01182022سه شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
شنبه, 04 دی 1400 ساعت 18:28

به خط شدن «اطفال»! در کلاب هاوس وزارت

نوشته شده توسط
«تبریک! تبریک!»

محمد ترکیدودور! دودور!
بشتابید! بشتابید!
اطفال، تریلر چند فیلم اکشن و خفن را بیرون داده‌اند.
محل اکران: کلاب‌هاوس
زمان:‌ به وقت وزارت بدنام
موضوع: نوستالوژی مادر و شیطان‌سازی از مجاهدین

این اکران اول است. قرار است شماره‌های بعدی این فیلم اکشن با سکانس‌هایی از فیلم‌های جیسون بورن، جورج اسمایلی، هانیبال، فرانکشتاین و دراکولا همراه باشد. پیش‌آگهی و معرفی این فیلم هم‌اکنون در مجلهٔ آلمانی دی‌سایت به قلم لوییزا هومریش درج شده است. علاقمندان می‌توانند با نگاهی به آن، برای تماشا، جا رزرو کنند.

***

و اما چند کلمه با فیلمنامه‌نویسان این فیلم خفن:

 

اگر می‌خواهید یك فیلمنامهٔ فیكشن یا پارانرمال بنویسید، اگر می‌خواهید  به فیلم تبدیل شود، لااقل آن را طبق اصول فیلمنامه‌نویسی به تحریر درآورید، از این گذشته، فیلمنامة شما به آثار جیسون بورن نمی‌خورد، البته کمی به فیلم «سالت» (یا شاید هم «بلك ویدو» از شركت مارول) می‌سابید كه در آن برای ساخت یک ارتش، کودکان را از هویت کودکانهٔ خود جدا می‌کنند و آنها را  برای قتل و كشتار آموزش می‌دهند تا وقتی بزرگ شوند دنیا را تغییر بدهند. اگر می‌خواستید یک كتاب بنویسید یا یک فیلم بسازید، چرا دنبال خبرنگار می‌روید؟! به‌خصوص در قرن حاضر كه تعداد طرفداران كتابها و فیلمهای پارانرمال سر به فلك می‌كشد. کدام آدم عاقل برای این کارها به دنبال خبرنگار می‌رود؟

بگذریم… با وجود این، اگر به جایی رسیدید، [كه بعید است برسید]، و اگر قرار بود در نهایت فیلمی از شما بیرون بیاید، لطفا فكری به حال تلفن‌ هنرپیشه‌هایش بكنید، تا مستمر نگویند: «تماس دارم»! … اگر هم به فارسی بود، [چون فكر نكنم جای دیگر رژیم بتواند آنرا پخش كند]، فكری به حال كلمه «چیز»! بكنید، مثل این می‌شود كه فیلمبرداری حین فیلمی مستمر می‌گوید «چیز» و هنرپیشه‌ها مدام آن را تكرار می‌كنند و فیلم کمدی می‌شود. این را از این بابت می‌گویم تا تماشاگران [اگر بیننده‌یی داشته باشد]، حین تماشای یك فیلم پارانرمال و بروتال بالای ۱۸ سال (از نوع «بیل را بكش») خنده‌شان نگیرد!

***

از شوخی گذشته… امیدوارم موضوع چندان غامض نشده باشد.

داستان از این قرار است که به‌تازگی رومیان زره از تن درآورده! سری به لپ‌تاپ زده‌اند و در این میان نامی هم از من برده شده است. از طرفی گفته شده بود: «كسی حق ندارد از قول ما حرف بزند». قبل از آن، در مقاله یك نوبسیجی «ایرانی شده» با «باركد آی آر» فراجبهه‌یی، بدون اسم و فقط با شماره از من یاد شده بود یا عناوین دیگر مانند «كودك سرباز» و غیره. به آنها می‌گویم:

خوب بفرمایید! بجنگید تا بجنگیم! من تا الان نه درگیر بودم و نه می‌خواستم درگیر شوم. ولی فكر كنم هرچیزی حدی دارد و دارید شورش را درمی‌آورید.

با نظر به تاریخ وقایع گذشته و حال آموخته‌ام که وظیفه شناسی فرد، آیندة او را ترسیم می‌كند. من قیمت انتخاب راهم را از ابتدا داده‌ام و هم‌چنان می‌دهم. از دید سقراط «آدمهای عاقل از همه چیز و همه كس یاد می‌گیرند. یادگیری آدمهای معمولی از روی تجربه است. آدمهای احمق همه جوابها را همواره می‌دانند.»

وقتی کسانی طی سالیان به مفت‌خوری و نان به نرخ روز خوردن عادت کرده‌اند، وقتی خودشان را تنها می‌یابند و باید دست در جیب کنند، ناگهان درمی‌یابند که جیب‌شان خالی است. فکر می‌کردند راه طولانی طی‌شده را می‌توان دو روزه طی کرد. خیر، باید از سختی‌های بسیاری گذشت. «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی».

بیچاره آخوندها که برای وارد کردن ولو یک خراش بر پیکر این مقاومت دست به دامن چنین افرادی می‌شوند و در واقع آنها را به‌عنوان سوژه شکار می‌کند. در شرایطی که این مقاومت گلوی رژیم را در دو دادگاه محکم فشرده است؛ [از شکست‌های پی‌در‌پی در دادگاه دیپلمات تروریست‌اش، اسدالله اسدی گرفته تا روشدن دستش در نسل‌کشی ۶۷  و محاکمهٔ حمید نوری]، بنابراین عجیب نیست که به این جوجه میان‌سال‌ها رو بیاورد.

من کسی هستم که خانواده‌ام را این رژیم اعدام کرده است. دو تن از این شهادت‌ها در قتل‌عام ۶۷ رخ داده است. خودم بارها مورد حمله قرارگرفته‌ام. بارها مرگ از بیخ گوشم گذشته است. مانند من در این مقاومت کم نیستند. ما مجاهدین سالیان جانمان را در کف دستمان گذاشتیم تا این رژیم وحشی را شکار کنیم. طبیعی است که رژیم دست‌ به فحاشی و شیطان‌سازی علیه ما بزند تا بلکه مسیر آزادی مردم ایران را منحرف نماید.

می‌دانم وقتی این یادداشت را می‌خوانند خواهند گفت چرا به آنها انگ رژیمی زده‌ام. یک مثال ساده می‌زنم. [پیشاپیش از نویسندهٔ بزرگ جی.آر.آر تالیکن پوزش می‌خواهم]، از کتاب‌های  «هابیت» یا «ارباب حلقه‌ها» اگر صفحه‌ای كنده شود یا مطالبی از آن در جایی دیگر استفاده شود، اگر به كلماتی مانند «گالوم» یا «گاندولف» بربخوریم، قابل ردیابی است و منشأ آن را پیدا خواهیم کرد. به همین سیاق، حرفهایی که علیه مجاهدین می‌زنید مانند «سکت»، «مغزشویی»، «به‌زور نگهداشتن در مناسبات»، «شکنجه شدن»، «کشتن آدمها و از آنها شهید ساختن» و… تکرار حرفهای رژیم است، آنوقت مدعی می‌شوید که چرا به ما می‌گویید بلندگوی ر‌ژیم شده‌ایم. خوب! بلندگوی رژیم نشوید تا ما هم نگوییم. به همین سادگی!

ما که این حرفها را نزده‌ایم. آن نوبسیجی می‌گوید و بارکدش هم معلوم است. باقی که این حرفها را می‌زنند از کجا می‌آورند؟ اگر می‌گویند که این رژیم باید سرنگون شود، پس چرا از میلیون‌ها خبرنگار گیر داده‌اند به همان یکی که اجیر شدهٔ وزارت اطلاعات و دوست صمیمی حیرانی است و هر از گاهی هم با راهیان نور به گردش می‌رود!

من که در آلمان بزرگ شده‌ام، حق دارم بخندم. در آنجا رسم است که از ۱۶سالگی خانواده‌ها بچه‌هایشان را به‌زور در خانه نگه‌می‌دارند. در ۱۸سالگی نمی‌توان کسی را در خانه نگهداشت. حیا کنید! آیا در سن شما کسی می‌گوید: «من مامانم را می‌خواهم»! قیافه‌هایتان که به طفل شیرخواره نمی‌خورد، اگر چنین رفتاری نشان می‌دهید. چرند می‌بافید و این آدم را ضمن به خنده انداختن، عصبانی هم می‌کند. آخر خودتان هم از این حرفهای هشلهف شرم نمی‌کنید ؟!

ای آدمهای غیرمسئول و غیرجدی!

چه کسی این همه وقت دارد که در وسط جنگ با رژیم، خانواده‌ها را رصد کند که چه می‌گویند و چه می‌کنند. من شاید بیشتر از هر آلمانی در سال مادرم را می‌بینم و در تماس هستم. ولی مگر برای دیدن مادرم به مبارزه آمده‌ام؟ ما در یک مبارزهٔ جدی با رژیمی خونخوار هستیم. بازی که نیست. یک بار در حین جنگ، یک موشک سایندوایندر در چند قدمی‌ام منفجر شد. هنگام حملة مزدوران عراقی رژیم به اشرف، وقتی دیدم دوستم را دارند به اسارت می‌برند، قصد نجات او را داشتم سرم را شکستند. تا همین امروز دردهای لاعلاج آن را دارم تحمل می‌کنم. سازمان برخلاف میل من، مرا نزد بهترین متخصص‌ها فرستاد ولی کارساز نبود. روز ۳۰ ژوئن ۲۰۱۸ در همان سالنی بودم که اسدالله اسدی می‌خواست آن را منفجر کند. اگر این توطئه خنثی نمی‌شد، من هم شاید در بین شهیدان می‌بودم و به احتمال زیاد یک «خبرنگار دوست»! آن را به گردن سازمان می‌انداخت. بله‌، ما قیمت مبارزه را با خونمان می‌دهیم. حالا اگر کسانی انتظار دارند با چند کلمه آن را لکه‌دار کنند، بگذار تلاش کنند. تاریخ قضاوت خود را خواهد کرد که ظالم کیست و مظلوم کی؟

گیرم شماها مخ‌تان را هم از فرط دشمنی با مجاهدین به دیوار بکوبید، مگر تأثیری روی سرنگونی این حکومت می‌گذارد. مردم در ایران آب و نان ندارند. رژیم به جای پاسخگویی چشم‌هایشان را پر از ساچمه می‌کند. بچه‌هایشان در خیابان‌ها کشته می‌شود. در چنین شرایطی یک عده با ارتزاق از پول‌های کثیف به سرقت رفته از جیب محرومان تغذیه می‌کنند و به‌دنبال خرید کفش و تلفن هستند…. آرزوی مردم ایران در این شرایط اسفناک این نیست که با پیژامه روی چمن‌ها دراز بکشند!… مردم خیلی ساده حرفشان را زده‌اند. آنها نابودی این رژیم را می‌خواهند و می‌گویند: «مرگ بر خامنه‌ای». آیا جرأت می‌کنید همین شعار را تکرار کنید یا همان حرف خامنه‌ای و دختر لاجوردی را می‌زنید؟!

موضوع مجاهدین را برای چند دقیقه بگذاریم کنار، آیا حق را به مردم ایران می‌دهید این رژیم را سرنگون کنند، یا حق را به حکومت می‌دهید که مردم را بیشتر سرکوب نماید؟ بفرمایید در کدام جبهه هستید؟ خط قرمز شما چیست؟ اگر دنبال زندگی بوده‌اید مگر کسی جلو شما را گرفته؟ همه نوع تسهیلات را سازمان در اختیارتان می‌گذاشت. این رسم مجاهدین بوده و هست. ولی اگر این بحث نیست، تا وقتی دیکتاتوری بر کشور ما حاکم است [چه شاه باشد، چه شیخ]، شما در زیر کدام پرچم جا می‌گیرید؟ دیکتاتوری یا مقاومت؟

قبل از هر چیز حس انسانیت بود که مرا به سمت مجاهدین کشاند. بسیاری از دوستانم در حال حاضر دارند زندگی معمولی خود را می‌کنند، از احترام من به آنها چیزی کم نشده، که اگر چنین بود چه فرقی با این رژیم داشتم. در هر جا به‌خاطر تنظیم‌ رابطه‌ها و احترامی که در پیرامونم ایجاد می‌کنم، دیگران متوجه می‌شوند که من در «گروه اپوزیسیون ایران» هستم. آیا به‌دلیل این است که خودم یا طرف مقابلم باید مجاهد یا ایرانی باشد؟ خیر، قبل از هر چیز به‌علت انسانیت است. من انسانم و این انسانیت است که تغییر می‌دهد و آن را به هیچ بهایی نخواهم فروخت.

فون گوته می‌گفت: «برای درک حقیقت به وسیله‌یی بسیار پیشرفته‌تر نیاز است؛ تا آنچه برای دفاع از گمراهی». حال اگر کسی می‌خواهد در گمراهی بماند به حرف من گوش نکند. اگر کسی دنبال حقیقت است بسم‌الله. من هیچ‌گاه دنباله‌رو کسی نبوده و نیستم. در هر گام از روی آگاهی انتخاب کرده‌ام. اگر کسی بخواهد به من اتهام بزند تا از انتخاب حقیقی دورم کند، برای او متأسفم.

من اکنون ۳۹سال دارم و از ۱۶سالگی خودم را مجاهد می‌دانم. این در حالی است که سازمان مجاهدین مرا تا سررسید سن قانونی به‌عنوان عضو قبول نکرد. این شامل تمام کسانی است که اکنون خود را «اعضای سابق» جا زده‌اند و سابقة خود را از سفر به عراق به حساب آورده‌اند. من از ۱۲سالگی به تدریج متوجه ۴ شهید دیگر [علاوه بر پدرم] در خانواده‌ام شدم. طی یک پروسه کم‌کم مطالعاتم از فیزیک هسته‌یی به مسائل ملی گرایش پیدا کرد. مردم و وطن خود را شناختم و در یک روز تابستانی همة دنیایم تغییر کرد. 

کسانی که بی‌سواد بودند. کسانی که Hauptschule به‌زور راهشان می‌داد [من قضاوت نمی‌کنم ولی…]، حق دارند اگر بگویند که در ۱۶سالگی حالیشان نبوده که چکار می‌کرده‌اند اما امثال من همه چیز را برای هم روشن می‌کردیم. من در همه جا می‌گفتم که این مسیر سخت است. خبری از زن و بچه نیست. باید علاقه‌های یک زندگی عادی مانند تحصیل، امکانات و خانواده را به‌خاطر یک آرمان بالاتر فدا کرد. ۱۶سالم بود و خوب می‌فهمیدم معنی زندگی چیست. در آن روزها بهترین زندگی را داشتم، و از حمایت مدیر مدرسه برخوردار بودم لذا آینده‌ای تضمین‌دار داشتم. از بابت مالی هم هیچ مشكلی نداشتم

تأکید می‌کنم که از روز انتخاب مجاهد بودن، این من بودم که به سازمان فشار آوردم. آخر فکرش را بکنید، سازمان و ارتشی به این بزرگی، چه نیازی به من داشت. مگر اینکه باز استناد کنیم به کتاب‌های پارانرمال که یکی بخواهد از بچگی با الگوی فیلم «سالت»، یک ابر قهرمان بسازد. این من بودم که فشار می‌آوردم ولی سازمان نمی‌خواست من به عراق بروم و تلاش می‌کرد که مرا قانع کند تا نروم. هر کس خلاف این را می‌گوید دروغ می‌گوید. از صدر تا ذیل به ما می‌گفتند نرو! مادرم زنگ زد و گفت در اینجا شرایط سخت است، بهتر است نیایی. سرپرست‌هایم می‌گفتند نرو! مرتنز می‌گفت نرو! خیلی از دوستانم با من به‌طور خصوصی صحبت کردند تا قانعم کنند. برخی از آنها الآن مجاهدند. در اواخر یکی از آکسیون‌ها با دختران هم‌سن خودم بودم، یکی از آنها اصرار داشت و می‌خواست مرا قانع کند که نروم.

و خانم هومریش!

حرف فون گوته را  تکرار می‌کنم: «برای درک حقیقت به وسیله‌یی بسیار پیشرفته‌تر نیاز است؛ تا آنچه برای دفاع از گمراهی».

مجاهد خلق، محمد تركی

محتوای بیشتر در این بخش: « به فرزندان شیطان ظلم نکنید

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان