08052020چهارشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27

مقالات و نظرات

هنوز چند روزی از شروع «مرداد» بیداد در آن سال سیاه نگذشته بود که فتوای کتبی «قتل عام» زندانیان سیاسی با دستخط خمینی تبهکار، به اصفهان رسید و مطابق آن فرمان نفرت انگیز، «هیئت مرگ اصفهان» شامل چند جنایتکار و قاتل سابقه دار تشکیل شد. اعضای اصلی این پیک مرگ عبارت بودند از حاکم شرع دادگاه انقلاب اسلامی اصفهان حجت الاسلام عبداللهی، نماینده دادستانی انقلاب اسلامی اصفهان امامی، مسئول سیاسی و امنیتی زندان دستگرد اصفهان محمد حسین رحمانیان معروف به پاسدار رحمانی، و همینطور سربازجوی ویژه منافقین در وزارت اطلاعات استان مرتضی شاه مرادی، که بر اساس «فتوای امام» بلافاصله برای نابودی همه کسانی که در زندان «سر موضع نفاق» بودند، راهی زندان اصلی اصفهان یعنی «زندان دستگرد» شدند.  همانطور که قبلآ در «گزارش مستند کشتار هولناک ۶۷ اصفهان» توضیح دادم، مسئولین و پاسداران پلید زندان همراه با جلادان کمیسیون مرگ، به هنگام ارتکاب جنایت بیسابقه قتل عام زندانیان سیاسی در زندان اصفهان، بطور مقدم از دختران و زنان مجاهد «بند نسوان» و همینطور دهها زندانی مجاهد «بند ۵» معروف به «بند مغضوبین» شروع کردند و سپس تمامی زندانیان مجاهد بندهای دیگر زندان دستگرد را نیز طی چند نوبت از بندهای عمومی به انفرادیهای مخوف زیرزمین همان زندان، معروف به «سلولهای مرگ» منتقل کرده و سپس تک به تک آن دختران و پسران و زنان و مردان اسیر را طی چند روز به نزد «هیئت مرگ» برده و آنان را به جرم دفاع از کرامت انسانی وهویت سیاسی شان، بیرحمانه روانه مسلخ میکنند و همگی را مظلومانه و غریبانه به قتل میرسانند. بر اساس اسناد و شواهد معتبر موجود، «قتل عام» اصفهان عملآ از روز ۱۱ مرداد شروع شد و در همان روز اول، با کشتار تمام دختران و زنان زندانی «سرموضع نفاق» و بخشی از مردان بند مغضوبین کارشان را تمام کردند و در ادامه در روزهای ۱۳ و ۱۶ مرداد نیز اکثریت قریب به اتفاق سلولهای مرگ را خالی کردند. البته این روند جنایت بعد از یک وقفه کوتاه بخاطر اعتراض پشت پرده آقای منتظری به آن فتوای خمینی، باز هم تداوم یافت و در نیمه شهریورماه معدود بچه های بازمانده را هم به قتل رساندند. در آن «نسل کشی» بیسابقه، تقریبآ همه زندانیان «مجاهد خلق» که در آن مقطع خاص در بندهای سیاسی زندان دستگرد اصفهان و یا در بازداشتگاه سپاه و سیدعلی خان و یا در زندان «هتل اموات» بسر میبردند، بیرحمانه کشته شدند بجز یک نفر...  حتی در مقام مقایسه با زندانهای مخوف اوین و گوهردشت در تهران بزرگ و دیگر قتلگاههای سراسر کشور همچون زندان عادل آباد شیراز یا وکیل آباد مشهد یا تبریز یا رشت و یا اهواز.. که لااقل چند درصدی از مجاهدین زندانی جان بدر بردند، این همه کین توزی و چنین مداری از درندگی نسبت به زندانیان دست بسته اصفهان، به واقع رکوردی بیسابقه در روند آن فاجعه ملی محسوب میشود.  برای تکمیل آن پاکسازی فاشیستی درون زندان، همزمان در بیرون زندان نیز تعداد زیادی از زندانیانی که قبلآ آزاد شده و یا بتازگی از زندان مرخص شده بودند، کوتاه زمانی قبل و یا بعد از شروع پروسه قتل عام، دوباره توسط سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات احضار و یا دستگیر میشوند که سرانجام اکثر آنان مظلومانه در آن تابستان تبدار با کاروان جان فشانان و سربداران ۶۷ رهسپار و جاودانه میشوند. پس از آنکه جانیان خمینی ماموریت شجاعانه! کشتن خیل اسیران دست بسته و بیدفاع را در آن تابستان خونچکان به انجام رساندند و جنازه ها را هم شبانه و به تناوب در گورستانهای مختلف، گم و گور کردند، حدودآ در اواسط پائیز به سراغ چهار زندانی دیگر که از قبل در بیدادگاه اسلامی حکم اعدام گرفته بودند میروند و آنها را هم که سه زندانی چپگرا و یک تکاور ملی گرای ارتش بود فاتحانه! به قتل میرسانند. شروع ملاقاتها و اعلام گورها به خانواده ها  بنا بر اخبار و شواهد موجود، بعد از اتمام پروژه پاکسازی و نسل کشی مخفیانه در زندان اصفهان، ظاهرآ مقامات و مسئولین امنیتی و قضایی رژیم در این استان، برای کنترل شرایط و «مدیریت بحران» چنین چاره اندیشی میکنند که علاوه بر تهدید و برخورد سرکوبگرانه با خانواده های داغدار برای جلوگیری از هرگونه حرکت اعتراضی و یا برگزاری مراسم علنی سوگواری، نهایتآ با دادن آدرس قبری در قبرستانی، سعی شود خیل خانواده های عزادار را راهی گورهای متفرق و پراکنده در نقاط مختلف نمایند تا در زیر سایه سنگین سرنیزه، با سوگ و ماتم جانسوز خود غریبانه بسوزند و بتدریج آتش وجودشان فروکش کند... و البته تجمع اعتراضی محتملی هم شکل نگیرد. بنابراین مسئولین دادستانی و زندان از اواخر آبان ماه، همزمان با شروع مجدد ملاقات باقیمانده زندانیان سیاسی در سراسر کشور که حدودآ سه تا چهار ماهی دچار وقفه شده بود، ضمن اطلاع به خانواده هایی که عزیزانشان در تابستان ۶۷ به قتل رسیده بودند، آدرس مزاری نیز در گورستان عمومی شهر در اصفهان و یا برخی شهرهای اطراف میدادند، البته با این تاکید و تهدید که کسی حق برگزاری مراسم عمومی سوگواری ندارد. در چنین صحرای محشری بود که خانواده های داغدار، با بهت و خشم و اندوه بر سر مزار جگرگوشه هایشان میرفتند در حالیکه پیشاپیش سنگ قبرهای مشابه و یکسانی برای آنها گذاشته شده بود. بخصوص این موضوع از آن جهت اهمیت بیشتری مییافت که جریان مرتبط با آیت الله منتظری بخاطر بافت اجتماعی و فضای خاص شهر به لحاظ مذهبی ، نفوذ زیادی در سلسله مراتب و نهادهای قدرت در اصفهان همچون سپاه و دادستانی و محاکم قضایی و حتی دفتر آخوند طاهری نماینده ولی فقیه استان داشت و ایشان هنوز در آن مقطع فقیه عالیقدر و قائم مقام رهبری بود و مخالفت و اعتراضش به آن کشتار بیسابقه حداقل در پشت صحنه، کم و بیش به گوش مقامات بالای نظام رسیده بود. بنابراین مسئولین قتل عام در اصفهان با اینکه کار اصلی آنها با رضایت کامل «حضرت امام» به اتمام رسیده بود، در عین حال برای پرهیز از رو در رویی با منتظری ناراضی و طیف مریدانش، گویا چنین ملاحظه ایی را نسبت به خانواده های اعدامی در اصفهان صلاح دانستند. زیرا که بعید نبود آقای منتظری، حداقل بخاطر دربدری و سردرگمی خانواده ها و بی اطلاعی از سرنوشت و مزار فرزندانشان، مقامات مسئول را مورد مواخذه علنی قرار بدهد و این طبعآ باعث میشد که در رابطه با آن جنایت فجیع، بسرعت پرده ها بکناری رود و بازتاب اجتماعی زودرسی ایجاد بشود. البته پراکندگی و متفرق بودن آدرس مزار بچه های قتل عام در اصفهان، از ابتدا امری حساب شده و طرحی کاملآ امنیتی بود. حتی با وجود آنکه بخش عمده مزارها در گورستان اصلی اصفهان یعنی «باغ رضوان» قرار دارند ولی در همانجا هم مزار جانباختگان ۶۷ را در ۱۳ قطعه مختلف و دهها بلوک و ردیف متفاوت پخش کرده اند. ضمن اینکه آدرس بخش دیگری از مزار آن جانفشانان را در گورستان شهرهای اطراف اصفهان همچون نجف آباد و همایونشهر و کاشان و شهرکرد... اعلام کردند. همانطور که در قسمت نخست این گزارش تحقیقی توضیح داده شد، با توجه به شیوه وحشیانه کشتار و اعدام انبوه آن همه یاران زندانی، و منتهای مخفیکاری و تلاش آدمکشان اسلامی برای هرچه زودتر پنهان کردن آثار آن جنایت بزرگ، بسیار محتمل است که آن تعداد کثیر جنازه را طی چند شب و بطور ضربتی در یک یا چند گور جمعی در گوشه ای از گورستان «باغ رضوان» که بیرون شهر اصفهان است در زیر خروارها خاک مخفی و مدفون کرده باشند. بهرحال اینکه پیکرهای آن عزیزان و آن یاران، واقعآ در دل کدامین گودال نهاده شده و دقیقآ در کجا آرمیده اند فقط وقتی عیان میشود که قاتلان آنها در مقابل دادگاه عدالت قرار گیرند. سنگ قبرها و راز مزارها در گورستان «باغ رضوان» اصفهان که آرامگاه بخش بزرگی از شهدای «کاروان ۶۷» میباشد، سنگ قبرها و مزار آن «عاشقترین زندگان» دارای راز و رمزهای خاصی است که در پروسه تحقیقات و پیگیریهایی چند سال اخیر در رابطه با قتل عام یاران و همبندان عزیزم بدان دست یافتم. شواهد و اسرار تکان دهنده ای که سعی میکنم با ارائه عکس و تصویر واقعی از مزارها و همینطور کپی برخی اسناد داخلی گورستان، در مورد آنها روشنگری کنم.    اولین نکته عجیب و تکان دهنده در مورد شهدای قتل عام شصت و هفت در دفاتر داخلی گورستان «باغ رضوان» اصفهان این است که تمامی آن جانهای شیفته و جوانان برومند، همگی روز اول فروردین همان سال ۶۷ بدنیا آمده اند! یعنی موقع اعدام فقط چند ماه بیشتر سن نداشتند! در واقع جنایتکاران جمهوری خون و جنون برای رد گم کردن و کتمان اعدام دهها انسان آزادیخواه، و شاید برای از بین بردن هر نشانی و انکار وجود آن انسانهای عاقل و بالغ در خاطره آیندگان، در دفاتر رسمی خود این چنین، رشیدترین فرزندان این آب و خاک را بعنوان نوزادان چند ماهه به ثبت رسانده اند. از طرف دیگر، بطور حیرت انگیزی روی سنگ قبر هیچ کدام از آن عزیزان هیچ تاریخ تولدی حک نشده است. این در حالیست که همه آن جانفشانان راه آزادی برای سالیان در زندان و در چنگال گزمگان این رژیم بودند و تمام مشخصات خانوادگی و شناسنامه ایی آنان در دفاتر داخلی زندان و در پرونده های دادستانی و در بایگانی وزارت اطلاعات موجود بوده، اما عمدآ تاریخ تولدشان را روی سنگ مزارها خالی گذاشتند! نمیدانم، شاید نمیخواستند حتی افراد عادی و عبوری هم در گورستان، از روی سنگ قبرها و تاریخها، توجهشان به این نکته جلب شود که راستی چرا این همه جوان در میانه آن تابستان سیاه ۶۷ بناگاه درگذشته اند!؟ ضمنآ همانطور که قبلآ هم توضیح دادم حدود بیست تن از این سرداران و سالاران ۶۷، آدرس مزارشان در قطعه ۴۱ و قطعه ۱۴ میباشد و این دو قطعه بخصوص قطعه ۴۱ از دیرباز و از همان ابتدا نیز، به محل دفن نوزادان و نوباوگان اختصاص داشت. بی تردید پراکندن مزار جانفشانان ۶۷ در قطعات مختلف گورستان باغ رضوان و بخصوص در قطعه نوزادان فقط یک شیوه و تاکتیک بزدلانه و رذیلانه برای استتار و کتمان جنایتی است که بقول خودشان همچون «قیری سر تا پای نظام» را سیاه کرده است. گورهای گمنام و اسرار آغشته به خون وجود دهها گور با هویت «ناشناس» در دفاتر داخلی گورستان «باغ رضوان» اصفهان طی همان پروسه زمانی «قتل عام» که دقیقآ سنگ قبرهایشان هم در محوطه اصلی گورستان، بی نام و نشان و فاقد مشخصات هستند یکی دیگر از رازهای آن مزارستان است. طنز تلخ اینست که همه آن مردان و زنان فوت شده و ناشناس، مطابق آرشیو رسمی گورستان، متولدین اول فروردین ۱۳۶۷ بودند و عمدتآ در بازه زمانی کشتار ۶۷ درگذشته اند! بر اساس اطلاعات ثبت شده در آرشیو داخلی آن گورستان، تعداد زیاد گورهای ناشناس در آن پریود زمانی خاص با هیچ دوره دیگری در قبل و یا بعد از آن «کشتار بزرگ» قابل مقایسه نیست. تردیدی ندارم که اکثر آن گورهای ناشناس متعلق به زندانیان آزادیخواه و مجاهدین جانفشان اصفهان میباشند. سنگ قبرهای کاملآ مشابه و البته بی نام و نشان آن مزارهای گمنام که گاه چند تایی در کنار هم در یک ردیف و در همسایگی دیگر یاران جاودانه قرار دارند، در قطعات مختلف آن گورستان پراکنده شده اند. ولی نکته مهم و قابل تأمل آنست که تمام آن سنگ قبرها با اینکه فاقد نام، نام پدر، و تاریخ تولد هستند ولی بیشترشان که تاریخ فوت دارند، تاریخش همان مرداد ۶۷ میباشد! بهرحال چنین به نظر میرسد که مقامات قضایی و امنیتی اصفهان بعد از اجرای کامل فرمان «اشّداء علی الکفار» خمینی تصمیم میگیرند به تعداد افراد اعدام شده در آن جنایت سازمانیافته، قبرهایی با آدرس مزارهای معین، بصورت پراکنده و متفرق در قطعات مختلف گورستان عمومی اصفهان و چند شهر دیگر همچون نجف آباد، همایونشهر، کاشان و شهرکرد، تعیین کنند که همزمان با شروع مجدد ملاقاتهای زندان، پیشاپیش به هر خانواده اعدامی آدرس مزار مشخصی را بدهند و در واقع آنها را بعد از حدود سه یا چهار ماه سرگردانی و سردوانی بین زندان و دادستانی، راهی گورستان کنند.  بنابراین برای بخش بزرگی از قتل عام شدگان آن تابستان سیاه، به خانواده های داغدیده شان از طرف دادستانی و اطلاعات زندان، مزار و سنگ قبری برای سوگواری تعلق گرفت و به این شکل در دفاتر داخلی گورستان باغ رضوان نیز مزاری بنامشان ثبت شد. همچنین قبر بخش دیگری از آن عزیزان جانفشان را نیز با صلاحدید همان قاتلین و همینطور ملاحظات محل زندگی خانوادگیشان، در گورستانهای آن شهرهای دیگر آدرس دادند. با این وجود حدود سی تن از آن سرداران گمنام، در محدوده همین طرح کنترل شده نهادهای امنیتی استان جهت اعلام آدرس مزار برای هر اعدامی، عملآ و عمدآ در گردونه این حساب و کتاب خونین از قلم میافتند و «ناشناس» میشوند!... این اتفاق تلخ شاید بدین خاطر بود که آن عزیزان جانباخته گمنام احتمالآ در آن مقطع کسی را نداشتند که بعد از آن کشتار هولناک دنبال کارشان و تعیین تکلیف وضعیتشان باشند، و یا اینکه اساسآ کسی از خانواده درجه یکشان در ایران نمانده بود یا اصلآ امنیت حضور علنی نداشتند، و یا شاید فرد اعدامی در اصفهان غریب بوده و یا به قصد خروج از کشور لو رفته و طبعآ کسی خبری از سرنوشت و دستگیری و انتقال و اعدامش در اینجا نداشته است، و یا شاید علاوه بر اینکه بومی نبوده با خانواده همراهش اعدام شده باشد... بهرحال و بهردلیلی، چون کسی حضور نداشته که طی آن دوران، پیگیر و جویای سرنوشت و آدرس مزار هر یک از آنها بشود، قاعدتآ آن مزارهایی که برایشان سهمیه چنین مرگی مقرر شده بود، بدون اعلام و ثبت نام فرد مورد نظر اعدام شده، با نظارت مامورین امنیتی کماکان بی نام و گمنام باقی ماند و نه در دفاتر داخلی گورستان نامی برایشان ثبت شد و نه روی سنگ قبرشان نامی حک شد. این محتمل ترین فرضیه در رابطه با گورهای گمنام «باغ رضوان» و برخی مزارهای بی نام و نشان «قتل عام» اصفهان میباشد. قطعآ وزارت اطلاعات اصفهان و گشتاپوی آخوندی هم هیچ تمایلی به اعلام نام همه قتل عام شدگان آن فاجعه ملی نداشته و ندارند... باشد تا روز فرو افتادن پرده ها و آشکار شدن این اسرار آغشته به خون و البته روز حسابرسی در پیشگاه عدالت! (سند شماره هشت) نام ها و مزارهای کاروان ۶۷ اصفهان اسنادی که در این قسمت از گزارش ارائه میشود در واقع محصول چند سال پژوهش و پیگیری فردی و جمعی در رابطه با قتل عام زندانیان سیاسی در اصفهان میباشد که بخش بزرگی از آن برای نخستین بار است که انتشار عمومی مییابد. طبعآ برای محدودتر کردن سایز و بار فایلهای الکترونیکی و امکان گنجاندن و انتشار مدارک بیشتر در کادر یک مقاله، تا حدی که اسامی و مشخصات کپی برداری شده همچنان خوانا باشند، تصاویر موجود را کوچک و فشرده کرده ام. این اسناد شامل تصاویر تعداد زیادی از شهدای شصت و هفت و همینطور تعداد بیشتری از عکس سنگ قبرها و بخصوص نسخه های برگرفته از آرشیو داخلی گورستان اصلی اصفهان در رابطه با آدرس مزارهای زندانیان جانفشان ۶۷ میباشد. این اسناد انکارناپذیر علاوه بر اینکه روشنگر بخشی از جنایات کتمان شده نظام جمهوری اسلامی در ارتباط با «جنبش دادخواهی» کنونی است در عین حال بطور مستند گوشه بیشتری از درد و رنج و مظلومیت نسل ما را نیز گواهی میدهد.  سند شماره یک - این سند شامل تصاویر و مشخصات فردی و مزار شش تن از عزیزان جانفشان در زندان اصفهان است. در مورد همبند عزیزم سید فخر طاهری، قبلآ در مقاله «کاروان سالار شهیدان ۶۷ اصفهان» توضیح داده ام. در مورد دوست خوبم رضا نعمت بخش عزیز، در مقاله «بیاد شقایق های دشت سوخته» از او گفته ام. در مورد ستار بامنیری دلیر در مقاله «مگر حضرت آیت الله چه بدی در حق ما کرده!» روایت درد کرده ام. همچنین عزیزان جانفشان محمد و فریبا و فرحناز احمدی سه خواهر و برادر مجاهد از یک خانواده شجاع خوزستانی بودند که سه خواهر و برادر دیگرشان نیز بنامهای خسرو و منصور و منیژه احمدی، پیش از آنها در راه آزادی ایران توسط پاسداران پلید خمینی بر خاک افتادند. سند شماره دو - این سند نیز شامل تصاویر و مشخصات فردی و مزار شش تن دیگر از عزیزان جانفشان ۶۷ در زندان اصفهان است. در مورد همسلولی عزیزم غلامرضا ترکپور، پیشتر مقاله «بیاد شقایق های دشت سوخته» را منتشر کرده ام. در مورد جانفشان راه آزادی مجید خادمی، قبلآ مقاله «لاله های واژگون ۶۷ از شهر گلها» را نگاشتم. در مورد دیگر عزیزان جانفشان در این سند نیز در مقالات مختلف با افتخار و احترام یاد کرده ام. همانطور که در کپی اسناد برگرفته از آرشیو داخلی گورستان باغ رضوان اصفهان در مورد مشخصات آرامگاه این پیشمرگان آزادی مشهود است، همگی آنان متولدین اول فروردین ۱۳۶۷ بودند! سند شماره سه و سند شماره چهار - این دو سند بهم پیوسته نیز در برگیرنده تصاویر فردی و مشخصات مزار تعدادی از عزیزان همراه و همبندم میباشند. شایان یاداوریست که مطابق این اطلاعات کپی برداری شده از دفاتر داخلی گورستان «باغ رضوان»، همه این یاران سرفراز، در تابستان ۶۷ و بخصوص در میانه آن مرداد بیداد اعدام شده اند. بگذریم که به دروغ تاریخ تولد آنان را اول فروردین ۶۷ ثبت کرده اند! سند شماره پنج - شامل تصاویر سنگ قبر و همینطور کپی تصویری از اصل مشخصات و آدرس مزار تعداد دیگری از افراد فوت شده (اعدام شده) در آرشیو داخلی گورستان «باغ رضوان» میباشد. سند شماره شش - شامل تصاویر سنگ قبر و همینطور کپی تصویری از مشخصات و آدرس مزار تعداد بیشتری از افراد فوت شده (اعدام شده) در آرشیو داخلی گورستان «باغ رضوان» میباشد. تعدادی از این یاران و عزیزان همبند، همچون هوشنگ اعظمی، حسین آسیابان، حسین رضوانی، سیروس عسگری، قدسیه هواکشیان، کبری ورپشتی، رمضان گرامی، محمد تقی حدیدی ... بیشتر از هفت سال بود که در زندان بودند و حتی برخی از این بچه ها در آستانه آزادی قرار داشتند. بعضی از آنان مانند منصور ملکوتی، اکبر ترکی، سید فخر طاهری، سعید مظاهری، فرهاد خرازیها، علی طاهری، ستار بامنیری، ابراهیم صحراگرد ... قبلآ آزاد شده بودند ولی دوباره دستگیر شدند.  سرنوشت تنها زندانی جان بدربرده از کشتار ۶۷ اصفهان  در جریان قتل عام بیسابقه اصفهان در تابستان ۶۷ یکی از آن زندانیان محکوم به مرگ «قاسم جوانمردی» بود. قاسم کشاورز زحمتکشی از اهالی شهرک قهدریجان در حاشیه شهر اصفهان بود که پیش از سقوط شاه، همراه با دوست و فامیل نزدیکش عبدالله جوانمردی و تعدادی دیگر از اهالی بعنوان جوانان مبارز و سیاسی دیار خود شناخته میشدند. پس از بهمن ۵۷ برخلاف باند سید مهدی هاشمی که جذب حاکمیت ارتجاعی و نهاد سرکوب سپاه پاسداران شدند، گروه یاران قاسم و عبدالله با دگراندیشی به سمت اپوزیسیون حکومت و مجاهدین خلق تمایل پیدا کردند. پس از سی خرداد سال شصت و با شروع سرکوب سراسری حزب چماق بدستان و سپاه فاشیستی، قاسم و عبدالله بدلیل شناخته شدگی قبلی، هرکدام جداگانه در دو مکان مختلف دستگیر شدند ولی بعد از چند ماه، قاسم با شجاعت از زندان سپاه قهدریجان و عبدالله نیز جسورانه از زندان نیشابور فرار کردند. آن دو سپس بطور مخفیانه به زادگاه خود برمیگردند و همراه با جمعی از جوانان مجاهد و شجاع قهدریجان، یک هسته مقاومت فعال علیه جمهوری اسلامی متشکل و سازماندهی میکنند که بعد از یکسال فعالیتهای پربار سرانجام در زمستان سال ۱۳۶۱ دستگیر میشوند و بعد از ماهها بازجویی و انتقال به زندان اوین و دیگر زندانهای استان اصفهان، نهایتآ رزمنده مجاهد خلق عبدالله جوانمردی در سال ۶۲ در اصفهان تیرباران میشود و قاسم جوانمردی با حکم ۹ سال حبس راهی زندان دستگرد اصفهان میشود. این انسان جوانمرد و مقاوم در تمام دوران زندانش نیز، وفادار به راه و آرمانش باقی ماند.  بهر روی، وقتی قاسم در تابستان ۶۷ در صف اعدام قرار میگیرد محمد علی زنجیره ای بعنوان یک پاسدار باسابقه زندان و البته مدیرکل وقت زندانهای استان و همینطور عضو همراه کمیسیون مرگ، بدلایل کاملآ شخصی در مقابل حکم مرگ قاسم جوانمردی میایستد و با اصرار و تهدید به استعفا مانع از اجرای حکم وی میشود. سابقه امر که تا کنون بازگو نشده گویا به این شکل بوده که یکی از دوستان صمیمی خانواده قاسم که اتفاقآ از دوستان نزدیک محمد زنجیره ای هم بوده، چون در سالهای اول حاکمیت ملایان برادر و پسران برادرش توسط باند بیرحم سید مهدی هاشمی بناحق در قهدریجان به قتل رسیده بودند، محمد زنجیره ای بدلایل خاص خانوادگی و بخاطر محدود کردن آثار آن جنایت، به او واقعآ قول جبران داده بود و گفته بود هر کاری بخواهی برایت انجام میدهم. بنابراین وقتی خانواده قاسم خبر شروع کشتار مخفیانه زندانیان را از طریق یک کانال مطمئن درون زندان متوجه میشوند بلافاصله نزد آن دوست مشترک میروند و او هم بلافاصله بطور خصوصی از محمد علی زنجیره ای درخواست میکند اگر بعد از سالها واقعآ قصد جبران داری نجات جان قاسم تنها خواست من میباشد.  بدین ترتیب قاسم تنها زندانی مجاهدی بود که در پروسه کشتار بزرگ اصفهان، از آن سلولهای مرگ بدین شکل با وساطت محمدعلی زنجیره ای مدیرکل وقت زندانهای استان از مرگ حتمی نجات یافت و ماهها بعد از آن قتل عام، از سلولهای انفرادی درآمد و در زمستان ۶۷ همراه با زندانیان گروههای دیگر، بالاخره آزاد شد. هرچند آن قاسم سرزنده حالا بطور جسمی و روانی فرسوده و تکیده شده بود. ماهها در سلول انفرادی و زیر اعدام و همینطور غم جانکاه قتل عام تمام یاران، او را خرد کرده بود... چه بسا یادآوری صحنه های هولناک رفتن همبندیهایش به سوی قتلگاه و بسیاری خاطرات تلخ دیگر او را از درون میازرد بطوریکه هیچگاه در مورد آن فاجعه و جنایت بیسابقه و اتفاقاتی که شاهدش بود لب به سخن نگشود.  بهرحال او سعی میکرد در سکوت به زندگی معمولی و شغل کشاورزی و دامداریش برگردد ولی بازهم سپاه قهدریجان او را مورد بازجویی و آزار و اذیت قرار میداد تا اینکه یک شب در حالیکه قرار بود با دوچرخه از خانه مسکونی به جایی برود یکی از همسایه ها بطور اتفاقی او را در کنار پیاده رو پیدا میکند که با دل درد شدید استفراغ میکند و قبل از رسیدن به بیمارستان جان میدهد. مرگ غریب و کاملآ مشکوک قاسم راز سر به مهری است که هیچکس علت آنرا ندانست و هیچکس در آن دیار بر طبیعی بودن آن باور نداشت. بدین ترتیب تنها شاهد و بازمانده سلولهای مرگ اصفهان قبل از اینکه از آن کابوس بدر آید این چنین مظلومانه و غریبانه از این دنیا میرود و به همان یارانی می پیوندد که اندوه دوریشان او را سخت میازرد. آرامگاه عبدالله و قاسم جوانمردی در گورستان قهدریجان میباشد. اعدام زندانی چپگرای خوزستانی در زندان اصفهان یکی از دوستان عزیز و همبند سابقم، مهندس صادق شجاعی، که به جرم همکاری با مجاهدین خلق پس از تحمل چند سال زندان در اواخر تیرماه سال ۶۷ از زندان اصفهان آزاد شده بود، پس از چند روز با شروع پروژه کشتار زندانیان سیاسی در مرداد ماه، بدون هیچ دلیل خاصی دوباره دستگیر میشود و ماهها در سلولهای انفرادی زیرزمین زندان جدید دستگرد در شرایط زیر اعدام قرار داشته و بصورت غریبی جان بدر برده است. این انسان دردمند که در دهه شصت ۱۲ نفر از عزیزان و بستگان نزدیکش توسط پاسداران پلید خمینی به قتل رسیده اند، از آن تاریکخانه اشباح و پروسه قتل عام اصفهان، بطور جسته و گریخته حامل خاطراتی است که تا حدودی فضای وحشت و ترور حاکم بر سلولهای مرگ در آن زیرزمین و نحوه برخورد پاسداران قاتل و اعضای کمیسیون مرگ را بیان و تصویر میکند. به گفته او در اواخر روند آن کشتار بزرگ، در سکوت مطلق سلولهای انفرادی، روزی یکباره صدای یک جابجایی و همهمه و بعد فریادهای بلند یک زندانی بگوش رسید... در حالیکه پاسداران سعی داشتند آن زندانی را از داخل محوطه آن مجموعه بیرون ببرند و به زور سوار یک ماشین بکنند، او با رشادت فریاد میزد: «آهای بچه های مجاهدین به هوش باشید فریب نخورید دارن همه تون را اعدام میکنند... من سیروس مهدی پور فرزند عباس بچه مسجدسلیمان هستم. از بچه های «راه کارگر» هستم ... برایم پرونده سازی کردند و حالا هم میخوان ببرندم برای اعدام، هر کدوم تونستید به خانوادم خبر بدین، من سیروس مهدی پور فرزند عباس بچه مسجدسلیمان، مرگ بر خمینی مرگ بر خمینی...» به گفته دوستم او در حالیکه زیر مشت و لگد پاسداران صداش قطع و وصل میشد دوباره و چندباره با تمام قوا همین جملات را تکرار میکرد تا اینکه ظاهرآ او را از آن مجتمع خارج میکنند و دیگر صدایش قطع میشود. من اما سالها برای یافتن ردی از این جانباخته راه آزادی به هر دری زدم ولی هیچ نشانی از نام او در لیست شهدای گروهای چپگرا نیافتم تا اینکه بالاخره نام و مشخصات او را در آرشیو گورستان «باغ رضوان» پیدا کردم و بعدها عکس مزار او را نیز بدست آوردم. بهرحال تا آنجا که با پیگیریهای مستمر دریافتم زنده یاد «سیروس مهدی پور» از فعالین سیاسی تشکیلات «راه کارگر» بود که بگفته خودش از کرمانشاه به زندان اهواز منتقل و محاکمه میشود و مدتی بعد همزمان با شروع نسل کشی ۶۷ همراه با تمامی زندانیان چپ اهواز و چند شهر دیگر خوزستان، با چند اتوبوس سپاه به زندان دستگرد اصفهان منتقل میشوند. بنظر میاید این جابجای به این خاطر بوده که مسئولین امنیتی رژیم از شرایط نظامی آن منطقه بخصوص بعد از عملیات «فروغ جاویدان» و احتمال حمله نیروهای مجاهدین به زندانهای خوزستان برای آزادی زندانیان سیاسی نگران بودند.  البته بلافاصله بعد از این جداسازی شتابان و انتقال زندانیان مارکسیست به اصفهان، در همان نیمه اول مرداد ماه تمامی زندانیان مجاهد اهواز را که حدود یکصد نفر بودند و در بندهای مختلف آن زندان محبوس بودند با دستان بسته در حالیکه به سرهایشان چیزی شبیه گونی کشیده بودند شبانه در یک صف طولانی در قتلگاهی نزدیک یک گورستان قدیمی با رگبار مسلسل به خاک و خون میکشند و بقول خودشان زندان سیاسی فجر اهواز را پاکسازی و خالی میکنند! در زندان دستگرد اصفهان هم زندانیان انتقالی از اهواز را که حدودآ هشتاد نفر میشدند وارد بندهای عمومی آنجا میکنند و آنها حدود سه یا چهار ماه بدون ملاقات در آن بندها میمانند. این در حالی بود که همزمان زندانیان مجاهد اصفهان را از همه بندهای عمومی به سلولهای انفرادی همان زندان برده بودند و در حال کشتار بی سروصدای آنها بودند. در یکی از آخرین روزهای این دوره پر التهاب، زندانی آزاده سیروس مهدی پور که از این همه فشار و تنش و دهشت به ستوه آمده بود بخاطر قطع عمدی آبگرم مورد نیاز بچه ها بند توسط پاسداران با یکی از مسئولین اصلی زندان به بحث و جدل و اعتراض میپردازد و در آن شرایط بحرانی که همه جا را سایه مرگ فرا گرفته بود، آن جانیان حرفه ای او را بخاطر همین اعتراض بحق صنفی، به سلول انفرادی و سپس به دادگاه فاشیستی اسلامی میبرند و این انسان عدالت خواه و برابری طلب را با کین توزی به دست جوخه مرگ میسپارند... در حالیکه او تا لحظه مرگ و با صدای بلند فریاد میزد: مرگ بر خمینی!   امیدوارم که بدین وسیله پیام این زندانی آزاده و جانفشان به خانواده اش برسد. علاوه بر زنده یاد سیروس مهدی پور، همچنانکه سال گذشته در مقاله «چهار رفیق شفیق» با جزئیات کامل و بطور مستند توضیحاتی دادم، سه رفیق چپگرای دیگر بنامهای مجتبی محسنی، اسفندیار قاسمی و احمد سمندیجان که اخیرآ نام او را یافتم، و همینطور تکاور ملی گرای ارتش سهراب هلاکویی دلیر نیز، پس از پایان قتل عام مجاهدین در تابستان، در اواسط آبان ماه برای اجرای حکم اعدام به جوخه مرگ سپرده شدند و به کاروان ۶۷ پیوستند. البته پیکر اسفندیار توسط خانواده اش به مزارستان عمومی اهواز منتقل شد ولی پیکرهای این سه نفر دیگر همراه با سیروس مهدی پور، بدون اطلاع خانواده شان توسط قاتلینشان در اصفهان بخاک سپرده شدند. بر اساس اسناد کپی شده از آرشیو داخلی گورستان اصلی اصفهان، تاریخ فوت این عزیزان که هم در آن دفاتر و هم روی سنگ مزارشان اواسط آبان ماه ثبت شده به احتمال زیاد درست میباشد. اتفاقآ مزار این چهار نفر درست در کنار هم و در یک ردیف در قطعه ۴۱ قرار دارد. سند شماره هفت برخی خطاهای عمدی یا سهوی در آرشیو داخلی گورستان  شاید یاداوری این نکته ضروری باشد که در دفاتر داخلی و آرشیو دیجیتالی گورستان باغ رضوان اصفهان، در مواردی اشکالات تایپی و نگارشی به چشم میخورد که طبعآ غیرعمد و سهوی میباشد. ولی در عین حال در برخی نمونه ها به نظر میرسد که این ناراستی ها بیشتر عمدی و جهت دار است و جنبه ردگم کردن داشته باشد. بهرحال فارغ از هر احتمالی سعی میکنم در نمونه های زیر، خطاهای موجود در این داده های دردناک و البته اسناد ماندگار کشتار شریفترین فرزندان ایران زمین را اصلاح و برطرف کنم. ۱- در مورد زندانی محبوب و سرشناس «سید فخر طاهری» که در جمع بچه های زندان اصفهان نقش برجسته ای داشت و از نظر اجتماعی و خانوادگی نیز در شهر اصفهان و محل زندگیش «حسین آباد اصفهان» بسیار شناخته شده بود، بطور غریبی نامش را در دفاتر داخلی گورستان بنادرست «سید محمد» نوشته اند و حتی تاریخ اعدام (فوتش) را هم که ۱۳ مرداد ۶۷ بوده آبان ماه درج کرده اند! این در حالیست که مشخصات فردی و تاریخ فوت او روی سنگ مزارش  درست میباشد. ضمنآ آقا فخر سال شصت و در زمان دستگیری، فرزند خردسالی داشت که در سالهای اول دهه شصت بنام «علی کوچولو» در بین زندانیان اصفهان و خانواده هایمان خیلی عزیز بود. متاسفانه سالها بعد علی عزیز و نامزدش که هر دو در رشته مهندسی و پزشکی تحصیل میکردند، در یک تصادف دلخراش چهره در نقاب خاک کشیدند... بهرحال در آرشیو الکترونیکی گورستان، نام سید فخر بعنوان پدر علی عزیز، بدرستی ثبت شده است. ۲- یکی از بچه های اعدامی ۶۷ اصفهان بنام «فرهاد بنده خدا» در دفاتر داخلی گورستان اصفهان اشتباهآ دارای دو مزار در دو قطعه مختلف میباشد! البته با توجه به عکس سنگ مزارها، طبعآ مشخص است که قبر اصلی در قطعه ۱۱ میباشد ولی قبر دیگر که در قطعه ۱۶ قرار دارد، بی نام و نشان و در واقع یکی از همان مزارهای «ناشناس» است که میبایست متعلق به یک زندانی اعدامی دیگر باشد. این خود نمونه دیگری است در تائید نظریه «راز گورهای گمنام» که در توضیحات قبلی مطرح کردم.  ۳- در دفاتر داخلی این گورستان تاریخ اعدام و یا بقول خودشان تاریخ فوت بخش اعظمی از زندانیان مجاهد را بدرستی در سه روز ۱۱ و ۱۳ و ۱۶ مردادماه ثبت کرده اند و چند نفر را هم اواسط شهریورماه تاریخ زده اند که با توجه به توقف کوتاه و موقت پروسه قتل عام توسط آقای منتظری از ۲۴ مرداد تا ۵ شهریور در سراسر کشور، واقعی بنظر میاید. ولی برای تعدادی از مجاهدین شهید، تاریخ فوت را آبان ماه زده اند در حالیکه تاریخ فوت همگی آنها بر روی سنگ مزارشان بدرستی ماه مرداد حک شده است. این یاران جاودانه عبارتند از سید فخر طاهری، مجید خادمی، جمشید هاشمی، علیرضا نورانی مطلق، فرهاد بنده خدا، علی طاهری ... که همگی در میانه مرداد ماه رفتند. ۴- چندین خطای تایپی در مورد نام و مشخصات آن یاران در آرشیو دیجیتالی گورستان وجود دارد که در اینجا به آنها اشاره میکنم. صرفنظر از اشتباهات واضحی مثل جابجا نوشتن جنسیت مرد یا زن برای چند نفر از بچه های زندان، برخی اسامی عزیزان اعدامی، نادقیق یا مخدوش شده است که همین جا نام صحیح آنها را یاداوری میکنم: سید فخر طاهری، عبدالستار بامنیری، محمد تقی حدیدی، فرهاد خرّازیها، فخری مجتبایی، عبدالرضا عباسی، و احمد سمندیجان. حکایت همچنان باقیست مجموعه اسامی و اسناد و تصاویری که در این گزارش پژوهشی تا کنون ارائه شده در واقع در برگیرنده آن تعداد از یاران و عزیزانی است که در روند ارتکاب جنایت قتل عام زندانیان سیاسی در اصفهان، بهرتقدیر پس از مرگ در گورستان باغ رضوان اصفهان آرمیدند و این فقط نیمی از خیل شهدای «کاروان ۶۷» اصفهان را شامل میشود. البته میدانیم که بخش دیگری از آن یاران زندان اصفهان، پس از عبور سرفرازانه از دروازه های مرگ، سهمیه گورستانهای نجف آباد و همایونشهر و کاشان و شهرکرد ... شدند. بنابراین اجازه میخواهم همزمان با سالگرد آن فاجعه ملی، این بخش از گزارش مستند کشتار ۶۷ را برای پرهیز از طولانی شدن بیش از حد مطلب، در همین نقطه با ادای احترام به همه همبندان دلاور و دلبندم که در «باغ رضوان» آرمیده اند به پایان برسانم. بدیهی است که به یاری حق و همیاری تعدادی از همبندان تبعیدیم، قسمت آخر این گزارش مستند را که شامل یادواره ای است از آن بذرهای ماندگار و دانه های انسانی نهفته در خاک گورستانهای نجف آباد و همایونشهر و کاشان و شهرکرد ... و همینطور معرفی و روشنگری در مورد اعضای هیئت مرگ در اصفهان و پاسداران قاتلی که در زندان اصفهان دست در خون نسل ما داشتند...  بزودی و با فروتنی تقدیم خانواده های دردمند و دلسوخته سربداران و جانفشانان راه آزادی و همه همرزمانم در «جنبش دادخواهی» خواهم کرد. لازم میدانم در همین جا از اعضای فداکار کانون های شورشی داخل کشور که برای هرچه بیشتر مستند کردن پروژه «جنبش دادخواهی» و روشنگری در مورد ددمنشی دشمن و درد و رنج چهل ساله مردم میهن، بی پروا خطر میکنند و از جمله در گورستانهای کرونا زده و خاورانهای به خون تپیده و مکانهای ممنوعه گورهای جمعی ... با ارسال اسناد و مدارک انکارناپذیر، جنایتکاران علیه بشریت را به چالش میگیرند و بدین سان به انسانیت و تاریخ بشریت خدمت میکنند، صمیمانه سپاسگزاری کنم. اینان، ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺍﻓکنانند، ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪﻩ ﯼ ﺁﺗﺶﻫﺎ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ، ﺩﻭﺷﺎﺩﻭﺵِ ﻣﺮﮒ، ﭘﯿﺸﺎﭘﯿﺶِ ﻣﺮﮒ فرّخ حیدری ۱۱ مرداد ۱۳۹۹ این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید www.farrokh-heidari.blogspot.com _______________________________________________________________ پانویس: ۱- مجموعه مقالات و خاطرات زندان فرّخ حیدری در وبلاگ شقایق های دشت سوخته : www.farrokh-heidari.blogspot.com
با برگزاری دومین جلسه دادگاه مقدماتی برای محاکمه یک دیپلمات تروریست رژیم آخوندی به همراه سه تن دیگر از عوامل وزارت اطلاعات، اکنون می توان به شکست خامنه ای در منکوب نمودن جامعه جهانی برای متوقف کردن این پروسه قضائی رسید. ولی فقیه زهر خورده براین باور بود که با اهرم فشار، گروگانگیری و حتی دادن باج اقتصادی و تجاری می تواند از محاکمه اسدالله اسدی، دبیر سوم سفارت رژیم در وین، به جرم آمریت و طراحی یک سوء قصد تروریستی علیه گردهمایی بزرگ ایرانیان در ویلپنت پاریس و شخص خانم رجوی، جلوگیری بعمل آورد.اسدالله اسدی از مدیران سابقه دار وزارت اطلاعات و «متخصص بمب گذاری و تخریب» می باشد که بنابرداده های مقاومت ایران «سابقه زیادی در عملیات های تروریستی علیه مجاهدین خلق» در کشورهای همسایه را در پرونده سیاه خود دارد.  گذشته از این واقعیت، تمامی علائم و نشانه ها حاکی از آن هستند که سنبه قضائیه بلژیک علیه تمامی تلاش ها ی مذبوحانه آخوندی و دیپلماسی مملو از ترور و بمب ماله کش اعظم نظام در سیاست خارجی پر زور می باشد.علاوه بر مقاومت ایران بعنوان شاکی اصلی باید به وجود چندین شخصیت حقیقی دراین پرونده اشاره نمود تا بدین سان وزنه سنگین شاکیان روشن تر گردد.برای نمونه حضور شخصیت هایی مانند شهردار رودی جولیانی، سناتور توریسلی،، وزیر اسبق خارجه ایتالیا جولیو ترتزی، نخست وزیر اسبق الجزایر سید احمد غزالی و یا خانم بتانکور نشان از سنگینی این پرونده در یک محکمه بین المللی را دارند.واقعیت در این پروسه قضائی آن است که یک دیپلمات رژیم آخوندی برای نخستین بار بجرم صدور تروریسم در مقابل عدالت قرارگرفته است. به یقین این وضعیت پیروزی بزرگی برای مردم و مقاومت ایران و بازماندگان تروریسمم کور و افسارگسیخته ولایت می باشد، زیرا هرآنچه که تا به امروز تجربه گردیده بود، هموار تلاش برای بدر بردن «پدر خوانده» تروریسم جهانی از عدالت بوده است. نقش ویژه سیاست مخرب مماشات در این میان که به خاک خوردن انبوهی از پرونده های ترور در زیرزمین های قضائیه کشورهای مختلف انجامیده، تماما در این راستای صورت گرفته و جای اعتراض بحق مدافعان حقوق بشر را دارد.لذا می توان تا به امروز برگزاری این محاکمه که رژیم تلاش زیادی برای مسکوت گذاشتن ابعاد آن را بعمل آورده، یک پیروزی برای حقوق بشر و قربانیان ترور دانست. مضافا براین واقعیات نیز باید به نقش ویژه وزارت خارجه رژیم آخوندی در تمامی اعمال تروریستی طی چهل سال گذشته اشاره نمود.سخن از حقیقتی است که صد البته بدون مشارکت این وزارتخانه مخوف و مافیایی با دادن امکانات دیپلماتیک و لجستیکی، هرگز رژیم آخوندی در موقعیتی قرار نمی گرفت تا دست به نقل و انتقال افراد، سلاح و اجرای طرح های تروریستی بزند.دراین راستا نمونه هایی مانند ترور دکتر کاظم رجوی در ژنو، حسین نقدی در رم، رهبران کرد ایرانی در برلین و یا وین و یا مجاهد خلق زهرا رجبی در استامبول و بسیاری دیگر از ترورها در سراسر جهان دارای این رد پا و مشارکت مستقیم وزارتخارجه رژیم می باشند. صدور انواع و اقسام ویزا و یا پاسپورت های دیپلماتیک و خدماتی برای اعضاء سپاه و یا ماموران وزارت اطلاعات بخشی از اعمال روزمره این وزارتخانه است. همچنین حضور وزیر خارجه رژیم در تمامی جلسات تصمیم گیری در شورای امنیت ملی حکومت، نه بعنوان ناظر، بلکه بعنوان عضوی از این ارگان عالی که برای نمونه طرح های تروریستی در آن مورد بحث، بررسی و تصویب نهایی قرار می گیرند، بهترین ادله بر نقش ویژه وزارتخارجه و به تبع آن سفارتخانه ها و دوایر دیپلماتیک رژیم می باشند. نمونتا در مورد اسدالله اسدی باید اضافه کرد که یک رسانه خارجی (سایت ایندیپندنت در ۲۴ ژوئیه ۲۰۱۸) در گزارشی تاکید کرده بود که «اسدالله اسدی مواد منفجره را در یک چمدان دیپلماتیک با پرواز خطوط هوایی اتریشی او اس - شماره ۸۷۲ - از تهران به وین منتقلل کرده است». براین منطق بسیار ساده نگری خواهد بود اگر موضوع محاکمه و عدالت را صرفا به این دیپلمات تروریست رژیم محدود نمائیم، بلکه باید قدمی بسیار فراتر رفته و سران اصلی رژیم و بویژه ولی فقیه، حسن روحانی و نیز وزیر خارجه حکومت را بعنوان آمران چنین اعمال ضد انسانی به پای عدالت کشاند.
جمعه, 10 مرداد 1399 ساعت 21:39

جانانه جنگیدند

سی و دومین سالگرد عملیات میهنی فروغ جاودان در۳ مرداد ۱۳۶۷ را به یادواره نشسته ایم.
کنفرانس جهانی اینترنتی سازمان مجاهدین، خلق نوین جنبش آزادیخواهی مردم ایران در سطح بین‌المللی بود.
سه شنبه, 07 مرداد 1399 ساعت 20:44

وقتی که وجدان مرده، زنده می شود

(وصف حال یک تواب و نه یک مزدور نفوذی) وقتی می خواستم از آن حصار لعنتی ابلیسان خونخوار بیرون بیایم، دو دلخوشی بیشتر نداشتم. یکی دور ماندن از نگاه های شماتت بار و پر از نفرت زندانیان سر موضع و دیگر اینکه برادر و خواهرم با بچه های شان بی تابانه منتظرند تا غرق بوسه ها در آغوشم بگیرند و بگویند: دایی جان را، عموجان را ببوسید. هیچ کس نبود. دو ریالی ام افتاد که می دانند چه آشغالی می خواهد بیرون بیاید که نه به دایی و عمو که به هیچ آدمیزاد با شرفی نمی برد. مرده شوی این آزادی و زندگی که من دارم. به خاطر آزادی رفتم در آن نفرین شده، ضد همان آزادی آمدم بیرون. هرچه در من می ارزید دادم تا این خلاصی با ننگ و عذاب برای خود بخرم. هیچ عاقلی به چنین معامله گران و پرضرر نمی رود که من رفتم. ای لعنت بر این ملایان، پاسداران و بازجویان و تواب های کاسه داغتر از آش که به چه روزگارم انداختند که نه شب دارم و نه روز. یک لحظه از سایه ها و ارواح کبود و خونین تن با چوبه های بر پشت خود خلاص نمی شوم. تا می آیم نگاهی به التماس و شرمندگی کنم از فراز دارها با لبخندی تلخ و پر سرزنش تمام جوارحم را به لرزه در می آورند. آنها همه جا با من هستند. الان چند نفری به صف نشسته اند روبرویم و قاه قاه می خندند. یک لیوان آب راحت نمی توانم بخورم. پیکر عزیزانی که به مرگ دادم شان روی آب شناور می شوند. مادر و پدر و کس و کارشان از لیوان می پرند و تا حد خفگی گلویم را می فشارند. فریاد ضجه آورشان که ای قاتل نامرد دیوانه ام می کند. نمی دانستم چون از آن حصار بیرون آیم در چنگ کابوس ها گرفتار می شوم. حق است که این جسد گندیده که بوی آخوند و پاسدار و بازجوی و تواب های بدتر از بازجو را گرفته جلو سگ های هار بیاندازند. من دیگر بیشتر از این ارزشی ندارم. من با خیانت و آدم فروشی آزادی خود را از گرگ ها و گرازها خریدم. الآن همه باید بدانند من ضعیفی بودم و خود نمی دانستم. نه موقعیت را می شناختم و نه دشمن را. فکر می کردم چون با نام مستعار در فضای مجازی دلیری می کنم یاران گمان می برند که ما هم بله. جلو بازجوی ریشو که نشستم خود را باختم. اما او هنوز نمی فهمید که من چه در سر دارم. شروع کردم به ناز و ادا و فلسفه بافی و گران فروشی. ضعیف و ترسو بودم اما پدر سوخته و قالتاق هم بودم. زبانباز و خر رنگ کن هم بودم. یک خائن بازیگر تمام عیار بودم. امتیاز بازجو این بود که قدرت داشت، تازیانه داشت و آنچه نداشت حس و قلب بود. فکر می کردم که به چند تن لو دادن راضی می شود ولی او بیشتر و بیشتر می خواست. زانو زده بودم و تسلیم شده بودم.زندانیانی بودند بنا به ایمانی که داشتند تا حد خائن نشدن نقش تواب را انتخاب می کردند تا بیرون بیایند و به جنبش بپیوندند تا مبارزه را ادامه دهند. اما من شخصیتی پست و متقلبی داشتم. بدین حیله که سر موضعم هستم از یارانم حرف ها کشیدم.  قهوه چی آمد بالای سرش که آقا حالتان خوش نیست؟ می خواهید یک لیوان آب بیاورم؟. از شنیدن لیوان آب چه فریادی کشیده بودم که بیرونم کرد. سرگردان بودم. بوی متعفن خودم عذابم می داد. بوی مرده شوی و گورکن را گرفته بودم. دلم می خواست به جایی بروم که جز مرگ، کسی بدان دسترسی نداشته باشد. در حیرتم از بی‌رگ‌ها و بی غیرت ها که از بازجو بدتر شده اند. در آزادی هم به مزدوری خود ادامه می دهند. دیدنی ست آن بدبخت و پستی که در خارج کشور هم نان خیانت می خورد و خم به ابرو نمی آورد. مصداق یک خودفروش تمام عیار می شود و دلخوش که در خارج کشور محبوب مشکوکان است. دو هفته است که اطلاعات سپاه را به لطایف الحیل دست به سر کرده ام. بی شرف‌ها بیرون از زندان هم ولم نمی کنند که باید برایشان جاسوسی کنم. در برنامه های دروغ تلویزیونی آنها شرکت کنم. دیگر از من برخاسته نیست. هوای درد و رنج و شکنج این مردم نه تنها نمی گذارد بلکه کارنامه خیانتم را هم به دستم داه است. متأسفانه راه فرار ندارم و نمی توانم به خیانت هم ادامه دهم. من یک خائن سرافکنده و پشیمانم که فقط در پی راه جبرانم. چه بی همه چیز هستند آنان که به خیانت خود ادامه می دهند.  به اتاقش برگشت. طناب را از پیش آماده کرده بود. صندلی گذاشت و طناب را انداخت به قلابی که در سقف بود. سر دیگر طناب را به گردن خود حلقه کرد. آمد که با لگد صندلی را به سویی پرتاب کند که ناگهان جیغ و فریاد زنی را از خیابان شنید. دریچه مشرف به خیابان را باز کرد. چند تا پاسدار و لباس شخصی جوانی را هل می دادند در یک مینی بوس. زنی فریاد می زد که پسرم کاری نکرده. کتاب خواندن هم جرم است؟ سر بیرون کرد و با تمام وجود نعره زد: «جلاد ها ولش کنید. مملکت را که زندان کرده اید. مرگ بر آدمکشان دزد فاسد. مرگ بر اصل ولایت فقیه» دوتا از پاسدارها و یک لباس شخصی بدو آمدند طرف در ورودی خانه اش. با فریاد گفت: «بیایید که دیگر خوشنامی و نجات من در زندان شما و زیر چوبه دار شماست».  صدای کف زدن مردم را شنید.
من در ۱۳تیرماه ۱۳۹۹ طی مقاله‌ای در مورد بیانیه «روشنفکران، هنرمندان و فعالان مدنی» و کارچرخانان پشت پرده آن نوشتم هدف اصلی این است که درپوش یک حرکت حقوق بشری، ایرج مصداقی را سفید کرده و به‌دروغ به‌عنوان نماینده زندانیان سیاسی قالب نمایند درحالی‌که مصداقی کسی است که خط وزارت اطلاعات را پیش می‌برد و در خدمت رژیم است
هفته گذشته، وزیر خارجه رژیم آخوندی سخنگوی تازه بدوران رسیده اش را بار دیگر کوک کرد و در مقابل «خبرنگاران» کاشت تا طوطی وار، پروپاگاند آخوندها علیه مجاهدین را نشخوار کند. اینبار اما عرَ و تیز دیکته شده به این گماشته دون پایه دستگاه دیپلمات-تروریست های رژیم، عباس موسوی، گویای اورژانس بودن حال مزاجی ولایت فقیه در بحبوحه بحران های عدیده بود. ضمن که این که با «هفته» محکوم کردن «اقدامات ضد انسانی و ضد حقوق بشری رژیم ایالت متحده آمریکا» نیز تقارن داشت! این سخنگوی تازه کار در نشست خبری ۹ تیر، دولت های اروپایی را شلاق کش کرد که چرا به مجاهدین پناه داده اید. در عین حال فیگور اعتماد به نفس و خونسردی هم گرفت و گفت «ولی در مجموع اینها یک گروه تمام شده برای جمهوری اسلامی ایران هستند» و «نه اثرگذاری... و نه اهمیت خاصی دارند»!  می گویند آدم دروغگو کم حافظه است. این گماشته تازه بدوران رسیده یا فراموش کرده و یا به روی مبارک نمی آورد که ولی نعمتش ممجواد ظریف که بدرستی عنوان ماله کش نظام را یدک می کشد، چندی قبل در مصاحبه با بی بی سی در حاشیه اجلاس امنیتی مونیخ در واکنش به سئوال خبرنگار در خصوص اقدامات تروریستی رژیم در اروپا به یکباره افسار پاره کرد و به نحو مضحک و بی قافیه ای به خاطر «آزادی عملی» و مقبولیت و مشروعیت فزاینده همین «گروه تمام شده، از هم پاشیده و آواره در اروپا» که «نه اثرگذاری... و نه اهمیت خاصی دارند»، به داد و فعان پرداخت که تعجب سئوال کننده و همه حاضران را برانگیخته بود! تناقض گویی های فاحش در رابطه با یگانه آلترناتیو از دیرباز گریبانگیر مقامات ریز و درشت نظام بوده است. از یک طرف، سیاست رسمی این است که القا شود مجاهدین «تمام شده اند»! و از طرف دیگر واقعیت های سرسخت آخوندهای مفلوک را مجبور می کنند تا نگران و وحشت زده اروپایی ها را هم بخاطر اجازه دادن به فعالیت های دمکراتیک مجاهدین به باد حمله بگیرند.  مقصود از این نوشتار کوتاه، به هیچ وجه پاسخ دادن به یاوه سرایی های مضحک مهره های دون پایه رژیم آخوندی نیست. در شرایطی که بلبلان خاموش و درازگوش عرعر کند، پاسخ ابلهان خاموشی است. با اینحال، اگر خوب به لطیفه گویی های موسوی توجه کنیم، شاید توضیح چند نکته اجمالی خالی از لطف نباشد، آن هم در شرایطی که محبوبیت داخلی و پشتیبانی بین المللی از مجاهدین، مقاومت ایران و کانون های شورشی بطور چشمگیری افزایش یافته است و باعث دلهره جدی ولی فقیه نظام شده است.  در نشست خبری فوق الذکر، یک خبرنگار دلواپس حکومتی میپرسد: «گروه‌های تروریستی ضد ایرانی در کشورهای اروپایی فعالیت آزادانه ای دارند. وزارت امور خارجه درباره فعالیت آزادانه این گروه‌ها در اروپا چه پیگیری هایی انجام داده است؟»  سخنگوی رژیم در پاسخ میگوید یکی از «مشکلات اصلی» آخوندها «با کشورهای اروپایی همین بحث پناه دادن به تروریست ها» است. سپس به «انتقادات بسیاری» که رژیم در این زمینه به اروپایی ها نموده اشاره میکند و میگوید: «بارها آنها را برحذر داشتیم» که به مجاهدین پناه ندهند. و باز هم تکرار میکند که «یکی از مسائل اصلی ما با اروپایی ها در طول سالیان گذشته همین حضور» بوده است.  پس تا همین نقطه، اقرار و اذعان عاجزانه به واقعیت سرسخت برملا میشود که گویای وضع و حال و درماندگی این رژیم در مقابله با پیشتازی و افزایش محبوبیت کانون های شورشی مجاهدین بویژه در میان جوانان است. موسوی میگوید موضوع فعالیت مجاهدین در کشورهای اروپایی از «مشکلات اصلی» و «مسائل اصلی» نظام مفلوک است. رژیم «انتقادات بسیاری» در این زمینه به اروپایی ها کرده و «بارها» و «طی سالیان» به آنها هشدار داده و آنها را «برحذر» داشته (بخوانید تهدید کرده) است.  ناگفته نماند که رژیم بارها سعی کرده به این تهدیدات تروریستی جامه عمل بپوشاند. برای مثال، در سال ۱۳۹۷ یک شبکه تروریستی به سرکردگی دیپلمات-تروریست رژیم در وین، اسدالله اسدی، قصد بمبگذاری در محل گردهمایی بزرگ سالانه مقاومت ایران در نزدیکی پاریس را داشت. اما عوامل آن پیش از ارتکاب جرم و در آخرین لحظات توسط پلیس آلمان، فرانسه و بلژیک دستگیر شدند. اسدی اکنون در بلژیک زندانی و در انتظار محاکمه است. در جریان نشست خبری وزارت خارجه رژیم، یک خبرنگار حکومتی در این باره از موسوی میپرسد: «در حالی که این هفته دومین‌ سالگرد دستگیری غیر قانونی (!) آقای اسدی دیپلمات ایرانی در کشور آلمان هست ... دلیل کوتاهی وزارت امور خارجه در پیگیری وضیت و آزادی این دیپلمات کشورمان چیست؟» موسوی خاطرنشان میکند که «پرونده در حال پیگیری است» آن هم «توسط وکلای مبرز»! اما با اینحال «پرونده، پرونده امنیتی است که ویژگی خاصی دارد، پیچیدگی خاصی هم دارد». بدون شرح! در ادامه نشست خبری، سئوالات به سمت اشرف-۳ در آلبانی سوق پیدا میکند. یک باصطلاح خبرنگار دیگر شاید مهمترین سئوال را مطرح میکند: «وزارت خارجه روز گذشته به مناسبت هفته حقوق بشر راجع به گروه مجاهدین خلق توییت داشت. ... به سبب فعالیتهای این گروه روابط دیپلماتیک ایران و تیرانا حداقلی است و کارشکنی‌های این گروه در روابط سیاسی و حوزه کارشناسی روابط بین الملل و حتی مسئله هسته‌ای ایران هم موثر است. با توجه به حساسیت های موجود، راهکار وزارت امور خارجه برای تقویت روابط با آلبانی با هدف تمرکز بر روی گروه تروریستی مجاهدین خلق چیست؟» بعبارت دیگر، اساس سئوال این است که مجاهدین در روابط بین الملل و حتی مسئله هسته ای بطور «موثر» عمل میکنند، پس راهکار رژیم چیست؟ بجای ارائه یک پاسخ، سخنگوی رژیم ناگهان دچار سنگینی سامعه شده و ظاهرا در نمی یابد که مجاهدین روابط دیپلماتیک رژیم با یک کشور اروپایی را «با توجه به حساسیت های موجود» به «حداقل» رسانده اند. واقعیت این است که «حساسیت های موجود» از زبان ولی فقیه ارتجاع بارها طی قیام های دیماه ۹۶ و آبان ۹۸ بیان شده و زنگ خطر به صدا درآمده و اظهار لحیه این مقام بی مقدار و فکلی رژیم بیشتر مانند سوت زدن ابلهانه در تاریکی است. خلیفه ارتجاع بدنبال اوجگیری قیام آبان شکوه و شکایت کرده بود که یک «کشور کوچک اما واقعاً شریر و خبیث اروپایی (آلبانی)» به مجاهدین پناه داده و «قبل از وقوع قضایای آبان، یک عنصر آمریکایی با عده‌ای ایرانیِ مزدور و وطن‌فروش در یک کشور کوچک اما واقعاً شریر و خبیث اروپایی دور هم جمع شدند و نقشه‌های قبلی خود را برای حوادثی که چند روز بعد اتفاق افتاد به‌روز کردند». قبلا از آن هم خامنه ای مجاهدین را عامل سازماندهنده و هدایت کننده قیام های دیماه معرفی کرده بود. خامنه ای در اردیبهشت امسال نیز در یک سخنرانی ویدئویی برای گروهی از بسیجیان رژیم به نقش و تأثیرات مجاهدین روی جوانان اشاره کرد و گفت: «ما در اوایل انقلاب جوانهایی را داشتیم که اینها مردمان مسلمانی بودند و برای اسلام وارد میدان شده بودند امّا ... اینها جذب گروه‌های التقاطی شدند». خامنه ای افزود: «همه به این توجّه داشته باشند که آنها (مجاهدین) هم روی جوان ما کار میکنند، آنها هم سعی میکنند که از جوان ما سوء استفاده کنند، آنها هم همه این را دنبال میکنند و برای این برنامه‌ریزی میکنند». به همین خاطر است که آخوند دژخیم مصطفی پورمحمدی نیز که از عوامل جنایتکار قتل‌عام زندانیان‌سیاسی درسال۶۷ است، طی یک مصاحبه تلویزیونی در ۳ مرداد ۹۸، مجاهدین را «دشمن‌ترین دشمنان این نظام» می خواند. ملاحظه کنید: «هیچ ‌تخریبی در چهره ‌نظام در این ۴۰سال اتفاق ‌نیفتاده، مگر آنکه مجاهدین پای ‌اصلی آن‌ هستند» و «ما هنوز با مجاهدین تسویه‌حساب نکرده‌ایم». در عین حال، رژیم با اختصاص بودجه‌های میلیاردی از جیب مردم ایران، از طریق شبکه‌ها و عوامل و مستخدمان داخلی (مصداقی و غیر مصداقی) و فرنگی (نیاک و خبرنگاران دوست)‌ خود تلاش می‌کند با پخش اطلاعات دروغ بر موج گسترش یابنده و فزاینده حمایت مردمی از مقاومت ایران و بخصوص پیوستن جوانان به صفوف مجاهدین خاک بپاشد. از فروردین ۹۸ تا کنون، رژیم تولید و پخش انبوهی فیلم و سریال و مستندهای سفارشی تلویزیونی و اعتراف گیری‌های اجباری از قیام کنندگان و علیه مجاهدین را در دستور کارش قرارداده است. از ابتدای شروع قیام در هفته آخر آبان ماه مجموعاً ۱۰ مستند و یک سریال از شبکه‌های مختلف تلویزیون رژیم پخش گردید. یکی از این مستندها «سرچشمه» نام دارد که فقط فصل اول آن، شامل ۲۰ قسمت و هر قسمت بیش از ۵۰ دقیقه، یعنی مجموعاً بیش از هزار دقیقه برنامه است. مضاف بر این، یک رقم ۸ جلد کتاب قطور بر علیه مجاهدین منتشر کرده است. اینها همه و همه سوا از سیلی از مقالات و نوشته ها و لجن نامه هایی است که رژیم روزانه و بطور رگباری علیه مقاومت ایران تولید و توزیع میکند. با این همه، جوجه فکلی وزارت خارجه درمانده آخوندهای وامانده راهی جز تناقض گوییهای مسخره برای پنهان کردن حقیقت پیدا نکرده است. چیزی که عجز و استیصال مفرط رژیم آخوندی در رویایی با یگانه هماورد ایدئولوژیک، سیاسی و فرهنگی خودش، در فاز سرنگونی را نمایان میکند. اظهارات پر ترس و لرز سخنگوی وزارت خارجه آخوندها که آکنده از وحشت فزاینده و دلهره عمیق نظام در برابر جایگاه داخلی و بین المللی سازمان مجاهدین خلق ایران است گواه همین حقیقت انکارناپذیر است. بقول رهبر مقاومت: «مقام معظم ولایت» به این درجه از ترس و جعل و سفلگی هرگز ندیده ملتی!
لاجوردی در حسینیه اوین. جلسات متعدد(مثلا مناظره) تشکیل داد تا زندانیان را رو در روی هم قرار دهد. در این جلسات خائنان و بریدگانی مثل قاسم اثنی عشر به شرح خاطرات خود می پرداختند و زندانیان مقاوم دیگر را به مباحثه و مناظره دعوت می کردند. خلاصه پرونده های تهیه شده توسط قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد پس از تایپ توسط محمد رضا یزدی زاده به دفتر شعبه هفت ارسال می شد تا در اختیار نویسنده کتابها قرار بگیرد. چندی بعد برایم چهره پشت پرده، تنظیم و نگارش این کتابها روشن شد. نام این خائن پشت پرده ایرج مصداقی بود. او بر اساس متن های ارسالی، خارج از مجموعه شروع به تحریر متن کتابها می‌کرد. اگر هم نیازی به بحث حضوری و یا بررسی مطالبی در خصوص پرونده پیش می‌آمد (که چندین مورد پیش آمد) این ملاقات در دفتر بند ۳۱۱ انجام می‌گرفت. این جلسه با حضور ایرج مصداقی و قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد و یکی از مسئولین شعبه، که اکثراً بازجوی سفاکی به نام فاضل هماهنگ کننده جلسه بود، تشکیل می شد تنها جلسه ای که در بند ۳۱۱ تشکیل شد ومن (فریدون ژورک) حضور داشتم، جلسه ای بود با حضور مصداقی و به سرپرستی رحمانی... که بعدها شنیدم که نام اصلی اش محمد داوودآبادی است و به محمد مهرآئین هم معروف بود. اویکی از سفاک ترین وکثیف ترین سربازجوها بودکه در زمان شاه به اتهام ارتباط با مجاهدین دستگیر شده که شخص محمد حنیف‌نژاد با پذیرفتن مسئولیت کارهای او. راه آزاد شدنش را باز کرده بود. هدف جلسه بررسی فیلمنامه (توابان) بود که بر اساس طرح و نوشته ای از مصداقی توسط من بصورت فیلمنامه تنظیم شده بود. فیلمنامه مورد تأیید مسئولین دادستانی قرار نگرفته بود و علت آن را عدم درک واقعی من از قصد ساختن چنین سریالی اعلام شد. به همین جهت طرح نوشتاری مصداقی به سازمان تبلیغات اسلامی که مدیریت آن را حاج آقا زم عهده دار بود، ارسال که بعداً به صورت یک فیلم سینمایی تولید و در سینماهای سراسر کشور به نمایش در آمد. مرجان و باز هم معتادان به خیانت ایرج مصداقی یک خائن پشت پردهٔ تنظیم و نگارش کتاب‌های لاجوردی  کارنامه سیاه مناظره زندانیان اوین انتشارات دادستانی انقلاب اسلامی مرکز تابستان۱۳۶۲                                                                            از: فریدون ژورک سخن گفتن از مرجان و خودم، آن هم بعد از پرواز مرجان، بسیار سخت و سنگین است. به واقع مرجان در تمام سالهای زندگی مشترکمان برای من نه تنها همسری مهربان و یگانه که یار و همسفری مصمم بود که در هر فراز و فرود زندگی به من امید می بخشید و درس وفا می آموخت. اما آن چه که مرا وادار کرده است تا در این باره دست به قلم ببرم دو علت است. اول سپاس بی دریغم از همه هموطنانم که مرگ مرجان را با اندوه، به من تسلیت گفتند و دوم دینی است که بعد از مرجان برعهده خود پذیرفته ام. باید اقرار کنم که در این روزهای پردریغ خود را تنها احساس نمی کنم. خود را در کنار انبوه یاران و هموطنانی می دانم که در یک مقاومت گسترده مردمی، پرچم پرافتخار میهنم را برافراشته نگه داشته اند و یک مبارزه ملی و انسانی را برای نابودی رژیمی که هیچ حد و مرزی در هلاک ارزشهای مادی و معنوی میهنم نمی شناسد پیش می برند و این احساس به من آرامشی می دهد تا بتوانم دشواری فقدان مرجان را تحمل کنم. اما انعکاس گسترده پرواز مرجان خود مرا نیز متحیر کرده و به یک پیمان عمیق تر با مقاومت ایران رسانده است. چنانکه به خوبی می دانم، باید بعد از مرجان بار سنگین او را نیز به دوش بکشم و تا پیروزی نهایی با مردم و مقاومت میهنم همراه و همیار باشم. تردید ندارم که مرجان این گونه با لبخند به من و ما می نگرد و با آرامش روحی بیشتری در ما حضور دارد.از آنجا که درگیر یک نبرد تاریخی وهمه جانبه با مرتجعان حاکم برمیهن هستیم، درمورد پرواز مرجان نیز دو جبهه مقابل هم وهر یک به زبان خود، عکس العمل نشان دادند. مقامات حکومتی و مشخصا دستگاههای امنیتی رژیم تحمل این میزان محبوبیت مرجان و اقبال عمومی مردم از هنرمندی که در برابر آنها مقاومت کرده و زندان و شکنجه آنها را تحمل کرده و شاهد بسیاری جنایات ضدبشری آنها بوده را نداشتند. زیرا که به خوبی می دانند رسم استواری مرجان درس آموز بسیاری از هنرمندان دیگر، به ویژه هنرمندان جوان میهنمان خواهد بود. به همین دلیل بود که دست به کاری ابلهانه زدند. نشریه مجاهدی جعلی چاپ کردند وپیامهایی ازبرخی هنرمندان منتشرکردند تا با زیرفشارقراردادن، آنها را به عکس العملی بیندازند که ازاین طریق مثلا خشی به چهره مقاومت وارد شود. این ترفند ابلهانه البته ناکارآمد بود و به رسوایی بیشتر برایشان منجر شد.درست همپای این سیاست ابلهانه رژیم در داخل کشور، نوبت به مزدوران خارج کشوری آنها رسید. آنان حسب مأموریت باید به میدان بیایند و با فحاشی و تهمت به مرجان و من، رابطه ما را با مقاومت به اصطلاح، مخدوش نشان دهند. البته این مزدوران که عمدتا توابان و مزدبگیران و خیانتکاران به مجاهدین بوده وهستند، چون حرف تازه ای نداشتند که بزنند. بنابراین تنها به دروغ و فریب متوسل شدند. من در سالهای گذشته تجربه برخورد با این قبیل مزدوران را داشتم. حتی چند سال پیش در مقاله ای به نام «معتادان به خیانت و بی مرزی وقاحت» که در نشریه مجاهد هم به چاپ رسید دو نمونه بسیار شاخص این قبیل خود فروختگان را برملا کرده بودم. نمونه اول مربوط به برخورد با یکی از خائنان بدنامی است که چه در رژیم شاه و چه در رژیم آخوندی، با تمام قوا خیانت کرد و من او را در زندان دیدم. این خائن هرزه که نامش احمد رضا کریمی است و شنیده ام اخیرا در ادامه خیانتهایش به مقام «محقق» و «پژوهشگر»ی هم ارتقا یافته و در «شرح تاریخچه سازمان مجاهدین خلق ایران» کتاب می نویسد تا توسط آخوند حسینیان جلاد در مرکز اسناد انقلاب اسلامی چاپ و منتشر شود. من موقعی که خودم زندان بودم او را از نزدیک دیده بودم. او برای من بسیار از «دیکتاتوری مسعود رجوی» گفته بود و علت اصلی تغییر جبهه‌اش را تضادی عنوان می کرد که با مسعود داشته است و من به یاوه های او فقط پوزخند میزدم. او بعداز آزادی از زندان، به دفتر کارم در تهران مراجعه کرد. چهره ای درهم شکسته داشت که نشان می داد معتاد است. و از من خواست تا مبلغی کمکش کنم. من در مقاله ام توضیح داده ام که در آخرین لحظه ای که می خواست از نزد من برود علت به خدمت لاجوردی در آمدنش را سوال کردم و او حرفی زد که به نظرم تنها حرف صادقانه عمرش بود. او گفت: «عریان شدن جلو نامحرم برای اولین‌بار سخت است، بعدازآن، می‌شود یک عادت». و من با تمام وجود احساس کردم که انسان موجودی است که می‌تواند «خیانت کردن» را برای خود تبدیل به یک عادت کند. به هرحال در سالهای بعد که ما به خارج آمدیم در بحبوحه جنگ مجاهدین با وزارت اطلاعات یک مزدور دیگر به نام کریم حقی به من تلفن کرد. عجیب این بود که حرفهایی زد که دیدم حتی اندکی با حرفهای احمدرضا کریمی فرق ندارد. برایم بسیار تعجب آور بود که چرا بریده مزدوران و خائنان، به ویژه آن دسته شان که به خیانت معتاد شده اند، تنها و تنها روی شخصیت مسعود رجوی متمرکزند و هر یاوه ای را به او نسبت می دهند. درک این واقعیت بعد از پرواز مرجان برای من بسیار عمیق تر شد. آنگاه که یکی دیگراز خائنان و مزدبگیران بدنام، به نام ایرج مصداقی به میدان آمد و به افترازنی به من و مرجان و همه مقاومت ایران پرداخت. البته او حقیرتر از آن است که به تک تک یاوه ها و «خالی بندی»ها و دروغهایش پاسخ دهم.درسال ۲۰۰۵ درتظاهراتی که توسط سازمان مجاهدین خلق ایران علیه حضوررئیس جمهور رژیم، در مقابل سازمان ملل متحد برگزارشد ومن ومرجان برای اولین باربعد ازهجرت اجباری وپناهندگی درآمریکا درآن شرکت داشتیم، یکی از هواداران شورای ملی مقاومت ایرج مصداقی وهمسرش را نزد من ومرجان آورد تا مصداقی کتابهایش را به من بدهد . همان هوادار یک آلبوم از ترانه های قدیمی مرجان را به دست مرجان داد وخواستار آن شد که برای همسر مصداقی امضا کند وگفت ایشان صدای مرجان را خیلی دوست دارد . با خواندن کتابهای مصداقی خاطره دیدن وی دربند ۳۱۱ زندان اوین را به یاد آوردم، البته نه به عنوان یک زندانی بلکه بیشتر به عنوان همراه و کمک کار ودستیار یکی از بازجوهای شعبه هفت بنام فاضل، که بلافاصله مطلب را با دوستان هوادار مطرح کردم که به نیکی باوردارم تمام حقد و کینه مصداقی نسبت به ما، از همین نقطه سرچشمه می گیرد. او به عنوان یک خائن و مزدور مخبط دعاوی ابلهانه کرده است که گویا مرجان با خواندن کتاب خاطرات او به مبارزه کشیده شده و با کینه جویی به مرجان تهمت هایی زده که شایسته خودش و تبار آدمکش و کینه جویش است. او ابلهانه و البته رندانه مدعی شده که مرجان را او به مقاومت ایران معرفی کرده و قبل از او کسی مرجان را نمی شناخته است. در برابر این همه دروغ و دغل و این همه توهمات که بسیارهم شیادانه بیان می شود، فقط باید پوزخند زد. و فکر نمی کنم که کسی من و مرجان و رابطه مان با مجاهدین را بشناسد و به این مزخرفات پوزخند تمسخر نزند. البته محبوبیت مرجان به قدری بود که این مزدور هرزه درا نمی توانست بیش از این بگوید و به چهره مجاهدین و مقاومت لجن پراکنی کند. به همین دلیل بیشتر دق دلی خائنانه خود را سر من در آورد و درون مایه کثیف خود را با نوشتن مقاله ها و مصاحبه هایی برسر من بیرون ریخت. اتهامات این عنصر خود فروخته علیه من بسیار خنده دار و مضحک و تو خالی است. و من وقتی که آنها را شنیدم دقیقا شخصیت احمدرضا کریمی و کریم حقی که در گذشته به آنها اشاره کردم در نظرم مجسم شد.( مراجعه شود به همان مقاله معتادان به خیانت که مشروح این گفتگو را نوشته ام) از نظر من احمدرضا کریمی همان کریم حقی است که نسخه بدل والبته کثیف تر آن می شود ایرج مصداقی. الان هم درمورد مزدور بدنام و رسوایی مثل مصداقی می گویم که هرچه از رذالت و دنائت دارد علیه من بگوید و بنویسد اما خودش به خوبی می داند که من یکی از کسانی هستم که بیشترین آشنایی را با سوابق ننگین او در همکاری های اطلاعاتی اش دارم.او درباره من نوشته است: «ژورک برخلاف مرجان یکی از توابین فعال زندان اوین بود که دوران زندان خود را در بخش «اوین قدیم» با امکانات فوق‌العاده گذراند. وی به همراه محسن منشی، حمید‌مهدی شیرازی، ولی‌الله صفوی، رضا کیوانزاد، محمدرضا شریفی‌نیا، احمدرضا کریمی، و تعداد دیگری از توابان فعال زندان همچون حسن گسگری، وحید‌ سریع‌القلم و ... که در شعبه‌های بازجویی اوین و گشت‌های دادستانی کار می‌کردند در این بند «زندگی» می‌کرد». من از خودم دفاع نمی کنم. تردید هم ندارم که زنده ماندنم به بهای خون شهیدان والامقامی است که تمام قد در برابر جلادان ایستادند و سرخم نکردند. بعد از زندان و پیوستن به مقاومت هم با صراحت و بدون پرده پوشی هر آن چه را دیده و یا برسرم آمده نوشته و گفته ام و هیچ نکته مخفی و پوشیده ای ندارم؛ برخلاف توابان ومزدوران بی حیایی که در خلوت آن کار دیگر می کردند و می کنند و تازه برای ما لغز دادخواهی می خوانند. اجازه دهید اندکی درباره این فرار به جلو خائن بی چشم و رو بنویسم و قضاوت را به مردم میهنم و تمام روشنفکران و مبارزان راه آزادی واگذار کنم. او البته نمی نویسد و به عمد فراموش کرده که بنویسد در همان زمان که اشاره می کند خودش کجا بود و چکار می کرد؟ پس من می نویسم:در اوین مرجان در یکی از بندهای انفرادی بند زنان موسوم به ۳۱۱که متشکل از چندین انفرادی و یک دفترنگهبانی بود زندانی بود و دوران محکومیت خود را می گذراند.که این بند در اسفند ماه۱۳۶۱ از زندانیان سیاسی زن تخلیه شد،این بند در ساختمان کوچک قدیمی ساز و روی تعمیرگاه اتومبیل های دادستانی، مجزا از زندانها و ساختمانهای اداری اوین با درب بزرگ آهنی قرار داشت. به دستور لاجوردی افرادی از بندهای مختلف، بنا به تخصص مورد نیاز، انتخاب و بدین بند منتقل شدند که بسیاری از آنها اعضا یا هواداران مجاهدین بودند که تواب شده و با دژخیمان همکاری میکردند، افرادی مانند قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد که از افراد دستگیر شده از بخش نظامی سازمان و به مناسبت چندین فعالیت محکوم به اعدام شده بودند. کار این دو نفر مطالعه پرونده های عملیاتی افراد دستگیر شده سازمان درتمام زندانهای کشور، و خلاصه نویسی از طرح و اجرای عملیات آنان برای نویسنده و تنظیم کننده کتاب های کارنامه سیاه بود. دراین بند محمد رضا یزدی زاده که از مسئولین بخش دانش آموزی شرق تهران بود، چون تسلط خوبی به تایپ کردن داشت. مسئول تایپ مطالب ومحمد رضا شریفی نیا که به اتهام تولید وانتشار مجله محرابه دستگیرشده شده بود مسئول صفحه بندی کتابها و چاپخانه اوین بود من هم به عنوان کارگردان و نویسنده در رژیم گذشته و با اتهام هواداری از سازمان مجاهدین دستگیر و زندانی بودم. من به شدت تحت فشار بودم تا فیلمنامه ای تحت عنوان توابان بنویسم و در تهیه سریالی برای نمایش در تلویزیون و ایجاد یک استودیو جهت تولید این سریال کمک کنم. قرار بود این استودیو در محوطه دفتر نگهبانی بند ۳۱۱ که نسبتا بزرگ و مستقل از زندانهای انفرادی دیگر بود ساخته شود. میز مونتاژ را هم از استودیوی شخصی من آورده و در قسمت ورودی بند، مقابل درب بزرگ آهنی قرار داده بودند.در کنار این طرح لاجوردی در سال۶۱ طرح مثلا کارهای فرهنگی در داخل زندان را پیش برد. مثلا شنیده بودم در قزلحصار نشریه ای راه انداختند به نام «رجعت» که فقط ۴شماره آن انتشار یافت و به علت عدم استقبال زندانیان از آن دیگر منتشر نشد. لاجوردی در حسینیه اوین هم جلسات متعدد مثلا مناظره تشکیل داد تا زندانیان را رو در روی هم قرار دهد. در این جلسات خائنان و بریدگانی مثل قاسم اثنی عشر به شرح خاطرات خود می پرداختند و زندانیان مقاوم دیگر را به مباحثه و مناظره دعوت می کردند. خلاصه پرونده های تهیه شده توسط قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد پس از تایپ توسط محمد رضا یزدی زاده به دفتر شعبه هفت ارسال می شد تا در اختیار نویسنده کتابها قرار بگیرد. دو جلد کتاب کارنامه سیاه که شامل مناظره زندانیان با هم بود در سالهای بعد توسط انتشارات دادستانی منتشر شد که هم اکنون می شود آنها را بر روی اینترنت هم دید. کارنامه سیاه(۱و۲)مناظره زندانیان اوین انتشارات دادستانی انقلاب اسلامی مرکز، تابستان ۱۳۶۲ در معرفی این دو کتاب آمده است: «این مجموعه متن سخنانی است که در جلسات مناظره زندانیان اوین مطرح شده است، این متن مستقیماً از نوار پیاده شده و با اصلاحات مختصری بدون این که مطالبی به آن افزوده شود تنظیم و به همراه مدارک مورد استناد در این جلسات به چاپ رسیده است» .قاسم اثنی عشری در مقدمه جلد دوم این کتاب نوشت: “ما خود در این مقدمه اعلام کرده ایم که از منافقین بریده ایم و به جمهوری اسلامی رو آورده ایم و به آن بریدن و این رو آوردن افتخار می کنیم .» اما واقعیت مساله دردناکتر از این بود که تا به حال آمده و گفته شده است. بعدها برای من چهره پشت پرده تنظیم و نگارش این کتابها روشن شد. نام خائن پشت پرده ایرج مصداقی بود. او بر اساس متن های ارسالی خارج از مجموعه شروع به تحریر متن کتابها می کرد. اگر هم نیازی به بحث حضوری و یا بررسی مطالبی در خصوص پرونده پیش می آمد (که چندین مورد پیش آمد) این ملاقات در دفتر بند ۳۱۱انجام می گرفت. این جلسه با حضور ایرج مصداقی و قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد و یکی از مسئولین شعبه، که اکثرا بازجوی کثیف و سفاک به نام فاضل هماهنگ کننده جلسه بود، تشکیل می شد. تنها جلسه ای که در بند ۳۱۱ تشکیل شد ومن ( فریدون ژورک ) حضور داشتم، جلسه ای بود با حضور مصداقی و به سرپرستی رحمانی... که بعدها شنیدم که نام اصلی اش محمد داوودآبادی است و به محمد مهرآئین هم معروف بود . اویکی از سفاک ترین وکثیف ترین سربازجوها بودکه در زمان شاه به اتهام ارتباط با مجاهدین دستگیر شده که شخص محمد حنیف‌نژاد با پذیرفتن مسئولیت کارهای او، راه آزاد شدنش را باز کرده بود. هدف جلسه بررسی فیلمنامه (توابان) بود که بر اساس طرح و نوشته ای از مصداقی توسط من بصورت فیلمنامه تنظیم شده بود. فیلمنامه مورد تأیید مسئولین دادستانی قرار نگرفته بود و علت آن را عدم درک واقعی من از قصد ساختن چنین سریالی اعلام شد . به همین جهت طرح نوشتاری مصداقی به سازمان تبلیغات اسلامی که مدیریت آن را حاج آقا زم عهده دار بود، ارسال که بعداً به صورت یک فیلم سینمایی تولید و در سینماهای سراسر کشور به نمایش در آمد. بعد از چهار ماه با انتشار اولین جلد کتاب کارنامه سیاه و منتفی شدن ساخت استودیو و سریال، این مجموعه منحل شد و افراد یاد شده به بندهای قبلی خود منتفل شدند. در سالهای بعد به جز تعدادی ازنفرات این بند، منجمله قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد که اعدام شدند. بقیه با تحمل دوران محکومیت و بعضا مورد عفو قرار گرفتن، از زندان آزاد شدند. بعد از لجن پراکنی های اخیر مصداقی بود که من بیشتر و بیشتر دریافتم وزارت اطلاعات و مزدوران حلقه به گوششان، از احمدرضا کریمی تا کریم حقی و تا مصداقی، هیچ حرف واقعی در چنته ندارند که علیه مقاومت بزنند. همگی یک نت را در ارکستری به رهبری حاج آقا علوی یا تائب می نوازند و همگی سر در یک آخور به نام اصطبل رژیم آخوندی دارند. از همه دوستان هم تمنا می کنم بروند و تک به تک حرفها و ادعاهای اینها را با هم مقایسه کنند. مطلقا با یکدیگر تفاوتی ندارد. من اسم نویسنده احمدرضا کریمی را از روی نوشته هایش پاک می کنم و یقین دارم که اگر از خواننده بپرسم نویسنده کیست می گوید ایرج مصداقی. و این داستان همه معتادان به خیانت است. معتادان در هم شکسته ای که هر بامداد روز خود را با یک خیانت جدید شروع می کنند و شب با تهمت و افترا سر بربالین می گذارند و البته که به قول مولوی: کار مردان روشنی و گرمی است کار دونان حیله و بی شرمی است
تعدادی با عناوین روشنفکر و هنرمند و فعال سیاسی، اخیرا بیانیه یی برخلاف عادت مألوف در دادخواهی قتل عام تابستان سال ۱۳۶۷ صادر فرموده اند که در نهایت از آن بوی نامطبوعی صادر می‌شود که ما از طریق امثال مصداقی با آن آشنا هستیم. اعم از آگاهانه یا ناآگاهانه این بو خوشایند رژیم و وزارت ننگین اطلاعات اوست. از دور هم که نیشگونی به دشمن سرسخت آنها (سازمان مجاهدین خلق) گرفته شود، راضی و مورد امتنان قرار خواهد گرفت. این نکته یی ادعایی نیست چرا که سالیان است که ما آن را به اشکال و شیوه های مختلف آزموده ایم. برای فهم بیشتر از مسئله کافی ست که خوانندگان عزیز این نوشتار به مقاله بسیار ارزنده و منطقی و روشنگر رفیق «زینت میرهاشمی» با عنوان «دادخواهی یا موضعگیری سیاسی»؟ که هم اکنون روی سایت همبستگی ملی در دسترس است، رجوع کنند. مقاله ایشان واقعا خواندنی ست. من آن را کافی و وافی می دانم. آنچه نگارنده می خواهد مطرح کند این است که بیش از یک قرن است که روشنفکران ایران در شرایط مختلف در پی آزادی و دموکراسی و عدالت نسبی اجتماعی بوده و هستند. دراین رهگذر تلفات و صدمات بی شمار دیده اند. آدمی مثل«جلال آل احمد» کتابی در این زمینه دارد بنام «خدمت و خیانت روشنفکران» بهتر آن بود که گفته می شد «خدمت، خطا و خیانت روشنفکران». بحث مبسوطی ست که در این مختصر جای آن نیست. واقعا بسیار کجروی ها حاصل خطاها بوده است و نه فقط خیانت. خطاهایی که تأثیرات آن کم از خیانت نبوده است. بنابراین روشنفکر هم می تواند آمیب شود و تغییر شکل دهد. البته به این تغییر شکل دادن ها نمی توان تحول و تکامل فکری گفت. آنگونه تغییرات که امروزه به برکت استبداد بدوی و لگام گسیخته مشتی ملا و مکلای مافیایی به وفور می توان دید. این بیانگر یک بحران عمیق اجتماعی – سیاسی و نیز شخصیتی ست. زیرساخت و بنیاد شخصیتی که ضعیف بود حیات آمیبی هر آن در کمین فرد است. مشخصه یک روشنفکر آگاه، تیزبینی و ژرفنگری و نیز به همه جانبهٌ یک امر نگریستن است. پای اصول و حساسیت های الزامی زمانی که می رسد روشنفکر دستخوش رفیق بازی نمی شود. برای امضایش ارزش و اعتبار قایل است. در بیانیه کذایی آدم به امضاهایی می رسد که باورش آسان نیست. طرف روزگاری فکر و اندیشه و عملکردهای مترقی داشت. چگونه ممکن است چنین فردی به تله مزدوری چون مصداقی معلوم الحال بیافتد؟ من به سهم خود اعتراف می کنم که مصداقی خائن در چاچولبازی و مردم فریبی چیزی کم و کسر ندارد بل از ملایان هم پیشی گرفته است. چرا باید در پهنه غربت به تدریج حل و سرد شویم؟ چرا باید در جاهایی که نباید، باری به هرجهت برخورد کنیم؟ به سهم خود عمرم را با روشنفکران کشورم سپری کرده ام. بنابراین هرگز دلم نمی خواهد که کوره سوزان احساس مسئولیت در قبال مردم ایران در آنان سرد شود. این به سود دیکتاتورهای بی رحم فاسد حاکم است و بس. حق داریم زندگی کنیم و خوب هم زندگی کنیم اما مثل یک روشنفکر آگاه و متعهد به میهنش. عبور ما دراین مرحله سخت و ناگوار تاریخی، عبور روی یک تیغه نازک است که غفلت برنمی دارد. روشنفکر جنوبی در غرب دستخوش سیاست های احزاب چپ که فقط نام چپ را یدک می کشند نمی شود زیرا می داند که مجموعه شرایط و نیازهای یک جامعه جنوبی با غرب بسی متفاوت است. روشنفکر برخاسته از جامعه ستمدیده و استبداد زده ایران نمی تواند مثل روشنفکر غربی بیاندیشد. ما هنوز باید راه های ناهموار و پر از مانع و رادع را بکوبیم و به پیش رویم. درود به مسعود و مریم که این پرچم را افراشتند و زیر انبوهی صدمات و مشکلات و رجزخوانی های ملاپسند آن را بر زمین نگذاشته اند. ای روشنفکر! با مجاهدین نیستی نباش اما با ملت خود و خواسته های او باش و جدی هم باش.
دوشنبه, 16 تیر 1399 ساعت 19:11

رژیم مفلوک و مزدوران مفلوک تر

نخست. رژیم مفلوک ۱. در روزتاریخی سی خرداد بزرگترین قدرت نمایی مردم تهران در مقابل شروع درندگی خمینی و اس اس های جوانش (در آلمان هیتلری مشابهش را هیتلریونگن خطاب میکردند)برگزار گردید. مردم با یک تظاهرات چند صد هزارنفری مسالمت آمیز آخرین شانس را میخواستند برای عقب نشینی خمینی از سرکوب و تست شانس آخر برای تحقق آزادی و مردمسالاری- که تنها علت انقلاب ضد سلطنتی تک حزبی ممرضا قزاق پور بود- یک سره کنند. آن تظاهرات بزرگ تاریخی بخاک و خون کشیده شد و دیگر راهی جز مقاومت سازمانیافه نماند. مگر در تمام انقلابات و جنبش های جهان همین پروسه ها پیش نرفت. هرجا که آن رژیم و آن امپراطوری دست به تفنگ در مقابل مردم غیر مسلح شد همین شد که آن رهبر سیک های سرکوب شده هند توسط شاه سلطان اورنگ زیب (خمینی آنزمان هند) در کتاب ظفرنامه اش- که به زبان فارسی و با تقلید از شاهنامه فردوسی بزرگ – گفت: چو کار از همه حیلتی در گذشت حلال است بردن به شمشیر دست.دویست و اندی سال پیش هم در مقابل سرکوب روزانه و کشتار و سرنیزه کشیدن پاسدارهای کت قرمز (رد جاکت) امپراطور استعمارگر انگلیس- ناگهان یک سروان میهن دوست بنام وبر در آمریکا طپانچه خود را کشید و تیری در هوا شلیک کرد که آنزمان رسانه های دنیا گفتند که آن تیری بود که جهان صدای آنرا شنید. آن صدا فراخوان به تشکیل کانونهای شورشی بود و مبارزه مسلحانه بود که تا آخر راه بزرگ و بزرگتر میشد و سرانجام باعث شکست آنگلیس و استقلال آمریکا گردید. ۲. رژیم گیج در ایران از همان ۳۰ خرداد تا همین ساعت مرتب میگوید که اینها تمام شدند. اما این چه تمام شده ای است که چهل سال است خواب را ازچشم سران این رژیم و دستگاه های امنیتی اش ربوده تا جاییکه هنوز هم دارد مستمرا هزاران فیلم و سریال و کتاب و نوشتار و مصاحبه و گفتگو علیه مجاهدین ترتیب میدهد. چهل سال و میلیونها ساعت کار در ارگانهای مختلف رژیم علیه این مقاومت بویژه در اداره کلی که در گشتاپوی آخوندها برای مجاهدین درست کرده اند با عنوان اداره کل نفاق. آره علیه همین «تمام شده ها»! که دارند خود حاکمیت ولایت مطلقه را تمام میکنند!. روزی نیست که صدای خود خلیفه دوم و تمامیت دستگاه نماز جمعه ای و اطلاعاتی و رسانه ای رژیم زنهار زنهار سر ندهند و هشدار ندهند که مواظب باشید جوانان جذب اینها نشوند. البته گیجی آنها قابل فهم و مشروع است. چون هم در داخل کشور و هم در سراسر جهان اینها تمام نمیشن که هیچ زیادتر هم میشن، هم سپاهی و بسیجی و حوزه جهلیه در سراسر کشور از دست شان به امان است و هم در مقابل سازمان ملل و کاخ سفید و در پاریس و لندن و استکهلم وووو با قدرت نمایی با شکوه خود رژیم را ذله کرده اند. اما رژیم مفلوک را نگاه کنید با کبریت های بی خطر و پرت و پلا گویش- که یک مینی بوس را هم پر نمیکنند- روزی نیست که با دسیسه مستقیم و غیر مستقیم وبا تشویق و تطمیع- یک گروه و دسته ای با نامهای بسیار گنده و گنده گویی در مقابل این بزرگترین مقاومت سازمانیافته تاریخ ایران علیه دیکتاتوری علم نکنند، مثل اینکه بگویی که راسو از فیل بزرگتر است و جوجه تیغی روی دوپا ایستاده از برج ایفل بلند تر است. انگار تشکیل مقاومت مغازه است که بگویی اینجا جای خوبی نیست ببریمش به خیابان دیگر و بگذاریمش به اسم دیگر. نه مقاومت در طول تاریخ شکل میگیرد و با پنج عنصر عشق و‌ آرمان- تشکیلات منسجم- رهبری ذیصلاح و مدیر و مدبر- گرای درست و پایدار و سرانجام پرداخت بالاترین بها از جان و هستی، می تواند بنیاد دیکتاتوری را فرو بریزد. همان طور که در بزرگداشت مرجان عزیز در مقابل پارلمان نروژ گفتم: در کنار درد مشترک که بقول شاملو باید فریادش کرد، باید به یک درک مشترک رسید و آن تعیین تکلیف بموقع برای پیوستن به صف بندی تاریخی در طرف حق و آزادگی در مقابل طرف نا حق و خود کامگی و فاشیسم است. مدت کوتاهی پس از پیروزی مرحله اول انقلاب بهمن- من ابتدا بعنوان معاون سفیر و سپس جانشین سفیر به سوئد آمدم و مستقرشده بودم. همان موقع هم اولین انتخابات رئیس جمهوری در ایران در حال تدارک بود و ما هم صندوق رای در سالن ساختمان سفارت گذاشته بودیم. تمام مفسران و اغلب رسانه ها میگفتند که جامعه ایران دو شقه شده است- دسته هایی از مسلمان مرتجع و سایرگروه های هم پیمان از توده ای گرفته تا مرتجعین رنگ و وارنگ پشت سر خمینی و در مقابل گروه های مترقی مسلمان وغیرمسلمان و چپ و ازا دیخواه و میهن دوست و مصدقی در پشت سر مسعود رجوی. اکثرا میگفتند که در این انتخابات رجوی شانس بسیار بالایی دارد. این تهدید آنقدر خمینی را نگران کرد که با صدور یک شبه فتوا، نوشت کسی که به قانون اساسی رای نداده حق کاندیداتوری ندارد. درحالیکه رای دادن به قانون اساسی که البته مجاهدین بخاطر اصل ننگین ولایت فقیه به آن رای نداده بودند، شرط کاندیداتوری نبود، التزام به قانون اساسی شرط کاندیداتوری بود که مجاهدین و مسعود رجوی برای اینکه زندگی مسالمت آمیز سیاسی را امکان پذیر کنند رسما به آن ملتزم شده بودند. از آنجایی که هیچکس در رژیم جرات نداشت کاندیدای مجاهدین، با حمایت گسترده ای که حول او شکل گرفته بود را حذف کند خمینی شخصا وارد شد تا از اتوریته ای که بسا فراتر از قوانین رژیم خودش بود، مسعود را حذف کند...این فراز دیگری از مبارزه مقاومت ما با فاشیسم دینی بود که یکسال ونیم بعد در تظاهرات بزرگ ۳۰ خرداد به بلوغ رسید. با این استراتژی درست بود که مجاهدین و رهبر آنها به همه جهان ثابت کردند که خمینی از تبار دمکراسی سالهای نوری دور است و از قماش پاپ قرون وسطی و هیتلر و موسیلینی و فرانکو و هیروهیتو و پل پوت است. حافظه تاریخ پاک نشده و نخواهد شد وقتی مسعود رجوی در زندانهای شاه میگفت: ارتجاع دینی و آخوندهای مرتجع بزرگترین تهدید و مشکل انقلاب ایران بعد از سقوط شاه هستند ... بی جهت نبود بیانات آتشین مسعود برای توده های بزرگ مردم در سالهای ۵۸ و ۵۹: مگر میخواهیم لعنت بشیم....... هدف انقلاب آزادی بود و بس.......۳.    همین استراتژی بود که حالا رژیم و خلیفه مفلوکش وقتی کارد به استخوانشان میرسد و برای اینکه از ریزش نیروهایشان جلوگیری ناگزیر اعتراف میکنند که تمام این نا آرامی ها و قیامها و مشکلات ناشی از مجاهدین است، بعد از قیام دی ماه ۹۶ خامنه ای شخصا به میدان آمد و گفت قیام حاصل سه مولفه بوده است یکی آمریکا، دیگری عربستان سعودی و سوم عامل داخلی آنها سازمان مجاهدین. بگذریم که حالا دادگاه آلمان هم گفته است که اراجیف رژیم مبنی براینکه سعودی به مجاهدین کمک کرده که به آلبانی منتقل شوند، کذب است و به فرانکفورتر آلگماینه معروفترین روزنامه این کشور دستور داد این دروغ و چند دروغ دیگر را حذف کند و الا ۲۵۰ هزار یورو جریمه خواهد شد. بعد از قیام آبان ۹۸ هم باز خامنه ای به صحنه آمد و سخنرانی کرد. به کلمات دقت کنید، از این صریحتر میشود آدرس مجاهدین را داد: «در میدان مسائل امنیتی، همین قبل از این قضایای چند روز قبل از قضایای آبانماه، این قضایای مربوط به بنزین و این حرفها، در یک کشور اروپایی، یک کشور کوچک اما شریر واقعاٌ خبیث در اروپا، یک عنصر آمریکایی با یک تعداد ایرانی مزدور، وطن فروش، جمع شدند دور هم علیه جمهوری اسلامی بنا کردند برنامه ریزی کردن و نقشه درست کردن. نقشه هم همان چیزی بود که ما چند روز بعدش در قضایای بنزین دیدیم یعنی مردم از حادثه بنزین اوقاتشان تلخ بود یک عده یی از مردم آمدند بیرون به عنوان اعتراض، به مجرد اینکه مردم، یک تعدادی از مردم البته خیلی هم نبودند وارد میدان شدند این فریب خوردگان، این مغرضین، این عمال دشمن همان برنامه را شروع کردند اجرا کردن. یعنی بیان تخریب کنند آتش بزنند آدم بکشند ویران کنند هم مراکز دولتی را هم مراکز مردمی را، جنگ راه بیندازند. این نقشه قبلی بود. البته اینکه میگم چند روز، قبل از این، این چند روز تجدید نقشه بود این کارهایی بود که از قبل کرده بودند افراد را آماده کرده بودند یک عده مزدور را پول داده بودند. این کارها را هم می کنند. هرچه بتوانند انجام می دهند».۴.    حالا این رژیم مفلوک هر جایی هم که خرش گیر می افتد و هر جنایتی میکند، به گردن مقاومت و مجاهدین می اندازد. همه داستان انفجار حرم امام رضا و قتل کشیشهای مسیحی در سال ۱۳۷۳ را به یاد دارند که چگونه این جنایت را به مجاهدین نسبت داد و بعدها در جنگ گرگها در درون رژیم اعتراف کردند که خودشان به این جنایت دست زده و بعد هم گردن مجاهدین انداخته اند. طبق مطالب منتشر شده در رسانه های بلژیکی، در طرح رژیم برای انفجار در اجتماع بزرگ ایرانیان در ویلپنت پاریس در تیرماه ۱۳۹۷ نیز قرار بوده است که رژیم ادعا کند این عملیات کار خود مجاهدین بوده است!! که با دستگیری دیپلمات تروریست اسدالله اسدی این طرح نقش بر آب شد.حالا هم بعد از اینکه در یکی از حلقات جنگ گرگها بر سر جانشینی گرگ پیر و فرتوت، گرگها همدیگر را میدرند، و برای راه باز کردن برای گرگ درنده تری به اسم رییسی، یکی از گرگها از طبقه چندم هتل به سمت پایین سرازیر میشود بنحو مسخره ای باز هم سر و کله مجاهدین پیدا میشود!سایت مشرق وابسته به باند خامنه ای روز ۳۱ خرداد (نصف روز بعد از قتل غلامرضا منصوری در رومانی): در مطلبی تحت عنوان «نقطه ارتباط منافقین، رومانی و مرگ منصوری کجاست؟» نوشت: «با توجه به نفوذی که گروهک منافقین در کشور رومانی داره هیچ بعید نیست ماجرای از پنجره هتل به بیرون پرت شدن قاضی غلامرضا منصوری سناریویی برای حمله به سران جمهوری اسلامی با کلید واژه "اگر می‌آمد نام چه کسانی را فاش می‌کرد" باشه...». روز بعد علیرضا زاکانی نماینده مجلس ارتجاع یک گام فراتر گذاشت و نوشت: «موضوع پرونده طبری یک مساله پیچیده است...اکبر طبری در ابتدای انقلاب به دلیل فعالیت در گروهک منافقان زندانی شد اما بعد از آزادی از زندان و با ساده انگاری عده ای، فرماندار شهرستان نور در مازندران شد و بعدازآن نیز با زبان‌بازی و رابطه وارد نهاد قضایی گردید. این فرد با فساد شبکه‌ای و ارتباطاتی که داشت خود را تا معاونت قوه قضایی نیز رسانده است» (سایت انتخاب اول تیر).دوم- مزدوران مفلوک تر۱.    ضرب المثل شیرین آذری میگوید بیله دیگ بیله چغندر، مزدوران این رژیم مفلوک هم از خودش مفلوک تر هستند. جماعت مفلوک تر خودش را به بیگناهی میزند اما وقتی هشتاد- نود درصد کارت زدن به مقاومت است و پخش جعلیات و ادعاهای مسخره و فحش و ناسزا علیه مقاومت، هر منطقی میگه که تو توی تیم رژیم باز میکنی- مثل نفر رزرو- دشمن دشمن شماره یک رژیم دوست رژیم است حتی اگر گاه گداری سوزنی هم به رژیم حواله کند، در این معامله تغییری ایجاد نمیکند. اینرا در همه مقاومت های اصلی و اصولی دنیا میتوان دید و چه تف و لعنت هایی که بعد از آزادی نصیب اینگونه افراد شده و یا در دادگاه های عادلانه ملی محاکمه و یا مطرود و مفلوک شده اند. حالا برخی از آنها مستقیم توسط گشتاپو و گشتاپوها استخدام شده بودند و چه غیرمستقیم و از روی حقد و حسد و کینه نسبت به مقاومت به خدمت دشمن در آمده بودند. مگر شما گزارشهای سازمانهای امنیتی آلمان و کشورهای دیگر اروپایی نشنیدید- که شنیدید- در باره کار اصلی گشتاپوی ولایت در خارج که مهمترینش هم همین یعنی تمرکز روی مقاومت ایران و استخدام اینگونه افراد است.۲.    این مقاومت که چهل سال شبانه روز درگیر نبرد سیاسی – نظامی- فرهنگی- اجتماعی و بین المللی با خلافت جهنمی خمینی و خامنه ای بوده- کی وقت وحوصله داشته که بیاید سرخود به شما مفلوک ترها حمله کند. این شما مفلوک ترها بودید که به فرموده یا به تحریک جانیان حاکم بر ایران عزیز، بی دنده و ترمز به پاچه یک مقاومت خونبار را گرفته اید. دیگر تهمت و فحش و لجنی نمانده که قی نکنید که همگی در قاموس قانون هم افترا وجرم و قابل تعقیب است. مقاومت تنها وقتی به شما مفلوک ترها پرداخته است که به فرموده مانع مسیر سرنگونی شده اید!۳.    همین هفته پیش بود که یک دادگاه آلمانی با شکایت نمایندگی شورای ملی مقاومت علیه فرانکفورتر آلگماینه مهمترین روزنامه آلمانی حکم داد که اگر دروغهای مفلوک ترها علیه مجاهدین را از سایتش پاک نکند باید در انتظار ۲۵۰ هزار یورو جریمه بدهد و یا شش ماه تا دوسال زندان برود. فرانکفورتر آلگماینه هم دست از پا درازتر افاضات مفلوک ها را پاک کرد. ۱۵ ماه قبل هم دادگاه حکم مشابهی در مورد اشپیگل مهمترین مجله آلمان داد که مطالب مفلوک ترها را پاک کند و اشپیگل هم دستور دادگاه را اجرا کرد. لینک هردو حکم ضمیمه است. ۴.    ما کی و در کجا ابتدا به ساکن به کسی به جدال با کسی برخاسته ایم. داستان بسیار ساده است ما هیچ وقت چیزی برای خودمان نخواسته ایم. فقط بر سر اصولمان یعنی استقلال و دمکراسی و حاکمیت مردم ایستادگی کرده ایم و کوتاه نیامده ایم، یا نظام مفلوک خودش وارد شده و یا مزدوران مفلوک تر را فرستاده تا بخاطر این ایستادگی ما را از ادامه مسیرمان بازدارد. مگر ما در سالهای ۵۸ و۵۹ اینهمه بردباری و خویشتن داری در مقابل خمینی نشان ندادیم، مگر ۷۰ نفر ما را نکشتند مگر ۳۰۰۰ نفر را دستگیر نکردند اما دندان سرجگر گذاشتیم که پروسه سیاسی را هر چه میشود طولانی تر بکنیم، اما مگر خمینی ول کن معامله بود. چون خمینی حرفش این بود که یا باید ولایت فقیه را بپذیرید ویا بروید به آن دنیا. در مورد اولین رییس جمهور خمینی مگر ما حداکثرصبر و بردباری را نشان ندادیم، مجاهدین و مقاومت همه گونه خدمتی در حق او کردند از زیر تیغ خمینی او را بیرون آوردند، رهبر مقاومت پایگاه امن و امکانات امنیتی خودش در تهران را در اختیار او گذاشت تا دست پاسداران نیفتد او را با امکانات و خلبانهای سازمان مجاهدین از ایران به پاریس منتقل کرد، او با اینکه در شورا بود از پشت سر به طرحهای شورا که خودش هم امضا و تصویب کرده بود از جمله طرح تاریخی صلح حمله میکرد و بنفع جنگ ضد میهنی تبلیغ میکرد و پاسداران جنایتکار را حافظان میهن توصیف میکرد، تا جایی که مجاهدین مجبور به خداحافظی با او شدند و بعد از خداحافظی هم تا وقتی که او همزمان با نامه نگاری به خمینی که میخواست بزرگی از سر گیرد، تعرض به مجاهدین و شورا را شروع نکرده بود، ما کلمه ای در مورد او نگفتیم و بعد از انبوهی دروغ پراکنی واتهام پراکنی علیه مقاومت، شورای ملی مقاومت از مسئول شورا خواست تا گزارش روابط شورا و بنی صدر و علت خداحافظی از او را برای اطلاع عموم تدوین نموده و به اطلاع عموم برساند که حاصل آن یک کتاب بسیار ارزشمند تاریخی در ۷۰۰ صفحه است.آن دو نفر هم که بدون هیچونه بحث و گفتگو و اطلاع قبلی یک روز دیدیم با یک اطلاعیه سراسر دروغ و اتهام علیه مجاهدین که در یک سایت معلوم الحال منتشر شد، باصطلاح استعفا دادند، که البته هیچ چیزی نبود جز انجام یک ماموریت و تعهد (رجوع شود به دو مقاله مفصل نگارنده) یا این شاعرک در زمین دشمن بازی کن است که علاوه بر اشعار تهوع آور و مستهجنی که امروز میگوید یک مشت شعرهای مستهجنی را هم که سالها قبل گفته است دوباره چاپ میکند، مطالبی که ما اصلا عکس العملی نشان نداده بودیم. جالب اینجاست که وقتی ما دلایل خدمتگذاری آنها به گشتاپوی ملایان را مستند و مستدل فاش میکنیم، میگویند وای بیایید که مجاهدین دارند فحش میدهند!!مگر ما که ۲۴ ساعت درگیر تلاش سیاسی و دیپلماتیک و اجتماعی در داخل و خارج کشور هستیم وقت و انرژی داشتیم که افاضات این شاعر بی شعور و امثالهم را بخوانیم و پاسخ بدهیم. تا اینکه رفته رفته ثابت شد که خط خط شیطان سازی و جنگ روانی وزارت اطلاعات رژیم است که نهادینه شده و اینها دارند آنرا در خارج پیش می برند.۵.    مفلوک ترها نه شما قدر منزلتی دارید که ما علیه شما اقامه دعوا کنیم و نه ما پول و وقت اضافی که خرج شما کنیم. احکام دادگاه علیه اشپیگل و فرانکفورتر آلگماینه در حقیقت حکم علیه مفلوک ترها و لاطائلاشان بود. دادگاه تکلیف اراجیف مفلوک ترها را تعیین کرد و گفت باید به سطل آشغال ریخته شود و به تبع حساب خود مفلوک ترها راهم روشن کرد. البته در چندین و چند دادگاه دیگر هم از آمریکا تا اروپا این حسابها روشن شده است. حالا دیگر به اختیار خود شماست که به جعلیات خود ادامه دهید مخصوصا توهین ها و تهمت ها و افتراهای زن ستیزانه تان که باید در یک هشتک «می تو» رسوایتان کرد. تهمت های وافتراهایی که آینه ای است از خوی بغایت پلید خودتان وعقده های فروخورده و نرینگی و سفلگی عمیق در درونتان.چندین سال است که شبانه روز دارید تهمت میزنید و توهین میکنید و زهر عناد و حسد و نا امیدی و تفرقه می پاشید. چرا که جهان بر وفق مراد دتان پیش نرفت. این مقاومت نه تنها جنگ را با زهرآتش بس به حلقوم خمینی پایان داد بلکه بر چندین و چند دولت مماشاتگر در دادگاه های خودشان پیروز شد و رژیم را با افشای اتمی اش و ۶۵ قطعنامه نقض فاحش حقوق بشر روی صندلی محکوم نشاند و در لیست تروریستی جهان طپاند. اقبال نمایندگان مجلس ملی آمریکا و مجالس دیگر را که دارید روزانه می بینید و پشتیبانی از طرح ده ماده ای خانم رجوی را که عصاره ایست از اعلامیه جهانی حقوق بشر.یکی از فعالانتان که من او را شارلاتان دوم مقیم استکهلم لقب داده ام (شارلاتان اول در لندن است)از فرط کسادی داشت به پسر شاه سرنگون شده پیغام میداد- در حقیقت تقاضای کار- که بلی شما خودتان خوبید ولی اطرفیانتان بدند شما یک مشاور (بخوانید مثل من!) احتیاج دارید! و فحش وناسزا را به هر رسانه ای میدهد که به او میکروفون نمیده. تنها یک بد بخت کیچن نشین را با گرفتن هزینه کیچن تی وی اش هر هفته چندین ساعت مینشیاند روبرویش که هی ازش تعریف کند و سپاس سپاس بگه و او هم با ان حالت روانی مرتب به زمین و زمان فحش بدهد. واقعا بنشیند به عزای خودش . این یارو – که مرا بیاد شخصیت اصلی کتاب موشها و آدمها اثر جان اشتاین بک و یا پسر عباسقلی خان در کتابهای دبستانی ما می اندازد- هربار اول برنامه در مطبخ اش میگوید توجه توجه که امروز روزچهارشنبه و روز خوشبختی است! چون قرار است شارلاتان بیاید یک ریز چهار ساعت جیغ و داد کند و بقول مقاله خوب دوست عزیزم حسین فرشید در اپیزود پایانی دائی جان ناپئون با آن دهن دریدگی و اشمئزاز توهین کند که در حقیقت بیشتر شبیه قی کردن به روی مخاطب است تا صحبت کردن. همین شارلاتان مدتی پیش با جعل نام من و چسپاندن حرفهای منتسب به من در فیس بوک یک پرویز خزایی دیگری که کارمند ایران خودرو در ایران بود- بیاناتی از من چاپ میکند که من دارم یک خواهر برادر موهوم در ایران را تشویق میکنم که جلوی هواداری خود و دیگران از این شارلاتان را بگیرید و نگذارید این ٔ دائی جان ناپلئونک رهبر جنبش داخل کشور شود! و رقیب شورای ملی مقاومت و سازمان و رهبران مقاومت بشود!!!. مشابه همین را در باره چندعضو دیگر شورا کرده بود. همه مدارک این جعل و تقلب موجود است که قابل تعقیب هم در نزد موسسه فیس بوک و هم در دادگاه به اتهام تقلب و جعل سند است. اما مفلوک ترها خیالتان راحت باشد رزم آوران آزادی و کانونهای شورشی دمار از روزگار رژیم در می آورند و ما هم رژیم و مماشات گران را در دادگاه های جهان و در نزد نمایندگان ملت های دمکراتیک و افکار عمومی جهان محکوم میکنیم و پوزه شان را به خاک میمالیم و آن وقت شمایید و ملت ایران و دادگاههای صالحه که باید پاسخگو باشید به خاطر مشارکت در جنایات این رژیم و سوخت رساندن به ماشین سرکوب و ترور آن. بروید به حال و روز خودتان بخندید که آمدید در کشورهایی که برای آزادی آنها میلیون نفر در کانون های شورشی و مقاومت های سازمانیافته جان باختند و به کشور آنها پناهنده شدید اما حتی احترام آن شهدا را حفظ نکردید و تنها کار عمدتان روز شب حمله و تهمت و عناد به خواهران و برادران ایرانی همرزم تاریخی آن شهدای مقاومت های جهان شد. بقول لرها «جفتم ودار سیتو» ترجمه: وای به حال و روزو روزگاران باد.
در تاریخ ۹تیرماه ۱۳۹۹ بیانیه ای با ۱۰۴ امضا از «روشنفکران، هنرمندان و فعالان مدنی»، درباره دادخواهی کشتار زندانیان سیاسی در تابستان شصت و هفت منتشر شد.
در روز دوشنبه ۹تیر ۱۳۹۹بیانیه‌ای با امضای ۱۰۴تن از «روشنفکران، هنرمندان و فعالان مدنی به همدلی وجدانهای بیدار، دادخواهی کشتار زندانیان سیاسی در تابستان شصت و هفت» منتشر شد.
سه شنبه, 10 تیر 1399 ساعت 23:01

انتقاد، اتهام و یک حکم قاطع قضایی

 "بنابراین تأکید می‌ کنیم که هر‌کس حق دارد مخالف شورای ملی مقاومت ایران یا سازمان مجاهدین خلق باشد و انتقاداتش را آزادانه ابراز کند. ‌اما بهانه‌ کردن این مخالفت برای مخدوش کردن مرزبندی با رژیم یا مشروعیت بخشیدن به یکی از جناحهای درونی آن را خیانت به مصالح ملت می‌دانیم". (بیانیه ملی ایرانیان، بند ۳)
گاهی اوقات با پدیده هایی برخورد میکنی که آنقدر عجیب و غریب هستند و با هنجارهای اخلاقی و اجتماعی مغایرت دارند که سرت سوت میکشد! لاجرم باید به سراغ لغتنامه ها و دایره المعارف ها بروی تا شاید معنی و مفهوم این پدیده ها نسبتا روشن شوند. فرض کنید فردی صبح شال و کلاه میکند، از خانه بیرون میرود، و چاقو بدست، به جان عابران در خیابان های شهر می افتد. پس از آن چاقوکشی، ذهن تعداد زیادی محقق و روانشناس و جامعه شناس و دکتر و متخصص مشغول این سئوال میشود که این عمل، مصداقِ چیست؟ هدف این لات بی سر و بی پا از چاقوکشی کور چه بود؟ از نظر روانشناسی این یارو مصداق کدام بیماری روحی و روانی است؟ چه صفتی به او اطلاق میشود؟ «دیوانه»، «روانی»، «عصبانی»، «تباه خرد»، «قاتل»، «وحشی»، چی؟ اما داستان ماهیت عوض میکند اگر این چاقوکش حرفه ای با یک ماموریت مشخص استخدام شده باشد. در چهار دهه مبارزه با رژیم آخوندی، ما با این چاقوکشان که خود را به جلادان فروخته اند، آشنا هستیم. خبر درگذشت هنرمند مردمی و گرانقدر خانم مرجان بسرعت در سراسر ایران و جهان پیچید و موج بی نظیری از قدرشناسی را در بین همه اقشار بویژه جوانان و هنرمندان و زندانیان سیاسی برانگیخت. موجی که نشان روشنی از همبستگی ملی علیه فاشیسم دینی بود. رژیم آخوندی در مواجهه با این همبستگی ملی از یک سو به تهدید هنرمندان پرداخت و از سوی دیگر دست به انتشار یک نشریه مجاهد جعلی با تصاویر برخی از هنرمندان داخل کشور زد تا آنها را به موضعگیری علیه مجاهدین وادار کند. وزارت بدنام همچنین با توسل به شگردها و دسیسه های لو رفته شماری از سگان هار استخدامی را به صحنه فرستاد تا به نشخوار اراجیف وزارتی علیه خانم مرجان، مبادرت کنند. در زمره این مزدوران فرد کثیف و حقیری بود که بدرستی «تواب تشنه بخون» لقب گرفته است. وزارتی ها که از تأثیرات انگیزاننده زندگی، مبارزه و درگذشت خانم مرجان در اعماق ذهن و ضمیر مردم ایران و حتی هنرمندانی که به رژیم مدعی است «نان» و «نمک» نظام را خورده اند، وحشت زده شده و به خشم آمده، به مزدور حقیری مانند مصداقی متوسل شده اند تا در بوق «ضد میهن» اظهار لحیه کند که:«شما فکر کنید در طول هفته گذشته چه ها کردند برای مرجان. به عرش اعلی رساندند. دروغ های عجیب و غریبی راجع به مرجان و سمبل زن شورشی در ایران. فکرش را بکنید». حقد و کینه و سوزش حاج علوی و جوجه مزدورانش کاملا قابل فهم است والا کیست که نداند خانم مرجان با ۵ دهه کارنامه هنریش و با ۴ دهه ایستادگی و مبارزه در مقابل فاشیسم دینی، از همراهی با مجاهدان در سخت ترین روزهای سال ۶۰ تا پایداری و مقاومت و سرفرازیش در زندان و تا همراهی و همگامی اش با مقاومت ایران و کانونهای شورشی تا آخرین روز زندگی پربارش به عرش اعلی رسیده است. هر کودکی میداند که این میزان ستایش و تجلیل همگانی از خانم مرجان از جانب میلیون ها ایرانی یک هفته ای خلق نشده است.اما هرزه درایی های این مزدور حقیر از کجا ناشی میشود، نه فراموشی است و نه بیماری این یک ماموریت است آنهم از طرف کسی که همکاری با دشمن و شرکت در گشت و شکار مجاهدان همان زمانی شروع کرده است که خانم مرجان در شکنجه گاههای رژیم آخوندی در مقابل امثال لاجوردی مقاومت میکرد. البته آدمی وقتی در مسیر مزدوری میافتد، وقتی در مسیر خیانت و جنایت می افتد آنقدر بیشرم میشود که حتی در مرگ یک هنرمند نیز سرماموریت حاضر است. این البته طبیعت جلادان و شاگرد جلادان و بچه دژخیمان و جوجه ساواکی ها و اطلاعاتی ها هم در زمان شاه و هم در زمان شیخ است. مگر بسیاری از مجاهدان و مبارزان را در آن سالها از مراسم ازدواج یا مراسم عزا دستگیر نکرده و به شکنجه گاه نبردند و اعدام نکردند. مگر مادر را جلوی بچه شکنجه نکردند و مگر همسر را جلوی همسر مورد تعرض قرار ندادند. تواب تشنه بخون همان رفتارها را در اینجا تکرار میکند. اگر تواب تشنه بخون و بقیه تخم و ترکه های حاج محمود و حاج قاسم مثل می توانستند و زورشان میرسید مراسم تشییع مرجان را در لس آنجلس به هم میزدند و شرکت کنندگان را دستگیر میکردند حالا که نمی توانند باید اراجیف به هم ببافند...معنی بی شرم در لغتنامه دهخدا این است: «بی چشم و رو. وقیح. صفیق. پررو. بی آبرو».چنان دان که بی شرم بسیارگویندارد بنزد کسان آبروی(فردوسی)یکی از ”آخوندکار”های ( بر وزن شاهکار) این مزدور احمق اینست که به ضدمیهن تی ویمیگوید: «فکر کنید یک پول دادند به واشنگتن پست یک آگهی بزرگ دادند تو صفحه آگهی های ترحیم. واشنگتن پست یک صفحه برای ترحیم دارد. یک صفحه پول دادند با عکس مرجان بعد نوشتند خواننده ایرانی که تبدیل شده به سمبل شورشیان».عجبا! که این مزدور حقیر مدام در بی شرمی سقف میزند. واشنگتن پست، یکی از سه روزنامه اصلی آمریکا، کیهان شریعتمداری و نوچه های حقیر خارج کشوری اش مانند میهن تی وی و مردم تی وی نیست و قوانین و پروسه های خودش را برای بزرگداشت شخصیت های متوفی دارد. هرکس که مقاله ۲۵ خرداد واشنگتن پست در باره خانم مرجان به قلم «مت شودل» یکی از خبرنگاران این روزنامه را خوانده باشد، از مفاهیم عالی و قلم زیبایی که نویسنده در تنظیم این مقاله به کار گرفته است در می یابد که تا کجا تحت تأثیر شخصیت، جایگاه هنری و شخصت خانم مرجان قرار گرفته است. یک جستجوی ساده در گوگل نشان میدهد که شودل صدها مقاله دیگر در بزرگداشت شخصیت های مهم دنیا نوشته است. او طی ۱۶ سالی که در همین رشته قلم زده است۳۰ جایزه منطقه ای و ملی خبرنگاری کسب کرده است و کتابی در مورد محمدعلی کلی فقید، قهرمان سنگین وزن جهان، نوشته است. این لینک واشنگتن پست توضیح میدهد که دو راه برای انتشار خبر فوت وجود دارد: ۱) چاپ یک «اطلاع فوت» (paid Death Notice) که تقاضا دهندگان در ازاء آن پول پرداخت میکند. برای این کار باید با بخش آگهی روزنامه تماس حاصل شود و اطلاعات مراسم خاکسپاری و زمان و مکان آن هم منتشر میشود. ۲) انتشار «خبر ترحیم» (News Obituary) که خلاصه ای از بیوگرافی شخصیت ها را ارائه میدهد و توسط یک خبرنگار حرفه ای واشنگتن پست نوشته میشود پولی نیست، بلکه خبری است.خبر فوت خانم مرجان در دسته دوم قرار دارد. در صفحه این خبر کلمه «آگهی» قید نشده بود؛ خبرنگار روزنامه محتویات خبر را خودش تدقیق کرده و هیچ اطلاعاتی در رابطه با روز و محل مراسم خاکسپاری (که ویژگی آگهی پولی است) در آن درج نشده بود. واشنگتن پست در سایت خود صریحا میگوید: «هیچ مبلغ پولی برای خبر ترحیم نیاز نیست». درج چنین مقالاتی طبیعتا تابع اهمیت و تاثیرات شخصی است که از دنیا رفته است. این تنها یک نمونه بود. حالا بددهنی های این مزدور بی سر و بی پا علیه خانم مرجان را قرار بدهید کنار جعل نشریه مجاهد و تهدید هنرمندانی که از این بانوی بزرگوار تجلیل کرده اند، آیا چیزی جز وحشت آخوندهای حاکم و مزدوران خرد و ریزش را از محبوبیت خانم مرجان و همبستگی که حول او شکل گرفت را بازتاب میکند؟زنده یاد مرجان در خاطرات خود از دوران اسارت بدست رژیم زن ستیز آخوندی میگوید: «در سلول، زن جوانی را دیدم که اسمش شهین بود .بیست و چهار پنج سال بیشتر نداشت و او را تازه پس از تولد فرزندش از بیمارستان اوین به بند آورده بودند. او می‌گفت همسرش قبل از اعدام خواسته که اسم نوزادشان را به نام خواهرش که در پنج مهر شهید شده بود، سولماز بگذارند. روزی که می‌خواستند شهین را برای اعدام ببرند، پیشانی سولماز کوچک را بوسید. او در خواب بود و در آغوش مادرش درست مثل مجسمه مریم مقدس میکل‌آنژ شده بود. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم؛ صورت‌ام را میان دست‌هایم مخفی کردم تا صدای گریه‌ام را نشنوند. تا این که با دستی که شهین به سرم کشید به خودم آمدم. لحظه‌یی به چهره آرام ولبخند تلخی که به لب داشت خیره شدم. او سولماز را توی بغلم گذاشت و رفت».اما در همان زمانها تواب تشنه بخون، همین مجاهدین قهرمان را در گشتهای دادستانی در خیابانهای تهران به دام می انداخت و در کشف چاپخانه به ”برادران شکنجه گر” امداد میرساند و در سال ۶۷ نه یک انزجار نامه بلکه بنا به نوشته خودش ۴ انزجار نامه علیه مجاهدین می نویسد و البته متن را هم یادش رفته است!! البته با تردستی و خرمرد رندی تلاش میکند این پرونده سیاه را سفید سازی کند و مثلا در باره برخورد با کمیته مرگ می نویسد: «نمی‌دانم چی شد که با من به چانه زنی پرداختند. شاید به خاطر «سلام» اولی بود»!! خانم مرجان درسهای زیادی از ایستادگی و مقاومت را به اینگونه مزدوران و اربابانشان داده است. به همین خاطر هم این مزدوران حق دارند که مثل گرگ تیرخورده به خود بپیچند، بخصوص که این بار پای یک زن سر فراز در میان است و هضم آن برای امثال مصداقی که زن ستیزی آخوندی در تمامی تار و پود وجودشان سرشته شده است، نه مشکل بلکه غیر ممکن است. درود خلق و خالق بر مرجان که حتی پس از وداع از این جهان، روح بزرگش رژیم آخوندها را به وحشت می اندازد و نام بلند و آوای نیکش و مبارزه پرافتخارش، اینگونه ددان و دیوان و دیوکان تشنه به خون را دیوانه تر و سراسیمه تر کرده است.کلام مولانا، شایسته این توابان تشنه بخون و اربابانش در تهران است که میراث پرافتخار این زن شورشی را هدف قرار داده اند، آنجا که گفتشمع حق را کنی تو ای عجوزهم تو سوزی هم سرت ای گنده‌پوزکی شود دریا ز پوز سگ نجسکی شود خورشید از پف منطمسراه درخشان بانو مرجان و هنرمندان متعهد پرروهرو باد!

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان