08182022پنج شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
جمعه, 03 دی 1400 ساعت 22:44

محاكمه دژخیم قتل عام ۶۷ حميد نوري و ادای شهادت مهرداد نشاطی ملکیانس چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰ مطلب ویژه

نوشته شده توسط
مهرداد : ساعت نه یا ده  نمیدونم در همین حدود بود که  ناصریان در را باز کرد و  تا در را باز کرد گفت کی نماز نمیخونه؟ دو تا از زندانیان گفتند ما می‌خونیم و واقعا وحشت و  اینجور چیزها خیلی حاکم بود 

ما ۳ نفر را تک تک اول اکبر را   بعد این جوانی که اونجا بود  در  اصل بچه های اقلیت بود  اسمش یادم نمیاد الان ولی تو بند هفت بود  و بعد مرا  بردند برای شلاق زدن. من بخش خودم را میگم که اتفاق افتاد بعد من رو  بردند تویه راهرو تقریبا   در راهرو یک تختی بود اونجا من را خواباندند و  بستند به تخت .

 با چشمبند بودم دیگه هم چیزی ندیدم.   ده ضربه با کابل کف پای من زد.  ده تا ضربه ای که من در بازجوییهایم با این شدت کابل نخورده بودم. بازجوهای اوین رو منظورمه . تمام پای من زخم شد یعنی ترکید در همان ده ضربه اول

دادستان: چه زمانی کی دستگیر شدید؟

مهرداد : من در مهرماه  1361 دستگیر شدم

دادستان : چرا گرفتنتون

مهرداد: در رابطه با فعالیت با سازمانی که اونموقع ممنوع شده بود به نام سازمان  چریکهای خلق ایران  اقلیت دستگیر شدم.

دادستان : از این به بعد این سازمان رو من  بهش میگم فداییان خوبه ؟

مهرداد: مشکلی من چونکه بهر حال تفاوتی هست بین اقلیت واکثریت که توی ترجمه ها الان اشتباه شد چون اکثریت گروهی بودند که اونموقع با رژیم همکاری میکردند ؛ اقلیت مخالف رژیم بود بهتر ه بگیم اقلیت .

دادستان : یک خورده خلاصه بگید این چجور سازمانی بود

مهرداد : سازمان چریکهای فدایی سابقه‌اش به سال ۱۳۴۹ برمی‌گرده تاموقع انقلاب فعالیت های تشکیلات خودش را داشت.

دادستان : ازلحاظ ایدئولوژی مارکسیستی سوسیالیستی بود این سازمان چجوری بود ؟

مهرداد : بله یک سازمان مارکسیستی بود که تو اون زمان تشکیل شده بود و  در ۲۲بهمن و رفتن شاه هم  تا اونجا که میدونستم نقش خودشون رو داشتند.

دادستان : بعدش بخاطر این مشارکتتون محکوم شدیدیا چطور شد ؟

مهرداد : این سازمان تا سال ۱۳۵۹ عمل مشترکی انجام می داد در اون زمان انشعابی دراون سازمان صورت گرفت که جناحی از کمیته مرکزی این سازمان موافق این بودند که با رژیم همکاری بشه و جناح کوچکتری که اقلیت بود مخالف بود انشعاب شد ما

فعالیتهای سیاسی خودمون  را تا سال ۶۰ بطور مشخص علنی انجام می‌دادیم و بعد از ۳۰ خرداد که رژیم حمله کرد به گروههای سیاسی ما هم به قول معروف در لیست سازمان های غیر قانونی قرارگرفتیم که مورد حمله قرار گرفتیم اولین اعدامها را هم که در اصل ۳۰ خرداد شد یک چهره ما هم سعید سلطانپور بود که از اعضای مرکزیت اقلیت بود

دادستان : سوالی که داشتم این بود که شما بخاطر این کارهایی که کردین محکوم شدین ؟ واگر محکوم شدین چه مجازاتی برای شما تعیین شد .

مهرداد : من بگم موقعی که من دستگیر شدم من با همسرم که اون هم فعالیت تشکیلاتی میکرد  دستگیر شدم و یک فرزند ۲هفته ای ؛ ۱۵روزه داشتم که همه مارو دستگیر کردن و به اوین منتقل کردن در ابتدا تحت بازجویی و شکنجه‌های بسیار قرار گرفتم تا یک سال در قسمتهای مختلف اوین بودم ؛ بعد از یکسال منو به دادگاه بردن یعنی درسال ۶۲ به دادگاه رفتم در این دادگاه البته

سر مسئله ی دیگری چیز شد ولی موردی که به مسئله سیاسی من برمیگشت به عنوان هوادار تشکیلاتی  سازمان اقلیت منو محاکمه کردن . اگر توجه کرده باشین  فامیل من نشاطی ملکیانس است واین فیلم جزو فامیل هایی هستش و نام پدرم هملت

جزو اسامی هستش که درایران آنچنان معمول نیست و به عنوان ارمنی می‌شناسند. یک حدود ده دقیقه من دراین  دادگاه بودم

وقت زیادی از این دادگاه رو اختصاص داده بود به این موضوع که من ارمنی هستم و همسرم هم با من رفته بود دادگاه ومن چطور با یک زن مسلمان ازدواج کردم. دادگاه سیاسی من به این شکل تبدیل شده بود به دراصل ایدئولوژیک ؛ رئیس دادگاه من اونموقع من شخصی بود بعدا فهمیدم رازینی هست ودراونجا به من گفتش که تو با زن مسلمان ازدواج کردی حق نداشتی ازدواج کنی ؛ بچه ات هم حرامزاده است من هم پاسخ دادم این حرفها چیه می زنی یعنی به نوعی بهش اعتراض کردم وگفتم که این حرف را می زنی درست نیست بلاخره ازم پرسید تو چجوری ازدواج کردی منم بهش گفتم طبق روالی که معمولا تو ایران هست ؛ رفته بودیم خونه همسرم آخوندی اومد و عقد را خوند طبق روال معمولی که هستش و تمام من سال ۵۹ ازدواج کرده بودم  یک مقدار شرایط اوایل جنگ بود یعنی همه چی قاطی پاطی بود و می شد خیلی راحت به اصطلاح  ازدواج کرد یعنی ما دفتر اسناد داشتیم اونجا و ازدواج میکردیم واین کار اتفاق افتاده بود بخاطر همین هم دیگه چیزی نگفتش و یعنی قضیه تموم شد و گفت برو ومنو بیرون کردن  اونجا اصلا به مسئله پرونده و این حرفها نپرداخت

دادستان : چه مجازاتی براتون تعیین کردن

مهرداد :  بعد از یکماه منو صدا کردن و زیر چشمبند یکی  گفت 5سال حکم گرفتی بدون احتساب ایام بازداشت واین رو امضا ء کن برگه را امضاء کن .

دادستان : این 5سال حبس رو کجاها کشیدی کدوم زندانها بودی

مهرداد : من تا بهمن ۶۲ تقریبا بهمن و دی ۶۲ در اوین بودم بعد منو منتقل کردن  به زندان  قزلحصار اونجا در بندهای مختلف بودم. البته طولانیش در بند ۱ واحد ۳  ؛ واحد ۱  ؛ تا اواخر هم قبل اینکه مارو منتقل کنند گوهردشت بند ۱ واحد ۳ مدت کوتاهی یه دوسه ماهی و فکر میکنم دورو بر همون بهمن ۶۵ بود  که مارو منتقل کردن به زندان گوهر دشت .

دادستان : بعد چه مدت در گوهر دشت بودید

مهرداد : گوهردشت من دیگه تا یعنی از همون اواخر سال ۶۵ تا اوایل مهر یا اواخر شهریور اوایل مهر سال ۶۷ در اونجا بودم منتقلم کردن به اوین

دادستان : بعدش تو اوین دیگه چه مدت نشستی

مهرداد : من حدود یکماهی تو انفرادی های اون موقع بهش میگفتن آسایشگاه بندهای انفرادی بود که خود جمهوری اسلامی ساخته بود ؛ یعنی از دوره شاه باقی نمانده بود ؛ جمهوری اسلامی ساخته بود یعنی از دوره شاه باقی نمانده بود یک ماهی در آنجا بودم که بعد از یک ماه که زخم های پام که خوب شد؛ چون  منو می بردن اونجا فقط زخم های پام رو نگاه میکردن ببینن خوب شده یا نه آنموقع که خوب شد  از اونجا منو فرستادن بیرون یعنی آزاد کردن .

دادستان : چیزی که ما علاقمندیم بدونیم اتفاقیه که بعدش می افته تابستون ۶۷ اونموقع تو توی کدوم بند بودی

مهرداد :

یک پروسه زمانی منو کوتاه  بردند به بندی که اونموقع  بچه‌های مجاهد بودند فکر می‌کنم که اینجا درساختمان C بود اونهم در طبقه وسط بود. ۴ یا ۵ مارکسیت بودیم ولی باقی همه  مجاهد بودند. حدود ۲ یا ۳ ماه ما اونجا بودیم. اون بند دقیق یادم نیست شماره  بند ۴ یا ۱۰ بود یادم نمی یاد ولی تو این مایه ها بود چون شماره ها رو عوض میکردن بخاطر همین

دادستان : زمان ؛ از لحاظ زمانی کی

مهرداد :  تا زمستان سال ۶۶ همبند مجاهدین بودم و بعد برگرداندند به همین ساختمان H   در همان طبقه وسط اینجا. انموقع به ما گفتند  این بند شماره ۸ است. طبقه بالا بند۷ بود.  

قاضی توماس : یعنی دوباره برت گردوندن به ساختمان H   

مهرداد : همونجا همون جای قبلی ؛ همون ساختمان قبلی

قاضی توماس : سوال دادستان این بود تابستان ۶۷ کجا بودی اونجا بودی تو ساختمون

مهرداد : بله زمستون مارو آوردن اونجا ؛‌آخر زمستون آوردن اونجا

مترجم : اونجا یعنی کجا

مهرداد : درهمون بند ۸  ؛ بند وسطی که درساختمان H   هست

مترجم : از زمستون تا

مهرداد: تا مهر ۶۷ من درهمونجا بودم درینجا دیگه فقط زندانیان مارکسیست بودن مجاهدین را کلا جدا کردن ۶۵ -۴۰ نفر مجاهد داشتیم در اونموقع دراون بند ولی موقعی که برگشتم مجاهدی دیگه در اونجا نبود .

دادستان : حالا از لحاظ زمانی می ریم به تابستان سال ۶۷ طبق برداشت تو تغییراتی در زندان رخ داد ؛ تابستان ۶۷

مهرداد : من می تونم بگم که اوایل سال ۶۷ این تغییرات اتفاق افتاد زندانیان مجاهد را جدا کردن و اولین بار بود توی گوهردشت زندانیان مجاهد را جدا کردن  ومارکسیست هارو جدا کردن

دادستان : خوب دیگه چی ادامه

مهرداد : البته شرایط زمانی و مسائلی که آندوره اتفاق افتاد متفاوت بود ما در دوره های قبلی یکسری کارهای بند رو در اصل خودمون انجام میدادیم مسئول بند داشتیم و مسئولین مختلف که دررابطه با کارهای داخلی خودمون ؛ در اونجا در برد مسائل داخلی خودمون با زندانیان گروهای مختلف دراصل هماهنگی داشتیم بخصوص چون تعداد مجاهدین قبلش زیاد بود توی اون جا بخصوص با بچه های مجاهد که دررابطه با تنظیم کارهای بند و مسائل مختلفی که تورابطه با زندانبان مطرح میشد هماهنگی میکردیم وبه خاطر همین هم زندانیان رو تهدید کردن  بخصوص دررابطه با ملاقات ؛ امکانات صنفی  ورزش جمعی و مسائل دیگه بهرحال برخوردهایی که ما با اینها داشتیم

دادستان : حالا از نظر زمانی یک کم جلوتر می ریم می رسیم به مرداد یا شهریور ۶۷ چه اتفاقی در بندتون می افته دراین دوره

مهرداد : من یادمه که در تیرماه بود که حالا فکر کنم اواخرش اینطور ها بود که آخرین ملاقات رو داشتیم دربحبوحه زمانی بودش که شنیده بودیم که ایران قطعنامه ۵۹۸  پایان جنگ رو داره می پذیره ؛ این ملاقات ملاقات عجیبی بود چونکه عجیب بود برای ما بخاطر اینکه معمولا ما می رفتیم ملاقات و کسی پشت سر ما حضور نداشت که اونجا گوش بکنه ولی این ملاقات پشت سر ما پشت درهای ما پرده بود همیشه چند نفر اونجا ایستاده بودن یعنی حضور شون بارز بود ومتوجه می شدیم که اونجا هستن دقیقا هم بخاطر این بود که رعب و وحشت بوجود بیارن که حرف زیادی نزنیم یعنی ماداریم گوش میکنیم بهرحال این ملاقات انجام شد و ما برگشتیم یعنی من برگشتم اونجا با بچه های همون بند ؛ بند ۸ بعد از اون تمام امکانات ما قطع شد یعنی دیگه نه ملاقات داشتیم ؛ نه هواخوری داشتیم ؛ نه روزنامه داشتیم ؛ هیچی فقط گاها؛ اون هم چند تا از رفقا که داشتیم صدای اخباری که توی راهرو  اصلی پخش می شد پشت در می شنیدیم ؛درساعت ۲بعد از ظهر از این جهت در جریان تقریبا اخباری که جمهوری اسلامی پخش میکرد توی رادیو بودیم ما متوجه شدیم که رژیم در صدد پذیرفتن قطعنامه ۵۹۸ هستش وشرایط سیاسی خاصی تو اون شرایط توی جامعه حاکم بود و منتظر هم بودیم که احتمالا سرکوب و فشار رو روی زندانیان سیاسی بیشتر بکنه  وبیشتر فکر میکردم که احتمالا درها رو ببندن  یعنی  مارو بکنن دوباره  توی سلولهای  انفرادی و مورد ضرب و شتم و بهر حال مسئله ای که مد نظرشون هست قراربدن

ترانزیشن

دادستان : حالا چه اتفاقی افتاد

مهرداد : تو این مدت واقعیتش فقط تمام ارتباط مارو فقط قطع کردن وفقط مارو همونجا نگه داشتن یعنی ایزوله مارو نگه داشتن

درها رو نبستن ولی هواخوری هم نبردن ولی ما متوجه بودیم که شرایط تغییر کرده بخاطر اینکه غذا رو می آوردن دیگه همراه با افغانی ها ؛ اونج افغانی ها بودن که یکسری کارها رو انجام میدادن وخیلی مراقب بودن که این افغانها هیچگونه تماسی با ما نگیرن

ما فقط به طریق مورس به اشکال مختلف البته خوب بیشتر ارتباطهای فرا سازمانی  یا جریانی بود که معاون گروههای مختلف وجود داشت که ما حالا بچه های اقلیت باهم دیگه داشتیم بابندهای مختلف و اخبار بندهای مختلف رو با همدیگه رد و بدل میکردیم تا ماه شهریور سال ۶۷

دادستان : ببنید برای اینکه درست بفهیم وسوء تفاهم نشه هنوز تو ۶شهریور هستیم یا روز بعدشیم

مهرداد : الان ۶ شهریور ه در اصل

دادستان : بعدش بگید چی شد

مهرداد : در واز شد وتعدادی پاسدار ریختن تو بعد گفتن ۱۰نفر بیان بیرون که خوب کسی حاضر نبود بره بیرون برای چی بریم بیرون ؛ ناصریان اومد تعدادی رو جدا کرد تعدادی رو هم پاسدارها جدا کردن که من و چند تا جهانسرخوش جزو کسانی بودیم که بهرحال ناصریان رو از قبل می شناخت مارو جدا کرد و برد بیرون ؛ مارو بیرون آوردن به طرف همون راهرو اصلی ودوباره به طرف ساختمونی که بهر حال ساختمون اداری می شه گفت . می رسیم به ۸شهریور ؛ طبق معمول ما دونفر من و اکبر در همون سلول بودیم  که یک پاسداری اومد ومنو صدا کرد پرسیدم برای چی گفت چشم بند بزن ؛ منو برد به راهرو اصلی ؛ یک نفر دیگه از باقیمانده های بند مارو صدا کرد اونجا منو بردن پایین با همین همبندی که با من بود وبردن پایین واونجا تحویل برادر عباسی دادن من نمی دونستم موضوع چیه ولی حدس میزدم که احتمالا یک چیزی دررابطه با موضوع به قول معروف پایان حکم ما باشه

چون من می دونستم که طرفی که صدا کردن یکی از بچه های اکثریت بود که اونهم حکمش در مهر ماه تموم می شد بهر حال برادر عباسی مارو تحویل گرفت و برد تو اتاقی که بود ونشوند روی صندلیها من متوجه شدم که تواونجا سه نفردیگه هم اونجا هستن از بچه های زندانی که یکی بهزاد عمرانیه ؛ از بچه های اوینی بود یعنی بچه هایی که تو بند اوینیها بودن  درسالن F  طبقه دوم واحتمال میدم که اسمهارو هم میگم چون  فاصله داشتیم احتمال میدم  که حمید نصیری هم اونجا بود .

دادستان : گفتی که زندانیان دیگه هم اونجا بودن دوتا اسمم گفتی یکی بهزاد عمرانی و یکی هم حمید نصیری  اگه درست متوجه شده باشم ؟

مهرداد :درسته 

دادستان :خب تو خودت هم میگی چشمبند داری از کجا میدونی که این دونفر تو اتاق هستن 

مهرداد : اسمشون و خوند من می دونستم  که اینها چون ازطریق مورس ما قبلا تماس های مستمر داشتیم واینا هم اقلیتی بودن ومیدونستم دراین تاریخ حکمشون تقریبا به پایان می رسه .

دادستان : می دونی چه اتفاقی واسه بهزاد عمرانی افتاد

مهرداد: شنیدم که  از طر یق فامیل وبچه هایی که در ارتباط بودیم همشون اعدام شدن ؛ یکروز بعد یا دوروز بعدش ۹یا۱۰ شهریور

دادستان : از کجا میدونی حالا یا نهم بوده یا دهم

مهرداد: خوب یک اتفاقی تو همون ۸ شهریور افتاد بعداز این  ماجرا شاید لازم باشه که بعد ا توضیح بدم بازمانده های بچه های این دوتا بند رو دراصل آوردن تو بند ۸ بازمانده بند اوینی ها که رفته بودن هیئت اعدام نشده بودن رو آوردن بند ۸ وبازمانده هاشون  اول گفتن که بچه ها رو اعدام کردن و بهترین رفیق های من رفته بودن .

...............................

مهرداد : اسم شماره دوم حسین حاج محسن که فکر می کنم بند هفت بود .

دادستان : چه اتفاقی واسه این افتاد ؟

مهرداد:اعدام شد .

دادستان : از کجا می دونی که اعدام شد ؟

مهرداد : از طریق بچه هایی که توی زندان بودن یعنی کسایی که بازمانده بودن .بعد هم از طریق خانواده ها دیگه .عادل طالبی فکر کنم تو بند ۲۰بود (مترجم: بگو دوباره ) عادل طالبی (مترجم: شماره ؟)شماره سه هستش .فکر کنم بند ۲۰بودش (مترجم بند ۲۰؟) آره فکر می کنم فرعی فرعی ۲۰بود .

دادستان : این چه اتفاقی براش افتاد ؟

مهرداد : این هم اعدام شد .مجید ایوانی بود(مترجم : مجید؟) مجید ایوانی شماره ۵ که می دونم در بند اوینی ها بود ولی من شخصا ندیده بودمش ولی از طریق بچه ها وخانواده ها شنیدیم که اعدام شده .بیژن بازرگان واقعیتش یادم نمیاد کجا با ما بوده ولی من شنیدم تا حد شنیده خودمه که در بند ۷ بوده و اونجا اعدام شده .

دادستان :این چه اتفاقی واسش افتاد ؟

مهرداد: من شنیدم که اعدام شده .جهانبخش سرخوش شماره ۸ که گفتم .محمود قاضی توی بند هفت بود ما ارتباط مورس باهاش داشتیم از بچه های خود ما بود یعنی اقلیتی بود که .

دادستان :این چه اتفاقی براش افتاد ؟

مهرداد: اعدام شد .کیوان مصطفوی شماره ۱۰اون هم در بند ۷بود از بچه های اقلیت .محسن

دادستان : این چه اتفاقی افتاد ؟

مهرداد : اعدام شدخبرش از طریق خانواده ها .محسن رجب زاده رو اسمش رو شنیدم ولی نمی دونم (مترجم :کی رو ؟)محسن رجب زاده باهاش نبودم .عباس رییسی فقط اسمش رو شنیدم فکر کنم توی ملی کش ها بوده نمی دونم دیگه .شماره ۱۳و۱۴ فکر کنم برادر بودن جفتشون جعفر و صادق ریاحی بچه های راه کارگر بودن که  فکر کنم در بند اوینی‌ها بودند اون موقع .(مترجم:اسم کوچیکشون چی بود ؟)یکی جعفر یکی صادق .(مترجم: و گفتین توی ملی کش ها بودن ؟) توی اوینی ها بودن تا اونجا که یادم می آد و شنیده بودم ولی می دونم که توی  ساختمان F بودند و شنیدم  که اعدام شدند. مصطفی فرهادی  شماره ۱۶من  اوین باهاش بودم موقع  دستگیری خیلی کمکم کرد یعنی مثل برادر خودم بوداینطوری بگم بهتره بعد توی بند  همین اوینی‌ها بود و گاهی با مورس با همدیگه  تماس داشتیم و متاسفانه این هم در اون بند اعدام شد. شماره ۱۷ همایون آزادی نمی دونم چه جوری بگم این دیگه یعنی جزء نزدیک‌ترین رابطه های خود من بود و توی سالها با هم دیگه توی اوین بعد توی گوهردشت جاهای مختلف توی قزلحصار بخصوص مدت زیادی با هم دیگه بودیم و فقط می دونم   در بند F بود بند اوینیها باز هم با من تماس داشت ۹ شهریور فهمیدم که اعدام شد. شماره ۱۸ مجید ولی از بچه‌های بسیار خوب توی  قزلحصار باهم دیگه خیلی روابط داشتیم و در بند۷ بالاسر ما بود در ساختمان H ، شماره ۱۹بهزاد عمرانی که تعریف کردم دررابطه با مساله دادیاری که انجام شد و در بند اوینی‌ها  در F اونجا بود که اون هم اعدام شد . محمدعلی بهکیش که صحبت کردم اون هم توی فرعی ۲۰بود(مترجم : کدوم ؟) هر دو تاشون محمد علی  و محمود هر دو تا در بند ۲۰بودن ما از طریق یک فرعی که توی فرعی ۷ بود بچه‌های مجاهد بودند چندین ماه از طریق بچه های مجاهد با همکاری بچه‌های مجاهد چون توی حیاطی که این فرعی ۲۰بودش می رفتن هواخوری می‌تونستیم اطلاعات رو بگیریم و بهشون بدیم این رابطه رو با محمد علی هم داشتیم . با کمک با همکاری واقعا خوب بچه‌های مجاهد که در فرعی ۷ بودند.

...............................

مهرداد : من تمام اینها که گفتم کسایی اند بازمانده هاشون می اومدن توی بند ۸ از طریق اونها شنیدم حتی جهانبخش سرخوش که الان میگم خودم باهم رفتیم قدیما رفته دادگاه ولی اعدامش رو من ندیدم .تمامی اسامی اینها بودن دیگه باقی رو ....

قاضی :همه این اسامی که تا اینجا گفتی تا ۲۱ گفتی همه اینها رو این بازماندگان واست تعریف کردن ؟

مهرداد :یکی دو تاشون مال بند خودمون بودن بقیه بله مال بند ۷ بودن و دو تا از اینها یا سه تاشون مال فرعی ۲۰ بودند اینها رو تمام دیده بودیم ما مدتهای قبل در قزلحصار یا گوهردشت با هم بودیم ولی تقسیممون کردند جاهای دیگه .این اشخاص حقیقی بودند که ما دیده بودیم تماس داشتیم و می شناختیم و در اون پروسه دیگه نبودند و به هم بندیهاش می گفتن که یعنی خبر می دادن که اعدام شدن یا اونهایی که من خودم می دونستم بهر حال می گفتن .البته می تونم اسامی دیگه رو هم به این اضافه کنم از بچه های بند ۷.

گردهمایی بزرگ مقاوت - ایران آزاد 2022

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان