04132021سه شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
شنبه, 16 اسفند 1399 ساعت 11:13

چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد

نوشته شده توسط
از روزمره‌گي‌هاي زندگي و بنوعي هم شايد بي خيالي نسبت به دنياي پيرامونم بيست ساليست كه ميگذرد. مقايسه نگاهم درگذشته وامروز به اتفاقاتي كه تمامأ به نوعي با من”انسان” ارتباط دارند، "پروسه تغييري" است كه حاصل آن مختصات كنوني من در عرصه اجتماعي و سياسي است.

در نگاه گذشته ام به زندگي، ميتوان گفت مثل خيلي از انسانهاي معمولي در جريان اتفاقات خوب و بد قرار گرفتم و زندگي كردم و يا شايد بهتر بگويم زنده بودم! در آنزمان بسيارمي‌شنيدم و نهايتا كم و بيش تحت تأثير آنچه مي‌ديدم ومي‌شنيدم قرار مي‌گرفتم اما هيچوقت عنصر عمل درعرصه سياست و دخالت دراموري كه به نوعي با سياست ارتباط داشته باشد نبودم. شايد اين بر مي‌گردد به اتمسفر خانوادگي و افرادي كه با آنها زندگي ميكردم. تنها چيزي كه ازديد من باعث شد كه غرق درافكار و اعمال جاهلان و روشنفكران بي عمل نشوم اين بود كه عليرغم همه اين ادعاها به نداي درونم گوش ميكردم و اين بزرگترين عامل براي تكامل فكري و نزديك شدن به انسانهائيست كه امروز قرار گرفتن در كنار آنها يكي از بزرگترين افتخارات زندگي من است.

جا دارد اينجا يادي كنيم از زنده ياد فريدون مشيري كه فرمود:

هركه گرگش را دراندازد به خاك         رفته رفته مي شود انسان پاك

هركه با گرگش مدارا مي كند              خلق و خوي گرگ پيدا مي كند!

در ايران البته در همان زمان هم شاهد تبعيض، بي عدالتي و ظلم و ستمي كه نظام ضد بشري حاكم، بر ملت ايران روا مي‌داشت بودم و خود در واقع يكي از قربانيان اين حكومت قرون وسطائي محسوب مي‌شدم و اگرچه فعاليت در هيچ گروه سياسي نداشتم اما با تمام وجودم مخالف ديدگاههاي قشري و ارتجاعي نظام آخوندي بخصوص موضع و عملكرد وحشيانه آنها در مقابله با زنان كشورم بودم كه خود نيز جزئي از آن بشمار ميرفتم. روزي با برادر و يك خواهرم براي ديدن فيلم ”گبه” به سينما مي‌رفتيم، كه دريكي از ميادين محل سكونتم با گروهي از زنان پاسدار مواجه شديم كه براي إثبات خواهر و برادر بودنمان بايد شناسنامه ارائه مي‌داديم تا باور كنند.جالب اينكه دوست همكارم را هم با پدرش درمحلي ديگر به همين دليل بازخواست كردند و دهها هزار مثال مشابه كه ميتوان بيان كرد، که دليل كينه و نفرت روزافزونم به اين حكومت و سردمدارانش شد. اين كينه و نفرت آنقدر شديد بود كه براي من نوعي در آنزمان هم اثبات شده بود كه هر كسي به‌اين نظام فاسد وارد شود نمي‌خواهد ونمي‌تواند درست عمل كند و يكي از ديگري درپيشي گرفتن دربي عدالتي و جنايت ماهرتر است، زيرا هدف آنها حكومت بر پايه اسلام نبود بلکه بنام اسلام برای نابودي زندگي و انسانيت بود. همانطور كه آيت الله طالقاني گفتند: "خطرناكترين نوع استبداد، استبداد بنام خدا و دين است". روي اين اصل با افتخار، نه من و نه هيچيك از أعضاء خانواده ام درانتخابات فرمايشي رژيم شركت نمي‌كرديم. يادم مي‌آيد در زمان انتخابات قبل از دوران آخوند خاتمي، پزشكي كه رئيس محل كارم بود به تمام كارمندان و همكارانش توصيه ميكرد حتما پاي صندوقهاي رأي برويد و به خاتمي رأي بدهيد زيرا از ميان بد و بدتر، بايد بد را انتخاب كرد و من در دل با خود زمزمه ميكردم كه "سير از گرسنه خبر ندارد و سواره از پياده"! آنزمان در ايران پزشكان جزء افراد موفق و بي نياز از نظر مالي بودند واينكه چه كسي در رأس حكومت بنشيند زندگي آنها را تحت الشعاع قرار نمي‌داد. دلم ميخواست قدرت داشتم و به او مي‌گفتم توهم با اين استدلال بي‌منطقت در گمراه كردن مردم مقصري!

در جائي ازهانا آرنت خواندم كه ميگفت :" انتخاب بين بد و بدتر يك دروغ بزرگ و شيوه معمول حكومت هاي فاشيستی و توتاليتر براي سركوب بيشتر مردم است. وقتي بد را انتخاب كنيد، فرصت كافي براي بدتر شدن را هم به آن هديه داده ايد"! در آخرين سالهاي ماندگاريم در ايران فشار و اختناق مطلق و تضاد بين به اصطلاح اصلاح‌طلبان و أصولگرايان باعث شده بود كه برخی تحت تأثير تلويزيونهاي ماهواره اي قرار بگیرند. این تلویزیونها عموما مبلغان نظام مدفون سلطنتي بودند که عناصر شناخته شده‌ای در آن به تحليل هاي صدمن یه‌غاز ميپرداختند و مأموريت تبليغ رضا پهلوي را برعهده داشتند. معدود عوام عاصي از جور روزگار هم در ايران به حرفهاي ظاهرا فریبنده ولي خالي از عمل اين شخص و بدون توجه به گذشته و جنايات پدر و پدربزرگش و تاراج أموال ملت توسط آنها گوش می‌دادند. ناگفته نماند كه من هم در آنزمان فریب سخنان بي اساس اين شخص را خورده بودم ولی خوشبختانه با خروجم ازايران درسال ٨١ ورق برگشت و من پس از مدتي در اجتماع كوچك خانوادگيم پا به عرصه سياست گذاشته و بسوي آگاه شدن روان شدم.

البته اين پروسه براي من بسيار طول كشيد تا بتوانم به حقايق پي برده و خود را بعنوان يك فرد مسئول بشناسم. آري جلوي گذشت زمان را نميتوان گرفت اما چه خوب است كه وقتي ميروي، آگاه بروي! در ابتدا با توجه به ذهنياتي كه از قبل داشتم چه در مورد مسائل سياسي و يا اجتماعي تطبيق دادن خود با محيط تازه أي كه به آن وارد شده بودم كمي برايم مشكل بود اما رفته رفته بر آن شدم تا بيشتر شنونده باشم و دراين دنياي آزاد فرصت كافي براي روبرو شدن با حقايق را پيدا كردم. البته در اين رابطه خود را تا حدود زيادي مديون كمك هاي فكري و تلاشهاي كسي ميدانم كه خود سالها يكي از هواداران سازمان مجاهدين خلق بود.           

روزي درجمع دوستاني بودم كه با هم مشغول بحث و تبادل نظر در مورد مسائل ايران بودند و يكي از آنها فيلمي از شكنجه زندانيان دربند داشت و توصيه كرد كه اين فيلم را حتما ببينيم. من اين فيلم را گرفتم و چند روزي در خانه نگه داشتم زيرا برايم حتي تصور اينكه فقط نظاره گر اين حركت ضد انساني باشم سخت بود. بالاخره يك روز نشستم به تماشاي آن و آنجا كه انگشتان دست قطع ميشدند و بعد چشمها را از حدقه در ميآوردند بسيار منقلب شدم و وحشت تمام وجودم را گرفت. توصيف حسي كه در آن زمان به من دست داد برايم بسي دردناك است. إحساس ميكردم آن لحظه پاسداران مسلح پشت درهستند و هر آن به من حمله ميكنند و بالاخره با تني لرزان بلند شدم و از خانه بيرون زدم تا شايد كمي آرام بگيرم. اكنون وقتي به آن لحظه خود فكر ميكنم واقعا شرمنده كساني ميشوم كه از نزديك تحت شكنجه و آزار و اذيت اين جلادان زمانه قرار گرفته‌اند

بعد ازآن رفته رفته با دوستان إيراني زيادي آشنا شدم با عقايد واعتقادات متفاوت. من نيز با إشراف به اين مسئله كه در خارج از ايران امكان دستيابي به اخبار واقعي ايران و روبرو شدن با واقعيات را داشتم، به عقايد و نظرات دوستانم گوش ميدادم چرا كه حق انتخاب با من بود. در اين راه با دوستاني مواجه شدم كه از هواداران سازمان مجاهدين خلق بودند و اين امر صفحه‌اي ديگري از زندگي را برويم گشود. درابتدا با توجه به ذهنياتی كه در اثر تبليغات كذب حكومت ايران و اخبار دروغين و شيطان سازي در مورد مجاهدين درضمير ناخودآگاهم حمل مي‌كردم صد البته با بدبيني و شك و گمان به اعمال أعضاء سازمان و هوادارنش تنها نظاره گر بودم و گاهي در مراسم و تظاهراتي كه از طرف آنها در شهرها و حتي كشورهاي ديگر برگذار ميشد به همراه خانواده ام شركت ميكردم. درتمام اين دوران مواجه با تضاد درون خود بودم چرا كه آنچه در ذهن من نسبت به اين افراد نقش بسته بود با آنچه كه ازآنها مي‌ديدم و مي‌شنيدم بسيارمتفاوت بود. همين امرسبب شد برخي از سدهاي زندگي را بشكنم و زندگيم را با يك هدف پيوند بزنم. كه بقول خود مجاهدين بدون پرداخت بها، رسيدن به أهداف متعالي غير ممكن است. " كس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من"

شكستن بعضي از اين سدها برايم آسان نبود و مهمترين آن نرفتن به ايران بود. سالهاي سال تحت فشار خانواده ام ازايران بودم كه به ديدارشان در ايران بروم. اين موضوع در ذهنم به يك تضاد لاينحل تبديل شده بود زيرا من هيچ محدوديتي براي رفتن به ايران نداشتم.

از طرفي گاهي پاي صحبت زندانيان سياسي كه در خارج از ايران زندگي مي‌كردند مينشستم و ازآنها در مورد رفتار دژخيمان رژيم در زندان با آنها سؤال ميكردم و هر جواب بمانند نیشتري قلبم را جريحه دار مي‌كرد. آنجا فهميدم كه سكوت شايسته انسان نيست و بعنوان يك انسان همه ما در برابر ظلم و ستمي كه بر همنوعانمان وارد مي‌شود مسئول هستيم و هركس برحسب توان و نيروئي كه دارد مي‌تواند درمبارزه با اين ظالمان زمانه بپا خيزد و به آرمانهاي آزاديخواهانه اش جامه عمل بپوشاند.

يكي ديگر از مظاهر سركوب رژيم در آنزمان تحميل حجاب اجباري براي زنان بود و بعضي ها عقيده داشتند چون زنان مجاهد حجاب دارند، آنها نيز در صورت رسيدن به قدرت، حجاب اجباري را به زنان تحميل خواهند كرد و شايد من نيزسالها كوركورانه آن را پذيرفته بودم تا زمانيكه درارتباط بسيار نزديكي با زنان مجاهد قرار گرفتم. در اين رابطه بيش از هرچيز ذهن جستجو گر من با زمينه هاي بدبينانه گذشته شديدأ دنبال اين مي‌گشت تا لحظه أي را شكار كند كه در آن زنان مجاهد به تبليغ و ترويج حجاب اجباري بپردازند. درست در نقطه مقابل تمام زمانيكه درمراسم سازمان مجاهدين در كنارشان بودم آنچه را كه ديدم به تمام باورهاي قبليم خط بطلان كشيد زيرا در ميان آنها دختران جوان و زناني را مي‌ديدم با أنواع پوشش ها وحتي مد روز كه آنجا حضور داشتند و در مقابل، رفتارمجاهدين با اين افراد برايم بسيار حيرت انگيز بود چرا كه بر خلاف آنچه تصور مي‌شد زنان مجاهد با آغوش باز ازاين جماعت استقبال ميكردند و كوچكترين نگاه تحميلگري نسبت به مسئله حجاب در آنها ديده نمي‌شد.همين موضوع باعث شد تا به تحقيق در مورد منشأ و ترويج اين اتهام برعليه مجاهدين بپردازم. خيلي زود به اين نتيجه رسيدم كه از قضا بيشترازهمه  كساني به اين كمپين برعليه مجاهدين دامن ميزنند، كه دركشان ازمقوله آزادي بسيار سطحي است. زيرا همانگونه كه تحميل حجاب اجباري تحت هر نام و عنواني با مفهوم آزادي مغايرت دارد، وادار كردن زنان به عدم پوشش دلخواه خود دقيقا به همان اندازه در تضاد با جوهرآزادي انتخاب انسان است. جالب اينكه سردمداران اين گونه تبليغات برعليه مجاهدين اكثرأ از طيف طرفداران نظام ساقط شده شاهنشاهي هستند وازاقدام شنيع و ضد دمكراتيك "كشف حجاب"  در ١٧ دي ١٣١٤ به دستور رضا خان قلدر بعنوان يك اقدام بسوي مدرنيته نام مي‌برند.

نكته جالب اينكه در بازار مكاره اپوزيسيون هاي مجازي اندر باب دمكراسي وآزادي با زيباترين كلمات سخن رانده ميشود. اما طرح ده ماده أي خانم مريم رجوي در رابطه با ايران آزاد فردا و بخصوص آزادي زنان در انتخاب پوشش، مرا به اين دليل مجذوب خود كرد، كه اعتقاد عميق آنها به اين حقوق را در مبارزه مستمر و توأم با فداي بيكران آنها براي سرنگوني رژيم بمثابه شرط اوليه تحقق اين حقوق، مي ديدم.

به باورمن ركن اصلي موفقيت مجاهدين دراعتقاد عميق آنها به آزادي و استقامت و فداكاري آنها در اين راه مي‌باشد. واتفاقأ انگيزه مبارزاتي آنها هم ناشی از همين اعتقاد راسخ آنها به آزادي مردم ايران مي‌باشد. اكنون سازمان مجاهدين خلق در ايران و دنيا بعنوان دشمن درجه يك حكومت ضد بشري آخوندي شناخته شده است و اين نشانگر صحت مواضع اصولي و استراتژي مجاهدين است. دراين رابطه موفقيت هاي أخير بدست آمده براي سازمان مجاهدين مانند نتايج دادگاه اسدي و سه مزدور همدستش مصداق اين واقعيت است.

اما بايد إذعان كرد كه هنوز هستند كساني كه ترجيح ميدهند وارد مقوله سياست و كشف واقعيات نشوند و به همان باورهاي قبلي بسنده مي‌كنند، زيرا مي‌دانند كه بدنبال حقيقت بودن مساويست با مسئوليت پذيري و پذيرفتن اشتباهات گذشته. آنها آنگونه كه بزرگي گفته است "ترجيح ميدهند دروغي را بپذيرند كه باورهاي قبلي آنها را تأئيد كند، تا واقعيتي كه امنيت ذهني را از آنها بگيرد".

اينجا دوست دارم به حقيقتي اعتراف كنم كه شايد خواندنش براي ديگران جالب و يا حتي راهگشا باشد.

بعد از خروج من از ايران و نظر به شرايط جديد زندگي ام، ذهنيت منفى من نسبت به مجاهدين خلق كه تماما ناشى از تبليغات مسموم رژيم أخوندى بود، بكلي رنگ باخت.  عليرغم آن اما رغبت زيادي در حمايت از سازمان مجاهدين از خود نشان نمي دادم، اگرچه بعضا همراه با خانواده و دوستان در برنامه هاي أنها شركت مى كردم. كم كم پى بردم كه آنچه مانع اصلی حركت من و گام نهادن در مسير مبارزه و ادای دين در حد توان، نه در مجاهدين خلق كه در عدم پرداخت هزينه مبارزه از طرف خودم است. چون خوب مى دانستم كه نخستين بهاى يك مبارزه جدى، مرزبندى قاطع با رژيم آخوندى و نرفتن به ايران تحت حاكميت دشمن است. اما وقتى به اين موضوع عميق‌تَر فكر كردم، ديدم كه گذشتن از ديدار خانواده ام در ايران در مقابل مجاهديني كه ازهمه چيز خود براي رهايي مردم ايران كه خانواده من هم جزئي از آنها هستند، می‌گذرند، تا چه حد حقير و شرم آور است.

آنچه من در اين پروسه آموختم را مي‌توان در يك جمله خلاصه كرد. براي قدم گذاشتن در هر مبارزه و چالشي در جامعه و حتي در زندگي اجتماعي ابتدا بايد جرأت ورود به آن را داشت و سپس آمادگي براي پرداخت بهاي آن. اين امر بطور قانونمند افق هاي جديدي را در مقابل چشمان انسان مي گشايد. بقول ژان پل سارتر:

"براي كشف اقيانوسهاي جديد بايد جرأت ترك ساحل را داشت. اين دنيا، دنياي تغيير است نه تقدير."

طوبي حق شنو 

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان