی من در سازمان مجاهدین در بابل. باشد تا در ادامه کارزار«جنبش دادخواهی» آمران و عاملان جنایت علیه بشریت به میز محاکمه و عدالت کشیده شوند و جنایتکاران به سزای جنایاتشان برسند. هرمز صفایی نوایی  

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان