10052022چهارشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
دوشنبه, 21 شهریور 1401 ساعت 09:07

روایتی دیگر از اعدام «گل سرخ انقلاب» مطلب ویژه

نوشته شده توسط
  حمید نصیری ۱۹/۶/۱۴۰۱ مهدی رضایی نامی است آشنا. فقط 19سال داشت که پس یک محاکمه نمایشی در دادگاه نظامی دیکتاتوری شاه، سه بار به اعدام محکوم شد

و سپس در سحرگاه 16 شهریور سال 1352 توسط جلادان شاه به به جوخه اعدام سپرده شد.

در سلسله تظاهرات سال 57 که به انقلاب علیه نظام سلطنتی فرا روئید، تصویر و نام او بر دست و زبان میلیونها تظاهرات کننده علیه دیکتاتوری سلطنتی برافراشته و طنین انداز بود. به دلیل جوانی و مقاومت قهرمانه اش در زیر شکنجه، به «گل سرخ انقلاب» معروف شد و باقی ماند. این مجاهد قهرمان هنگامی اعدام شد که از قضا «مهد علیا» خانم فرح دیبا پهلوی، که به قول رهبر مقاومت آقای مسعود رجوی درگیر شدید در «دعوای مبتذل ژنتیکی و مسابقه مضحک موروثی بی بچه خامنه ای با نوه رضاشاه و نوه خمینی بر سر سلطنت» است، در حال برگزاری «جشن و هنر شیراز» بود که مهمانان خارجی سرشناسی هم داشت. روایت را در ادامه مشاهده خواهید کرد. او چهارمین عضو از خانواده پر آوازه رضایی بود که در زمان دیکتاتوری سلطنتی اعدام یا در درگیری با ساواک و دیگر نیروهای سرکوبگر به شهادت رسیدند. دو برادر بزرگترش احمد و رضا رضایی از مسئولان سازمان مجاهدین خلق بودند که در درگیری با مأموران ساواک به شهادت رسیدند و صدیقه رضایی خواهر آنها نیز متعاقبا توسط نیروهای ساواک به شهادت رسید. مهدی رضایی که کوچکتر از آنها بود، به اتهام عضویت در سازمان مجاهدین خلق تحت تعقیب ساواک قرار داشت و در تاریخ 18 اردیبهشت سال 1351، در یک تعقیب و گریز و درگیری با مأمورین ساواک دستگیر و سپس در دادگاه نظامی شاه به اعدام محکوم شد. ساواک شاه که خام خیالانه گمان می کرد، مهدی رضایی به دلیل جوان بودن و سن پایین توان دفاع در دادگاه نظامی را ندارد، این دادگاه را بر خلاف معمول علنی برگزار کرد تا از آن در افکار عمومی بخصوص در رسانه های خارجی بهره ببرد. اما، دفاع جانانه و قهرمانانه مهدی رضایی برنامه ساواک را واژگون کرد.

مهدي رضايي 3

متن دفاعیات او دست به دست جوانان مبارز می چرخید و الهام بخش مبارزه هم نسلهای او شد. مجاهد قهرمان مهدی رضایی در دادگاه نظامی از جمله چنین خروشید: «من در اینجا به اتهام عشق به خلق و پیکار در راه خلق محاکمه می شوم. هدف ما فراهم آوردن چنان شرایطی است که همه انسانها تحت آن شرایط به آخرین حد کمال و انسانیت برسند... بگذار رگ و پوست ما در راه خلق فدا گردد. تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست، شکست و پیروزی هست، ولی سرانجام پیروزی متعلق به خلق است. این را من نمی گویم، این را تاریخ می گوید....». این مجاهد جوان و قهرمان سرانجام در 16شهریور سال 1352، به فرمان دیکتاتوری خونخوار شاه به جوخه اعدام سپرده شد. اعدام او که 19سال بیشتر نداشت، بازتاب گسترده ای در جامعه ایران و حتی در رسانه های خارج از ایران داشت و درندگی دیکتاتوری شاه را به نمایش گذاشت. اما، بر حسب تصادف در همان روزها یک گروه از برجسته ترین پیشگامان تأتر نوین جهان شامل فرناندو آرابال، پیتر بروک، رابرت ویلسون و ویکتور گارسیا و... برای شرکت در جشن و هنر شیراز که توسط دفتر فرح پهلوی همسر شاه اداره و هدایت می شد، در ایران بودند. حال ادامه روایت را به نقل از کتاب «یادها و بودها» خاطرات ایرج زهری از دست اندرکاران تأتر آن ایام بخوانید: ایرج زهری (صفحه‌165 و166)نوشته است: «درطول یازده سال جشن هنر، من خود شاهد چهار مورد بودم، که هنرمندان بزرگی چون :‌بروک ،آرابال، ویلسن ، شومن و گارسیا علیه اختناق سیاسی در ایران اعتراض کردند. چند روز پیش از جشن هنر شیراز آرابال به‌‌من گفت: ”خبر داری که مهدی رضایی، رهبر مجاهدین، به‌‌اعدام محکوم شده است و همین روزها می‌خواهند حکم اعدام او را اجرا کنند؟”. خبر نداشتم. باید اقرار کنم که تا آن روز از مجاهدین چیزی نمی‌دانستم بالطبع رضایی را هم نمی‌شناختم من نه روزنامه می‌خواندم و نه به ‌‌اخبار رادیو و تلویزیون گوش می‌دادم. سیاست روز برایم مهم نبود. در نوشته و گفتار با نفس استبداد و برای مطلق آزادی «دن‌کیشوت» وار بدون پشت و پناه و بی وابستگی به‌‌گروهی و حزبی و فرقه‌ای می‌جنگیدم. زندانی خوشبخت کاخ تئاتر و شعر و موسیقی بودم ، امروز هم همانم. آرابال گفت که او، پیتر بروک ، باب ویلسن، و ویکتور گارسیا نامه‌ای نوشته‌اند، می‌خواهند شبی که ملکهٌ ایران درباغ ارم دعوت کرده است به‌‌وی بدهند. در این نامه از او خواسته‌اند واسطه شود که شاه از اعدام مهدی رضایی چشم بپوشد. 19شهریور 1351 خورشیدی بود. صبح روی پیشخوان مهمانسرا روزنامهٌ کیهان را دیدم. به‌‌خط درشت آمده بود «امروز سحرگاه مهدی رضایی اعدام شد». با خواندن این خبر بغض گلویم را گرفت. سراغ آرابال را گرفتم در حالی که بی‌اختیار اشک می‌ریختم خبر را نشانش دادم. گفت: «دیکتاتور اگر رحم داشت دیکتاتور نبود”» زهری در ادامهٌ خاطرات خود نوشته است:«آرابال، بروک، گارسیا ویلسن و شمومن به‌‌میهمانی ملکه پا نگذاشتند و ما روزنامه‌نگاران جرأت نکردیم این خبر را در جرید‌ه‌های خود منعکس کنیم. سست عنصری بود و بی‌حمیتی بود.می‌دانستیم.

مهدي رضايي 2

آرابال گزارشی دربارهٌ جشن هنر را در اشپیگل، مجلهٌ پر تیراژ آلمانی، چاپ کرد و در پایان آن گزارش به‌‌اعدام مهدی رضایی اشاره کرد و نوشته بود:

”اعدام مهدی رضایی سایهٌ مرگباری بر‌برنامهٌ فوق‌العادهٌ جشن هنر شیراز در تخت جمشید افکند. روزی که قرار بود رابرت ویلسون، طبق معمول جشن هنر، برای بحث و گفتگو با تماشاگران، با‌گروه خود به‌‌دانشگاه پهلوی بیاید، همکاران ایرانی زیر بازوی او و چند هنرپیشه‌اش را که هنوز با پارچهٌ سیاه چشمانشان را بسته بودند گرفتند و به‌‌سالن آوردند. ویلسون در تمام گفتگو نوار‌ سیاه به‌‌چشم داشت. برخی تماشاگران و روزنامه‌نویسان شایع کردند که آن‌هم نوعی تئاتر بوده است. اما آن عده که حقیقت را می‌دانستند آهسته به‌‌دیگران گفتند: ”ویلسون و یارانش با این حرکت همبستگی خود را با خانوادهٌ رضایی و همهٌ ایرانیان آزادیخواه و مبارز اعلام می‌کنند”». پایان این روایت تاریخی را با شعر «ابراهیم در آتش» از شاعر شاعران زنده یاد احمد شاملو که در ستایش مجاهد قهرمان مهدی رضایی سروده مزین می کنیم» زنده یاد شاملو بعد از انقلاب ضد سلطنتی این شعر را با دست خط خودش باز نویسی کرد و به «عزیز» مادر رضایی های شهید تقدیم کرد.

سرود ابراهیم در آتش

اعدام مهدی رضایی در میدان تیر چیتگر

در آوار خونین گرگ و میش

دیگر گونه مردی آنک

که خاک را سبز می خواست و

عشق را شایسته زیباترین زنان

که اینش به نظر هدیتی نه چنان کم بها بود

که خاک و سنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!

که می گفت قلب را شایسته تر آن که با هفت شمشیر عشق در خون نشیند

و گلو را بایسته تر آن که زیباترن نام ها را بگوید.

و شیرآهن کوه مردی از این گونه عاشق

میدان خونین سرنوشت به پاشنه آشیل در نوشت.

روئینه تنی که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایی بود.

«آه، اسفندیار مغموم!

تو را آن به که چشم فروپوشیده باشی!»

«آیا نه، یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟

من تنها فریاد زدم نه!

من از فرو رفتن تن زدم صدایی بودم من

شکلی میان اشکال و معنایی یافتم.

من بودم و شدم، نه زان گون که غنچه یی گلی یا ریشه یی

که جوانه یی یا یکی دانه که جنگلی

راست بدان گونه که عامی مردی شهیدی،

تا آسمان بر او نماز بُرُد.

من بی نوا بندککی سر به راه نبودم

و راه بهشت مینوی من بز رو طوع و خاکساری نبود

مرا دیگر گونه خدایی می بایست

شایسته آفرینه یی که نواله ناگزیر را گردن کج نمی کند.

و خدایی دیگرگونه آفریدم».

دریغا شیرآهن کوه مردا!

که تو بودی، و کوه وار

پیش از آن که به خاک افتی نستوه و استوار مرده بودی.

اما نه خدا و نه شیطان-

سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند.

بتی که دیگرانش می پرستیدند.

احمد شاملو 1352

گردهمایی بزرگ مقاوت - ایران آزاد 2022

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان