12062021دوشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
چهارشنبه, 12 آبان 1400 ساعت 23:45

»خاطرات خانه اموات«

نوشته شده توسط
تنور ِ قربانگاه معبد ِ خمینی

۱۱منبع شناخت تجربه است. درک ِ تزاریسم، از شناخت تبعیدگاه سیبری یا به قولی «آخر دنیا» می گذرد. برای شناخت ِاندیشه هیتلر، تجربه آشویتس کافی است. بحث نظری دامی است برای انحراف از صورت مسئله . برای درک ِ اندیشه خمینی، کالبد شکافی »توضیح المسائل» کمکی نمی کند. شکنجه گر مفسر افکار اوست، شکنجه حقیقتِ ناب اندیشه خمینی و «گوهردشت» عرصه فهم شریعت اوست . همین و بس. عصاره این تفکر چنین است: «خمینی عزیزم بگو تا خون بریزم». رسم ِ سرور و پایکوبی در ریختن خون، بسیار کهن است. این رسم و آیین ویژه در بین انسانهای اوليهٴ بت پرست، رواج داشت؛ بت هایی که تشنه خون بودند. در فراخنای تاریخ ما شاهد خدایانی چون زئوس، دیونیسوس، کرونوس، خدای توفان، بعل، مولوخ و غیره هستیم. در اشکال اولیه آنها به صورت دیوهای آدمخوار ظاهر می شدند. رسم قربانی کردن حیات دیر پایی نداشت. این آئین با ادیان توحیدی و ابراهیم حنیف برچیده شد و قربانی کردن حیوان جایگزین آن گردید. در شریعت خمینی اما آئین و مناسک قربانی گرفتن، ایده محوری است. خمینی همچون «خدایی» از ادوار کهن، تشنه قربانی گرفتن بود. بنا به نظر زیگموند فرويد، خون، نماد هستی و جان است. ریختن خون در پای بتهای بی جان، بصورت نمادین، در واقع همان جان دادن به آنها است. بت فرسوده ،خمینی، نیاز به خون داشت. این آئین همچنان در نزد کاهنان معبد «ولايت فقيه» استمرار دارد. تنور ِ قربانگاه معبد ِ خمینی در «گوهر دشت» و خطه ایران شعله میکشد. شعله های آن در دادگاه استکهلم هنوز مشهود است.
مقاله می کوشد با بررسی سه نمادِ سرکوب، جوهر واحد آنها را نشان دهد.
سیبری سفر به زمانه
۱۸۴۹ روسیه تزاری. تزار نیكلاي یکم حکم می راند. سرف داری در امپراتوری هنوز سخت جان است. روز ۲۲ آوریل ۱۸۴۹ فئودور داستایفسکی به یکی از اردوگاه های کار در سیبری تبعید شد. گناه ِ چهره درخشان ادبیات جهان، آرمان گرایی است. استبداد غالب است. زیر ِ پوست جامعه، اما انقلاب در کمین است. «رفرم» و پروژه های »اصلاح طلبان« در دوران الکساندر دوم) تزار آزادیبخش ( به کنترل تنشهای انقلابی منجر نشد. 63 سال بعد از آزادی فئودور داستایفسکی از زندان، تاریخ روسیه ورق می خورد. در اکتبر 1917، بالاخره امپراتوری خاندان رومانوف پس از 304 سال جلال و شکوه، در مقابل انقلاب زانو زد. اتفاقی غیرمنتظره. منطق تاریخ همیشه غافل گیرانه است. تاریخ گوئیا آموزگاری خوب برای دیکتاتورها نیست. البته در اینجا باید حق را به آلکسیس دوتوکویل داد. او هشدار داده بود »که آنچه دیکتاتوریها را بیش از هر چیز به خطر میاندازد افزایش فشار نیست، بلکه کاهش آن است. اگر دیکتاتوری ترمزها را شل کند به زحمت میتواند، حرکت گریز از مرکزی را که مدت طولانی سرکوب شده بوده مهار کند و مانع از آن شود که این حرکت به صورت فاجعه درآید.» (اینیاتسیو سیلونه: مکتب دیکتاتورها، ص. 249.) اعمال زور و تحکم فقط نشانی از توحش و شقاوت نیست، منتج از یک منطق است؛ منطق تمامییت خواهی و کنترل.
زندان و تبعید منبع ِ الهام داستایفسکی برای خلق رمان «خاطرات خانه اموات» بود. زندان فضایی سرد، سیاه و مملو از خوف است. این محیط روح و روان آدمی را در هم می فشارد. تأثیرات آن ماندنی است. تصاویر آن در ذهن پایدار، حضورش در خاطره و ضمیر مداوم. فضای تیره و مفلوک زندان، انسان را در انزوا و تنهایی غرق میکند. این فضای نکبت بار، می خواهد امید و آینده را از زندانی بگیرد. داستایفسکی با چیرگی یک ادیب، فضای جهنمی زندان را با واژگان جادوی اش به تصویر می کشد:

۲سنگدلی نگهبانان ِسادیست که اذیت و آزار زندانیان، منبع ارتزاق شهوت بهیمی نهفته در درونشان است، شرارت ِ مامورانی که از فرود آوردن شلاق بر پیکر محکوم بی دفاع لذت می برند، رنج کشیدن انسان هایی نجیب، و تحقیر انسانهایی فداکار و آرمانگرا. این است فضای زندان. در این رمان می آموزیم که دوران حبس، نقطه عطفی تعیین کننده در زندگی است: مقاومت یا تسلیم.
فضایی مملو از بی ارزشی، زندانی را در محاصره دارد. در این فضا تمامی ارزشهای اخلاقی به ناگه فرو می ریزند. زندان به روایتی گور ِ ارزشهاست. زندانبان شاخص ارزشهای حاکم است. او «گوربانی» است ذلیل. در فضای زندان رابطه سوژه و قدرت، محوری است. زندانبان «سوژه» را میدان ِ اعمال قدرت می داند. «تکنولوژیهای انضباط» روح و پیکر زندانی را هدف دارند. مناسبات بر مبنای مراقبت، نظارت و منقاد ساختن استوار است. به باور میشل فوکو (1984-1926, Foucault Michel-Paul) میان زبان و قدرت، نوعی همبستگی حاکم است. زبان ِ شکنجه گر »ابزاری» است برای تحکیم و تداوم مناسبات اجتماعی بیرون از زندان. استبداد، چهره واقعی خود را در زندانش به نمایش می گذارد. برای شناخت دیکتاتور باید زندانش را تجربه کرد. زندان، فرهنگ ِ گفتمانی مستبدی است، که او آن را در بیرون پنهان می کند. «گفتگوی تمدنها» و «دیالوگ انتقادی» با ملایان پوشش ِ «شریعت شکنجه» است. بازیگران این بازی نه احمق، بلکه شیاد هستند.
داستایفسکی اضافه می کند که زبان، حقیقت ِ جهان را بیان نمی کند، بلکه بازتابی از تجربهٔ شخصی فرد است. فضای دهشتناك همدم بودن با «پاسداران» مبتلا به اختلال شخصییتی، بخشی از تجربه فضای زندان است. بدون تجربۀ پاره شدن پوست با شلاق، نمی توان «حقیقت ِ جهان» شلاق را توصیف کرد. در چارچوب نظام های مراقبتی، کالبد و روحِ زندانی میدان ترکتازی قدرت است. هدف ِ مراقبت و نظارت «بهنجارنمودن فرد» است. صنعت «توابسازی» شاخص این هنجار است. زندان منطقه ای است «آزاد و خود مختار». فرمانروایان آن، فرومایگان سرسپرده و چابلوسانی هستند، که رنج دیگران، منبع لذت آنان است.
کتاب «خاطرات خانه اموات» حکایتی است مملو از درد و اندوهی کشنده و جانکاه. اندوه انسانی که به زیستن دردنیایی غریب، مملو از تهدید محکوم است. دراین «خانه» محرومییت از تمامی حقوق بشری موج می زند.


فهم آشویتس
سفر به زمانه آشویتس کاری است دلهره آور.
چگونه میتوان رویداد تاریخی هولوکاست را درک کرد؟
جرأت ِ فهم ِ ظلمت این پلشتی بنیادین در ظرفییت «انسان» نیست. انسان با این حجم از شقاوت بیگانه است. نزدیک به 8 دهه پس از این رویداد، به نظر می رسد که هنوز نمي توان توضیحی برای فهم وقوع آوشویتس یافت. توصيفِ آوشویتس نه تنها دشوار، بلکه توصیف ناپذیر است. تئودر آدورنو (Adorno Theodor) در سال ۱۹۵۱ نوشت: پس از آشویتس سرودن شعر، بربریت است. او برای شاعران سکوت را مقرر کرد. انکار، همیشه ِشگرد فرومایگان است. آشويتس هم انکار مي شود تا به عنوان واقعيت ثبت نگردد. انكارشکنجه و زندان بیان این امر است که گوییا چیزی
برای فهم وجود ندارد. «انکار» ساده ترین راه برای فهم است. احمقان در انکار، «فهمِ» ساده خود را تجربه می کنند.

۳ملایان در صدد انکار واقعییت شکنجه، اعدام، قتل عام ده ه های 60 و شرارت خمینی هستند. این واقعییت اما در همه جا «به هزار زبان در سخن» است. پلیدی تجربه شده در زندان، روزگاری عیان خواهد
شد.
»آلی ویزل» نویسنده و یکی از بازماندگان آشویتس میگوید: «بدون خاطره، هیچ فرهنگی وجود ندارد. بدون خاطره، هیچ تمدن، جامعه و آیندهای وجود ندارد.» انسان با ثبت جنایات در حافظه خویش، فرهنگ
سازی می کند. فرهنگ پایداری، تسامح و اِمپاتی. فرهنگ مقاومت و ترویج آن، برای جلوگیری از تکرار فاجعه. اردوگاه آوشویتس «نماد بیرحمی انسان نسبت به همنوعان خود در قرن بیستم» است. در توِدس رامپه (Todesrampe) «تونل مرگ» نزدیک به دو میلیون انسان مملو از دلهره به کام نیستی سیستماتیک فرستاده شدند. آوشویتس را نمی توان فهمید، فراموش شدنی هم نیست. آوشویتس نهیبی است به تاریخ و مسئولییت ما.


سالن دادرسی شماره 600
شریفترین و برترین فضیلتها عدالت است. در پیچ و خم تاریخ، عدالت در کمین است. زمان دادخواهی حتما فرا می رسد. در سالن دادرسی شماره 600 در ساختمان دادگستری شهر نورنبرگ/آلمان، فاتحان جنگ جهانی دوم در نوامبر سال ۱۹۴۵ اقدام به برگذاری اولین دادگاه بین المللی رسیدگی به جنایات جنگی نمودند. در جلسات دادگاه که تا ۱ اکتبر ۱۹۴۶ بطول کشید به اتهامات ۲۴ تن از بلند پایه ترین رهبران سیاسی و نظامی رایش سوم رسیدگی شد. برخورد متهمان به کیفرخواست و موارد اتهامشان در طیف گسترده ای قرار می گرفت: از رد قاطعانه اتهامات، تا پذیرش آنها، اظهار پشیمانی و اعتراف به گناه، تا خودکشی، و از «دست دادن حافظه» و یا دفاع از مواضع.
۴در زمستان ۱۹۴۴ نازیسم در محاصره دوجبهه دست و پا میزند.دستور تخلیه اردوگاه آشویتس صادر می شود، هزاران اسیر یهودی تبار مجبور شدند در برف و بوران و سرما پیاده از لهستان به سمت
آلمان حرکت کنند. ۳۰۰۰ نفر به دلیل آنکه «قادر به پیاده روی طولانی» نبودند در «اتاق گاز» قتل عام شدند. در راه ماندگان با شلیک گلوله کشته می شدند. یکی از بازماندگان در طی این مسیر به همراه شماری دیگر از اسیران با قطار منتقل می شود. او پل سوبول نام دارد. او در باره این تجربۀ مملو از رنج چنین می گوید:» در هر واگن ۱۰۰ تا ۱۱۰ نفر بودیم. سرپا ایستاده و چسبیده به هم. نمی دانستیم چقدر در قطار خواهیم ماند. سرانجام بعد از ۶ روز وقتی قطار به طور کامل توقف کرد درها را باز کردند. از واگن من ۲۰ یا ۲۵ نفر زنده ماندند.«
بسیار تلاش شد تا از آوشویتس امری فهم ناشدنی و غیر قابل باور مهندسی کنند، تا این تجربه مخوف را از «هستی« ساقط کرده و دروغش بپندارند. اما نشد. هولوکاست نماد بربریت است، بربریت تبعیض. آشویتس نماد ِ این بربریت. آری باور کردنی نیست که انسان با نظمی مهندسی شده و سادیسمی جنون آمیز قربانی بگیرد. اما این سادیسم تجربه شد و در تاریخ ثبت گردید.


زندان ِ شریعت
پایداری در مقابل دژخمیا زندان، هیمنه یک رژیم پوسیده را به سخره می گیرد. انسان هستی خود را خود خلق می کند.
«من مقاومت می کنم، پس هستم». من فریاد می زنم، پس هستم. فریاد من، سرود رهایی است. در کشاکش با فریاد من، دژخیم هم هستی خود را رقم می زند. اوچیزی جز زمختی شلاق در اختیار ندارد. منطق «من شکنجه می کنم، پس هستم» در مقابل منطق مقاومت زانو می زند. این شاخص آزادی است. آزادی تفکر، اختیار و پایداری جوشیده از آن. شکنجه، ضعف و نگونبختی یک اندیشه است. شکنجه استوانه موجودیت حاکمیت خودکامه است. وقتی نهادی از نبود ِ مشروعییت رنج می برد، شکنجه تلاشی است، برای کسب مشروعییت. مشروعییتی که در نبود اعتراض خود را تحمیل می کند. زندان می خواهند با شلاق، حقانیت را برقرار کند، آنهم بر تنهای ِله شده. در زندان ِ شریعت، شکنجه حضوری مستمر دارد. شکنجه گر، این شریعت را جاری می کند. رژیم ِ مستقر، نماینده الهیاتی است مملو از شقاوت و شکنجه. این الهیات مولوِد اجتهاد خمینی بود. عطش سیری ناپذیر او به تمامیت خواهی در «ولایت مطلقه فقیه» عیان شد. نهاد ولایت فقیه خدا را هم تعریف می کند. او حتی «خدا» را هم خلق می کند. خدایی عبوس، شکنجه گر، تبهکار، سادیست و بی خیال به درد و رنج دیگران. چیزی شبیه به خمینی. همان خدایی که به نام او این بساط داغ و درفش برپا شده.

 

»مفتش اعظم«
در شاهکار ادبی داستایفسکی «مفتش اعظم« (The Grand Inquisitor ) ایوان کارامازوف خطاب به برادر کوچکش آلیوشا به تلخی می پرسد که کدامین خداوند می تواند جهانی را بیافریند که در آن کودکان رنج بکشند؟ سپس به آلیوشا می گوید: »اشتباه نکن آلیوشا این خدا نیست که من وجودش را نمی پذیرم، بلکه این جهان پر از بیدادی است که او آفریده است.«البته این جهان ِ پر از بیداد، ساخته و پرداخته «مفتش اعظم»ي چون خمینی است. داستان «مفتش اعظم» نمادی است از حکمرانی انسان به نام خدا بر زمین. این داستان روایتی است از ظهور مجدد مسیح در شهر سویل اسپانیا در دوران تفتیش عقاید ِ قرن شانزدهم. در هر کوچه و برزن مفتش اعظم «مرتدان و محاربان» را طعمه »غضب الهی» می کند. انواع «تعزیزات» و «حدود شرعی» جاری می شوند. عیسی مسیح در این دوران ناگه باز ظهور کرده و برای مردم موعظه می کند.

۵مفتش اعظم که کاردینالی سالخورده و سنگدل است، فرمان به دستگیری و بازجویی مسیح می دهد. گفتگوی «مفتش اعظم» با مسیح در سیاهچال از قدرت و استبداد دینی رازگشایی میکند. کاردینال این «ابلیس
مست» با خشم، خطاب به مسیح می گوید که حق ندارد کلامی بر آنچه پیشترگفته بیفزاید و نیازی به آمدنش نبوده است، زیرا او همه چیز را به پاپ اعظم سپرده است و حق ندارد حقی را که خود پیش از مرگ به کلیسا سپرده است از کلیسای خود پس بگیرد. او با تند خویی اضافه می کند که مسیح فقط و فقط برای بی اعتبار کردن کلیسا و نابودی شریعت کلیسا دوباره ظهور کرده است ولی او چنین اجازه ای به مسیح نخواهد داد. این مکالمه یک منولوگ است. مسیح همچنان ساکت به او گوش می دهد. فردا با طلوع خورشید مفتش اعظم فرمان به برافراشتن هیمه آتش و صلیب می دهد. مسیح دوباره باز مصلوب می شود. اینبار اما به دست »جانشین« اش.
گفته می شود که شرورترین دشمنان پیامبران «موبدان» و «آیت الله ها» هستند. این تاجران، از دین کالا و صنعتی پر سود نهادینه کردند. آنان «فرزندان خدا» را با همین صنعت گرفتار هیمه آتش می کنند. پس زدن چنین نگاهی آرمان ماست.دين درشت درشتخوي سلطه گررا بايد به زنجير كشيد.

گوهردشت در سالن 37
سالن 37 دادگاه استکهلم شاهِد روایتهای فراوانی از شئامت و نکبت اندیشه خمینی است. در اینجا یکی از شیفتگان دین عظیم الجثه ی خمینی، یکی از نگهبانان «تنور قربانگاه معبِد خمینی» در زنجیر است. او که زمانی به نام خدا، به نام «بت» بساط داغ و درفش گسترده بود، امروز در مقابل «فرزندان خدا» ایستاده است. این مرید تیره بخت و منحط، حمید نوری است. او زمانی حاکم ِ قلعه کوچکی بود: سلول زندان. درقلمرو این نگونبخت، تجاوز نُرم غالب بود. اکنون »شاهزاده« این قلعه در محاصره عدالت است. او زنجیر به پا می لرزد. د ر تلاش است که هیمنه آن »بت« را حفظ کند. با شنیدن «خمینی شیطان مکار» برافروخته می شود. کودنی، صفت چنین متولیانی است. آنان هیچگاه انتظار چنین سرنوشتی را ندارند. در سالن 37 دادگاه استکهلم »شاهزاده» هنوز در رؤیای هیبت گذشته است. شاهدان «قلعه کوچک» او یکی پس از دیگری او را به سخره می گیرند. هر کدام رنجهای بیکرانی را روایت می کنند. اینان فرزندان ِ زمانه پر آشوبی هستند. زندان برای آموختن ِ شکیبایی، مکتب خوبی است. باید شکیبا بود. جانیان حتما به دام می افتند. نا رواداری و تعصب این «کوتوله» را کور کرده بود. به قول قرآن «قطعا بدترین جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى اندیشند» (سوره انفال آیه 22 .) به خداوند سوگند که سرشت شماها بسی زبون تر و حقیر تر از آن است که گمان میدارید. شما، مردمان ِ گرسنه شهوت، هیچ فضیلتی را درک نخواهید کرد. پس چشم بگشایید و ببینید که چگونه نسلی ستبر آزادی خود را باز می ستاند. شما در جهانی خالی از معنی غوطه ورید.

۶زندانی با عطشی بی انتها در این بیغولۀ مخوف به دنبال روزنه است، روزنه ای که به او احساس آزادی و کنش دهد. انسان در احسا ِس آزاد بودن، کنشگراست. کنش و درگیری با جهان به او احساس لطیف زنده بودن می دهد. او احساس مقاومت می کند. «من مقاومت می کنم پس هستم». بالا زدن چشم بند، حفر کردن ِ نقبی است برای فرار؛ فرار به جهان پیرامون. به جهان نگاههای آمران ِ «تکنولوژیهای انضباط» که می خواهند او را درهم شکنند. زندانی می خواهد اطلاعات پراکندۀ اطراف خود را جمع آوری کند، آنها را ثبت کند، دسته بندی و طبقه بندی کند، تجزیه و تحلیل کند، فعالانه در محیط کنش و واکنش قرار گیرد و جهان خود را خود شکل دهد. زندانی با دیدگان نافذ از ورای پیشانیهای داغدار و عبوس زندانبان، افکار تاریک و رؤیاهای دور و درازشان را می خواند و با مهارت و قدرتی بینظیر آنها را در حافظه می نگارد و ثبت می کند. زندان اما می خواهد او را از عنصر ِ تحرک تهی کرده هویتش را برباید. در این فضاي تنگ ومخوف، ميدانِ هماوردی اما بسیار گسترده است. کشاکشی مهیب در جهان مینیاتوری ارزشها شکل می گیرد: چرا می خندی، چرا آواز می خوانی، چرا تند راه می روی، چرا ورزش می کنی، چرا نگاه می کنی، چرا نماز نمی خوانی، چرا روزنامه می خوانی، چرا، چرا، چرا. اینجا مقاومت با همه هزینه هایش، هویت را شکل می دهد. کشاکشی برای دفاع از هویت. هویت زدایی ایده محوری «توابسازی» بود. حذف لاجوردی به مثابه نماد این پروسه، بیان تمثیلی دفاع از هویت ِ مقاومت بود.
حکایت از 350 ضربه شلاق است. آن از بند رسته دیگر از 700 ضربه می گوید. حماسۀ رضا زند را علی اکبر بندلی در فرازی از شهادش زنده می کند: «سرودخوان برویم و کشته شویم.» او احساسش را در این سکوت مرگبار چنین بیان می کند: می توانستیم «صدای زدن قلب همدیگر» را بشنویم. او اضاف ه کرد «شب که میخواستم بخوابم، پتویم را انداختم روی صورت و آن قدر مرگ بر خمینی گفتم تا خوابم ببرد.» کاوه نصارا مبتلا به بیماری صرع، بر دوش یک همبندی به «آمفی تئاتر» برده می شود تا «نمایش» شقاوت برای خمینی ادامه یابد.
در دامنه های قله سماموس، جائیکه حواصیل ها در تالاب «لاله مردابی» لانه گزیده اند و زیستگاه پلنگ و آهوها و بزها ی کوهی است، جوانی 17 ساله به جرم ترویج آگاهی خود را پنهان کرده. این جوان (علی ذوالفقاری) امروز برگی از افتخارات این میهن را بر دل سیاه دژخیم حمید نوری می کوبد. او شهادت داد، که بهروز شاهی مغنی، وفادار به آرمانهایش، سرود ملی «ایران زمین» را در فضای منحوس زندان مرتعش کرد. پژواک این صدا هنوز به گوش می رسد. علی همچنان بر این حقیقت پرشکوه شهاد ت داد، که هر کس در آن دوران مملو از مخاطره، مختارانه در گمنامی«صلیب» خود را به دوش کشید. آنان همه از قتل عام مطلع بودند. این راست قامتان در اوج آگاهی مقاومت را سرود خوان انتخاب کردند.
خواهر مجاهد مهری حاجی نژاد از عشقی لطیف و احساسی زیبا نسبت به برادر قهرمانش گفت، که لبخند بر لب آثار شکنجه ها را از او پنهان می کرده. خواهری که تلاش دارد، برادر را از چنگال مشتی فرومایه برهاند، اما موفق نمی شود. چقدر سنگین است بیان این احساس «که او را دیگر نخواهم دید». او حامل آخرین پیام برادرش علی است: «به من گفت که منتظر من نباش. برو به مریم و مسعود بگو، هیچ شکنجه ای نمیتواند ما را از پای درآورد».

جهان در این روزها بسیار شنید:
از خاموش کردن نور حیات در یک خانوده 12 نفره، از روایت جانکاه اجسادی که در پناه سیاهی شب در یک کامیون یخچالدار تلنبار می شدند، از اعدام مریض روی برانکارد و تیرباران معلولین ذهنی و جسمی و بیماران روحی، از ممنوع کردن مراسم ترحیم، از عدم تحویل اجساد قربانیان به خانواده، از ضرب و شتم وخشونت به «جرم» غذای دسته جمعی، از حکایت آن خواهری که با بغض در گلو، کوتاه گزارش می دهد «مادرم مرد»، از حمل طنا ِب دار با فرقون، (fourgon) از نعرۀ مستانه «خوشحالی و صلوات»، از روایت 20 سال تنهایی مادر رضیه و وصیت او برای انتقال آخرین دارائیش به رهبرش مسعود، و یا از روایت مجاهد خلق خدیجه برهانی که در سیزده سالگی قرار بود که «به سر عقل» آورده شود اما امروز با قامتی استوار در مقابل دژخیم، انسانیت را فریاد می زند. او تنها بازمانده یک قتل عام خانوادگی با هفت شهید است. شهادت امروزش چنین است: «میخواهم بگویم حکومت شش برادر مرا شهید کرد و همه آنها هم آموزگار من بودند اما به همه آنها افتخار می کنم. من ادامه دهنده راهشان هستم».
آی فرومایگان می شنوید؟ این پژواک خون شهیدان در تاریخ است.
از شادی و هلهله و پخش شیرینی و پای کوبی، و «صلوات» پس از اجراء اعدامها گفته شد. یونانیان باستان پیش از برداشت محصول، سالیانه جشن تارگلین را با مراسمی با شکوه برگذار می کردند. در این روز یک زوج جوان آراسته شده در میان هلهله، رقص و پایکوبی و غریو شادی مردم به بیرون از شهر برده می شدند و آنگاه از فراز صخره ای به پائین پرتاپ می شدند. خاکستر پیکر سوزانده شده آنها به روی آب دریا پاشیده می شد. باور یونانیان این بود که این قربانی ناپاکیهای اهالی را از بین می برد. آئین تبار شادمانی مریدان خمینی به اعصار ِ بت پرستی انسان اولیه می رسد.
آن از مرگ رسته دیگر (مجید جمشیدیت) با باریک اندیشی گفت «ما مرز زنده ماندن مان را نمیدانستیم» و به نکته بسیار محوری اشاره می کند: «اگر آن افرادی که اعدام شدند حاضر میشدند شرایط را بپذیرند، این ها شرایط سخت تری را میگذاشتند و تعداد بیشتری از ما را اعدام می کردند.» آری اعدام شدگان نماد فداکاری، سمبل انسانیت و الگوی شرافت یک خلق اند. و آن دیگری گفت «مگر میشود کسی که شما را بارها شکنجه و تهدید کرده است و مرتب میدیدید» فراموش کنید. نه هرگز. ما فراموش نمی کنیم و نمی بخشیم. انتقام با گامهای سترگ در راه است. اکنون بازآمدگان از «خانه اموات» خاطرات خود را به دیوار ِ سرد ِ جهان بی تفاوتی می کوبند.
وجدانهای بیدار فراوانی حتما هنوز وجود دارند.

خیلی ها نشکفته رفتند. جان شیرینشان را گرفتند. اما آنان در قامت ِ ماندگان زنده اند. جاودانه اند، خودشان و آرمانشان: سیمین حجب و سودابه و عطیه خوانساری بقایی و لیلا ارفعی. خواهر خدیجه برهانی چنین شهادت داد که همه را اعدام کردند «همه کسانی که در این چهار بند بودند، تیرخلاصها را میشمردیم و میدانستیم چقدر اعدام شدند».
برادر مجاهد محمد حسین سیداحمدی این چنین شهادت داد: «مادرم میگوید شیرم را به آن ها حلال می کنم، چون که تا آخرین لحظه در مقابل شما ایستادند و من افتخار می کنم». وقتی که خبر اعدام ِ فرزندان دلبندش را به او میدهند، مادری سترگ با این جمله بر پلشتی یک اندیشه و شریعتی منحوس تُف می کند.
ما ایرانیان معنی این جمله را خوب می فهمیم. «شیر مادر»، وه چه حلاوتی دارد این جمله.
توصیف این لحظات هنر من نیست. باید مسلح به ادبیاتی فاخر بود، تا بتوان آنها را به تصویر کشاند. این کار ِ رمان نویسان بزرگ است. کار ِ رومن رو لان، تولستوی و نیکوس کازانتراکیس است. کار پیکر تراشان چیره دست است، كار نقاشان درخشان، كار شعرا، فلاسفه و سمفونیستهای نابغه است. کار شیلر، سهراب سپهری، گوته، مولوي، باخ، كار شاملو، بتهون، وردي، چايكوفسكي، حافظ و وَن گوگ است.
قتل یک سرگذشت ساده نیست؛ جنایتی نیست که با گذر زمان به طور قانونی پاک شود. مشمول مرور زمان نمی شود. همزمان با دادگاه حمید نوری، محاکمه جوزف اس یکی از سربازان اردوگاه مرگ نازی نیز در جریان است. او در 21 سالگی به خدمت دستگاه نازیسم درآمد. امروز در سن صد سالگی در مقابل عدالت قرار گرفته است. شغل او در آن سالها کلید ساز بوده است. بسیاری از آمران، جاسوسان و آدمکشان دستگاه سرکوب نظام ملایان، هم «مغازه دار«، »آهنگر»، «نانوا»، «دست فروش» و غیره بودند. دادگاه ِ این «کلید ساز» هشداری است جدی به تمامی استبداد و قهر حکومتی. جنبش سترگ ِ ملی دادخواهی آنها را به عدالت خواهد سپرد.

بیگانه هراسی
شکلگیری «قصاص و تعزیر» در اندیشه خمینی ریشه در اداوار کهن و نظامهای پاترنالیسم ِ (قیم مآب) تبیعض مدار دارد. این گفتمان در متنهای متعدد و دوران های تاریخی گوناگونی شکل یافته است. گوهر آنها اما یکی است: بازآفرینی دوانگاری «ما» و «آنها»، «خودی و غیر خودی»، «ژن خوب و ژن بد». برتر دانستن یکی بر دیگری. راسیسم مذهبی خمینی، تحفه عصر مدرن است. فاشیسم ِ نوین مذهبی با اندیشه خمینی تئوریزه و مدون گردید. پیامد ِ خود شیفتگی مفرط ِ خمینی «بیگانه هراسی» بود. او همه را «بیگانه» می پنداشت. دامنه این هراس «خودی ها» را هم در بر گرفت. حتی آقای منتظری هم قربانی این «بیگانه هراسی» گردید. این گفتمان ِ بیمارگونه در حلقۀ مریدان او، هنوز سخت جانی می کند. این است جلوه ای از نظام ارتباطی و سرکوبگِر شریعتِ مندرس خمینی. این همان گفتمانی است که جامعه را شقه کرده است. خوانشی که دوران بسته شدنش را می گذراند. در این اندیشه انسانیت، محبت و همدردی برادرانه واژگانی بیگانه اند.
براستی که دیروز و امروزتان سراسر نکبت است. فردایتان نکبت بارتر. «میوه در دستان شما لهیده و گندیده می شود. نگاهتان درخت میوه را باد زده می کند، و سر شاخه هایشان را می شکند»، (نیچه، آری این چنین گفت زرتشت). شما ای فرومایگان، آب مقدس زندگی را با شهوت بارگی خویش زهر آلوده کرده اید، رؤیاهای پلیدتان را لذت می نامید، شما واژگان را هم زهرآلوده کرده اید (نیچه). «آنجایی که فرومایه آب بنوشد، چاهها همه زهر آگین اند».
مجاهد خلق مهناز میمنت در بیست و هشتمین جلسه دادگاه چنین شهادت داد:
»من تنها باز مانده خانواده ام هستم. باید بگویم هزاران خانواده هستند که من نماینده آنها هستم و در اینجا شهادت میدهم. جرم همه خانواده ما این بود که هوادار سازمان مجاهدین بودند. باور کنید که خمینی قصد داشت همه مجاهدین را از بین ببرد و این نقشه ای بود که کشیده بودند. این شهادت برای من خیلی سخت بود و یادآوری آن خاطرات. انتظار من این است انتقام آن ها را بگیریم و عدالت را بر قرار کنیم«.
.. وچنین هم خواهد شد.
دکتر عزیز فولادوند
17 اکتبر 2021 برابر با اول آبان 1400

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان