03022021سه شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
جمعه, 26 دی 1399 ساعت 20:26

سخنان رئيس جمهور برگزيده مقاومت در باره قهرمان ملي سرهنگ بهزاد معزي

نوشته شده توسط
۱۸ اسفند ۱۳۸۲ بازگشت سرهنگ معزي از تبعيد به اورسوراواز پس از ابطال حكم دستگيري و تبعيد و اخراج  در كودتاي ارتجاعي ـ استعماري ۱۷ ژوئن ۲۰۰۳ (معامله خامنه اي و خاتمي با دولت وقت فرانسه)

مریم رجوی :

دلم مي خواست امروز به مناسبت ورود سرهنگ که دوباره خاطرات مرا در مورد همه حماسه های مقاومت زنده کرده یک چندخط شعر بخونم.

در این شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر و ابر از خویش می‌ترسد و پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را دراین آفاق ظلمانی.

چنین بیدار و دریاوار تویی تنها که میخوانی.

من از روز اول که ماجرای ۱۷ ژوئن پیش اومد همون وقت که در زندان بودم در مورد خیلی ها از من پرسیدند که آیا میشناسی یا نه؟ تنها کسی که من به طور مفصل در موردش صحبت کردم اونجا جناب سرهنگ بود بطور خاص بهشون گفتم که یادتون باشد که شما یک قهرمان بزرگ ملی را به گروگان گرفتید. این کسی است که برای مردم ایران بسیار ارزشمنده ، ازمحبوبیت بزرگي برخورداره . بدلیل اینکه امانت بزرگ مردم ایران را به همراه تیم پروازش از چنگال آخوندهادر آورده و به پاریس آورده. بنابراین به گردن این مقاومت وهمه مردم ایران حق داره . بنابراین حواستون باشد که رفتار شما با چنین فردی و با چنین شخصیتی برای مقاومت ایران بسیار بسیار حساس و مهمه . و اینجا صحبتم را کوتاه کردم فکر میکنم که کسانیکه شنونده بودند فهمیدند که با کی طرف هستند و مخاطبشون کیه . بهرحال من باید بگم که واقعیت اینه شما به دلیل جسارتها شهامتها و صلابتهاتون همواره مورد ترس و دلهره و وحشت و ازاون طرف دیگر اذیت و آزار رژیم ملاها بودید و کسانیکه متاسفانه اونها را حمایت و پشتیبانی کردند. بی دلیل نبود که هشت ماه، بیش از هشت ماه می شه که امروز شما در تبعید در یکی از دور افتادهترین نقاط در فرانسه بودید اما ما حالا خوشحالیم که بعد از این هشت ماه شما را اینجا داریم.

فرازی از مقدمه کتاب پرواز در خاطره ها خاطرات خلبان مجاهد سرهنگ بهزاد معزی

به قلم حمید اسدیان (قسمت اول-مقدمه)

در ۲۸ مرداد ۱۳۸۲ يعني درست ۵۰ سال بعد از كودتاي ضدملي ۲۸ مرداد۱۳۳۲, در پارك كوچك و خلوت شهر (شومان) Chaumont روبه‌‌روري سرهنگ معزي نشستم تا از خاطراتش برايم بگويد.

داستاني است! شگفت؟ تلخ؟ يا غرورآفرين؟ به‌‌هرحال عبرت آموز.

درست ۵۰ سال پيش در چنان روزي با آن پيراحمدآبادي ما چه كردند؟ و امروز مي‌خواهند با فرزندان او چه كنند! و راستي كه مگر تاريخ دروغ است؟ بي ترديد چيزي كه تكرار برنمي‌دارد تاريخ است. هرچند كه بعد از 20 و چند سال تبعيد و در به‌‌دري و يك نفس «نه» گفتن به‌ارتجاع مذهبي تازه ياد آقايان افتاده باشد كه سرهنگ معزي «تروريست» است! وقتي هم كه قاضي مربوطه خودش به‌‌خنده مي‌افتد و به‌‌ناچار براي جلوگيري از خندة بيشتر ديگراني كه ذره‌اي عقل و شعور در كله شان پيدا مي‌شود حكم برائت مي‌دهد, جناباني كه مزة معاملات چند ميليارديشان با آخوندها هنوز از يادشان نرفته ترجيح مي‌دهند تا نقش كاسة داغتر از آش را بازي كنند. يعني كه نخير حضور سرهنگ در فرانسه براي امنيت فرانسه خطرناك است! و بايد كشوري را پيدا كند و برود. يعني كه علاوه بر هرچيز ديگر, همة حق و حقوق پناهندگي هم كشك!

و راستي فراموشكارند يا خود را به‌‌فراموشي مي‌زنند؟ در همين فرانسه چه كساني در روز روشن سر بريدند و بمب منفجر كردند و وحشت آفريدند؟

به‌‌هرحال گفته‌اند كه و اگر هم نگفته بودند ما طي اين سالهاي فراموشي ناپذير آموخته بوديم كه در اين مسير هرچه برما رسد نيكو است. يعني كه في الواقع اگر اهل «نه» گفتن هستيم نبايد انتظار بيشتري داشته باشيم.

بعد از قضيه 17ژوئن كذايي در پاريس, اندكي پس از آزادي خودم, سعادت اين را يافتم كه مدتي همراه سرهنگ باشم. فرصتي بود و غنيمتي، تا او را بيشتر از نزديك بشناسم. الحق طي اين مدت ارادتم به‌او ده و صد برابر شد كه خود داستاني جداگانه دارد. در اين خلال من به‌‌يك پيروزي تاريخي دست يافتم. يعني كه بالاخره توانستم راضي‌اش كنم پاي صحبت بيايد و اين بار در خاطراتش پرواز كند. چرا كه به‌‌حرف آوردن او مگر ساده بود؟ مگر به‌اين سادگيها حرف مي‌زد؟ به‌‌صد جور ترفند و توجيه و تفسير دست زدم, كه هيچ يك كارآ نبود و عاقبت مسئله را با ابلاغ يك دستور حل كردم و سرهنگ پاي حرف زدن آمد.

اما درست وقتي كه فكر مي‌كردم كار تمام است تازه مشكلات شروع مي‌شد. سرهنگ اهل حرف نيست. خيلي چيزها را اصلاً نمي‌خواهد توضيح دهد. علوطبع و مناعت او بدجوري كار را مشكل مي‌كرد. اين بود كه‌اگر توضيح فني مي‌خواستم با جان و دل مي‌داد و اگر چيزي مربوط به‌‌خودش مي‌شد دريغ مي‌كرد.

در خلال صحبتها با صداقت خيره كنندة سرهنگ مواجه شدم. صراحت او در سراسر زندگي اش چشم گير است. او هم چنان كه در خاطراتش اشاره كرده‌است با بالاترين مقامات نظامي‌و سياسي رژيم شاه,از اسدالله علم گرفته تا ارتشبد طوفانيان و حتي خود شاه, در افتاده و حرفش را زده‌است. دليل اين همه صراحت و شجاعت قبل از هرچيز به‌اين مربوط مي‌شود كه سرهنگ از همان ابتدا براي از دست دادن همه چيز خود در يك «آماده باش هميشگي» به‌‌سر مي‌برده‌است. نه تنها خلباني متبحر و تيز پرواز كه ‌افسري فسادنا پذير و ‌ميهن‌پرست بوده كه علاوه برآن از «مال دنيا» هم چيزي نمي‌طلبيده‌است. افسري در ادامة تاريخي كلنل پسيان‌ها سرگرد سخايي‌ها و سرگرد محبي‌ها. به‌‌همان اندازه قاطع, صميمي, اهل پرداخت و به‌‌همان اندازه شريف و پاكدامن و محبوب. هم از اين روست كه خوانندهُ منصف بيگمان تأييد خواهد كرد كه راوي خاطرات فردي است بسيار دردمند, كه درد مردم و ميهن را دارد

اين خاطرات هم گوشه‌هايي از تاريخ شفاهي ميهنمان در پهنه‌اي خاص است كه تا به‌‌حال نوشته نشده‌است و هم بيانگر سير تحولات فكري و ذهني فردي كه مراحل و مدارج مختلفي را پشت سر گذاشته و پس از عبور از پيچ و خمهاي بسيار يك عضو پايدار مقاومت ميهنش گرديده‌است. قهرماني كه به‌‌خاطر پرواز بزرگ و تاريخي اش در 7مرداد1360 هيچگاه‌از خاطرة مردم و ميهنش فراموش نخواهد شد.

فرازهایی از کتاب پرواز در خاطره ها خاطرات خلبان مجاهد سرهنگ بهزاد معزی

(قسمت دوم-ثبت نام در دفتر مجاهدين بعنوان يك هوادار)

کتاب پرواز در خاطره ها از صفحه ۱۲۰ تا ۱۲۱

بعد از انقلاب آخوندها حاكم شدند. اما هيچگاه خميني براي من جاذبه نداشت. اين بود كه دوست نداشتم با آنها كار كنم. فضاي سياسي باز شده بود و كتاب‌هاي مجاهدين هم منتشر شده بودند. چندتا از آنها را خريدم و خواندم. گمشده‌ام را يافته بودم و ديگر درنگ نكردم.

بعد از مراجعت از مراكش به اتفاق سرگرد حسين اسكندريان (كه معلم پرواز گردان خودم بود) رفتيم به بنياد علوي (پهلوي سابق) اسم نوشتيم. از آنجا ارتباط ما با سازمان مستقيماً ادامه يافت.

کتاب پرواز در خاطره ها صفحه ۱۱۸

از همان ملاقات اول برايمان رابط مشخص شد و قرار شد كه هفته‌اي يكي دوبار همديگر را ببينيم و صحبت كنيم. يكي دو كتاب آموزشي دربارة تاريخچه و ضربه‌اپورتونيست‌ها در سال ۱۳۵۴ را دادند به‌‌ما كه بخوانيم. مقداري هم بحث سياسي كرديم و من يك دفعه‌احساس كردم نسبت به‌‌مسائل ديد روشن‌تري پيدا كردم. به‌‌خصوص اوضاع پيچيدة سياسي آن روزها همه را سردرگم كرده بود. هركس هم ادعايي داشت. اما با حرفهاي مجاهدين آينده برايم روشن شد. معيار و محكي پيدا كردم كه مي‌توانستم با آن جريانهاي مختلف را بسنجم...

از آن پس در تمام دوران فعاليت‌هاي سياسي مجاهدين تا ۷ مرداد1360 يعني روز پرواز با آقاي رجوي به‌‌پاريس ارتباط من قطع نشد. يعني چه در پايگاه يكم مهرآباد و چه در پايگاه هفتم شيراز, من با مجاهدين تماس داشتم...

مخفي ماندن هويت سياسي من برايم در كارهاي اداريم مسائل خاص خودش را به وجود ميآورد. من براي اين كه شناخته نشوم مجبور به موضعگيريهايي بودم كه مطابق ميلم نبودند.

از صفحه ۱۲۸ كتاب

فرماندهي پايگاه هفتم ترابري شيراز

يكبار نزديك انتخابات از ستاد نيروي هوايي بخشنامه كرده بودند كه تبليغات انتخاباتي در پايگاههاي نظامي ممنوع است. يك روز خواستم وارد ساختمان ستاد فرماندهي بشوم. ديدم عكس بزرگ آخوند بهشتي را به تابلو زده اند. عكس را پائين كشيدم و پاره كردم. دو سه نفر از نفرات انجمن اسلامي آنجا بودند. گفتند چرا پاره كردي؟ گفتم بخشنامه شده كه تبليغات انتخاباتي در پايگاه نظامي ممنوع است. اين جا هم ستادفرماندهي است. يكي از آنها گفت سرتاسر پايگاه عكس رجوي است. گفتم شما هم بكنيد! گفت ما ميكنيم اما دوباره ميزنند! گفتم خوب چرا به من ميگوييد؟در تابلو ستاد فرماندهي كه نزده اند! آن را خود مردم ميزنند. يك روز بعد درجه داري را دستگير كردند و نزد من آوردند. گفتنداو در شب اطلاعية مجاهدين را در سطح پايگاه پخش ميكرده. از من سؤال ميكردند حالا چكارش كنيم؟ گفتم بگذاريد من باهاش صحبت ميكنم. ديگران را بيرون كردم. ديدم درجه دار جواني است. مقداري هم خودش را باخته بود و فكر ميكرد چكارش خواهم كرد! وقتي تنها شديم رفتم جلو يواشكي به اوگفتم بچه جان چرا حواست را جمع نميكني؟ يك دفعه شوكه شد. باورش نميشدكه من چه گفته باشم. يك بار ديگر به او گفتم چرا حواست را جمع نميكني كه گيرافتاده اي؟ خواست حرفي بزند گفت اِ شما.... گفتم هيچي نگو! برو به مسئولت بگو كه

چه گافي دادهاي. طرف خيلي خوشحال شد گفتم با اين قيافه هم نميخواهد بروي بيرون يك خورده خودت را غمگين نشان بده! خلاصه ردش كردم. به اعضاي شوراي پايگاه هم گفتم يكي دو روز فرصت بدهيد تا من فكر كنم چكارش بايد بكنم؟ شب رابط ما با سازمان آمد سراغم. جريان را به او گفتم. رفت و روز بعد به من خبر داد كه طرف را بفرستيد دادرسي نيروي هوايي، آنجا بچه هاي خودمان هستند به كارش رسيدگي ميكنند. درجه دار مزبور و اعضای شوراي پايگاه را هم صدا كردم و گفتم او بايد به دادرسي نيروي هوايي فرستاده شود. بعد آنها را رد كردم و به خود او هم گفتم ميروي دادرسي! حواست را جمع كن! چيزي لو نرود. آنجا بچه هاي خودمان هستند. او خوشحال و خندان راه افتاد برود. باز هم جلويش را گرفتم كه اين طور نخند و برو! يك مقداري غمگين باش! رفت برگة مأموريت گرفت و ۱۰ـ ۱۵ روز در تهران گشت زد و برگشت. از آن طرف هم براي من نامه آمد كه به او تذكر داده شد كه ديگر از اين كارها نكند و تعهد از او گرفته شد...

صفحه ۱۲۲

در يك مورد ديگر رابطم در شيراز اسم خلباني را برد و گفت اين فرد با خودمان است.او را صدا بزنيد و باهاش صحبت كنيد تا برخي هماهنگيها را با هم داشته باشيد. من به گردانش خبر دادم كه بگوييد فلاني پيش من بيايد. گفتند الان در حين پرواز است.گفتم بگوييد بعد از ظهر بيايد خانه. خانة من در همان مسكونيهاي پايگاه بود. بعدازظهريك جوان قد بلندي با لباس پرواز آمد و خودش را معرفي كرد. گفت كاري داشتيد؟گفتم بله بچه ها گفته اند با هم تماس داشته باشيم! اين را كه گفتم رنگش پريد ودستپاچه گفت كدام بچه ها؟ گفتم بچه هاي خودمان ديگر! گفت من نميدانم دربارة چه صحبت ميكنيد. ديدم قضيه پيچ دارد گفتم خيلي خوب برو ولي فعلاً جايي صحبت نكن تا بعد. رفتم به رابطم گفتم قضيه اينطور شده. معلوم شد رابط خلبان مزبور به او نگفته و او در جريان نبوده است. علت دستپاچگيش هم همين بود.

صفحه ۱۲۳

اين الزام مخفي ماندن هويت سياسي حتي زندگي شخصي و فرديم را تحت تأثير قرارداده بود. مثلاً در پايگاه شيراز خانة خيلي بزرگ و مجللي به من داده بودند كه خانة فرمانده بود. در آنزمان من تكي زندگي ميكردم. خانه براي من بسيار بزرگ بود. يك اتاق آن را برداشتم براي خواب. يك روز چند نفر از اعضای انجمن اسلامي كه همه رژيمي و فالانژ بودند براي انجام كاري به خانه آمدند. در اتاق خواب باز بود. اتاق من را ديدند. روز بعد يكي از آنها كه همافري بهنام قبادي بود به اتاق كارم در پايگاه آمد. يك قرآن دستش بود. گفت وقت داري؟ گفتم بفرما! قرآن را گذاشت روي ميزم و گفت به اين قرآن قسم بخور كه مجاهد نيستي! گفتم مجاهد چيست؟ گفت مجاهد خلق! گفتم ها! مجاهد خلق، فدايي خلق كه ميگويند، اينها را ميگويي؟ گفت ما را دست نينداز! تو مجاهدي! گفتم بابا دست بردار! گفت ما كه آمديم خانه ات از لاي در اتاق خوابت را ديديم. يك پتو انداخته اي زيرت و ميخوابي! اين شد زندگي يك سرهنگ فرماندة پايگاه! تو مجاهدي، چون مجاهدي داري زندگي ميكني. با هزار كلك و دروغ حرفهايش را رد كردم. اما وقتي اين را به رابطم گفتم گفت براي عاديسازي يك تختخوابي بياورم در اتاق خوابم و پرده يی زدم و خلاصه اتاقي راه انداختيم براي عاديسازي.

با وجود اين همه مراعاتها براي بسياري پرسنل شناخته شده بودم. مثلاً در تهران خلباني داشتيم به نام لوتر يادگاري كه ارمني بود. يك روز آمد به من گفت يك چيزي بپرسم راستش را ميگويي؟ گفتم بگو! گفت شما مجاهد نيستيد؟ گفتم نه! چه طور مگر؟ كي به شما گفته من مجاهدم؟ گفت من هرچه آدم حسابي ميبينم جزو مجاهدين است! شما تو را به خدا مجاهد نيستيد؟ گفتم آقا برو درد سر براي ما درست نكن!

صفحه ۱۳۶

سال ۱۳۶۰ در تاريخ معاصر ميهنمان سالي تعيين كننده‌است. سالي است كه‌از همان ابتدايش معلوم بود خميني و آخوندهاي حاكم قداره را از رو بسته و تصميم نهايي‌شان را براي كشتار همة مخالفان و به‌‌خصوص مجاهدين را گرفته‌اند. علاوه برآن حذف جناح رقيب خودشان در حاكميت نيز در دستور كارشان قرار داشت.

به‌‌هرحال مجموعه‌اوضاع و احوال طوري شد كه كار به‌‌وقايع خرداد ماه كشيد. در ۳۰ خرداد نيز مجاهدين دعوت به‌‌يك تظاهرات آرام كردند. قصد اين بود كه با جمعيت انبوه شركت كننده به‌‌مجلس رفته و در آنجا به‌‌نقض قوانين توسط مرتجعان اعتراض كنند. همان طور كه مي‌دانيد ۵۰۰ هزار تهراني شريف در اين تظاهرات شركت كردند. اما در غروب همان روز در ساعاتي كه سيل بي‌امان جمعيت به‌‌ميدان فردوسي رسيد شخص خميني به‌‌ميدان آمد و دستور تيراندازي به‌‌جمعيت را داد. و اين كار معناي سياسي بسيار مهمي‌داشت. از فرداي آن روز هيچ كس و هيچ گروهي تأمين نداشت و رابطة رژيم با همة مردم و مخالفان رابطه‌اي غير مسالمت‌آميز شد. در واقع دستور خميني تير خلاص به‌امكان هرگونه مبارزة مسالمت‌آميز بود. و از فرداي 30خرداد دو راه در پيش روي همة گروه‌هاي سياسي قرار گرفت. يا در ميدان نبرد براي آزادي پاسخ قهر ضد انقلابي دشمن كينه توز و مرتجع را با قهر انقلابي بدهند و يا با تن دادن به‌‌ذلت و ننگ سازش مبارزة مردم ايران براي تحقق آزادي را يك دورة تاريخي به‌‌عقب بيندازند.

من در آن روزها بيشتر از هروقت ديگر ياد روزهاي بعد از كودتاي ۲۸ ۳۲ بودم. با خود مي‌گفتم راستي اگر در آن روزها مصدق تنها نمي‌ماند و رهبران خائن توده‌اي بهاي ادعاهاي خود را مي‌دادند و حداقل براي حفظ شرف خود ميدان را ترك نمي‌كردند وضعيت مردم و ميهن ما چه مي‌شد؟ آيا ديكتاتوري شاه مي‌توانست 25سال ديگر ادامه يابد؟ يقين داشتم كه ملت ايران بهاي بسيار سنگيني از اين بابت پرداخت كرده‌است و با يادآوري همين خاطرات بود كه آرزو مي‌كردم يك بار ديگر مبارزه مردم ايران سربريده نشود و ما براي كسب آزادي يك دورة ديگر عقب نيفتيم. تصميم مجاهدين براي ادامة نبرد با ديو ارتجاع كه آقاي رجوي آن را مهيب‌ترين نيروي ضد تاريخي ملت ايران معرفي كرده بود نور اميد و شادي ملي را در قلبهاي همة ما تابانيد و من در آن روزها خودم احساس مي‌كردم كه بايد دين خودم نسبت به‌‌ميهن و مردم را به‌‌نحو احسن انجام دهم.

در چنين فضايي بود كه يك روز رابطم با مجاهدين كه عبدالله نام داشت به‌‌من گفت براي پيدا كردن آقاي رجوي و بني‌صدر خانه‌گردي گذاشته‌اند و سازمان تصميم گرفته اين دو نفر را از كشور خارج كند. من در آنجا اعلام آمادگي كردم و گفتم ببينيد اگر موافقت مي‌كنند مي‌توانم آنها را با هواپيماي707 از كشور خارج كنم. عبدالله رفت و بعد از صحبت‌هاي زيادي كه من ديگر در جريانش نبودم بازگشت و گفت با طرح من موافقت شد. وقتي خبر موافقت به‌‌من ابلاغ شد احساس مي‌كردم در آستانة انجام يك وظيفة تاريخي و سرنوشت ساز هستم. هم خوشحال بودم و هم اميدوار. اما در عين حال توجه داشتم كه كاري است بس خطير و خطرناك. آن روزها ماه رمضان در آستانة فرارسيدن بود و به‌‌همين دليل به‌‌شوخي و به‌‌جدي به‌‌عبدالله گفتم زمان عمليات را طوري تعيين كنيم كه در ماه رمضان انجام شود تا اگر كشته شديم اجر و پاداش معنوي مان بيشتر باشد.

بعدها شنيدم به‌‌كليه مجاهديني كه در اين طرح شركت داشتند گفته شده بود عمليات را يك عمليات «فدايي» تلقي كنند. به‌‌من چنين چيزي گفته نشد اما درك و دريافت خود من هم چيزي غير از اين نبود. راهي كه مي‌خواستيم برويم راهي بي‌بازگشت بود كه سرنوشت جنبشي را رقم مي‌زد. اقدامي آن چنان حساس كه همان طور كه گفته‌اند تصميم نهايي‌اش را فقط شخص آقاي رجوي مي‌توانست بگيرد و نه هيچ كس ديگر.

 

 

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان