02022023پنج شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
یکشنبه, 18 دی 1401 ساعت 22:46

سپیده فارسی : رژیم ایران که فرزندان خود را می کشد دیگر هیچگونه مشروعیتی ندارد

نوشته شده توسط
لوموند  ۶ژانویه ۲۰۲۳ - -سپیده فارسی، سینماگر و مستند ساز، شرح می دهد

-سپیده فارسی، سینماگر و مستند ساز، شرح می دهد که چگونه رژیم تهران در سال 1981 شمار زیادی  زنان جوان از جمله دختری به نام مریم که می توان "خواهر" زنان قربانی سرکوب کنونی دانست، را اعدام کرد. او از غرب می خواهد که هر گونه گفتگو با سران رژیم ایران را متوقف کنند.

«رسیدن به نقطه ای که دیگر نتوان به چهره خود در آینه نگریست، زیرا احساس گناه از اینکه زنده هستی و در لحظاتی که بسیاری از ایرانیان جان خود را برای آزادی به خطر می اندازند، در امنیت در خارج از ایران زندگی می کنی، عمق وجودت را فرا گرفته است. چهره هر جوان دیگری که زیر ضربات گلوله یا ضربات وارده از سوی رژیم ایران به خاک می افتد، مرا به همان دختر جوان 16 ساله ای که زمانی بودم، مبدل می کند و به دالان بلند و تاریکی می فرستد که در آن چشم بسته و بدون آنکه بدانم در انتها چه چیز در انتظارم است، پیش می روم.

«مریم...» صدای زنی که این نام را از آن سوی سالن ملاقات صدا می زند، می شنوم. نام کوچک من این نیست، با این حال بر می گردم. حالت چهره این زن با دیدن من تغییر می کند : "شما روسری دختر مرا بر سر دارید". همسرش که در کنار او ایستاده، ساکت است. به او پاسخ می دهم : "آری" اما نمیدانم جمله ام را چگونه تمام کنم. ماه دسامبر 1981 بود. در بند زنان زندان وکیل آباد درمشهد که مریم و من هم با چند صد زن دیگر از جمله بسیاری از دختران نوجوان مثل ما در آن زندانی بودیم. روز ملاقات بود و خانواده ها برای دیدار نزدیکانشان آمده بودند.

ما تقریبا هم سن و در انتظار محاکمه مان بودیم. ضوابط امنیتی حکم می کرد که هیچگاه از اتهاماتی که رژیم به ما وارد کرده، صحبتی نکنیم. هر چه یک زندانی کمتر درباره زندانی دیگر اطلاع داشت بهتر بود. و مریم جزء ساکت ترین بود. از زمانی که علی رازینی، دیپلمه مدرسه آخوندی بشدت تندرو "حقانی"، در رأس دادگاه انقلاب مشهد قرار گرفته بود، دادگاهها به مراتب کوتاه تر و شتابزده تر برگزار می شد و اغلب تنها چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید. رازینی به داشتن خصومت هیستریک نسبت به زنان شهرت داشت. هم او بود که موج اعدامها در مشهد را به راه انداخت و ظرف کمتر از سه ماه یکصد زن را به اعدام محکوم کرد.

در جریان محاکمه، پرسش اصلی که متهم باید به آن پاسخ می داد این بود که آیا حاضر است در برابر دوربین تلویزیون توبه کند. اکثر کسانی که پاسخ منفی می دادند روانه دالان های مرگ می شدند. ما در صبحدم هنگامی که آنها به سمت دادگاه انقلاب می رفتند با آنها وداع می کردیم. زندانبانان آنان را با چشمان بسته سوار خودروها می کردند و شب هنگام که این گروه باز می گشت، اغلب دو یا سه نفر از کسانی که صبحگاه رفته بودند، در بین بازگشتگان نبودند. و ما معنی این غیبت را می دانستیم. اینها کسانی بودند که سر موضع ایستاده بودند(…celles qui avaient maintenu leur position). همان کسانی که قرار بود شبانه اعدام شوند، بدون آنکه اغلب حتی خانواده هایشان بتوانند برای آخرین بار با آنان دیدار کنند. خبر اعدام ها چند روز بعد در روزنامه "خراسان" درج می شد.

روش کار زندانبانان به این ترتیب بود که فهرست زنان زندانی احضار شده به دادگاه هنگام غروب روز پیش از ملاقات خانواده ها از بلندگو اعلام می شد. و آن شب، نام مریم هم در بین نام های اعلام شده بود. نوبت او فرا رسیده، اما آرامش او حتی ذره ای برهم نخورده بود. او پیش از خاموشی نزد من آمد و پس از آنکه مرا به گوشه ای برد بدون مقدمه گفت : "دادگاه من فردا است و فکر نمی کنم که دیگر برگردم". سکوتی طولانی بین ما دو نفر برقرار شد. مریم ادامه داد : "من از تو یک درخواست دارم. دلم می خواهد با لباس تمیز بروم. روسری ام را شسته ام اما تا فردا صبح خشک نخواهد شد، چون هوا خیلی سرد است. اما دلم می خواهد یک روسری سبز رنگ داشته باشم و روسری تو تقریبا همرنگ روسری من است. آیا قبول می کنی که روسری هایمان را عوض کنیم؟"

این صحنه در ابتدا شبیه یک تبادل عادی لباس در مدرسه بود که ممکن است هر کس با بهترین دوستش بکند. اما اینجا ماهیت بکلی متفاوتی داشت. مریم باز در ادامه گفت : " پس فردا وقتی که پدر و مادرم برای ملاقات می آیند لطفا به آنها بگو که مرا به دادگاه برده اند و آنها خودشان موضوع را خواهند فهمید. موافقی؟" قد او از من بلندتر بود و من باید سرم را کمی بلند می کردم تا بتوانم به چشم هایش نگاه کنم. روسری سبز رنگم را به او دادم و در همین نقطه از یکدیگر جدا شدیم.

فردای آن روز در حیاط زندان یک روسری سبز پررنگ را دیدم که روی طنابی در حال خشک شدن بود. آن را برداشتم و پیش از رفتن به سالن ملاقات زیر چانه ام گره زدم. کافی بود همین جمله را به پدر و مادر مریم بگویم : "مریم را دیروز صبح به دادگاه بردند. روسری او هنوز خشک نشده بود لذا روسری هایمان را عوض کردیم". آنها از من تشکر کرده و بلافاصله رفتند. چیزی در نگاه مادر او به من می گفت که همه چیز را حدس زده است. هر بار که جوانی در ایران کشته می شود، همین نگاه است که در ذهن من زنده می شود.

آخرین تصویری که از مریم در خاطرم مانده تصویر دختر جوانی است که در حالیکه سرش را بالا گرفته با روسری سبز من بر سر راه می رود. روسری او تا آخرین روز و آزاد شدنم موهای مرا می پوشاند. در این دوران جای ما به همان اندازه روسری هایمان قابل تعویض بود. کاملا ممکن بود که به جای او من رفته باشم. امروزهم همین را به خودم می گویم.

«روی مزارم برقصید»

درمشهد یک هفته پیش مجیدرضا رهنورد در ملاء عام به دار آویخته شد. در ویدیوئی که در شبکه های اجتماعی در گردش است، او با چشمان بسته و موهای بسیار کوتاه شده دیده می شود. دژخیمی که نقاب بر چهره دارد، از او می پرسد که دوست دارد بر سر مزارش چه بکنند. او را وادار می کند جمله ای بگوید که مثلا نشانه نداشتن ایمان مذهبی او باشد... "پس دوست نداری سرقبرت قرآن بخوانند، همین طور است؟" و مجید رضا با لحنی آرام پاسخ می دهد : "من نمی خواهم برایم گریه کنند. میخواهم روی قبرم برقصند!"

رژیم ایران برای سرکوب قیام دست به خشونت های فزاینده زده است. علاوه بر اعدامها و بازداشت های گسترده، حتی از آدم ربائی و تجاوز به معترضین زن ابائی ندارد. دو تن از جدید ترین قربانیان شناخته شده این سرکوب، آیدا رستمی، پزشک جوانی است که معترضان مجروح را درمان  و مداوا می کرد و جسد مثله شده اش را به خانواده اش تحویل داده اند و معصومه، دانش آموز 14 ساله دبیرستان، که بر اثر تجاوزات جنسی مکرر جان خود را از دست داده و مادرش نیز پس از آنکه موضوع را به رسانه ها اطلاع داده، ناپدید شده است. چند جوان دیگر پس از آزاد شدن دست به خودکشی زده اند. این جنایات یاد آور تیره و تار ترین ساعات تاریخ ما است. سال هائی که روزی نبود عده ای ناپدید نشوند. و خانواده ها را مجبور می کردند پول گلوله هائی که بدن یک عزیزشان را سوراخ سوراخ کرده بود بپردازند تا بتوانند پیکر او را به خاک بسپارند. سال هائی که می بایست از بیم حمله مأموران در خفا سوگواری کرد و سال های بدن های پاره پاره بر اثر ضربات چاقو...

رژیمی که فرزندان خود را می کشد، به جوانان خود تجاوز می کند، کارگران را سرکوب و اقلیت ها را کشتار می کند دیگر هیچ پایگاه و هیچ گونه مشروعیتی ندارد. ایرانیان این را به خوبی درک کرده و آن را به روشنی بیان می کنند. وقت آن رسیده که رهبران کشورهای آزاد و دموکراتیک، از جمله امانوئل ماکرون، حق مردم ایران در تعیین سرنوشت خود را به رسمیت بشناسند. ما چیز زیادی نمی خواهیم. تنها خواست ما اینست که شما دیگر با رژیمی که مدت های طولانی است ما را نمایندگی نمی کند و بچه هایمان را می کشد، گفتگو نکنید و مخاطب قرار ندهید. رژیم ایران از نقطه بی بازگشت عبور کرده و رفتن آن اجتناب ناپذیر شده است. پس در طرف درست تاریخ بایستید.

مریم عرفانی یکی از صدها زن جوان ایرانی است که در سال 1981 در مشهد اعدام شدند. او هنگام مرگ هنوز 17 ساله هم نشده بود و تا به امروز هیچ ردی از محاکمه او یافت نشده است.»

سپیده فارسی سینما گر و وبلاگ نویس است. فیلم نقاشی متحرک او به نام "پری دریائی" (« La Sirène ») به تازگی برای نمایش در هفتاد و سومین جشنواره بین المللی فیلم برلن (16 تا 26 فوریه) برگزیده شده است.

https://www.lemonde.fr/idees/article/2023/01/06/iran-un-regime-qui-tue-ses-enfants-qui-massacre-ses-minorites-n-a-plus-de-base-et-plus-aucune-legitimite_6156809_3232.html

گردهمایی بزرگ مقاوت - ایران آزاد 2022

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان