02272020پنج شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
درود بر هرکه با من شریک استدر مستیِ من از نور، نورِ پروانهدر شبِ این دهلیز! محمود درویش نبرد همیشه لذت‌بخش است. همیشه احیا کننده و امیدساز است. و هرچه به ظهر العطش آن نزدیک‌تر شویم چشم‌انداز روشن‌تر و انسان مبارز قد برافراشته‌تر می‌شود. در این کشاکش است که روابط و مناسبات انسانی از «نو» و «آگاهانه» تعریف و تفسیر می‌شوند. پیوندهای جدید انسانی به وجود می‌آید و انسان جدید خلق می‌شود. در اسطوره معروف گیل‌گمش آمده است که انکیدو همرزم و رفیق سفر گیل گمش به خاتون ریشات می‌گوید:‌ «مادر! من در نبرد برادر خویش را یافتم».و انسان بدون شرکت فعال در نبرد جنازه‌ای متعفن، ولو متفکر، است. انسانی که مبارزه نمی‌کند و یا از مبارزه در می‌رود، یا بدتر از آن، به آنان که مبارزه می‌کنند جفا می‌کند و تهمت می‌زند و سد راه شان می‌شود به صورتی اتودینامیک محکوم به فنا و گم شدن در زوال است. گیل‌گمش گفته: ‌«رفیق من! من در میان معرکه کشته نشدم، بایست بدون افتخار بمیرم». در حالی که نشاط و سرزندگی ناشی از مبارزه به انسان هویت می‌دهد. این است که مبارزه برای یک انسان مبارز تعریف «هویت انسانی» او است. خارج از مبارزه نه شادی معنایی دارد و نه عشق. نشاط ناشی از شرکت در نبرد انسان را آرامش می‌دهد در حالی که موجب وحشت و ذلت دشمن، است. و البته که نباید انتظار داشته باشیم دشمن تا آخرین دمی‌که پرچمش فرو می‌افتد و جسم و جانش در مدفنی ابدی به گور سپرده می‌شود دست از توطئه و شانتاژ و شلیک و حتی وزوز بردارد. نام مجموعه این دست و پا زدن‌ها را «تلواسه» بگذاریم. تلواسه در فرهنگ لغت به «اضطراب و بی آرامی ‌و بی قراری و اندوه» تعریف شده و آمده است:زبس تلواسه کاندر جان من بودتو گفتی مردنم درمان من بودبهترین مصداق تعریف تلواسه را در دست و پا زدن‌های رژیم مشاهده می‌کنیم. به طوری که تا حدی با ناباوری از خود می‌پرسیم چه اتفاقی افتاده است؟ چه چیزی چرخیده است؟ به راستی این همه وحشت و اضطراب و تقلاهای با معنا و بی معنا ناشی از چیست؟ به طور خاص بعد از روزهای داغ دی ماه گذشته و شعارهای «مرگ بر خامنه‌ای» و مورد خطاب قرار دادن «اصول گرا و اصلاح طلب» و اعلام تمام شدن «ماجرا» مدار اوضاع چگونه می‌چرخد که به خوابگه مورچگان آب افتاده است؟ نمی‌دانم هیچگاه به نقاشی‌های فرانسیسکو گویا نقاش قرن نوزدهم اسپانیایی نگاهی انداخته‌اید؟ گویا مردی بسیار متناقض بود. گاهی امیدوار و روشن‌بین و گاه سرخورده و ناامید. این تناقض در تابلوهایی که کشیده دیده می‌شود. مثلا تابلویی دارد به نام «غول». «غول» انسانی است با هیبتی مهیب در میان تلاطمی‌شدید در حال نبرد با امواج سهمگین دریا. انسانی برآمده از عمق یک دریای ژرف با دست و سر و سینه‌ای در یک آسمان گسترده. با مشتی گره کرده و بازوانی ستبر.در گوشه سمت راست تابلو اردویی از مردمان، با انبوهی بار و بنه و حیوانات، در حال فرار دیده می‌شود. گویا این تابلو را در جریان حملات ناپلئون به اسپانیا کشیده است و تفاسیر متضادی از آن شده. برخی گفته‌اند که غول سمبل روح اسپانیا است که با مشتهای گره کرده به مقابله با ناپلئون برخاسته است. یک محقق هنر اسپانیا نوشته است که این تابلو بر اساس یک شعر ملی کشیده شده است. شعری که مردم منطقه پیرنه اسپانیا را به عنوان غولی عصیان کرده علیه ظلم و ستم متجاوز نشان می‌دهد. ما به درستی و یقین نمی‌دانیم که مقصود گویا از این نقاشی بسیار قوی چیست. اما من هرگاه که به آن نگاه می‌کنم این احساس را پیدا می‌کنم آن «غول پرهیبت و هیمنه» خلق ایران است که از میان تلاطم امواج شورانگیز انقلاب قد برمی‌افرازد و موجب «اضطراب و بی آرامی‌و بی قراری و اندوه» دشمن خونریز می‌گردد. به ویژه بعد از قیام شورآفرین دی ماه سال گذشته رفتم و دقایقی به «غول» در حال ظهور که مو برتن دشمنان سیخ کرده است خیره شدم. و بی اختیار زمزمه کردم:که گفته استمن آخرین بازمانده فرزانگان زمینم؟من آن غول زیبایم که در استوای شب ایستاده است غریق زلالی همه آبهای جانو چشم انداز شیطنتش خاستگاه ستاره‌ای است(احمد شاملو ـ شعر عقوبت)واقعیت این است که غول قیام از میان امواج پرتلاطم تاریخ سر برآورده است. قیامی ‌عظیم و از همان ابتدا شکوهمند. قیامی‌که شعار بینادین‌اش تحقق آرزوی دیرین یک خلق تحت ستم و سرکوب است. از حاشیه‌ها بگذریم. از معنای ارتقا یک اعتراض از گرانی به شعار «مرگ بر خامنه‌ای» هم بگذریم. از این هم که این بار آتش از شهرهای درجه دو و سه شعله‌ور شد و شهید و شهیدان آن از توده‌های زحمت‌کش و به جان آمده شهرهای کوچک و دور افتاده بودند نیز بگذریم. حتی و حتی از حرفهای مقام عظما هم که مجاهدین را عامل اصلی قیام معرفی کرد بگذریم. هریک از این نکات بسیار پرمعنا و قابل دسته‌‌بندی و شایسته درنگهای بسیار است. اما با هر نگاهی که به این حوادث نگاه کنیم به این قطعیت می‌رسیم که غولی در حال ظهور است. غولی زیبا که در استوای شب ایستاده و چشم انداز شیطنتش خاستگاه ستارگان است. یعنی باید به جای تردید و ناباوری، باور و یقین و استواری بیشتر را صیقل داد. زیرا: آن پیک نامور که رسیده از دیار دوست «آورد حرز جان زخط مشکبار دوست». بنابراین باید از مدد بخت کارساز شکر خدا کنیم که:‌ «بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست»این شکر که بزرگان ما آن را “عمل متناسب بعد از هر پیروزی و دستاورد» تعریف کرده‌اند معنایی بسیار ژرف دارد. گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زندما و چراغ چشم و ره انتظار دوستبه اوضاع و احوال زمانه خود هم اگر که نیک بنگریم به روشنی در می‌یابیم که مسئولیتهای ما به عنوان یک مجاهد، یا یک سازمان، یا یک مقاومت، افزون‌تر شده است. در سرآغاز راهی هستیم که تا نبرد نهایی هنوز مانده دو دانگی. صمیمانه و بی رودربایستی از خود سوال کنیم آیا مرد میدان مبارزه تا به آخر، با همه فتنه‌های در پیش آن، با همه مشکلات و مصائبی که باید تحمل کنیم، و با همه احتمالاتی که اکنون حتی تصورش را نمی‌توانیم بکنیم، هستیم یا نه؟ اگر نیستیم همان بهتر که ره خود گیریم و برویم و حداقل سدی برای دیگران نباشیم. اما اگر هستیم باید کمربندها را سفت‌تر کنیم و از همین گام اول با آغوش باز به استقبال دشواری‌های بیشتر و بادهای فتنه‌ای که «هر دو جهان را به هم زند» برویم. اوضاع بحرانی و تمامیت واقعیت:در این که اوضاع رژیم به هم ریخته است کسی شک ندارد. حتی خودی‌هایشان نیز به این واقعیت معترف هستند. به حرفهای سعید حجاریان و تاجزاده و نامه ابوالفضل قدیانی توجه کنید. طرف به زبان اشهدش می‌گوید اشتباه کردیم اصل ولایت فقیه را وارد قانون اساسی کردیم. اما اینها همه واقعیت نیستتند. حتی از آنجا که مورد سواستفاده فرصت‌طلبان هم قرار می‌گیرد بسنده کردن صرف به آن گمراه کننده هم هست. ما کسانی هستیم که دست اندر کار یک زایش بزرگ اجتماعی هستیم. و به خوبی می‌دانیم در این «امر صعب و مستصعب» کوچکترین عدم جدیتی منجر به نابودی کل جنبش می‌شود. ما دیده و به خوبی حس و لمس می‌کنیم که بازتاب ارزیابی‌های پوشالی و ندیدن نقاط ضعف خودمان بیشتر از آن چه به نفع جنبش باشد ضربه زننده است و عواقب سنگینش گریبان‌گیر خود ما خواهد شد. بنابراین باید بیش از دشمن چشممان را به نقاط قوت و ضعف هر دو طرف نبرد باز کنیم. کار ما این است که تعادل موجود را به هم بزنیم. این معادله را تغییر دهیم. این روند را بچرخانیم. و اگر معنای هدف خودمان را بفهمیم، که طی سالیان کشاکش خوب فهمیده‌ایم، باید قبل از هرچیز آماده پرداختن هزینه برای برهم زدن این مدار کجمدار باشیم. ربودن خاتم سلیمانی و حاکمیت «جن»اما در پایان همه برآوردها و ارزیابی‌ها بالاخره به این سوال می‌رسیم که ما چه داریم که دشمن ندارد؟ یعنی در واقع سرمایه اصلی ما، چه به صفت فرد و چه به صفت مجاهدین و چه به صفت مقاومت ایران، چیست که ما را به صورت ایدئولوژیک، استراتژیک و سیاسی جلو می‌اندازد؟ و «ضدسرمایه» دشمن چیست؟ این همان چیزی است که پیروزی یکی از طرفین را تضمین می‌کند. مقابله و رویارویی این دو سرمایه است که تعیین‌کننده مراحل و تاکتیک‌های بعدی نبرد است. و جدیت این مقوله تا بدانجا ست که بهتر از هرکس حریف آن را حس می‌کند و بنابراین متمرکز روی آن است. واقعیت این است که رژیم طی حاکمیت چهل ساله خود به صورت متمرکز و بی وقفه ارگانهای سرکوب و توطئه خود را ساخته است. از سپاه تا بسیج و بیست و چهار ارگان اطلاعاتی و ضداطلاعاتی و .... همچنین در تقویت «عمود خیمه نظام» از سازمان دادن و به راه انداختن هیچ ارگان تبلیغاتی ویژه آن دریغ نکرده است. متقابلا ما در چه وضعیتی هستیم؟ توده‌های گرسنه و مورد ستم و سرکوب شده به خیابانها آمده و پتانسیل انقلابی بسیار جوشانی از خود نشان داده‌اند. در عوض همین توده انقلابی نیاز به سازماندهی و هدایت با رهبری شناخته شده و شعارهای متناسب دارد. پس کمبود اصلی جنبش ما، که عامل تعیین کننده پیروزی یا شکست آن هم هست، سازمان رهبری کننده آن است. حال نگاهی به نیروهای سیاسی و سازمان‌هایی که موجودند بکنیم. کجا است آن سازمان شایسته رهبری کننده توده‌ها؟ و کیست آن رهبری که بتواند «عمود خیمه» جنبش قرار بگیرد. در تجربه انقلاب ضد سلطنتی دیدیم که از آنجا که حکومت شاه بود یک حکومت پلیسی بود ساواک نقش اصلی را در سرکوب و ارعاب مردم بازی می‌کرد. اما در جبهه مردم، به رغم آن همه جوشش انقلابی، نه سازمان مناسب رهبری کننده‌ای وجود داشت و نه رهبری شناخته شده که شاخص اصلی مبارزه با دیکتاتوری سلطنتی باشد. شاه با اعدام و کشتن رهبران مجاهدین و فداییها بزرگترین خیانت تاریخی خود را به ملت ایران کرده بود و سازمانهای پیشتاز مجاهدین و فداییها که سنگ بنای اصلی انقلاب ضدسلطنتی بودند هنوز از عواقب خیانت شاه کمر راست نکرده بودند. و از آنجا که تاریخ معطل ما نمی‌ماند خمینی از همین ضعف تاریخی سربرآورد و به اصطلاح زد و برد. نتیجه‌اش را هم طی سالیان نکبت‌بار حکومتش می‌بینیم. شادروان احمد شاملو، که علاوه بر شاعری روشنفکری مسئول و هوشیار بود، تنها چند ماه بعد از حاکمیت خمینی در نامه‌ای به مهندس بازرگان درباره نتیجه به تاراج رفتن انقلاب و سرقت رهبری بزرگترین انقلاب بعد از مشروطه نوشت:‌ “آنان زهری با خود آورده بودند که دوست را دشمن و دشمن را دوست جلوه می‌داد. قهرمانان جان بر کف و پاکباز خلق، منافق و بیگانه‌پرست نام گرفتند. و رسواترین دشمنان خلق بر اریکه قدرت نشانده شدند». اما ای کاش فاجعه در همین حد ختم می‌شد که شاملو گفته است. بهترین توصیف ابعاد فاجعه ناگزیر و در تقدیر را در داستان سلیمان نبی یافته‌ام. آنگاه که گفته‌اند سلیمان نبی «خاتم»ی داشت که هرچه را اراده می‌کرده درحال برایش آماده می‌شد. براثر یک اشتباه خاتم سلیمانی به دست «جن»ی تبهکار می‌افتد و از آن پس دوران حاکمیت «جن» بر «انس» شروع می‌شود. در این اسطوره آمده است که سلیمان نبی زبان حیوانات را می‌دانسته، با باد سخن می‌گفته و خورشید را برمی‌گردانده است. با بساطی سحرانگیز سفر می‌کرده و مسافات را در می‌نوردیده است. و علاوه بر همه اینها بر مور و ملخ بر جن و پری هم حاکمیت داشته است. با ربودن خاتم سلیمانی و به تخت نشستن «جن»تبهکار دست برمی‌گردد و این بار «جنیان» هستند که به «انسیان» حاکمیت پیدا می‌کنند. سلیمان هم هرچه فریاد می‌کشد کسی حرفش را باور نمی‌کند و حتی از سوی «حزب اللهی»های آن دوره مضروب و رانده می‌شود و.... در چنین وضعیتی چه پیش می‌آید؟اگر سلیمان نبی این رسالت را داشت که اصالت انسان را بر‌جن و پرنده و چرنده و آفتاب و هرآن چیز دیگری که خدا آفریده مهر زند، جن به‌جای سلیمان بر‌‌اریکه، ضد او خواهد گفت و ضد او خواهد کرد. ولو به‌نام عدالت باشد یا هرکلمه مقدس و ربوده شده دیگر. حاکمیت «جنیان»، «پریان»، «دوالپایان» و «وحوش» آغاز می‌شود و آنان که سلیمان را از «خاتم»ش می‌شناسند نیز وضعی عجیب‌تر پیدا خواهند کرد. می‌توانیم مصادیق روز کلمات را پیدا و جایگزین کنیم. زمانی این مصادیق گزمه‌ها و شحنه‌ها و دوستاقبان‌ها بودند و اکنون بسیجی و پاسدار و سرباز گمنام امام زمان و پاسدار سیاسی خارج کشوری و مزدور و خفیه نویس فکل کراواتی و از این قبیل جانوران هستند که برایمان بسیار آشنایند. آن هم در جامعه‌ای آلوده به هزار سم و زهر و «جن»زدگی که تردید و یأس و بی اعتمادی به همه چیز نتیجه بلافصل آن است. اما وقتی که از در و دیوار، و آسمان و زمین سنگ فتنه می‌بارد باز هم این حافظ است که به یاری ما می‌شتابد و در گوشهای سنگین شده ما می‌خواند:نومید مشو که حق رها نکندچنین عزیز نگینی به دست اهرمنی.آیا آن چه که در افسانه سلیمان نبی مرور کردیم کفایت نمی‌کند تا به اهمیت موضوع زمانه خودمان پی ببریم؟سرمایه اصلی ما:شناخت سرمایه اصلی هرجنبش ضرورتی حیاتی است. و در این باره می‌توان نمونه‌های متعددی برشمرد. می‌توان از تجربه‌های تلخ و دردناکی یاد کرد که البته بهای خونین‌اش را مردم و خلق‌ها داده‌اند. اما اگر به این تجربه مکرر عمیقا و صادقانه وفاداریم و عزم آن داریم که تمامی‌تجربیات ملی و جهانی را برای پیروزی بر دیو ارتجاع مذهبی به کار گیریم از خود سوال کنیم به راستی در برابر این همه ارگان سازمان یافته سرکوب و توطئه رژیم و رهبری مشخص و شناخته‌اش ما چه سازمانی داریم و چه کسی ما را هدایت می‌کند؟ برادر مسعود بارها و بارها اعلام کرده است هرکس رژیم ولایت فقیه را در تمامیت آن به زمین بزند و حاکمیت جمهور مردم را برقرار کند، رهبری است. به این اصل پایه‌ای و ریشه‌ای وفادار بمانیم. اگر هرکس و هر سازمانی توانست با هیولای دیکتاتوری مذهبی در بیفتد و آن را به زمین بزند ما اخلاقا و به صورتی انسانی وظیفه داریم او را حمایت و از او تبعیت کنیم. این برای ما مجاهدین یک اصل ایدئولوژیک و یک آزمایش بسیار دشوار است که صمیمانه به آن متعهدیم. آیا دیگران هم به این اصل وفادارند؟ این به ما مربوط نمی‌شود. ما این حق برابر را برای همه سازمانها و گروهها و افراد قائل هستیم که در میدان مبارزه با «جن» حاکم «سلیمان» خود را هم معرفی کنند. تا آنجا که به ما مجاهدین مربوط می‌شود کارمان در این سالها همین بوده است که نقطه نظرات خود را بیان و منتشر و «سلیمان» خودمان را معرفی کنیم. دیگران می‌توانند به آن معتقد باشند و می‌توانند نباشند. اگر ما سنگی در جلو راه آنها انداختیم که نتوانند مبارزه کنند البته که شایسته انتقادهای بسیار خواهیم بود و حاضریم در هر دادگاه و میدانی محاکمه شویم. اما دیگران هم باید این حق را برای ما به رسمیت بشناسند که اعتقادات خود را داشته باشیم. باز هم صریح‌تر بگوییم معرفی آلترناتیو و رهبری جنبش فی نفسه یک وظیفه انقلابی در جهت رفع کمبودها و نواقص جنبش است که پیروزی بر دشمن ضدبشری را تضمین می‌کند. و ما مجاهدین کاری به جز این نکرده‌ایم. شاهکار تاریخی مجاهدین همین حفظ تشکیلات خودشان و آلترناتیو شورا ملی مقاومت بوده است. فتنه‌‌های بسیاری را پشت سرگذاشته‌ایم که هرکدامشان کافی بود جنبشی را از بیخ و بن برکند. همچنین کم عهدشکنی نداشته‌ایم و کم ناجوانمردی‌ها و از پشت خنجر زدنهای رفیقان نیمه راه تجربه نکرده‌ایم. اما اگر بخواهیم افتخاری، چه میهنی و چه به طور اخص مجاهدی، برای مسعود رجوی قائل شویم حفظ آلترناتیو انقلابی در برابر رژیم است. از همین رو من بدون هیچ تردیدی معتقدم آن سرمایه اصلی که ما در برابر خامنه‌ای و دستگاه منحوس حاکمیتش داریم سازمان و تشکیلات انقلابی پیشتاز و معرفی رهبری مقاومت خودمان است.اما سالیان است که دلباخته‌ام به مردی که اسب را دوست می‌داشت،عریان و سرکش،و زمانی که می‌تاخت در دشتهای بکرهیچ لگامی‌را شایسته اسب نمی‌شناخت.دلباخته‌ام به مردی که صلیبِ بردوش خود را بیشتر از فرزندش بوسیده است. حشرات الارض و وزوزهای نفرتدر این معرکه عده‌ای هم به توصیه عبید زاکانی در رساله صد پند عمل می‌کنند که به طعنه و طنز سفارش کرده است:‌‌ «:‌مسخرگی و قوادی و دف زنی و عماری و گواهی به دروغ دادن و دین به دنیا فروختن و کفران نعمت پیشه سازید تا پیش بزرگان عزیز باشید و از عمر برخوردار گردید». این سیر انحطاطی و فساد از بهانه‌جویی‌های بی پایه و اساس شروع می‌شود و در ادامه خود به تیز کردن تیغ جلاد، و حتی خود تیغ به دست گرفتن، و مبازران و مجاهدان را تکه پاره کردن منتهی می‌شود. شادروان دکتر ساعدی نمایشنامه‌ای دارد به نام «ننه انسی» که حوادث مربوط به وقایع انقلاب مشروطه را بازسازی کرده است. در طی حوادثی پسر ننه انسی به مقام فراشباشی صمدخان دشمن مشروطه می‌رسد و ننه انسی به او می‌گوید:‌ «هرجلادی اول با وردستی شروع می کنه، وقتی آموخته شد و خوب وردستی کرد اون وقت خودش صاحب سفره و ساطور میشه».سوته‌دلان نوع یغمایی و مصداقی و روحانی که حداقل به مقام فراشباشی صمدخان زمانه خود رسیده‌اند در چند قدمی‌ صاحب سفره و ساطور شدن قرار دارند؟ به تک تک حرفها و ادعاهایشان نگاه کنید و فوران جنون گاوی یک حیوان وحشی کینه جوی عنان از دست داده را نگاه کنید. من بارها و بارها به این فکر کرده‌ام که به راستی کسی مثل مصداقی که در علن و در خارج کشور این گونه پرغیظ و کینه‌جو نسبت به مجاهدین و رهبری آنها است اگر در زندان اوین و در سلولهای انفرادی آنها را در اسارت داشت چه می‌کرد؟ و هرگز تردید نکرده‌ام که بسا و بسا بیشتر از بازجویان سفاک و خونریز آنها را شکنجه می‌کرد و عذاب می‌داد. برای من مصداقی مصداق کامل و تجسم عینی «بهزاد نظامی» است که در خارج کشور به جان مجاهدین افتاده است. حتما می‌پرسید بهزاد نظامی‌کیست؟ از زندانیان دهه ۶۰ رژیم بپرسید برای شما خواهند گفت که بهزاد نظامی‌یک «کاپو» بود. خائنی سفاک که برای خودش در قزلحصار باندی داشت. او معتقد بود که مجاهدین از زیر بازجویی شکنجه‌گران آمده تمام حرفهای خود را نزده‌اند و باید در طول زندان بیایند و تخلیه اطلاعاتی شوند. به همین دلیل او بساط شکنجه‌گری بسا قساوت آمیزتری را در قزلحصار راه انداخته بود. زندانیانی که در آن سالها زندان بوده‌اند داستانهای عجیب و غریبی از جنون سادیستی این گراز وحشی نقل می‌کنند. در کتاب قهرمانان در زنجیر(صفحه۴۰) از قول یک زندانی آمده است بهزاد نظامی را دیده است که با یک دستبند بازی می‌کرد. در حالی که دستها و صورتش خون‌آلود بود. زندانی دیگر گزارش داده که بهزاد نظامی در زمستان زندانیان را می‌برد و ابتدا چند سطل آب یخ رویشان می‌ریخت و بعد با کابل به جانشان می‌افتاد. زندانی دیگر می‌گفت ما همیشه سعی می‌کردیم بهزاد نظامی‌را نبینیم چون او بیشتر از بازجویان شکنجه‌مان می‌داد. و بسیاری دیگر از شکنجه‌هایی که او بر مجاهدین اسیر از زیر بازجویی در آمده روا داشت. اما من هرگاه که به صحبتهای مصداقی گوش می‌کنم خاطره یک زندانی را به یاد می‌آورم که برایم تعریف کرد. او گفت یک بار بهزاد نظامی‌را دیده است که، بعد از شکنجه مجاهدی غرقه خون، در اتاقش به تنهایی نشسته، دستهای خونینش را روبه روی خودش گذاشته و با لذت مشغول حرف زدن با آنها است. مطمئن هستم که مصداقی هم بعد از هر مصاحبه‌اش می‌نشیند و به دستهای خونین‌اش با لذت خیره می‌شود و به خود احسن می‌گوید. تردید ندارم که مصداقی هم اگر امکانی می‌داشت بالای دست بهزاد نظامی‌قرار می‌گرفت. وقتی بعد ازاین همه سال یک درنده پیدا شود و به مثلا کارچرخان لات میهن تی.وی بگوید:‌ «رابطه من را با فرقه رجوی می‌دانید، میزان نفرت من از این فرقه را هم می‌دانید» راستی یاد نفرت لاجوردی ها و بهزاد نظامی‌ها از مجاهدین نمی‌افتید؟ در گذشته بسیاری کسان که ربطی هم به مجاهدین نداشتند این کاپوی سیاسی خارج کشوری وزارت اطلاعات را تحلیل روانی می‌کردند و از او به عنوان یک مالیخولیایی تشنه نام و قدرت نام می‌بردند. من براین باور بودم که او هر آن چه بیماری روانی، از همین دست، داشته باشد اما قبل از هرچیز یک کاپو و یک مأمور است و هرچه می‌کند در راستای وظیفه محوله است. به همین خاطر بود که در مقاله قبلی او را نفوذی سوخته و بدنام خواندم و البته بعد از آن می‌شود روی جنون‌های رنگارنگ او از جمله جنون حیرت‌انگیز توهم و در عین حال مضحکش صحبت کرد. مصداقی چندین بار و از جمله همین اواخر ادعای عجیب و غریبی کرد که همه دوستان و دشمنانش را انگشت به دهان کرد. او مدعی شد مجاهدین صبحها که بلند می‌شوند نوشته‌ها و سایت او را چک می‌کنند و براساس موضعگیری سیاسی او خودشان موضعگیری می‌کنند! و اینجا است که زبان آدمی ‌از این همه بلاهت و وقاحت و توهم بند می‌آید! در آخرین سفری که به آلبانی داشتم با تعدادی از زندانیان سابق که با او همبند بودند صحبت کردم و باورم نمی‌شد که همه‌شان با ذکر نمونه‌های متعددی از این دست چه شناخت عمیقی از او داشته‌اند. یکی از آنها گفت شادروان شاملو گفته است: «ای یاوه، یاوه، یاوه خلایق» اما اگر مصداقی را می‌دید نه سه بار که سیصد بار می‌سرود:‌ «ای یابو، یابو، یابو جماعت»؟ من به خوبی می‌دانم که او حتی قبل از مأمور شدنش هم بریده‌ای بسیار ترسو و زبون بوده است. یاد کتاب «در شکم هیولا» می‌افتم. نویسنده این کتاب یک آمریکایی به نام «جک ابت» است که ۲۴سال در زندان بوده. او ابتدا به خاطر جرائم اجتماعی دستگیر می شود و در زندان متحول شده و به یک انقلابی سرسخت تبدیل می‌گردد. ابت تجربیات بسیار ارزشمندی از مقاومت و بریدگی در زندان دارد. او از جمله در فصل «همبندان» کتابش نوشته است:‌ «در زندان افراد بریده زیادند. دیده‌ام وقتی نگهبان خوکی ازکنار آنها می‌گذرد، یکه می‌خورند آنها را دیده‌ام که چنان به تته پته می‌افتند که نمی‌توانند حرف بزنند. آنها را دیده‌ام که فقط با نیاز به هم خوابگی شفاهی از امروز تا فردا زیسته‌اند». مصداقی از این گونه زندانیان بوده است. همیشه وقتی دست به تهاجم می‌زند که یا مأموریت جدید به او ابلاغ شده و یا برای پوشاندن ذلتها و زلتهایش چماق‌کشی می‌کند. این زبونی‌ها وقتی با شکست در یک مأموریت اطلاعاتی نفوذ آمیخته می‌شود افسار پاره می‌کند و به صورت چاقوکشی و لات بازی اینترنتی خودش را نشان می‌دهد. اما، بیش از «تلواسه» هایش باید روی مأموریت او فکر کرد. توجه داشته باشیم بعد از قیام دی ماه گذشته لازم است که تمام مأموران اطلاعاتی رژیم «بریف» سیاسی و اجرایی شوند و براساس آن عمل کنند. امثال مصداقی هم باید خط و خطوط متناسب با مرحله را برای جناح مشخصی از وزارت اطلاعات پیش ببرند. این است که در آخرین چماق‌کشی اش بدون هیچ مناسبتی مدعی می‌شود که مجاهدین با شیرین عبادی و نرگس محمدی و نسرین ستوده و پرویز صیاد و حتی زنان کوبانی دشمنی دارند!‌ از دشمنی مریم رجوی با زندانیان مقاوم می‌گوید!‌ از بی ریشه بودن مجاهدین در ایران می‌گوید و در یک کارخانه جعل خبر دست به تولید انبوه می‌زند.ذکر یک نمونه از گذشتهبد نیست که به یک نمونه از این جعلیات مصداقی در گذشته هم اشاره کنم. در ۲۱تیرماه ۱۳۸۴ یک تظاهرات دانشجویی در دانشگاه تهران صورت گرفت. در آن تظاهرات یک هوادار مجاهدین پلاکادری از خواهر مریم را بر سر دست بلند کرد. مصداقی در تحلیل این خبر مدعی شد که مجاهدین«به یک کارگر بی‌خبر از همه جای درمانده، پول هنگفتی» داده‌اند تا این کار را انجام دهد. و حسب‌المعمول چه نسبتها به مجاهدین نداد که بماند. چندی بعد برادر مجاهدم امیر پرویزی در نوشته‌ای در این باره نوشت:‌ “این جانب (نویسنده‌این سطور ـ امیر پرویزی) هستم که در جریان تظاهراتی در تاریخ ۲۱تیرماه سال۱۳۸۴در مقابل دانشگاه تهران، عکسهای رهبری مقاومت را بالای سرم بردم. به همین نام و به همین جرم محاکمه و زندانی شدم و پرونده‌ام در زندان و قضاییه و اطلاعات رژیم آخوندها بر سر این «محاربه» با رژیم به نام خودم ـ امیر پرویزی ـ ثبت شده‌است» او در ادامه مطلب خود نوشته است:‌ «اگر به فرض و طبق خواسته و آرزوی آخوندها و خیانتکارانی مثل مصداقی نمونه‌هایی مثل من، که در اشرف و لیبرتی زیادند، در حمله موشکی ۲۱بهمن۹۱ یا ۲۵خرداد۹۲ یا در ۶و۷مرداد۸۸ یا در ۱۹فروردین۹۰ به دست عوامل نیروی تروریستی قدس و ایادی رژیم به شهادت می‌رسیدم، چه داستانسرایی‌ها که علیه‌این مقاومت و رهبری آن تحت عنوان جوانان «ناآگاه» و «فریب خورده»، «کارگر بیچاره»، «بیسواد»، «سربه نیست شده» و به عنوان «مرگهای مشکوک» از کتابها و سایتهای زنجیره‌ای و مزدوران وزارت اطلاعات از قماش خودش سر در می‌آوردم!»اما مصداقی فقط به خاطر مأموریت‌هایی که دارد این گونه افسار پاره نکرده است. دلیل دیگری هم هست که باید به آن توجه کرد. واقعیت این است که تک تک نفرات باند فاسد مصداقی، یغمایی، روحانی( و اخیرا سیامک نادری) را باید با خاک‌انداز جمع کنند. از اسماعیل یغمایی تا محمد رضا روحانی همه بریده در بریده هستند. و مصداقی به عنوان «گنده لات» این باند فاشیستی وظیفه دارد برای حفظ «نوچه‌های وامانده» عربده‌کشی و چاقوکشی کند. به جوابهای یغمایی به کتاب «سمفونی مقاومت» نوشته برادر بزرگوارم سیدی کاشانی توجه کنید! بریدگی و استیصال از تک به تک واژه‌های آن فوران می‌کند. دستخط امضا شده خودش را منکر می‌شود و می‌گوید جعلی است! در حالی آیا آبرومندانه‌تر نبود اگر می‌گفت بله من این نامه ها را نوشته‌ام، ولی مثل شعرها و سرودهایی که برایتان گفته‌ام، الان به آنها معتقد نیستم؟ و عجبا از این همه از هم گسستگی و دستپاچگی روحی و روانی. اما او با وقاحتی آموخته از بهزاد مصداقی(یا ایرج نظامی، یا ایرج مصداقی فرقی نمی‌کند) که در جریان رسوایی «رها و فراز» (مثلا هوادارانش در ایران!) ادمین این و آن را جعل کرد و بعد تازه مدعی جعل سند توسط مجاهدین هم شد، چیزی را انکار می‌کند که به راستی بر رسوایی بیشتر می‌افزاید.و حالا یک سوال:‌ آیا به راستی جای شگفتی دارد که چنین جانور و جانورانی از مجاهدین «تنفر» نداشته باشند؟انتقام جلادان تنها شلاق زدن نیست.من، که «شاعری بی مقدار»م میدانمهستند «آدمفروشان با مقدار»یکه فرود میآورند شلاق کلمات خود رابی رحمانهتر از بی رحمترین بادهای وبایی.و بهتر میدانم در اصطبلهای یاوهاز جفت گیری یابوهای بدبوی خوش لگام!و جلادان و خائنانهیچ اسب کهری زاده نخواهد شد!که راهی به صبح برد.آناتومی ‌رقت‌انگیز مردی که برای حرفهای مفت بسیارش مفت حرف نمی‌زندیک بار شادروان عماد رام در نشست شورا گفت کسانی هستند که حرف مفت زیاد می‌زنند ولی هیچ وقت مفت حرف نمی‌زنند. این طنز شیرین در سالهای بعد مصداقی پیدا کرد که من تا همین اواخر باورش نداشتم. محمدرضا روحانی از زمره آنان است. علت یقین کنونی‌ام را خواهم نوشت.او بعد از خودفروشی سیاسی‌اش به وزارت اطلاعات تنها کارش شده یاوه سرایی علیه مسعود رجوی، از طریق نفی هویت سیاسی و ایدئولوژیک و انتخاب آزادانه و آگاهانه تک به تک مجاهدین دیگر.به بخشی از دروغ‌ها و فحاشی‌های او، که نمونه کامل‌العیار یک انحطاط سیاسی و حتی اخلاقی است، بپردازیم. او مدتی عضو شورا بود. و احترامش برای همه مجاهدین واجب. زمانی که من در دبیرخانه شورا کار می‌کردم به اقتضای کارم با او هم مراودات مختصری داشتم. از صمیم قلب احترامش را رعایت می‌کردم و الان هم از این بابت پشیمان نیستم. فکر می‌کنم به وظیفه اخلاقی و مجاهدی خودم عمل کرده‌ام. همان زمان در مورد او از این و آن(غیر مجاهدین) حرفهایی می‌شنیدم. در عین حال که می‌دانستم اغلبشان درست است اما کوشش می‌کردم روی روابطم با او تأثیری نگذارد. سعی داشتم پرگویی‌ها و بیراهه بودن حرفهایش را تحمل کنم و اگر هم نکته آموزشی یا تاریخی در آنها یافتم بیندوزم. این اواخر، گاهی او با گله و شکایت به من از سن و سال بالای خود و فرارسیدن موسم بازنشستگی‌اش می‌گفت. من در ابتدا آن را جدی نگرفتم و مربوط به بیماری‌اش می‌دانستم. اما جلوتر که رفتیم، و «غر» بازنشستگی نه یک بار که چندین بار تکرار شد، بوی خوبی از آنها استشمام نکردم. تا این که او به صورتی بسیار زشت و ناجوانمردانه عهد شکست و خیانت و خودفروشی کرد. من البته اصلا خوشحال نشدم. با طنز تلخی گفتم:‌ «حسن اونا رضای ما را برد» منظورم حسن روحانی رئیس جمهور رژیم بود و رضا روحانی عضو شورا. یادم آمد که مدتها قبل از رفع زحمت از شورا در یک صحبت خصوصی به خود او درباره رابطه‌اش با مصداقی و نقش تفرقه‌افکنانه و مأموریت او برای وزارت اطلاعات گفته بودم. زیرا می‌دانستم کسی که با فرومایه روزگار می‌برد مثل این است بخواهد: «کز نی بوریا شکر» بخورد. یادم می‌آید صراحتا به او گفتم مصداقی برای انجام یک مأموریت آمده است و او با تمسخر به شانه‌ام زد و گفت: «صد تا مثل مصداقی شاگرد من هستند حالا من گول او را بخورم؟». و دریغ که چندی نگذشت و دیدیم هم نفس کفچه ماری مثل مصداقی شد. و تازه در آن اوایل طلبکار هم بود که اختلافات بین مجاهدین(منظور بین مجاهدین و مصداقی است!) به ما چه مربوط است!‌ مجاهدین می‌خواستند ما(یعنی غیر مجاهدین) به نفع آنها موضع بگیریم! و حالا در اثر هم‌نشینی با همان «شاگرد صدم اش» وقتی چاک دهانش را که باز می‌کند جز عفونت و چرک و ریم چیزی فوران نمی‌کند.به حرفهای بی سر و تهش در میهن تی.وی نگاه کنید. یک بار نوشتم که من واقعا برای این که بفهمم چه می‌گوید، جدای از درستی و غلط بودن آنها، دقت کرده‌ام و متأسفانه ناامید شده‌ام و هربار به نتیجه رسیده‌ام که پرت و پلاهایش فقط برای خالی نبودن عریضه و اجرای مأموریت و دریافت وجوه شرعی مربوطه است و بس! برای این که فقط ادعا نکرده باشم یک نمونه را مثال می‌آورم. در یکی از گفتگوهایش با مردک وزارتی ـ فراماسونر کارچرخان میهن تی.وی درباره قیام اخیر دی ماه و آلترناتیوها و افراد مطرح در آینده سیاسی ایران حرف می‌زد. اول از همه، و به عنوان پیش درآمد، با خبری دروغ از یک ساواکی، که حالا خود را کارشناس معرفی می‌کند و معلوم نیست سرش به چند سرویس اطلاعاتی وصل است، درباره جاسوسی مجاهدین در دم و دستگاه رضا پهلوی شروع کرد. و نظر بسیار خردمندانه‌ای داد که: «عملی که اینها(یعنی مجاهدین) در خانه رضا پهلوی می‌کنند به خاطر این نیست که اینها را به قدرت نزدیک بکند به خاطر این است که رضا پهلوی را از قدرت دور کند!». بعد با تملقی مشمئز کننده یادش آمد که: «رضا پهلوی درس خوانده است. رفته است سیاست خوانده است. زنش حقوقدان است. اینها(یعنی مجاهدین) همانجایی که بوده‌اند درجا زده‌اند وعقب گرد هم کرده‌اند» و بلافاصله «اما پاکستان» خود را شروع کرد و با اشاره به مسعود رجوی گفت: «این آقا(رضا پهلوی) می‌گوید من تسلیم نظرمردم هستم . ولی این(مسعود رجوی) می‌گوید که من آقای مردم هستم». بعد هم بحث به این کلام زرین می‌رسد که:‌«من هم می‌خواهم از این سلطنت‌طلب‌ها خواهش کنم بگویم که از این به بعد پادشاه ایران زنان باشند»!بعد از این رهنمود گهربار تاریخی بحث قیام و بقیه مسائل مربوطه فراموش می‌شود و روحانی به نقش زنان در انقلاب کشیده می‌پردازد:‌ «زنان اولین نیرویی بودند که آمدند دم کانون وکلا و ایستادند و هنوز هم ایستاده‌اند. از این به بعد یک قانون اساسی بنویسند(سعی نکنید بفهمیدچه کسی بنویسد؟ ارد دادن از ویژگیهای قدیمی‌ایشان است) که از این به بعد زنان پادشاه بشوند. این آقا (باز هم معلوم نیست منظورش چه کسی است) هم خیالیش راحت باشد مسئولیت از بار گردنش برداشته می‌شود» و بالاخره این همه ذکاوت تاریخی که با انسجامی‌حیرت‌انگیز بیان شده است به یک راه حل عجیب و غریب راه می‌برد:‌ “یک راه حل خوبی دارد به نظرم رسید که از طریق شما از خانم دیبا خواهش کنم که شما خانم اهل هنر هستید، هنر را می‌شناسید. هنر را می‌دانید. آقای ربیع حسین را هم می‌شناسید پسر آقای امین الله حسین اینها ایرانی تبار هستند و خودشان را ایرانی می‌دانستند و می‌دانند و کارهای مهمی‌کرده‌اند... ». سرگردان نشوید و بی جهت خود را خسته نکنید که بابا بحث قیام و آلترناتیو چه شد؟ اما ای کاش کار به همین جا ختم می‌شد. نقالی ایشان به «ربیع حسین» می‌رسد که در سال۱۹۹۳:‌ “یک نمایشنامه‌ای نوشته بود که عینا تجدید کردند زندگی ماری آنتوانت را، وکلا آمدند و دفاع کردند و ... یک نمایشنامه مستند بود». بعد هم با تملقی محترمانه (ادب اجازه نمی‌دهد کلمه واقعی آن را بنویسم) ما را و بحث را به کلیسایی می‌برد: «چندروز قبل هم دیدم که عده‌ای توی کلیسایی رفته‌اند و درخواست کرده‌اند که برای پادشاه شهید باید دعا کنید. این پادشاه در ۲۲۵سال قبل با گیوتین اعدام شده بود یعنی لویی۱۶ بعد از ۲۲۵سال مردم هنوز معترضند. این مردم درکشور فرانسه حزب دارند. اینها را، هم خانم فرح پهلوی(بالاخره دیبا یا پهلوی؟ باز هم بگذرید و زیاد روی این خرده ریزها مته نگذارید به پیام سیاسی این قبیل فراموشی‌ها توجه کنید)، و هم پسرشان، هم عروسشان اینها درس خوانده هستند و اینها را بلدند» و ما آخر سر حیران و سرگردان ماندیم که راستی بحث قیام بود و قیام چه شد؟ آیا باورتان می‌شود که یک انسان که روزی ادعای مصدقی بودن داشت این گونه به افلاس و چاپلوسی بیفتد؟ و این اباطیل را سر هم کند؟تکرار می‌کنم از این همه انحطاط اصلا خوشحال نیستم. می‌پذیرم که یکی از ضعفهای من همین خوش خیالی‌ها است. ایمان نداشتم که خلایق را هر چه لایق!‌ جای او همان جا بود که الان قرار گرفته است. او عادت داشت مسائل را با ذکر نمونه‌هایی از تاریخ مشروطه بیان بکند. یکبار که درباره امثال احسان نراقی و نقش او در قتل شهید والامقام محمد مختاری صحبت می‌کردیم به او گفتم برخی روشنفکران خود فروخته برای حطام دنیا به خدمت قدرتهای حاکم برمی‌آیند. بعد هم، به نقل از دفاعیه برادر مسعود، برایش از مستوفی الممالک نخست وزیر رضا شاه گفتم. او روشنفکری بود که به خدمت رضا شاه در آمد. اما در سال۱۳۰۹ وقتی که دوره صدارتش به پایان رسید حسب‌المعمول رفتار «شاهان و بزرگان» به دور انداخته شد. او که به خوبی می‌دید تفاله و رانده و مانده شده به مصدق پیام داد «من تا چانه به گل نشسته‌ام شما مواظب باشید تا فرق سر در لجن فرو نروید». هر چند قیاس مع الفارق است اما یقین دارم که وزارت مربوطه و مأموران پیشانی سفیدی که برای او به خاطر فحاشی و لجن‌پراکنی علیه مجاهدین کف و دف می‌زنند بعد از استفاده‌های لازم او را همچون تفاله‌ای بی مصرف و مشام آزار دور خواهند انداخت.و چه تأسف بار است شنیدن یاوه‌های مردی که روزی تقاضا می‌کرد یک همکارش(لاهیجی) به خاطر مزخرفی که در مورد شهر اشرف گفته بود محاکمه شود و حالا تمام آن رنجهای اشرفیان را به فراموشی سپرده و بالا آورده‌های یک مزدور روان پریش را نشخوار می‌کند. یک بار به من گفت با اسماعیل نوری علا صحبت کرده و به او گفته تو پیر شده و خرفت هم شده‌ای؟ تمام سکولاریسم تو را جمع کنی در طرح جدایی دین از دولت شورا آمده است. از آنجا که او را به خالی‌بندی می‌شناختم هیچگاه از او باور نکردم که با چنین صراحتی سخن گفته باشد. اما به هرحال نمی‌توانم الان کتمان کنم که بیشتر و بیشتر متأسفم از خرفتی او وقتی که می‌شنوم درباره همسنگران سابقش تا این اندازه دریده شده است. محور اصلی هر صحبت و حرف روحانی الان شده لجن‌پراکنی به مسعود رجوی است که بیش از ۲۰سال زندگی او و خانواده‌اش را بدون کمترین چشمداشت تأمین کرده است. اما امروز «به فرموده وزارت» او هرحرف و بحث دیگری را انحرافی می‌داند و تکیه کلام و برگشت تمام حرفهایش به مسعود است. ذکر یک نمونه کافی است. چندی قبل من مقاله‌ای نوشتم درباره کارچرخان تلویزیون میهن تی.وی که علاوه بر این که دانشجوی بورسیه ساواک و عضو فراماسون بوده است آدم بی سوادی هم است به طوری که در نوشتن زندگینامه خودش بیش از بیست غلط املایی و انشایی دارد. سعید بهبهانی به جای پاسخ دادن به این که کجای حرفهای من غلط بوده است در برنامه‌ای که میهمانش روحانی بود شروع به فحاشی کرد. مرا دیوث پدری بزرگ شده در شهرنو و بی سیرت شده توسط آمریکاییها خواند و با لات بازی نوع مصداقی جویای آدرس خانه‌ام در پاریس شد تا بیاید خدمتم برسد! بهبهانی هنگام فحاشی چنان کنترل خود را از دست داده بود که روحانی متوجه فضیحت آن شد، و با این که خودش هم ملنگ بود، سعی کرد قضیه را یک جوری جمع و جور کند. از جمله گفت:‌ “من خشم و ناراحتی شما را درک می‌کنم ولی عرض کنم که فکر می‌کنم در شغلی که شما دارید در معرض این قبیل هرزه دری‌ها قرار می‌گیرید و بهتر است که اساس شو نگاه کنید. اساسش روابط ظالمانه‌ای است که شخص مسعود رجوی به تک تک اینها تحمیل می‌کند. این بیچاره‌ها آلت فعل‌اند اینها کاره‌ای نیستند. هیچ اراده‌ای از خودشان ندارند». بعد هم برای این که حرف خود را مستند کند بدون این که نام کسی را ببرد اضافه کرد: «من عرض کنم که در همین جا که نشسته‌ام احتمالا توی همین اتاق یکی از مفاخر کشورمان را چند روز بعد از این که استعفا کردم در اینجا دیدم. آمد به من گفت فلان کس به هیچ کدام اینها جواب نده تمام این کارها زیر سر مسعود رجوی است و من آن حرف را گوش کردم. به شما هم آن توصیه با ارزش را می‌کنم همیشه مخاطبتان همان آمر باشد اینها که کسی نیستند» با این اعتراف آن «مفاخر» گمنام کشور شناخته شد. در واقع از سربازان گمنام وزارت اطلاعات بوده است که آمده ضمن دست مریزاد گفتن به استعفای ایشان خط و خطوط جدید را هم ابلاغ کند. روحانی هم گوش به فرمان و حسب الدستور در ادامه بهبهانی را به نوشیدن یک لیوان آب سرد دعوت کرد تا فرصت برای نشانه روی سوژه اصلی از دست نرود:‌ «بنابراین من می‌دانم شما عصبانی هستید از این آدم. همین آدم علیه من هم نوشته! همین اخیرا نوشته بود که فلان کس که ورور می‌کند. من همین جا توی کتابخانه‌ام هست کتابهایی که این آقا به من محبت کرده نوشته «افتخار وکلا» و نمی‌دانم «روشنفکر متعهد» آن موقع رئیس بهش دستور داد آن جوری نوشت. حالا می‌گوید یک جور دیگه بنویس. بنابراین اینها آلت فعل اند». من در مورد خودم لازم نمی‌بینم بگویم که جناب افتخارالوکلا دروغ می‌گوید و هیچگاه در تقدیم نامه کتابی که احیانا به او داده‌ام چنین «اتهاماتی» به او نزده‌ام. اگر راست می‌گوید می‌تواند در همان میهن تی.وی‌اش نشان دهد. از این هم که او و همگنانش من (و ما) را قلم‌کش بخوانند اصلا تعجب نمی‌کنم. از بزرگان ادبیات و فرهنگ خوانده‌ام که گابریل گارسیا مارکز را هم به خاطر حمایت از انقلاب کوبا «نشمه کاسترو»، «خبرچین و شریک جرم فیدل کاسترو» و «شریک در تیرباران و کشتار» می‌خواندند. حتی زمانی هم که مرد درباره‌اش نوشتند:‌ «کریه‌ترین جانوران حامی‌ دیکتاتوری‌ها چه بسا نویسندگان شاعران و هندرمندان‌اند». با این حساب من افتخار می‌کنم که شاگرد کوچک علامه دهخدا هستم که از نظر شمایان «قلم کش» و «مدیحه سرا»ی مصدق بود و درباره رهبر جنبش ملی گفته است: ای مردم آزاده کجایید؟ کجایید؟آزاداگی افسرد بیایید، بیاییددر قصه و تاریخ چو آزاده بخوانیدمقصود از آزاده شمایید، شماییدگیرید همه از دل و جان راه مصدقزین راه در آیید اگر مرد خداییدیعنی درباره مسعود گفته‌ام:شعرم را برای تو می‌خوانمتا همگان بدانند، تا همگان بدانند آن کس که در تو مرد،آن کس که برای تو زیست،نمی‌خواست تا که بمیرد در چاهکی بو گرفتهنمی‌خواست بوسه زن تیغ خونین هیچ دشنه‌ای باشد.نمی‌خواست پوچی تنهایی‌های خود رادر پینکی دودآلود چرسیزیر زل آفتاب سرگردانی رقم بزند.اما حالا شما بگویید که به ساز کدام پیشانی سفید لو رفته می‌رقصید؟ و «قلم به مزد و زبان به مزد» کدام مقام شده‌اید که این چنین با حقد و نمک‌نشناسی در باره برادر مسعود می‌گویید: ‌«‌آقای رجوی تو خانواده‌ها را منحل کردی، اسمش را گذاشتی انقلاب. بچه‌های کم سن سال را بردی به جنگ کشاندی. خانواده‌ها را منحل کردی. اجازه نمی‌دهی که همین الان خانواده‌ها بیایند بچه‌هایشان را، بچه ها چیه؟ پیرمردهایی که ۵۰سال است ۴۰سال که ببینند پدر و مادر و خواهر و برادر بیاید و ببیند. دیگر چه کاری شما باید می‌کردید که نکردید؟ چرا درس نمی‌گیرید؟» وقتی شنیدم که او همه ما مجاهدین را «آلت فعل»ی بی اراده و مغزشویی شده خوانده است، در حالی که خودش به خوبی می‌داند این چنین نبوده و نیست، یقین پیدا کردم که کار از جای دیگری آب می‌خورد. فهمیدم او «مفت حرف نمی‌زند». با این حرف مفت روحانی، و ایضا بقیه حضرات باند مصداقی، تمامیت شعور ما در یک انتخاب ایدئولوژیک و سیاسی سلب می‌شود. هرکس می‌تواند با انتخاب ما مخالف باشد. اما من و ما را فاقد اراده و شعور در انتخابمان دانستن یک رذالت اطلاعاتی است. بدترین و زشت‌ترین توهین به من و ما فحاشی‌های امثال بهبهانی نیست. حتی عربده‌کشی‌ها و لات بازی‌های مصداقی نیست. بدترین توهین به یک مجاهد نفی هویت ایدئولوژیک و سیاسی و انتخاب آزادانه او است. اما علاوه بر این، این حرفها را توهین به همه شاعران و هنرمندانی می‌دانم که چه در سطح ملی و چه در سطح جهانی آگاهانه انتخاب کردند و گام در راه آزادی زدند. شاعر شهید خسرو گلسرخی در آخرین شعری که حکم وصیت نامه‌اش را دارد نوشته بود: «من کور نیستم/ باید تو را بستایم/... باید که خاک من از خون من بنا گردد/ پیکار می‌کنم/ می‌میرم/ این است عشق من». آیا چنین انسانیتی و چنین انسانی در دستگاه امثال روحانی که در دوزخ نیهلیسم و بی آرمانی خود می‌سوزند جایی دارد؟ آنها باید بگویند که گلسرخی ها مدیحه سرای چه کسی بوده‌اند.ختم کلام و پاسخ ما:به نظر می‌رسد که غول قیام بدجوری حضرات را به دست و پا انداخته است. برای همین هم این باند فاشیستی در شلیک بی محابا به مجاهدین و شخص برادر مسعود هیچ حد و مرزی برای خود قائل نیست. وراجی‌ها و تهمت پراکنی‌های آنها به صورت یک سمفونی عربده و نفرت با صدای گوش خراشی ادامه دارد. و البته ادامه هم خواهد داشت. هرچند سعی می‌کنند با هماهنگی حرف واحدی را بزنند. اما سعدی به ما آموخته است:تا سگان را وجوه پیدا نیستمشفق و مهربان یکدیگرندلقمه‌ای در میانشان اندازکه تهیگاه خود بدرنددر پاسخ به اراجیف و جعلیات و سندسازی‌های باند فاشیستی مصداقی و یغمای و روحانی ما دستور‌العمل شهید والامقام نهضت ملی دکتر حسین فاطمی ‌را آویزه گوش داریم. آن گاه که در اولین سرمقاله باختر امروز خود نوشت:‌ «ما هتاکی نمی‌کنیم ازجاده عفاف و نزاکت قدم بیرون نمی‌گذاریم ولی با بی باکی حمله می‌کنیم، بدون ترس ستیز می‌زنیم، پرده از روی حقایق برمی‌گیریم و رشید در این میدان بازی می‌کنیم. البته ذکر حقایق با منافع اشخاص تماس دارد و جمعی را با ما دشمن می‌سازد ولی چه می‌توان کرد؟ این شغلی است که با رغبت اختیار و وظیفه‌ای است که به ناچار باید انجام کنیم». پس با یقین تمام می‌گوییم اکنون که غول قیام سربرآورده دیر و دور نیست تا سیه روی شوند آن کسان که غش داشته‌اند.کلماتشان،این لاشه های گندیده گورزاد، ارزانی طویله هایشان!
خائنان، مطرودان، درهم شکسته و،          حقیر.با تاول زخم نهفتة یهودا در روح،و غربیلهای برای آن کس که دشنة خونچکان را با آستین سفیدش پاک میکند،گونه های سرخ از غازة بی شرمی را میآرایند. ورودی:در ایام صباوت، یعنی زمانی که تازه سر از تخم در آورده و در فضای روشنفکری دهه ۱۳۴۰ نفس می کشیدم، برای اولین بار رمان کوتاه کافکا به نام «مسخ» را خواندم. تا مدتها گیج و مبهوت بودم که چرا و چگونه می شود یک آدم تبدیل به عنکبوت یا سوسک شود. این «بهت» تنها ناشی از قدرت شگفت انگیز کافکا در نوشتن نبود. خود مقوله «مسخ» برایم تازه و بدیع بود. از آن پس هم، که یادم نیست چند بار بوده است، هر بار که این رمان کوچک را خوانده ام برایم تفکر برانگیز بوده و با انبوهی سؤال مواجه شده ام. در ادامه، نمایشنامه ای از «اوژن یونسکو»، نمایشنامه نویس رومانی الاصل که از بزرگان تئاتر پوچی است، خواندم به نام «کرگدن». نمایشامه عجیبی است. این بار نه یک نفر که اهالی شهری یک به یک تبدیل به کرگدن می شوند. پوستها سخت می شود و شاخی بر پیشانی ها می روید. برخورد افراد متفاوت است. کرگدن شدگان در ابتدا سعی در پوشاندن مسخ خود دارند. بعد به مسخ شدن خود عادت می کنند؛ و برخی از تسلیم شدگان به کرگدن، خود براثر مرور زمان، کشف می کنند که کرگدن موجود آن چنان نفرت انگیزی هم نیست! و عده ای هم از زیبایی های کرگدن می گویند! کار به جایی کشیده می شود که تمام اهالی تبدیل به کرگدن شده اند الَا یک نفر. یک نفر به نام برنژه که اتفاقا جلنبرترین فرد شهر هم هست و در شادخواری گوی سبقت از همگان ربوده اما تسلیم نمی شود و انسان می ماند.آغاز شناخت دیگری از مسخ شدگان:بعدها در زندان شاه با معنا و انواع دیگری از مسخ شدگی انسان مواجه شدم. تا قبل از زندان این مقوله برایم بیشتر یک مقوله فلسفی بود. ولی در زندان موجوداتی را یافتم که مسخ شده کامل بودند و نوع جدیدی از «تبدیل انسان به حیوان» را نمایندگی می کردند. برادر مسعود در یکی از آموزش هایش به ما سفارش کرد تا کتاب جهانی از خود بیگانه را بخوانیم. کتاب را شادروان دکتر حمید عنایت نوشته بود. استادی فاضل و آگاه که گویا در دانشکده حقوق استاد خود برادر مسعود بوده است. بعد از خواندن کتاب برادر مسعود در ادامه آموزشش آیه «لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم...» (سوره حشر آیه ۵۹) را برایمان تفسیر کرد و به عنوان مثال از مسخ نوع خاصی از انسانها صحبت کرد و آیه «کونو قرده الخاسئین...»(سوره بقره آیه ۶۵) را شرح داد؛ و من، همچنان غرق در هفت توی معنای آیات قرآنی، تازه تازه می فهمیدم که «قضیه» بسیار عمیق تر از یک درک و دریافت فلسفی و روشنفکری است. «نی» مولوی که از اصل خود بریده شده بود را که خوانده ایم. تمام داستان انسان در یگانه شدن با خود و جهان بی انتهای بیرون از خود است. داستان وصل و قطع انسان از ذات انسانی خود است و بعد مسخ شدنی که انواع دارد و شدت و ضعف. براین اساس بعد از تفسیر برادر مسعود بوزینگانی که بر منبرها ورجه ورجه می کنند برای من هیچگاه نه تنها جاذبه نداشتند که اتفاقا آنها را زیانکاران بزرگ می دیدم. (به این موضوع در جای دیگر همین نوشته دوباره خواهم پرداخت)بررسی فلسفی یا جامعه شناسانه و یا روانشناسانه مقوله از خودبیگانگی و یا مسخ انسان به طور کلی موضوع سخن ما نیست. بلکه در این نوشتار روی مسخ شدگانی متمرکز هستم که به قول میلان کوندرا «از صف خارج می شوند و به سوی نامعلوم می روند»(تعریف کوندرا از خیانت). من اضافه می کنم کسانی که از صف خارج می شوند و در صف نوبت اجازه از یهودای اسخریوطی به جهنم سلام می کنند. این جماعت علی الحساب تا ویزای ورود از یهودا برایشان صادر شود کارشان کاسه لیسی زبونانه برای سبقت از همگنان خود برای لجن مال کردن ارزشهای انسانی و انقلابی است. همین جا اضافه کنم که جانوران نوع اخیر با مسخ شدگان نوع کافکا و یونسکویی بسیار متفاوت هستند. «گرگور سامسا» مسخ شده در رمان کافکا یک قربانی قابل ترحم است؛ و خودش در فلاکت خودش نقش ندارد. از این نظر ترحم ما را برمی انگیزد و خشم مان، به عنوان خواننده، متوجه شرایط و مناسبات اجتماعی می شود. مناسباتی که یک انسان را له می کند و از «جانشین خدا بر روی زمین» یک عنکبوت منزوی با امحا و احشایی بیرون زده می سازد...درحالی که خائنان نفرت انگیز هستند و حرفها و نوشته هایشان تهوع آور است.در نخستین مرحله از شناخت خائنان که همان جانوران و مسخ شدگان عالم سیاست و انقلاب هستند سران خیانتکار حزب توده را مجسمه عینی و گویای خیانت شناخته بودم؛ و هر چه که گذشت دریافتم شناختم درست ولی چقدر سطحی بوده است. شنیدم که فدایی قهرمان مسعود احمدزاده گفته است «مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک» را برای روشن کردن مرز انقلابیون مارکسیست با خیانتکاران توده ای جماعت نوشته است که مثل بختک بر «چپ» ایران کاری به جز ضربه زدن نداشته اند. به گفته شادروان دکتر غلامحسین ساعدی توده ای های خیانت کرده، حیوانی بودند که وقتی نفسشان به هر زمینی می خورد هفت سال علف سبز نمی شد؛ اما آنها در مسیر انحطاط خود تا قبل از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هنوز به مرحله «خیانت» نرسیده بودند. آنها تا آن مقطع اشتباهات فراوانی داشتند. می شد با آنها مخالف یا موافق بود. می شد به آنها مارک وابستگی، یا هر چیز دیگری، زد؛ اما از فردای ۲۸ مرداد تعریف آنها در یک کلمه شد «خائن»؛ و این، دو کیفیت کاملا متفاوت است. این خیانت بزرگ ملی مبنای خیانت های بعدی آنها در سالهای بعد شد. به تأیید «انقلاب سفید» شاه پرداختند، و به عنوان یک مانع جدی در برابر جنبش مسلحانه علیه شاه موضع گیری و کارشکنی کردند، و بزرگترین و فدارکارترین سازمان چپ ایران را شقه کردند، بعد هم در زمان خمینی با علم کردن دعوای «ارتجاع و لیبرال» به جاسوسی برای خمینی پرداختند؛ و به اعضا و هوادارانشان دستور دادند که به مثابه یک کادر اطلاعاتی خمینی خانه های مجاهدین و بقیه گروههای مبارز را لو بدهند. آخر سر هم خود قربانی جلاد شدند و سر از تلویزیون آخوندی در آوردند؛ و این مسیر گریزناپذیر انحطاط محصول همان خیانت شان به مصدق و مردم ایران بود. خیانتی که هیچگاه لکه ننگ را از پیشانی سیاه شان پاک نکرد. همین قضاوت را می توان در مورد کاشانی کرد. همه می دانند که کاشانی فردی مرتجع و بسیار خودخواه و مقام پرست بود؛ اما همین فرد مرتجع تا قبل از ۲۸ مرداد یک مرتجع بود و بعد از این که با سرلشکر زاهدی به ویرانه خانه مصدق رفت تبدیل به یک خائن شد؛ یعنی در یک دادگاه فرضی اولین سؤال از او این نیست که چرا افکار ارتجاعی داشته است یا مقام پرست بوده و یا هزار و یک درد و مرض دیگر داشته است. اولین سؤال این است که چرا به مصدق خیانت کرد و تقاضای اعدام او را از شاه کرد؟ بعد از این سؤال است که تازه راه باز می شود تا افکار و خصلتهای او را نقد کنیم. دو مثال دیگر:در سالهای ۵۰ به بعد در زندان با خائنان رنگارگی روبه رو شدیم که هرکدامشان درک ما را از این مقوله عمیق تر کردند. به عنوان مثال می توانیم از یک به اصطلاح «چپ انقلابی» به نام سیروس نهاوندی نام ببریم که آن روزها یک مسأله فکری برای همه مان بود. نهاوندی از اعضای کنفدراسیون دانشجویان خارج کشور و عضو فعال و بالای «سازمان رهایی بخش خلق های ایران» بود. همراه با برخی از همفکرانش مثل پرویز واعظ زاده به چین رفته و دوره دیده بود. بعد هم به اتفاق برخی از دوستانش مانند اکبر ایزدپناه و محمود جلایر و کوروش یکتایی به ایران می آیند و سازمان «رهایی بخش خلق های ایران» را بنیان می گذارند. در سال ۱۳۴۸ بانک ایران و انگلیس را مصادره می کنند و در یک عملیات دیگر اقدام به گروگانگیری سفیر آمریکا می کنند که البته موفق نبود. تا اینجای قضیه می توان با سیروس نهاوندی و همفکرانش وارد بحث سیاسی و استراتژیک شد. می توان آنها را نقد کرد و هر عیب و ایرادی هم به آنها گرفت؛ اما همین سیروس نهاوندی در یک نقطه به خیانت کشیده می شود. پرویز ثابتی (مدیر امنیت داخلی ساواک) که برای همه مبارزان و مجاهدان آن سالها شناخته شده و به مقام امنیتی معروف است در کتابی که دستپخت مشترک ساواک و اطلاعات آخوندی است (صفحه ۲۶۷) مطالبی می نویسد، که البته درست و غلط بودن آن در جزئیات را نمی دانم و بر عهده خود اوست؛ اما می نویسد: «با سیروس نهاوندی صحبت کردیم گفت که من باید به یک کیفیتی آزاد بشوم که بتوانم به نفع شما همکاری کنم و چون همه متوجه شده اند که من زندانی شده ام، باید کاری کرد که وانمود شود مثلا من فرار کرده ام. البته ساده هم که نمی شد از دست مأموران فرار کرد؛ بنابراین خودش خواست که شلاقش بزنیم که آثار آن روی بدنش باقی بماند و آخر سر هم یک تیر به وی بزنیم... بحث شد و طرح را چنین اجرا کردیم که او در بیمارستان ارتش بستری شود و اینها از بیرون با خبر شوند بعد روزی از بیمارستان فرار کند. البته به پایش تیراندازی نکردیم که شک به وجود بیاید و بپرسند با پای تیر خورده فرار کرده و در نتیجه به دستش تیراندازی کردیم. به دستش تیر خورد و رفت و در این فاصله خود کوروش لاشایی که دکتر بود آمد و معالجه اش کرد. ظرف ۲ ـ ۳ هفته ما رفتیم داخل همه شبکه...». رفتن به داخل شبکه که پرویز ثابتی اشاره می کند همان و لو دادن پرویز واعظ زاده و همسرش و تعداد زیادی از رفقای مبارزشان همان. ملاحظه می شود که اینجا دیگر با یک خائن روبه رو هستیم. خائنی که نزدیکترین یارانش را به دم تیغ جلاد می دهد. این تجربه (صرف نظر از جزئیات آن) از این بابت قابل اهمیت است که در سالهای اخیر با خائنانی روبه رو شده ایم که دست برقضا بسیار هم فحش به آخوندها می دهند. بعد در راستای انجام مأموریت شان راه باز می شود حرف اصلی شان را در ضدیت با مجاهدین بزنند.خائنی که از شکنجه گرش تشکر کردمثال بسیار آموزنده دیگر وحید افراخته از جریان اپورتونیستی چپ نما است. او از فرماندهان بالای نظامی جریان اپورتونیستی چپ نما بود. در چندین عملیات بزرگ شرکت کرد و همگان قاطعیت و تبحر نظامی او را ستایش کرده اند. در جریان اپورتونیستی سال ۵۴ از افرادی بود که با تمام وجود به جریان تقی شهرام و بهرام آرام پیوست؛ و این بار به عنوان یک بازوی پرتلاش و فعال نظامی آنها وارد میدان شد. همانطور که می دانیم اپورتونیستها مجید شریف واقفی را خائنانه به سر قراری کشانده و به شهادت رساندند و جسدش را هم سوزاندند. فرمانده تیم عملیات وحید افراخته بود. مجاهد قهرمان مرتضی صمدیه لباف دومین نفری بود که حکم اعدامش صادر شد و وحید افراخته بر روی او سلاح کشید و به سویش تیراندازی کرد. صمدیه لباف به شدت مجروح و بعد توسط ساواک دستگیر شد. سه ماه تمام تحت وحشیانه ترین شکنجه ها قرار گرفت ولی کلامی از آن چه که نارفیقان خیانت پیشه برسر او آورده بودند به بازجویان نگفت. سه ماه بعد، در مرداد سال ۵۴، وحید افراخته دستگیر شد؛ و در کمتر از یک هفته شکست و به همکاری با ساواک تن داد. دامنه خیانت او به حدی گسترده بود که نوشته اند بیش از ۴۰۰ نفراز اعضا و هواداران سازمان را لو داد. وحید در بازجویی ها شرکت می کرد و به شکنجه گران خط و ربط می داد. (به گفته برخی ها در جریان وحید افراخته برای سه هزار نفر تک نویسی شد) سوژه اول او مجاهد قهرمان صمدیه بود که توسط شکنجه گران زنجیر به دست و پایش بسته بودند و موقع حرکت صدای جرینگ جرینگ زنجیرهایش در راهروهای کمیته ضدخرابکاری شاه می پیچید. وحید در نامه به یک سرشکنجه گر درباره صمدیه نوشته است:‌ «جناب آقای دکتر منوچهری سلام، با صمدیه لباف به اندازه لازم و کافی بحث کردم هیچ دلیل و منطقی برای رد عقاید من و اثبات اعمال گذشته نداشت و حتی خودش هم نسبت به گروه بدبین و نسبت به مبارزه مسلحانه کاملاً مردد بود. ولی به علت غرور و تعصب مذهبی، حاضر به پذیرش حقیقت نبود به او گفتم آن قسمت از فساد و گمراهی گروه را که قبول داری باید در دادگاه مطرح سازی ولی او با این بهانه که»: این عمل به نفع رژیم تمام می شود و من نمی خواهم قدم خطایی بردارم و... « می خواست شانه خالی کند و... به هرحال با این تعصب زیادی که نشان می دهد حتی به نظر من اطلاعات خود را نیز اگر توانسته باشد به تمامی نداده است». دو اسیر اکنون رو در روی هم، در آخرین آزمایش زندگی خود، قرار داشتند. یکی مجاهدی استوار که حتی علیه ترورکنندگان خود در زیر شکنجه های سبعانه کلامی نگفت و دیگری که به خیال خود پوسته ایدئولوژی خرده بورژوازی مجاهدین را شکسته بود و به مارکسیسم رسیده بود. ما در اینجا درباره صمدیه سخنی نمی گوییم. او دلاوری بود که آزمایش انقلابیگری خود را به خوبی پس داد و برای همیشه جاودانه شد؛ اما به قول آن شاعره ژاپنی کسی که فراموش می کند سزاوار زندگی نیست. ذیلا وصیتنامه وحید افراخته را بخوانیم تا بیشتر روشن شود عمق فاجعه چیست؟ او در سحرگاه ۴ بهمن ۵۴ وقتی با تعداد دیگری از قربانیانی که خودش به ساواک تحویل داده بود در مقابل اعدام قرار می‌گیرد وصیتنامه ای نوشته است که به واقع مو بر تن هرخواننده شرافتمندی سیخ می کند. او نوشته است:۱) از این که امکان دارد در مقابل اعمال ننگینی که انجام داده ام به مجازات برسم شرمنده ام در پیشگاه خدا و در پیشگاه اعلیحضرت، ملت ایران و خانواده ام. خدا را شاهد می گیرم که قصدم خدمت بود ولی اکنون فهمیده ام که به راه خیانت کشیده شدم و امیدوارم گناهانم را خداوند ببخشد. ۲) از مقامات امنیتی کمیته به علت محبت ها و راهنمایی هایی که به من فرمودند نهایت سپاسگذاری را دارم، زیرا موجب شد پی به اشتباهاتم ببرم و بتوانم ذره ای از دین خودم را به مملکتم ادا کنم و می دانم اگر نتوانند اقدامی در مورد تخفیف مجازات من به عمل آورند ناشی از بدی آنها نیست، بلکه اعمال گذشته من باعث شده است چنین مجازات شوم. ۳) باز هم استدعا دارم اگر امکان دارد به من فرصت داده شود تا به جبران گذشته بپردازم، مخصوصاً در مورد اطلاعاتی که دارم احتیاچ به مدتی وقت است تا به تکمیل آن بپردازم، زیرا مجدداً شروع به نوشتن بازجویی کلی کرده و مطالب جدیدی به خاطرم رسیده است. ۴) آرزو دادم هیچ فرد دیگری به مسیری که من رفتم کشیده نشود و هر ایرانی با اقدامات مفید و سازنده خود در ساختن ایران نوین و ایرانی سعادتمندتر کوشش کند و با پیروی از اصول مترقیانه انقلاب شاه و ملت و تحت رهبری خردمندانه اعلیحضرت همایونی شاهنشاه آریامهر فرد مفیدی برای خود و کشورش باشد. همچنین آرزو دارم هر کسی در کنار زندگی عادی خود در صورت امکان به دستگاه امنیتی کشور در مبارزه مقدس شان با خرابکاری و تروریسم همکاری کند و مانع از این شود که داستان غم انگیز زندگی من برای یک جوان ایرانی دیگر تکرار شود. ۵) با این آرزو که تا لحظه ای که زنده ام به جبران گذشته بپردازم و با دستگاه امنیتی در زمینه اطلاعات و زمینه های دیگر اقدامات ضد خرابکاری همکاری کنم و همچون سربازی جانباز و فداکار برای شاهنشاه محبوبم و ملت عزیزم بمیرم. ۶) آرزو دارم یکی از مقامات کمیته را که مرا می شناسد ببینم و مطالبی را عرض کنم. امضا ۷) دیگر وصیتی ندارم». چهره مسخ شده یک انقلابی سابق را به عیان می شود دید که چگونه پس از مسخ تمام عیار حالا به مداح «مقامات امنیتی کمیته (ضد خرابکاری شاه)» تبدیل شده و از «محبت ها و راهنمایی هایی» آنها سپاسگزاری می کند و داد سخن» از اصول مترقیانه انقلاب شاه و ملت و تحت رهبری خردمندانه اعلیحضرت همایونی شاهنشاه آریامهر» می دهد. یاد کرگدن شده های یونسکو نمی افتید که در وصف زیبایی کرگدن سخن می گفتند؟ غیر قابل باور است اما با هزار دریغ باید واقعیت را پذیرفت. اخوان ثالث در رثای جهان پهلوان تختی در شعر «خوان هشتم» آنگاه که به تمثیل خیانت شغاد، برادر خیانتکار رستم که او را به چاه انداخت به رستم اشاره می کند می گوید: «هوم، نبایستی بیندیشم/ بس که زشت و نفرت انگیز ست این تصویر» آری تصویر خیانتکاران بسیار زشت و نفرت انگیز است؛ اما اتفاقا بایستی به آن اندیشید.تأسفبارتر این که ادامه دهندگان همان طریقت خائنانه به عوض این که بر کسی که هنگام مرگ از شکنجه گرانش تشکر می کند برچسب خیانت بزنند به توجیه خیانت می پردازند و می نویسند:‌ «شکسته شدن وحید افراخته در زیر شکنجه را نباید توجیه کرد و نمی توان و نباید هم به حساب تصمیم آگاهانه و آزادانه او گذاشت، فشار زندان، شکنجه و به ویژه ترس از دست دادن جان، با تصمیم آزادانه در تضاد است. آن چه او در زندان مرتکب شد، ناشی از جنایتی است که رژیم شاه علیه زندانیان به کار می برده است که به هر حال ضعف او (توجه کنید: ضعف و نه خیانت!) و جریان مبارزه را نشان می دهد. دشمن شخصیت سیاسی او را خرد کرد و آنچه خود می خواست از زبان او بیان کرد. مبارزان سیاسی و تشکیلاتی در واقع اندام های سازمان شان هستند و شخصیت سیاسی شان تداوم آن است. شخصیت سیاسی بسیاری از آن افراد تا سالها پس از مرگ شان چه بد و چه خوب همچنان در یادهاست. یک مسأله را بایستی در نظر داشت این است که هیچ مسئول تشکیلاتی و سازمانی نیست که بر او انتقادی وارد نباشد (عجبا از این کشف محیرالعقول!). از سوی دیگر شدت شکنجه و فشار ساواک با میزان مسئولیت و داشتن اطلاعات فرد رابطه مستقیم دارد. بایستی یادآوری کرد که مقاومت در برابر پلیس رژیم و شکنجه در زندان یک اصل است، اما فردی نیست بلکه مبارزه ای است طبقاتی و از همه مهمتر اعمال و کرداری که فرد در آخرین روزها و لحظات زندگی اش از خود نشان می دهد، مشخص کننده دست آوردهای مبارزاتی او در گذشته نیست. زندگی وحید افراخته ۲۵ ساله، تراژدی زندگی یک مبارز است که گاه رخ می دهد».اکنون سالها از آن خیانت بزرگ که هست و نیست یک سازمان انقلابی متشکل را برباد داد می گذرد. تجربه دردناک حاکمیت خمینی را هم به چشم دیده ایم؛ بنابراین سؤال می کنیم آیا واقعا زندگی وحید افراخته «تراژدی زندگی یک مبارز است که گاه رخ می دهد»؟ و آیا او تغییر ایدئولوژی داده و مارکسیست شده بود؟ ای دریغ که چنین فکر کنیم. تا آنجا که به مجاهدین مربوط می شود هیچگاه با هیچکس برسر اعتقادات قدیم و جدیدشان حرفی نداشته اند. همیشه هم اعلام کرده اند که مسأله ایدئولوژی امری است انتخابی و هرکس می تواند انتخاب خود را داشته باشد؛ و فراموش نکنیم کسی را که در بحبوحه جانسوزترین خیانت ها و در شرایطی که سگ صاحبش را نمی شناخت به تنهایی، و به معنای واقعی به تنهایی، در میان انبوه اتهامات و سیل تهمت ها فریاد برداشت که این جریان خائنانه یک جریان اپورتونیستی است و ربطی به مارکسیسم ندارد. پس بهتر است اول از همه سردمداران جریان اپورتونیستی را با صفت «خائن» مشخص کنیم. آنها در وهله اول به خودشان و بعد به مجاهدین خیانت کردند، آنها به جنبش مسلحانه خیانت کردند و منسجم ترین سازمان انقلابی آن زمان را از هم پاشانیدند؛ و راه را برای ورود هژمونی خمینی باز کردند. بعد برای توجیه خارج شدن خود از صف دست به یک ضد حمله ناجوانمردانه می زنند. اسمش را هم می گذارند تغییر ایدئولوژی یا دیدگاه و نظرگاه. این قبیل خائنان بدترین نوع خائنان هستند.خائنان در شبهای غثیان میمیرندو هیچ پاشویهای درمان حسرتشان در رهایی از بختک خیانت نخواهد بود. یک نمونه متفاوت:ما از سال ۱۳۵۰ به بعد با کسانی مواجه بوده ایم که به هردلیل در زیر شکنجه جلادان ضعف نشان داده اند؛ اما هرگز صفت خیانت زیبنده آنان نبوده و نیست. کما این که بعدها همین افراد توانسته اند خود را بیابند و در برخوردهای بعدی جبران مافات کرده و حتی قهرمانانه مقاومت کرده و حتی برخی از آنان به شهادت هم رسیده اند. این قبیل افراد بلافاصله تا فرصتی یافته اند صادقانه از خود انتقاد کرده اند و با صراحت ننگ یک ضعف را از خود زدوده اند. مثالها فراوان است اما به ذکر یک نمونه کفایت می کنم. نام جعفر کوش آبادی را شنیده اید؟ شاعری ساده و مردمی بود که به علت صمیمت خود شاعر، شعرهایش به دل می نشست. منظومه معروف «برخیز کوچک خان» یکی از سروده های او است. ساواک او را در سال ۱۳۵۱ دستگیر کرد. کوش آبادی به دلایلی که برمن مشخص نیست ضعف نشان داد و به تلویزیون ندامت شاه آمد؛ اما بلافاصله متوجه خیانت خود شد و به انتقاد از خود پرداخت. شگفت آن که نه تنها از طرف مردم و روشنفکران بخشوده شد بلکه بر اعتبارش افزود. او شعری دارد به نام «من چه بودم، چه شدم» که نقل قسمتی از آن نشانه صداقت کامل شاعر است.من چه بودم؟ چه شدم؟شرم بادم که اگر چند به زوریا خود از ترس که اندرز زبونی می دادهمزبان گشتم من با دشمنو سخن گفتم آن گونه که دلخواهش بودیاوه هایی ناسازدر پشیمانی و پوزش خواهی مانده ام امروز که می بینیدماز رفیقان محرومشرمگین از همسرخجل از «کاوه» که دارد پدری همچون من و... شما ای مردمکه به حق از من بیزاری می جویید.آه... ای مردمبه شما وامی سنگین دارمبتراشیدم با تیشه خشمبر سرم پتک بکوبید گرانتا دگر باره به سامان گردمتا تلغزم دیگر در ورطه هولتا نبازم دل در روز نبرد. خیانت در زمانه خمینیاین را باید پذیرفت که تا جنبش هست خیانت هم هست؛ یعنی نباید خوش خیالانه بپنداریم که خیانت منحصر به زمان گذشته است؛ و بی توقعی مان شود که چرا فلانی خیانت کرد. اتفاقا هرچه که جنبش به پیش می رود مراحل پیچیده تری آغاز می شود؛ بنابراین «از صف خارج نشدن» از جهتی دشوارتر و از جهتی ظریف تر می شود. مرزبندی ها تیزتر و قاطع تر می شود و این وظیفه انقلابیون است که با هوشیاری تمام این مرزها را حفظ کنند. مهم تر این که بدانیم خیانت تنها بریدن و ضعف نشان دادن زیر شلاق و شکنجه نیست. پرویز نیکخواه یکی از این قبیل خائنان شناخته شده زمان شاه است. او در زیر شکنجه یا تحت فشار ساواک به خیانت کشیده نشد. گروهی داشتند که دستگیر شدند. او در زندان داشت حبسش را می کشید. ولی ناگهان خواب نما شد که درک و دریافت جدیدی از «انقلاب سفید شاه» یافته است. بعد به همکاری صمیمانه با ساواک پرداخت و در خط دادن به ساواک نقش ایفا کرد. شادروان غلامحسین ساعدی در نواری که هم اکنون در یوتوب می توانید بیابیدش توضیح می دهد که در زمان شاه بعد از شکنجه های بسیار وقتی او را برای مصاحبه تلویزیونی می برند مدیریت برنامه اعم از سؤال و جواب به عهده پرویز نیکخواه بوده است. آیا این قبیل کارها درک و دریافت از انقلاب سفید شاه است؟ و آیا اشتراکی بین اقرار صریح وحید افراخته با پرویز نیکخواه نمی بینید؟ درنگی داشته باشید تا در ادامه همین نوشته به نوع دیگری از این قبیل «درک و دریافت» ها که یاوه هایی به جز توجیهاتی برای خیانت نیستند برسیم.در زمانه خمینی مقوله خیانت ابعاد پیچیده و جدیدی پیدا کرد. خیانت همانقدر پیچیده شد که خود پدیده خمینی و ارتجاع مذهبی پیچیده بود. خمینی از همان روز اول می دانست با کی طرف است و در علن و خفا می گفت که دشمن اش نه در غرب است و نه در شرق که در همین جا (تهران) است. مجاهدین هم خوب می دانستند که هر حرف و عملی به غیر از این که خمینی و ارتجاع را هدف قرار دهد یاوه ای بیش نیست. در واقع دو طرف جنگ کاملا مشخص بودند. مرزبندی انقلاب و ضدانقلاب، و جنبش و ضد جنبش هم از همین نقطه عبور می کرد. خیانت و خدمت هم از مرزبندی خمینی و مجاهدین مفهوم پیدا می کرد. انبوه مصاحبه های تلویزیونی که اعم از مقامات سیاسی و اداری تا حتی مراجع تقلید و زندانیان ریز و درشت سیاسی انجام دادند هم در این راستا بود. ولی ای کاش پروسه خائن سازی خمینی و دستگاه جهنمی اش در همین حد متوقف می شد. واقعیت این است که دستگاههای اطلاعاتی خمینی، که شکر خدا یکی دو تا هم نیستند!، هریک به نحوی وارد شدند و متناسب با شرایط و امکانات دست به تولید «توله خائن های رنگارنگ» زدند. آنها پیچیده تر از آن بودند، یا در طول سالیان تجربه پیچیده تر شدند، که فقط به یک مصاحبه تلویزیونی قناعت کنند. آنها به خوبی دریافته بودند که مصاحبه تلویزیونی خائنان آنها را می سوزاند و مطرود جامعه و مبارزان و مجاهدان می کند؛ بنابراین به نوع جدیدی از خائنان نیاز داشتند تا با سیاه بازی خود را در صف «اپوزیسیون» جا بزنند ولی در عمل آن کار دیگر را بکنند. لازمه پا گرفتن این دسته از خائنان این است که در وهله اول مقداری فحش و بد و بیراه به رژیم بدهند تا راه باز کنند حرفهای اصلی شان بزنند. به ویژه در خارج کشور این ضرورت ضریب بیشتری می خورد. به همین دلیل خط وزارتی معروف به ۸۰ ـ ۲۰ شکل گرفت. جا دارد به نوشته بهروز جاوید تهرانی در این باره استناد کنم که نوشت: یکبار سربازجوی وزارت اطلاعات «علوی»(نام اصلی علوی رضا سراج است که اخیرا، بعد از قیام دی ماه ۹۶، به عنوان کارشناس امور سیاسی از تلویزیون رژیم سر در آورده است) که من را برای بازجویی به اتاق مخصوص برده بود بعد از قریب نیم ساعت سخن گفتن از فرصتهای از دست رفته زندگی من و دلسوزیهای پدرانه! برای جوانی تباه شده من انگار فکر تازه‌ای به ذهنش رسیده گفت:علوی: بهروز می‌خوای بری خارج از کشور؟ من: (چون نزدیک آزادیم بود خیلی مشکوک گفتم) من پاسپورت ندارم جناب علوی. بدون پاسپورت تا شمال هم نمی‌رم. علوی: (با عجله) پاسپورتم بهت می‌دیم. من: (چون فکر کردم می‌خواد از شر من تو ایران خلاص بشه گفتم) من پول ندارم که بخوام برم خارج. علوی: پولم بهت می‌دیم. من: (کنجکاوانه پرسیدم) چکار باید بکنم؟ علوی: هیچی. همین کاری که این ۱۵ سال تو ایران کردی. مبارزت رو بکن. (بعد از چند ثانیه سکوت هر دونفر، ادامه داد) کنارش دوتا فحشم به سازمان بده» آیا به اندازه کافی روشن است؟ وزارت اطلاعات به کسی نیازمند است که خط او را پیش ببرد. برای وزارت نه عنوان مهم است و نه شکل و شمایل و نه سوابق فکری و عقیدتی. وزارت اطلاعات فقط یک چیز می خواهد و شرط «قبول شدگی توبه» هرکس را همان گذاشته است که بازجو علوی به بهروز جاوید تهرانی گفته است. «کنارش دو فحش به سازمان بده»پس به خائنانی که در این زمانه درس کولی گری را هم بسیار خوب آموخته اند مطلقا کسی نمی تواند بگوید بالای چشمشان ابرو است. با هزار مارک و توپ و تشر به میدان می آیند و حتی به شما درس مبارزه و «ضد ارتجاع» بودن هم می دهند. برای این که جلو هرگونه شائبه ای را بگیریم اجازه دهید اول برخی از حرفهای یکی از همین جانوران را مرور کنیم و بعد ببینیم شایسته چه مدارجی و مدالهایی هستند.لطفا با دقت تمام جملاتی را که در زیر می آورم بخوانید. تا راه باز شود حرفهای دیگرم را بزنمـ سلام بر جهنم گور پدر بهشت ـ پس از چهل و پنج سال از مبارزه علیه رژیم محمد رضا شاه پشیمانم.ـ اگر انتخاب بین رضا شاه دوم باشد، ولیعهد سابق باشد من حتما رضا شاه دوم را انتخاب می کنم و هیچ تعارفی ندارمـ تأکید می کنم محمد رضاشاه و فرح پهلوی بسا مترقی تر از اپوزیسیون اقای رجوی و بانو هستند و بودند. نه این که فکر شود این حرفها را از یک نویسنده «لس آنجلسی» در آورده ام. شما می توانید به سایت دریچه زرد مراجعه کنید و مصاحبه های اسماعیل یغمایی با همنشین های خودش را بخوانید و ببینید فضاحت به کجا کشیده شده است. برای اطمینان خاطر خوانندگان بخشهای دیگری از حرفهایش را نقل می کنم:یغمایی با همان احساس مسئولیت نوع وحید افراخته می نویسد: «ممکن است این حضراتی که من نقد می کنم بگویند آقا این اعتقاد ما است. اعتقاد که آزاد است. بالاخره دموکراسی پلورالیسم سکولاریسم بنده صریحاً می گم. می گم شما غلط کردید. شما بقال محله که نیستید. صد هزار سرو بلند بالای این مملکت را بدنبال این چرندیات به کشتارگاه ها روانه کردید و الان کیسه های خون خواهر و مادر و پدر مادر ما رو شونه هاتونه و مشغول معامله و زندگی خودتون هستید. آن هم با کثیف ترین دیکتاتورها» غافل از این که چهل و اندی سال پیش و قبل از اسماعیل یغمایی وحید افراخته نوشته بود: «آرزو دادم هیچ فرد دیگری به مسیری که من رفتم کشیده نشود و هر ایرانی با اقدامات مفید و سازنده خود در ساختن ایران نوین و ایرانی سعادتمندتر کوشش کند و با پیروی از اصول مترقیانه انقلاب شاه و ملت و تحت رهبری خردمندانه اعلیحضرت همایونی شاهنشاه آریامهر فرد مفیدی برای خود و کشورش باشد». نوشته یغمایی یک جمله از وصیتنامه وحید افراخته کم دارد:‌ «با این آرزو که تا لحظه ای که زنده ام به جبران گذشته بپردازم و... و همچون سربازی جانباز و فداکار برای شاهنشاه محبوبم و ملت عزیزم بمیرم»به خاطر می آورید که سینه چاکان وحید افراخته نوشته اند:‌ «معتقد بود که مبارزه مسلحانه بر ضد رژیم شاه غلط است، خودکشی و به کشته دادن بهترین فرزندان مملکت است. پشیمان است که این قدر دیر فهمیده و حالا سعی می کند جلوی این حرکت غلط را بگیرد» و حالا یغمایی نوشته است: «به عنوان یک زندانی سیاسی سابق محمد رضاشاه پهلوی که در ساواکش شلاق خورد، دندونش شکست و رفت زندان، دو سال زندان بود و پنج شش ماه ملی کشی کرد بدون تعارف درود خود را نثار آخرین شهریار ایران بکنم. درود بر او باد بدون تعارف»ـ وحید افراخته نوشته بود:‌ «از مقامات امنیتی کمیته به علت محبت ها و راهنمایی هایی که به من فرمودند نهایت سپاسگذاری را دارم» حالا یغمایی می نویسد: «سرهنگ شیخان رئیس ساواک مشهد پس از آزادی گروه ما را خواست (که همه شان را خمینی کشت بجز یکی اش را) گفت ببینید شما بهترین بچه های مملکت هستید میهن پرستید ولی دارید اشتباه می کنید. این حرف رئیس ساواک شاه بود». احساس نمی کنید که مسخ این یکی بسا بیشتر و عمیق تر است؟ و آیا کسی را دیده اید که این چنین دست خونین شکنجه گران را بشوید؟ زیاد تعجب نکنید! وقتی یک انسان مسخ شود بی دنده و ترمز هم می شود. می نویسد: «روح محمدرضا شاه شاد، یادش گرامی، ای کاش سقوط نکرده بود و ای کاش مانده بود و ایران به این منجلاب کثیف نمی افتاد»؛ و بالا می آورد که:‌ «نه تنها تاج شاه را هزار بار بر تر از عمامه خمینی و حتی آخوندهای مترقی می دانم بلکه من برای تاج دیکتاتوری چون داریوش و کمبوجیه بسا ارزشی بیشتر قائلم تا دستار و عبای تمام پیامبران از آغاز تا پایان». همچنین: «... پس درود بر شاه»؛ و «من دیکتاتوری محمدرضا شاه را بهتر می دانم» سینه چاک داده جدید قاتل حنیف نژادها و سعید محسن ها و احمدزاده ها و بیژن جزنی ها و صدها و روشنفکر انقلابی دیگر را باید تبرئه کرد و نوشت: «شاه بهترین شاه دیکتاتور پس از سقوط دولت ساسانی بود» و اگر این هم کافی نبود باید او را بالای سر تمام دیکتاتورهای منفور قرار داد و اضافه کرد:‌ «کارنامه دیکتاتوری و کشتار و جنایت محمد رضا شاه از اکثریت قریب به اتفاق دیکتاتورهای معاصر او مانند پینوشه، فرانکو، صدام، ایدی امین، چومبه، ملک حسین، سالازار، سرهنگان یونان، چائوشسکو و...بسیار سبک تر است».. حالا اگر یک نفر بپرسد آقا این وسط تکلیف مصدق چه می شود؟ یغمایی پاسخ آن را هم در آستین دارد:‌ «محمد رضا شاه اشتباهات فراوانی داشت، سرکوب مصدق از زمره بزرگترین اشتباهات او بود»؛ اما بلافاصله برای جلوگیری از هرگونه سوتفاهم باید اضافه کرد:‌ «مصدق نه مقدس بود و نه بی ایراد». با همه این اوضاع و احوال یغمایی مدعی است که هنوز «سلطنت طلب» نیست. اسم خودش را هم یک جا «حقیقت جو» می گذارد و جای دیگر خودش را «سوسیالیست معتدل» معرفی می کند. ما هم اصلا اصراری نداریم که به او انگ «سلطنت طلب» ی بزنیم. او محکوم است برای دریافت ویزا از طرف یهودا و ورود به جهنم از تک به تک اعتقادات گذشته توبه کند. آنها را ملوث کند و به بوی تعفن خود بیالاید. چند نمونه «نفرت انگیز و زشت» ی را که اخوان ثالث اشاره کرده بود مرور می کنیم: ¬ـ نوشته است:‌ «به عنوان یک فرد اگر من نگاه الآنم را داشتم، نگاهی که ۳ ـ ۴ ساله دارم، سال ۶۵ اگر آقای رجوی تصمیم می گرفت به عراق بره من با نگاه کنونی جدا می شدم و به عراق نمی رفتم، به مملکتی که با ایران درحال جنگه بمباشو میریزه رو سر مردم نمی رفتم» به راستی جنگ آن سالها بین عراق و ایران بود؟ این وسط خمینی چکاره بود؟ باید البته خمینی را نادیده گرفت و اصرارهای خائنانه و ضد ملی و ضدانسانی او برادامه جنگ را با دیده اغماض نگریست، و اشک تمساح ریخت که بمبهای عراق بر سر مردم ریخته می شد. در اینجا ما یک احسنت به اطلاعات لعنتی آخوندی بدهکاریم که توانسته صورت مسأله یک جنگ ضد میهنی را، با همه کشتار و ویرانی خانمانسوزی اش، به این صورت به خورد یغمایی بدهد. به این ترتیب ما مجازیم که در ادامه تحلیل بی بدیل خائن تازه به دوران رسیده از زبان وحید افراخته بنویسیم: «از این که امکان دارد در مقابل اعمال ننگینی که انجام داده ام به مجازات برسم شرمنده ام در پیشگاه خدا و در پیشگاه اعلیحضرت، ملت ایران و خانواده ام. خدا را شاهد می گیرم که قصدم خدمت بود ولی اکنون فهمیده ام که به راه خیانت کشیده شدم و امیدوارم گناهانم را خداوند ببخشد.» همچنین نباید فراموش کرد که «نگاه ۳ ـ ۴ ساله» اخیر یغمایی ما را باز هم به یاد وحید افراخته می اندازد که یکی از اعضای خانواده او در توصیف «عواطف انسانی» ش! نوشته است: آنچه که از گفته های وحید بخاطر دارم این بود که زیر فشار شکنجه و زندان نیست که تغییر عقیده داده بلکه در ۲۰ روزی که در بیمارستان بوده، وقت جمع بندی داشته که هرگزدر بیرون و زندگی مخفی این وقت و آزادی فکری را نداشته، همچنین اطلاعاتی که در زندان از زندانی های دیگر و از خود ساواک به دست آورده به این امر کمک کرده است. برای اولین بار فرصت فکر و جمع بندی پیدا کرده، کاری که در زندگی مخفی پیدا نمی کرده! وگرنه به همین نتایج نمی توانسته برسد. معتقد بود که مبارزه مسلحانه بر ضد رژیم شاه غلط است، خودکشی و به کشته دادن بهترین فرزندان مملکت است. پشیمان است که اینقدر دیر فهمیده و حالا سعی می کند جلوی این حرکت غلط را بگیرد، با بحث کردن و حرف زدن با زندانیان فعلی (که چقدر برای ما زندانی ها این کار بد بود و حتی ما خواهر و برادرها با وحید همان طور رفتار کردیم که با ساواکی ها) و سمپات هایی که می تواند آنها را به زندان کشانده و بیدارشان کند! پشیمان بود که چرا زودتر به اشتباهش پی نبرد تا بهرام، شهرام و دیگر سران را مانع ادامه این مبارزه واهی شود». دستاوردهای گهربار یغمایی هم مطلقا «زیر فشار شکنجه و زندان» به ایشان الهام نشده. این درک و دریافتها ویژه تمام خائنان و بریدگانی است که تا وقتی با جنبش بوده اند «آزادی فکر» نداشته اند و بعد از پشت کردن به تمام یاران و همسنگران سابق خود «برای اولین بار فرصت فکر و جمعبندی پیدا کرده اند». ـ یغمایی آدم بسیار منصفی است. ولی این انصاف را برای «خاندان جلیل سلطنت» می خواهد. خاندانی که توسط مردم ایران بسا و بسا مورد ظلم و تعدی قرار گرفته است. خاندانی که مظلومانه توسط یک مشت مردم نمک نشناس، بعد از آن همه خدمت و چه و چه و چه، با یک تیپای تاریخی به بیرون رانده شدند؛ بنابراین یغمایی به ما که احتمالا از غیر منصفان هستیم سفارش می کند:‌ «مردم در زمان محمدرضا شاه زندگی راحتی داشتند. نقد بکنیم محمدرضا شاه را، رضا شاه را، ولی انصاف داشته باشیم»؛ و در جای دیگر در دفاع از قاتل فرخی یزدی ها و میرزاده عشقی ها و دهها و صدها روشنفکر دیگر می نویسد:‌ «رضا شاه سکان دستش بود؛ اما باید یادمان باشد که رضا شاه هفت تا معلم داشت و شخصیتهایی که از درون انقلاب مشروطیت بیرون آمده بودند و یک عده را به فرنگ فرستادند وآنها زمینه را آماده کرده بودند البته رضا شاه به این موضوع آهنگ بیشتری می دهد و...»اما، با وجود این همه مزخرفات مشمئز کننده هنوز کافی نیست. یهودا برای اطمینان از مسخ کامل العیار «داوطلب ورود» جدیدش به بسا چیزهای دیگری نیاز دارد. یغمایی مصمم تر از همیشه برای ورود به جهنم کاسه لیسی می کند که:ـ هزاری بگوییم خمینی دزد انقلاب است. به هر حال این‌ها بورژوازی وابسته به رژیم شاه را کنار زدند و خرده بورژوازی شهری به زعامت آیت‌‌الله خمینی سر کار آمد. حالا اگر از یغمایی بپرسیم چرا نباید بگویی خمینی دزد انقلاب است؟ جوابی می دهد که شاهد قهقهه علفهایی خواهیم بود که بر سرمان سبز شده «وقتی می گوییم دزد انقلاب ایران خودمان را از زیر تیغ در می بریم» عجبا! تا آنجا که ما یغمایی را دیده و می شناسیم مطلقا اهل «زیر تیغ دادن خود» نبوده و تهمت این ناپرهیزی ها به او مطلقا نمی چسبد. زیر تیغ دادن، ویژه مجاهدینی است که باید خار بخورند و بار ببرند. آخر سر هم مورد طعنه و تهمت کسانی قرار گیرند که در صف انتظار جهنم لحظه شماری می کنند.ـ اما این که تنها از «شهریار دادگستر» و «پدر تاجدار» شان تعریف و تمجید کنیم کافی نیست. یک چیزی باید گفت که نقد و امروزی باشد. یغمایی این نکته ظریف تر از مو را خوب دریافته است. بخوانیم: «در مورد ولیعهد سابق ایران آقای رضا پهلوی ایشون چیزهای مثبتش این است تاریخ گذشته ایران را دارد من به صراحت گفتم محمدرضا شاه بهترین دیکتاتور تاریخ معاصر ایران بود. کارهای مثبتی کرد و دیکتاتور هم بود. آقای رضا پهلوی نژاد را... اصلا لکه سیاهی در کارنامه اش نیست» قبلا هم که تضمین داده بود اگر انتخاب خودش باشد حتما «رضا شاه دوم» را انتخاب می کند؛ و ما با این انتخاب معنای دایه دلسوزتر از مادر را هم فهمیدیم. طرف خودش، که حتما هزار بالا و پائین سیاسی چرتکه انداخته، می آید می گوید من «شاه نیستم» بعد یغمایی قسمش می دهد که نه بابا جان تو شاهی و ماهی و این هم که می گویند «میگن ایشون آلترناتیو استعماری است» نباید گوش داد حرف زیاد است. بلکه «باید درنگ کرد» ضابطه انصاف داشتن را هم که قبلا به ما آموخته بودند. رسوایی «انصاف» یغمایی چنان بالا می گیرد که مورد اعتراض مراجعه کنندگان به سایت یا شنوندگان حرفهایش می شود. مقر می آید که:‌ «کلی به من پیام دادند که چرا پیام ولیعهد را گذاشتی پیام فرح پهلوی را گذاشتی پیام بنی صدر را گذاشتی گفتم اینها اطلاع رسانی است باید گذاشت» البته بلافاصله ضابطه قبلی را هم یادآوری می کند: «در ضمن منصف باشیم».اما همه این مزخرفات گرهی از کار یغمایی باز نمی کند. یهودا در این مورد بسیار سخت گیر و جدی است؛ بنابراین باید به اصل قضیه بازگشت:‌ «خمینی در خرداد سال ۶۸ مرد. ببینید... دو میلیون نفر از مردم در تشییع جنازه خمینی شرکت کردند که کمترین رقم بود و فیلمش را هم ما دیدیم، ببینید این نشاندهنده این است که یک اشتباهی رخ داده!» این را می گویند با یک تیر دو هدف زدن. اول این که ثابت می کند خمینی حتی در سال ۶۸ چه پایگاه عظیم توده ای داشته است و دوم این که مجاهدین در شناخت تعادل قوا در ۳۰ خرداد ۶۰ اشتباه کرده اند. با وجود این از نظر یهودا این فقط یک گام است. مفهوم است، ولی کافی نیست. یغمایی باید انگشت خودش را بیشتر از این حرفها در حلقش فرو کند. خودش گفته که «تعارفی ندارد»! بنابراین می نویسد: «بزرگترین خطربه نظر من بی ایدئولوژی بودن است. سازمان مجاهدین مطلقا ایدئولوژی ندارد» به نظر می رسد واژه «تعارف» به اشتباه به کار برده شده. در واقع آن چیزی که یغمایی ندارد «حیا» است و نه «تعارف» بله حالا یواش یواش دارد بدمستی سر شب شروع می شود. چنین موجود فلک زده و حقیری که همه چیز خود را در یک قمار خائنانه از دست داده است باید بنشیند برکرسی یک خبره استراتژیک و ریشی بجنباند که:‌ «به نظرمن سازمان مجاهدین بعداز ضربه موسی درداخل ایران شکست خورد و این شکست را ما سالها نفهمیدیم» دریغ که ادب اجازه نمی دهد از همان تعبیرات و واژه های خود او استفاده کنیم. والا می گفتیم به جای این شکر خوری ها بهتر است برود با همان چیزهایی که گفته، و ما نمی گوییم، سه تارش را بزند؛ اما وقتی کسی شرم را خورده و حیا را بالا آورده باشد با وقاحت تمام به شکرخوری هایش ادامه می دهد: «انقلاب ایدئولوژیک اگرمحتوایی داره بیبینید، اسناد هست، صدها ساعت، شاید چند هزار ساعت فیلمبرداری شده، عوض دشنام دادن و بد و بیراه گفتن و شعار دادن حداقل یک خلاصه ای از این جلسات رو که ما اشاره ای به بعضی هایش داریم بردارن پخش بکنند، رک وپوست کنده بگند آقا ما چی میگیم چرا همه چیز باید پنهان بمونه، گوش فلک کر شد از انقلاب ایدئولوژیک» شگفتا از این همه کوری و کری مصلحتی بودن. با وجود این همه فیلم از نشست های درونی مجاهدین، با این همه سخنرانی ها که در نشست های درونی مجاهدین منتشر شده باز هم یک نفر پیدا شده و مدعی است «همه چیز پنهان» است. راستی مجاهدین چه ناگفته و پنهانی را دارند که انتشار عمومی نداده اند. تنها یک ذهن بیمار و یک انسان مسخ شده و یک کوتوله سیاسی که در ادامه راه خیانت باری که انتخاب کرده به شدت کم حافظه هم شده چنین دعاوی ابلهانه ای را می کند. از قدیم گفته اند که کر مصلحتی دوا ندارد. برای همین هم وقتی به ارزیابی خواهران و برادران مجاهد می پردازد با بلاهت غیر قابل تصوری سطح درک و شعور خود را از مجاهدین به نمایش می گذارد و می نویسد: «یکیشون صحبت می کردند، خانم ۴۰ ـ ۴۲ ساله ای که ۳۰ سال در تشکیلات بوده، ازش سوالاتی کردم. بسیار انسان والا و شریفیه. هیچ چیزی رو نمی تونست جواب بده، ازسیاست و از اقتصاد ازشرایط اجتماعی...» نمونه دیگری از افاضات یغمایی را بخوانیم که نمایشی است از کودنی روستایی آدمی که تازه به شهر رسیده و غرق شگفتی های آن شده است:‌ «پس از ۵۰ سال میان رسما اعلام می کنند که آقا خواهران ما «کلفت اول» ند «کلفت دوم» ند مسئول اول ما هم کلفت اوله، آخه این چه ترمیه که شما بکار می برید؟ مگر کلفت میتونه مملکت رو اداره بکنه؟» ملاحظه می کنید که مدعی تاریخ شناسی و تاریخ پژوهی چقدر کم حافظه است؟ یادش رفته که ستارخان می گفت:‌ «من سگ توده هستم و می خواهم پاسبان این توده باشم» همچنین فراموش نکنیم که مصدق هم خود را «نوکر مردم و نخست وزیر ملت» می دانست؛ بنابراین تا آنجا که به مجاهدین مربوط می شود از آنجا که خود را از فرزندان تاریخی ستار خان و مصدق می دانیم وقتی نیای مبارزاتی مان خود را «سگ توده» و «نوکر ملت» می خواند برای ما «نوکر» ی یا «کلفت» دومی رده بسیار بالایی است. ما به این رده برای خلقمان افتخار می کنیم. اسفنجهای اشباع شده از ادرار و زهربا غوغای پتیارگان و قال و قیل کلامشان که سرگین گاوی است ابلق با عمامهای سفید در زروقهای گلاب و عنبربرادههای عفونی ندامتهایشان را میفروشند.ـ «مجاهدین تاریخ ۵۰ ساله دارند در هیات یک اپوزیسیون و نیروی جنگاور. کارکرد اینها کارکردی ست مذهبی و اسلامی که اینجا بدشانسی آورده اند. به نظر من دورانش در سیاست سپری شده و در حال سپری شدن است و هر اتفاقی بیفته در ایران کسی دیگر به اسلام سیاسی و انقلاب مطمئنا توجهی نخواهد داشت» البته او حق دارد و درست می گوید که: «اینها تشکیلات نیرومندی دارند اینها امکانات مادی بسیار خوبی دارند اینها بسیار هوشیار شده اند در طول چهل سال گذشته در کار سیاست و می دانند که نبردشان نبرد مرگ و زندگی است و اگر ببازند هیچ اثری از آثار سازمانش شان نخواهد ماند» این مورد از معدود حرفهای درست یغمایی است. مجاهدین در کارشان که همان مبارزه با رژیم آخوندی است بسیار خبره شده اند. چشم تمام خائنان کور تشکیلات بسیار قوی هم دارند. خوب هم می دانند نبردشان با آخوندها و کلیه محصولات آخوندی نبرد مرگ و زندگی است. ولی علاوه براین «اگر ببازند» را مطلقا باور ندارند. برعکس تردید ندارند که آخرین نفرشان آخرین نفر رژیم آخوندی را به زمین خواهد زد. آن وقت یکی از حرفهای استثنائا درست یغمایی تحقق می یابد. او گفته است: «روزگاری که رژیم سقوط کند پرونده ها رو خواهد شد. وزارت اطلاعات را می کشند بیرون مدارکش را و معلوم میشه که کی اطلاعاتی است؟ کی اطلاعاتی نیست و آن مزدوران واقعی که پس از سالیان مبارزه سر بر آستان خامنه ای گذاشتند حتما باید در دادگاههای عادله و دمکراتیک محاکمه بشوند و شرایط شرایطی است که نمیشه این بازی را ادامه داد» ما که برای تشکیل چنین «دادگاه عادله و دموکراتیکی» روزشماری می کنیم و خطاب به «آن مزدوران واقعی که پس از سالیان مبارزه سر بر آستان خامنه ای گذاشتند» می خوانیم:خائنان،در انکار نیمة باقی راه، مرداب کفتاران و لاشخواران رابر سر تکه گوشتی از جسد شهیدان مغشوش میکنند.و دریوزة غرامت راه رفتهانداز بی مرگانی تف کرده بر بقای خفت بار.درخواستم این است که یک بار دیگر جملاتی را که از مصاحبه ها و حرفهای یغمایی نقل کردم بخوانید و در تک به تک کلماتش تأمل کنید. فارغ از همه گفته ها و ناگفته، و کرده ها و ناکرده ها، چنین موجودی چه می تواند باشد؟ یک مبارز؟ یک روشنفکر؟ یک زندانی سابق زمان شاه؟ یک شاعر یا محقق تاریخ؟ از نظر من تنها یک کلمه سیمای این فرد را مشخص می کند. «خائن»! او نه شاعر است و روشنفکر و محقق و نه حتی یک سلطنت طلب معتقد! و نه یک مأمور بی جیره مواجب «اتاق مبارزه با نفاق»، و نه آن چنان که خود ادعا می کند «سوسیالیست معتدل جمهوریخواه». چنین موجودی قبل از هرچیز یک «خائن» است و بعد از این است که بقیه مشخصاتش چهره می نماید. چنین موجودی بردرگاه دوزخ به انتظار ایستاده تا با کاسه لیسی قاتلان بهترین فرزندان میهنش، که همان دوستان سابق او بودند، شاید که در کنار سردمدار تاریخی اش «یهودای اسخریوطی» عطشی فروبنشاند. او چوب نقض عهدها و مرزشکنی هایش را می خورد و به همین دلیل نه یک مخالف سیاسی و حتی ایدئولوژیک و نه یک شاعر روشنفکر که درمانده حقیری است در دوزخ لعنت زده خود دست و پا می زند و با نفسهای مسمومش بر سرنای کینه و نفرت می دمد.اما واقعیت و وای بر واقعیت:همه این ادعاها و راست و دروغ به هم بافتن ها را کنار بگذاریم و ببینیم این موجود با این اوصاف و افکار چگونه موجودی است؟ چه مسیری را طی کرده؟ و چرا به چنین فلاکتی افتاده است که هرچه کاسه لیسی شیخ و شاه را می کند رانده و مطرودتر می شود.محض اطلاع کسانی که نمی دانند بگویم من با این موجود از سال ۵۸ در ساختمان بنیاد علوی تهران آشنا شدم. مسئول تشکیلاتی او بودم و تا آخرین روزی که به طور کامل برید و رفت با او نزدیکترین روابط را داشتم. بنا به خصلت کارمان که نوشتن و سرودن بود با هم بسیار گفتگو داشتیم و بنا به اعتراف خودش و کلیه کسانی که همه ما را می شناختند بهتر از همه کسان دیگر او را می شناختم. واقعیت این بود که طی این سالها من همواره حامی و پشتیبان تشکیلاتی او بودم. هستند دوستان مشترک آن روزگار که همین الان گواهی می دهند که بعد از بریدن یغمایی سفارشش را به آنها می کردم و تأکید داشتم که برای جلوگیری از سقوط بیشترش هوای او را داشته باشند. با یادآوری این نکات می خواهم براین نکته تأکید کنم که شناختم تنها تحلیل تئوریک یک خائن نیست. برداشتهایم مبتنی بر یک شناخت نزدیک و رابطه چندین ساله است. البته طی سالهای سقوط و انحطاط یغمایی، با این که می دانم وقتی انسانی مرزهایی را زیر پا بگذارد مجازات اتودینامیک مرزشکنی اش از این بهتر نمی شود، اما باز هم بارها از خود پرسیده ام که آیا برای جلوگیری از این سقوط دردناک می توانسته ام کاری بکنم و نکرده ام؟ و در پایان همه کنکاشهایم به این نتیجه رسیده ام که تمام قصه انسانها در انتخابهایشان خلاصه می شود. فرق ما، به عنوان روشنفکران آن هم از نوع پیشتاز و انقلابی اش، با توده ناآگاه مردم در همین است. زندگی آنها را یک جبر مطلق و تا حدی گریزناپذیر رقم می زند در حالی که زندگی ما را انتخابهایمان مشخص می کند. زندگی توده ناآگاه را برایش می نویسند و ما به عنوان عنصر آگاه و انقلابی هستیم که زندگی و سرنوشت خود را رقم می زنیم؛ بنابراین ایمانم به آن آیه مبارکه صدبار بیشتر شده است که خدا خطاب به پیامبر می گوید تو نمی توانی مردگان و یا کسانی که (انتخابشان را کرده و) پشت کرده و به راه دیگری می روند را بشنوانی. (سوره نمل آیه ۸۰).می خواهم نتیجه بگیرم که یغمایی تا موقعی که انتخابش را عوض نکرده بود در میان ما بود. بد و خوب با همه کاستی ها و کژی ها یکدیگر را تکمیل و کمک می کردیم؛ اما واقعیت این است که یغمایی از یک نقطه مرزهایی را زیر پا گذاشت که نتایج اتودینامیکش همین است که می بینیم.من اگر بخواهم جمعبندی خودم را از علت اصلی این «مسخ» دردناک بگویم اول انتخاب و دوم عدم صداقت است. او در تمام طول زندگی اش که با مجاهدین بود از یک بحران هویتی هولناک رنج می برد. هیچگاه به معنای واقعی انتخاب نکرد که یک مجاهد باشد. معنای این جمله را باید به صورتی عمیق درک کرد. وقتی می گوییم «مجاهد» ارزشها و ویژگی های مشخصی را می گوییم که ممکن است خیلی ها با آن موافق نباشند؛ اما اگر داعیه «مجاهد» بودن داریم موظف به رعایت آنها هستیم. دو جایه نمی شود خورد. یغمایی از همان اول رابطه اش با سازمان از این تضاد رنج می برد. نتوانست بین «شاعر یا مجاهد» بودن اول (تأکید می کنم) اول مجاهد بودن را انتخاب کند؛ و البته که این روند تا ابد نمی توانست ادامه یابد. در یک نقطه، که بعد به آن اشاره خواهم کرد، این تضاد بالغ و به تعارض کشیده شد؛ و در اوج این تناقض بود که یغمایی انتخاب خود را کرد. از صف مجاهدین خارج شد و فراموش کرد که در سالیانی که میان مجاهدین بوده است به مدد امتیازات ویژه ای بوده است که از بالا تا پائین سازمان به او پرداخت می کرده اند. داستان این پرداختها به حدی بود که صدای بسیاری از مجاهدین دیگر را در آورده بود. او باید به یاد داشته باشد که تا چه حد از امکانات رفاهی گرفته تا پشتیبانی کاری و اجرایی کارها برخوردار بود. چگونه وقتی همه مجاهدین در اتاقهای جمعی، چند نفر چند نفر، در یک اتاق کار می کردند به یغمایی اتاق تکی داده می شد و او با دست باز به این طرف و آن طرف می رفت و تابع هیچ مقررات و برنامه ای نبود. یغمایی باید به یاد آورد که وقتی تمام مجاهدین به دنبال تأمین مالی سازمان به سخت ترین کارها و یا به کارهای مالی می پرداختند حتی یک روز در این سختی ها شرکت نداشت. نمی دانم او به خاطر می آورد یا نه که من و تعداد دیگری از خواهران و برادرانم از سال ۱۳۶۲ در ترکیه شروع به جمع آوری خاطرات مبارزات و زندان مجاهدین کردیم تماما به عنوان خوراک آماده به او تحویل دادیم و او هم با رندی تمام گفت:‌ هرکس را بهر کاری ساختند! کار من نوشتن است؛ و این چیزی بود بالکل متضاد با فرهنگ مجاهدین. یغمایی بگوید در تمام سالهای بودنش با مجاهدین در کدام درد و رنج آنها سهیم بود و یک قدم برای آنها برداشت؟ یغمایی خود را موظف به رعایت ضوابط و مرزبندی های همین مسائل تا مسائل حساس ایدئولوژیک نمی دید؛ و بالاخره مگر چند بار می شود برید و رفت بعد از مدتی به التماس افتاد و برگشت. این تذبذب هویتی نهایتا به یک سمت باید حل شود؛ مثلا همه می دانند که اولین شرط مجاهد شدن و ماندن «جان برکف» ی است؛ یعنی اولین قدمی که هر انسانی باید بردارد تا وارد دنیای مجاهدین شود این است که جانش کف دستش باشد. ولی آیا یغمایی این گونه بود؟ یادم هست یک بار در بغداد بودیم در بحبوحه جنگ خمینی و عراق، رژیم موشکی به سمت بغداد شلیک کرد. موشک در نزدیکی یکی از ساختمانهای مجاهدین فرود آمد و خسارتهایی برجای گذاشت که داستانی جداگانه دارد؛ اما خوشبختانه به ساختمان ما آسیبی نرسید. چند ساعت بعد به اتاق یغمایی رفتم. دیدم یک مجسمه فلزی کوچک را که همیشه روی میزش بود در میان انبوهی پارچه پیچیده است. از او علت را پرسیدم گفت اگر رژیم یک موشک دیگر بزند و باعث شود این مجسمه فلزی پرتاب شود ممکن است به شقیقه من بخورد و بمیرم! من از این همه جبن و ترسویی شاخ در آوردم. همان شب یغمایی به قاسم (برادر بزرگوارم محمدعلی جابرزاده که آن زمان مسئولیت کل تبلیغات را به عهده داشت) مراجعه و اعلام بریدگی کرد. سازمان هم گفت بفرمایید و ایشان را به پاریس فرستاد؛ و بعد از مدتی البته هوای پاریس دلش را زد و دست از پا درازتر بازگشت. ما هم با همهّ تناقضی که داشتیم به سفارش شخص برادر مسعود او را پذیرفتیم؛ و باور کنید دیگر حسابش از دست در رفته بود که این رفت و برگشت چند بار انجام شد. نمونه دیگر تا حد بسیار زیادی مضحک است. او در زیر یکی از شعرهایش محل سرودن شعر را «کلکته» نوشته بود. یکی از دوستان گاف را گرفته بود که یغمایی برای چه به هندوستان سفر کرده است؟ یغمایی از کوره در رفت و فحش را کشید به جان آن بنده خدا و گفت من به خاطر مسائل امنیتی گاهی محل سرودن شعرهایم را مکانهای جعلی می نویسم؛ و بر ما معلوم نشد که چه خطر امنیتی در قلب پاریس یا لندن ایشان را تهدید می کرده است؟ جز ترس از مرگ و زبونی تا این اندازه؟ مقایسه کنید با نامه مبارز قهرمان فرهاد وکیلی که در زندان دژخیمان و در آستانه اعدام نوشت: مرگ اگر اژدهاست در دل من مورچه ای است بی آزار.بی مرزی های یغمایی:بی مرزی های یغمایی از همان سالها همیشه او را از ما جدا می کرد. خودش برایم تعریف کرد که در بحبوحه انقلاب ضدسلطنتی، حبیب یغمایی که نسبت فامیلی نزدیکی با او داشت و مجله یغما را منتشر می کرد، گویا عکسی از شاه منتشر کرده بود و همین هم باعث شد که روزنامه اش تعطیل شود. البته حبیب یغمایی از زمره استادانی بود که ارتباطات بیشتری با شاه و حکومت آن زمان داشت ولی این کارش به صورتی آشکار ضدانقلابی بود؛ اما هرچه کردیم که یغمایی حداقل این کار را محکوم کند حاضر نشد محکوم کند. من فکر می کردم به خاطر تعلقات خانوادگی و روحیه روستایی است که از این کار طفره می رود؛ اما اشتباه می کردم. اسم این کار بی مرزی بود. چیزی که نمونه بسیار گزنده ترش را در مورد برادر بزرگترش دیدیم. برادر بزرگ یغمایی عضو یا رئیس انجمن نجات (متعلق به وزارت اطلاعات) در یزد شده بود. برای او دام پهن می کرد و پیغام پشت پیغام که یغمایی را ببراند. حتی گویا به اشرف هم رفته بود و خواستار ملاقات با خواهر مجاهد اکرم حبیب خانی شده بود که آن خواهر بزرگوار نپذیرفته و آنها را به عنوان فرستادگان وزارت اطلاعات رد کرده بود؛ اما ای دریغ که یغمایی خودش کلامی در مرزبندی با این «نابرادر» به زبان بیاورد. تا همین الان هم همین پل حفظ شده است. البته حتما وزارت اطلاعات و احیانا خود یغمایی من، و ما، را متهم به این می کنند که به خانواده و عواطف خانوادگی توجهی نداریم و... از آن قبیل مارکها که حتما شنیده اید؛ اما برای ما روشن بود و هست که چیزی که مطرح نیست عواطف خانوادگی است؛ و به راستی مگر ما حتی به لحاظ سیاسی به نفعمان است که دست رد به سینه برادر و خواهر و مادر و پدرمان بزنیم. ما از خدا می خواهیم ارتباطات خود را از این طریق گسترش دهیم و شبکه های اجتماعی خودمان را وسیع تر کنیم. پس علت چیست که دست رد به دیدار سینه پدر و مادری رنجدیده می زنیم. غیر از این است که دست وزارت اطلاعات را در این قبیل موارد می بینیم و قطع می کنیم؟ به نمونه دیگری از این بی مرزی های یغمایی توجه کنید تا روشن تر شود چه می گویم: چند سال پیش خانمی به نام فریبا هشترودی، عضو شورای ملی مقاومت بود، در آن زمان هنوز اطلاعاتی نشده و به ایران نرفته بود، کتابی نوشت و گویا جایزه ای برد. آن زمان ما در منطقه بودیم و گزارش این مسأله در نشریه مجاهد هم چاپ شد. از آنجا که من سوابق این خانم را به هر لحاظ خوب می شناختم بسیار برآشفتم. نامه ای به برادر مسعود نوشتم و با صراحت تمام کلیه حرفهایی را که داشتم زدم. بعد هم به گزارش درج شده در نشریه مجاهد اعتراض کردم. فکر می کنید برادر مسعود با من چه برخوردی کرد؟ من آماده انتقاد بودم؛ اما برادر مسعود برایم پیام فرستاد و من را به خاطر صراحتم مورد تشویق قرار داد و من را متقاعد کرد که تا وقتی او عضو شورا و متحد ماست ما باید مشوق باشیم و از من هم خواست تا برای آن خانم پیام تبریکی بنویسم. فکر همه جورش را کرده بودم به غیر از این یکی. مأموریت سختی بود؛ اما به خودم قبولاندم که حتما حکمتی در کار است که برادر مسعود چنین می خواهد. انجامش دادم. چند سال بعد همین خانم بعد از حوادث ۱۷ ژوئن ۲۰۰۳ به شدت ترسید، شاید هم علت دستور رسیده ای بود که من خبر ندارم، و شورا و همه عهد و پیمانهایش را فراموش کرد و گذاشت و رفت. چندی بعد خبر رسید که علیا مخدره برای بازگشت ملک و املاک پدری به ایران رفته. بعد هم عکس خانم در حالی که روسری به سر داشت در مصاحبه با هاشمی نژاد دبیر کل انجمن نجات وزارت اطلاعات منتشر شد؛ یعنی بسیار رو بازتر (و البته بدبوتر) از چیزی که ما تصورش را می کردیم. خانم مدعی بود که به عنوان خبرنگار و ژورنالیست و هزار کوفت و زهر ماری از این دست حق دارد برود با هرکس مصاحبه کند! او رفت و خیانت خود را علنی کرد و در واقع خود را سوزاند. ولی فکر می کنید یغمایی با همین خودفروخته چه رابطه ای دارد؟ آیا یغمایی و جمع شیطانی مربوطه که روزانه صدبار مجاهدین را لینچ می کنند و به هزار و یک بهانه و تهمت به صلیب می کشند هیچ عکس العملی در این باره داشته اند؟ یا حتی (براساس اخبار موثقی از درونشان) رابطه های صمیمانه آن چنانی همچنان ادامه دارد. این را مردرندی یا خرمردرندی می گویند؟ نمی دانم. ولی نیازی به ذکاوت بسیار ندارد که همه شان سر و ته یک کرباسند و هیمه های همان دوزخی هستند که یغمایی در صف ورود به آن منتظر ویزای یهودا است. نقطه اوج و بلوغ تضاد:گفتم که یغمایی همواره از تضاد «مجاهد بودن و نبودن» رنج می برد. او می توانست انتخاب کند و برای همیشه یک مجاهد بشود؛ و می توانست انتخاب کند و پوسته مجاهدی خود را بشکند و یک شاعر باشد. تا اینجای مسأله هیچ مشکلی نبود. این قانون تنها شامل او هم نبود. همه مجاهدین همواره با این تضاد روبه رو بوده و هستند؛ اما نمی شود دو جایه خوری کرد؛ یعنی هم اسم مجاهد را یدک کشید و هم رفتار و کرداری غیر مجاهدی داشت. خیانت از جایی شروع می شود که آدمی آگاهانه نقض اصول و پذیرفته های خود را می کند. من می توانم سوگند مجاهدی نخورم؛ اما وقتی خوردم و اصول مجاهدت را زیر پا گذاشتم این نقض عهد و همان خارج شدن از صف است. بحران هویتی یغمایی در سال ۶۸ به اوج نهایی خود رسید. در این سال مجاهدین به این نتیجه رسیدند که مبارزه برای سرنگونی مبارزان و مجاهدانی را نیاز دارد که به تمام معنا «پاکباز» باشند. مجاهدینی که تا آن زمان از همه چیز خود گذشته بودند چه داشتند که بدهند؟ اکثریت مجاهدان نه یک بار که دهها بار به دهان مرگ رفته و با دیو پلیدی به نام خمینی جنگیده و از این نبرد نا متعادل سرفراز بیرون آمده بودند. از درس و دانشگاه یا کار و پست و مقام و یا ثروت و تعلقات دنیوی هم که قبلا گذشته بودند. محمدرضا روحانی که روزی روزگاری در بین ما بود و الان در کر مشترک یاوه سرایان به رهبری یک تواب هار و تشنه به خون با «ور ور» های خسته کننده اش پرت و پلا سر هم می کند می گفت تمام دار و ندار مجاهدین در یک ساک خلاصه می شود؛ و درست می گفت؛ اما همین مجاهدین باید پیشتاز فدا می شدند. باید آخرین تعلقات خود را در مسیر سرنگونی فدا می کردند. این بود که دست روی خانواده فردی شان گذاشته شد. مجاهد پیشتاز، و نه مردم و نه حتی هواداران مجاهدین، نمی توانستند با داشتن همسر و بچه که الزامات جبری خود را دارد نقش تاریخی خود را ایفا کنند. این بود که با وجود روابط بسیار پاک و انسانی شان داوطلبانه و هرکس با میل و انتخاب خود از آخرین حلقه های وابستگی گذشتند؛ و این تمام قضیه ای است که به نام «طلاقهای اجباری» توسط وزارت اطلاعات و بریدگان و خائنان معرفی می شود. آیا باید مجاهدین را سب و ذم کرد که از عواطف مشروع و طبیعی و فردی خود به نفع خلق و مبارزه انقلابی گذشته اند؟ البته این اقدام انقلابی به یک نتیجه تئوریک بسیار ارزشمند هم راه برد. مسأله مرد سالاری در یک جامعه و رابطه زن و مرد در دنیای استثماری. این کشف را هم مدیون خواهر مریم بوده ایم. ما سعی کردیم که از این رهگذر خود را از شر یک رابطه استثماری نجات دهیم. بد کرده ایم؟ خانم اینگه بورگ باخمن، شاعری آلمانی زبان است که گفته است: «فاشیسم و رفتار فاشیستی از کجا آغاز می شود. فاشیسم با پرتاب اولین بمب ها شروع نمی شود؟ فاشیسم در رابطه انسان ها آغاز می شود، ابتدا در رابطه بین یک مرد و زن». آیا قابل قبول است که ما ادعای پیشتازی خلق و مبارزه با خمینی را بکنیم و خود نطفه یک برداشت و رابطه فاشیستی را با خود داشته باشیم؟ به هرحال در این زمینه می شود بسیار سخن گفت ولی نکته ای که به بحث ما مربوط می شود این است که ما مجاهدین در این مقطع در معرض یک انتخاب قرار گرفتیم. هرکس به صورت فردی آزاد بود که انتخاب کند؛ و با پرنسیبهای بعد از این انتخاب مجاهد باشد یا به دنبال زندگی خود برود. کما این که عده ای گفتند انتخابشان زندگی بیرون از مجاهدین بود و سازمان هم تا آنجا که مقدورش بود امکانات فراهم کرد و آنها هم به زندگی جدید خود پرداختند؛ اما یغمایی چه کرد؟ مطلقا نخواست یک تصمیم بگیرد و مطلقا انتخاب نکرد که مجاهد شود. در عوض تا توانست «انطباق» کار کرد. خودش در جلسه ای که من هم حضور داشتم در عین آزادی کامل بلند شد و همسر سابقش را «عفریته» لقب داد. (البته بعدها نوشت:‌» در جلسات انقلاب ایدئولوژیک بر زبان من گذاشتند که همسر خودم را عفریته بخوانم و بر زبان او گذاشت که به من بگوید ملعون). چون من در همان جلسه حضور داشتم بگویم که کسی در دهان یغمایی یا هیچ کس دیگر کلمه ای نگذاشت. هرکس احساس خود را می گفت و این یغمایی بود که با ریاکاری چیزی را گفت که به آن اعتقاد نداشت. در مورد تعبیری که خواهر مجاهدم به کار برده من فکر می کنم اگر انتقادی به او باشد این است که کم گفت و زیاد نگفت.همان روز، بعد از همان جلسه، یغمایی نزد من آمد و گفت من انقلاب نکرده و طلاق نداده ام! سالهای بعد که یغمایی مسخ شد و راه دیگری رفت در باره انقلاب ایدئولوژیک نوشت:ـ «انقلاب ایدئولوژیک» یک تئاتر سیاسی بود. این یک انقلاب در ایدئولوژی نبود و جنبه محتوایی نداشت. ـ انقلاب ایدئولوژیک یعنی دزدیدن جنبش اجتماعی و ریختنش جیب یک نفر ـ انقلاب ایدئولوژیک در محتوا به نظر من چرخش کامل بود به طرف نوعی ولایت فقیه و تمرکز قدرت تام و تمام در دست یک نفر یعنی رهبری خاص الخاص.…ـ انقلاب ایدئولوژیک همه آدمها را درعمل تبدیل کرد به سرباز صفرـ اون چیزی که له شد ببینید عشق وعاطفه بود زیبایی بود ـ زنان هیچ جایگاهی ندارند به کجا رسیده اند؟ توی رژه شرکت می کنند و لباس نظامی می پوشند.ـ این دستگاه مشخصه هایش مبهم است! نمی تواند کارکرد داشته باشد. این دستگاه نیروهای خودش نیروهای برجسته اش مثل خود من (!) افرادی مثل ابراهیم آل اسحاق که یک سرداری بود مثل خیلی های دیگر که بیرون آمدند.و تا بخواهید از این خزعبالات بافته و بافته که بیشتر از این که یک حرف حسابی باشند بیشتر کابوسهای یک مسخ شده کینه توز هستند؛ اما از حق نباید گذشت که یغمایی اصل قضیه را گفته: «داستان من در حقیقت با این طلاقها و در اثر ضربه ای که این طلاقها وارد آورد با سازمان مجاهدین خلق تمام شد...» این واقعیتی است که نه تنها من که کلیه خواهران و برادرانم که با یغمایی برخورد داشتند می دانستند. یغمایی اینجا هم می خواست به نام «روابط انسانی و عاشقانه» این بار هم از زیر یک تعیین تکلیف نهایی فرار کند. انقلاب ایدئولوژیک در این جا و در مورد خاص یغمایی پل خر بگیری بود. باید از دوگانگی ایدئولوژیک به در می آمد. یا قبول می کرد و یا با حداقل صداقت می گفت من نمی توانم این شرایط را قبول کنم. یا مثل همه مجاهدین دیگر دست از این رابطه ای که به فاشیسم منجر می شد می شست. در هر دو صورت یغمایی باز هم می توانست بهترین رابطه ها با ما داشته باشد؛ اما او اهل صداقت نبود. دکان دو نبشی داشت و می خواست هم از توبره بخورد و هم از آخور. یغمایی بارها و بارها از برباد رفتن عشقش گفته و نوشته که چند غزل عاشقانه برای همسر سابقش گفته و از این قبیل حرفها؛ و راستی مگر مجاهدین دیگر که هریک دست از روابط گذشته خود با همسران شان کشیدند روابط بدی با یکدیگر داشتند؟ و یغمایی مگر نوبرش را آورده است؟ فراموش نکنیم که از این قبیل «روابط عاشقانه» ها در همه تاریخ و همه آدمها اعم از خلقی و ضد خلقی وجود داشته؛ و هرعاطفه ای با محتوای سیاسی و مبارزاتی اش ارزش پیدا می کند والا که عشق نیست. به قول اریک فروم یک خودخواهی دوطرفه است. مگر هیتلر و اوبراون رابطه عاشقانه ای نداشتند؟ این مثلا عشق به قدری بود که وقتی هیتلر تصمیم به خودکشی گرفت با اوابراون خودکشی کردند. همین هیتلر جلادی که آن جنگ خانمانسوز را راه انداخت و چند میلیون را به کشتن داد اتفاقا خیلی هم رمانیتک و عاشق پیشه بود. او در نامه ای به اوا براون می نویسد:‌ «عشق من تو می خواهی پاسخ نامه هایی که برای من ارسال داشته ای و بیش و کم اوقات روز مرا به خود مشغول داشته است دریافت داری! آنقدر با بی قراری ها و ناشکیبایی های خود مرا تهدید نکن!» و راستی منافع خلق ارجحیت دارد یا منافع فردی؟ برای روشن شدن قضیه نامه زیر را بخوانید:«تصدقت شوم، الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آینه قلبم منقوش است. عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد... ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت، روح‌الله.»بله، تعجب نکنید نویسنده این نامه عاشقانه کسی جز دجال ضدبشری به نام خمینی نیست که به خدیجه خانم ثقفی «همسر گرامی» شان نوشته است؛ و راستی ما سؤال می کنیم کدام عشق و با چه محتوایی اصالت دارد؟ منتها یغمایی مادون این است که بفهمد ما مجاهد هستیم؛ و رسالت زدودن ننگ خمینی را از آرمان مان داریم. مشکل مان هم هیچ وقت این نبوده که یک زن و شوهر همدیگر را دوست داشته باشند. زنان و مردان مجاهد هم قبل از سال ۶۸ دارای عمیق ترین روابط عاطفی و انسانی به هم بوده اند. منتها بار عظیم سرنگونی بردوش ما است. پاسخ بدهیم یا ندهیم؟ فریب کلمات و دجال بازی های هیچ دجالی را هم نمی خوریم. مخصوصا برادر مسعود در طول زندگی اش همواره اثبات کرده که از هیچ هارت و پورتی با هر نام و تحت هر پوششی نمی ترسد. نه آن زمان که در برابر اپورتونیستها به تنهایی قد علم کرد و نه آن زمان که موج ارتجاعی راست، که نطفه خمینی را در زهدان داشت، جا زد. با صداقت و شجاعت تمام سنگین ترین بهایی را که متصور بود پرداخت. به یک نمونه از برخورد غیرفرمالیستی و ضدعوامانه مسعود اشاره کنم. کاظم بجنوردی که رهبر حزب ملل اسلامی بود در زندان شاه بسیار سعی داشت روشنفکربازی در آورد و «میانه بازی» کند. مخصوصا سعی می کرد مقداری هم پز ضدامپریالیستی بگیرد؛ اما تمام دعاویش بعد از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی برملا شد. با عضویت در شورای مرکزی جز جمهوری و بعد هم استاندار اصفهان و بعد نماینده مجلس رژیم به نان و آب خود رسید. شد. او در کتاب خاطرات خود به نام «مسی به رنگ شفق» خاطره ای از برادر مسعود در زندان نقل کرده که مربوط به بعد از جریان اپورتونیستی است. براثر خیانت اپورتونیستها یک جریان زود رس راست ارتجاعی سر برداشته بود و می خواست تحت نام مبارزه با آمریکا منویات ارتجاعی خود را پیش ببرد. بجنوردی که خودش یک راست ارتجاعی بود نوشته است: «به محمدی گرگانی گفتم به مسعود بگو که من با ایشان صحبتی دارم. او رفت و قرار شد که صبح فردا ساعت ۹ همدیگر را توی حیاط ببینیم، صبح فردا همدیگر را دیدیم و من حرفم را این طور شروع کردم که کمونیستها گروه های متعددی هستند، کمونیست های روسی، چینی، تروتسکسیت، ملی با روش های مبارزاتی مختلف. اینها با وجود این که اختلافات زیادی با همدیگر دارند ولی در ظاهر به هم احترام می گذارند و در کنار هم زندگی می کنند، چرا ما مسلمان ها این طور نباشیم؟ خب، شما یک گروه هستید، ما هم یک گروه. گروه های دیگر اسلامی هم هستند، چه اشکالی دارد که همزیستی داشته باشیم و احترام همدیگر را حفظ کنیم؟ ما همه اسیر و زندانی هستیم، مگر خود شما نمی گویید که تضاد اصلی ما با امپریالیسم است؟ وقتی که تضاد اصلی ما با آمریکا و امپریالیسم است و ما در اسارت عوامل آمریکا هستیم، طبیعتاً نباید به این صورت با هم کشمکش خصمانه داشته باشیم. مسعود بلافاصله جواب داد که نه تضاد اصلی ما با امپریالیزم آمریکا نیست، تضاد اصلی ما با ارتجاع است و شما هم نماینده آن هستید، بنابراین ما با تو تضاد داریم و هیچگونه سر آشتی نداریم» هرچند بجنوردی روایت را به ترتیبی که خودش می خواسته نوشته است ولی مرزبندی و تضاد مجاهدین با ارتجاع به اندازه کافی روشن است؟ سالی که این حرف در رابطه با ارتجاع و فاشیسم دینی زده شده سال ۵۴ ـ ۵۵ است. مکانش هم زندان است. هنوز از خمینی هم خبری نبوده است؛ اما مسعود در خشت خام چه دیده است که این سخن را گفته است؟ و آیا ادامه همین برداشت نبود که بعد از پیروزی انقلاب به فتنه گمراه کننده «ارتجاع و لیبرال» منتهی شد؟ و مگر غیر از این است که با همین شعار خمینی چه عوام فریبی ها که نکرد و... و هیهات از زمانه دون که حالا مشتی عوام فریب و خائن و به معنای واقعی بیسواد، به مصداق بستن سنگ و رها کردن سگ، به مسعود درس مبارزه با ارتجاع می دهند و خیلی چیزهای دیگر...بی‌خویش خوشانندآنان که برق دشنه رااز پس خون شتک‌زده نمی‌بینندو با دشنهآن گونه سخن می‌گویندکه با گلوی قربانی.این وضعیت دوگانه یغمایی ادامه داشت. ما هم استقبالی از تشدید وضعیت او نمی کردیم. برای شخص من مشخص بود که با حادتر شدن وضعیت یغمایی اهل کشیدن و تحمل نیست. تا این که یکبار دبه کرد که من زنم را می خواهم! برادر مسعود ما را صدا کرد و ازخواهر مجاهدم درخواست کرد به او کمک کند و به خانه و زندگی با یغمایی بازگردد. من آنجا شاهد بودم که آن خواهر بزرگوار چه فشار هولناکی را تحمل می کند. ولی فقط به خاطر خواهش برادر مسعود بود که پذیرفت و به خانه بازگشت. چندی بعد جنگ اول آمریکا با عراق شروع شد. ستاد تبلیغات تعطیل شد و ما به ارتش آزادیبخش منتقل شدیم. البته یغمایی در همان پایگاه بدیع زادگان ماند و ما به ارتش رفتیم. من در قسمت ترابری و تدارکات و لجستیک خودروهای ارتش مسئولیت چند سوله بزرگ را داشتم و مشغول بودم که یک روز با عجله صدایم کردند و گفتند باید به «بدیع» بروم. به شدت نگران بودم و بالاخره با ماشین پیک مخصوص که از بدیع آمده بود خودم را به آنجا رساندم. گفتند اسماعیل دیشب با همسرش دعوایش شده و خواسته او را کتک بزند و آن خواهر شبانه فرار کرده است. داشتم دیوانه می شدم. این دیگر چه فضاحتی است؟ بعد برادر مسعود صدایمان کرد. از احوال یغمایی پرسید و یغمایی شروع به گریه و زاری کرد. بدون این که اشاره ای بکند به جریان کتک زدن و فرار همسرش. برادر مسعود گفت بیا برو به خارج! یغمایی که فهمید دیگر زمان اخراجش فرارسیده گفت نمی روم. برادر گفت حتی اگر فکر می کنی که اروپا محیط مناسبی نیست بیا بفرستیمت به کانادا. گفت نمی روم. در این جا برادر مسعود با نگاهی که آتش به دل همه ما زد گفت:‌ ببین اسماعیل من مسئول ارتش آزادیبخش هستم! الان بچه هایمان در کفری گیر افتاده اند و هر لحظه امکان حمله نیروهای رژیم وجود دارد. خدا را خوش می آید که وقت صرف این قبیل مشکلات بشود؟ همه حاضران، از جمله خود من، داشتیم دیوانه می شدیم. برادر مسعود گفت خوب بیا برو پیش حمید در اشرف باش تا ببینیم چه می شود. قبول کرد؛ و با من راهی اشرف شد و در قسمت ترابری کاری به او دادم تا سرگرم باشد. از آن زمان تا همین لحظه که این خاطره را می نویسم من هیچگاه نتوانسته ام از مظلومیت نگاه برادر مسعود رهایی یابم و هر بار که آن همه بزرگواری و مظلومیت را به خاطر آورده ام تمام کارهایم تعطیل شده اند. گیج و مات و منگ به این فکر کرده ام که اگر یغمایی دهشاهی صداقت داشت این برخوردها را فراموش می کرد؟ که حالا بیاید این گونه لجن پراکنی نسبت به برادر مسعود بکند؛ و این شعر نزار قبانی به یادم آمده است که: در شهر غبار چه تفاوتی استمیان تصویر یک شاعر و یک دلال؟و راستی مگر یغمایی اندکی و فقط اندکی شعور و معرفت داشت که این چیزها را بفهمد؟ در عوض نوشته است:‌ «. انقلاب ایدئولوژیک در محتوا به نظر من چرخش کامل بود به طرف نوعی ولایت فقیه و تمرکز قدرت تام و تمام در دست یک نفر یعنی رهبری خاص الخاص... است» و به یاد آورده ام داستان خر عیسی را که سعدی چه حکیمانه درباره اش گفته است هرچند به مکه برده شود «چو بیاید هنوز خر باشد». اتفاقا نقطه خیانت یغمایی هم همین است. من اصلا تعجب نمی کنم که کسی مخالف و حتی دشمن مسعود باشد. مسعود خودش بارها به طنز و جد به افرادی مانند همین یغمایی می گفت و بر روی تابلو هم می نوشت که «مرا نکشید و نفروشید»! حرفهای دیکته شده اطلاعات و انجمن نجات هم برای من جدید نیست. آن چه جدید است ابعاد نمک نشناسی خائنانه یغمایی آن هم در مورد کسی مثل برادر مسعود است که او را همیشه حفظ و حراست می کرد به حدی که اعتراض سایرین برانگیخته می شد. به هرحال این قضایا همچنان ادامه داشت. تا این که بالاخره یغمایی تا حدی تعیین تکلیف کرد و از خیر مجاهد شدن گذشت؛ اما باز هم همان کسی که می خواست به کانادا بفرستدش او را رها نکرد. او را به عضویت شورا پذیرفت اما سقوط آغاز شده بود. پروسه مسخ رفته رفته شتاب گرفت؛ و همان شد که سعدی حکیمانه گفته بود. مسخ شده را اگر در دریای هفت گانه بشویندش پلیدتر می شود.اما افسوس که عضویت یغمایی در شورا هم زود گذر بود و دردی را دوا نکرد. من عمدا نمی خواهم در اینجا وارد پروسه خروج او از شورا و پشت کردن کامل او به مقاومت بشوم؛ اما هرگاه لازم باشد در مورد تمام جزئیات آن آماده شهادت دادن هستم. چون از نزدیک شاهد بودم و از مدتی قبل از بیرون رفتن او هم حرفهایی شنیده بودم و حتی خودش از روابطش با زنان متعدد از ملیتهای مختلف چیزهایی به من گفته بود (یغمایی شمه ای از این قبیل ارتباطات را در نوشته ای بی سر و ته به نام «قصه جام» که بالکل فاقد ارزش ادبی است نوشته و منتشر کرده است) حتی گفته بود از یک خانم ژاپنی یک پسر پیدا کرده است. من هم به عنوان مسائل شخصی و فردی او نه به کسی چیزی گفته بودم و نه برایم اهمیت داشت... اما بعد با تلخکامی و حیرت بسیار با یک فقره پنهان کاری و نارو زدن روبه رو شدم. این را فقط از این بابت اشاره کردم که گواهی بدهم علت استعفای یغمایی از شورای ملی مقاومت برخلاف آن چه که الان مدعی است اختلاف عقیده نبوده است. قضیه یک فرار به جلو در واکنش به خیانت به اعتماد بی دریغی بود که نثار او شده بود.بگذریم ...برای ما بسیار روشن بود که او در بیرون از مجاهدین و شورا وضع بهتری نخواهد داشت. مرحله ای شروع شد که اهالی کرگدن شده یواش یواش زیبایی های کرگدن را کشف می کردند و اندر اوصاف آن داد سخن می دادند! و این بود که یک دفعه یغمایی شد پژوهشگر تاریخ و شاعر و محقق و نویسنده تا در دست توابهای هفت خط و هفت رنگ بگویند آن چه را استاد ازل از اتاق مبارزه با نفاق وزارت اطلاعات مخابره می کند.خائنان! با خنازیری از لعنت بر گلوو تفالة قانقاریایی بر دلاز زقوم حسادتها و حقارتها مینوشندو در انبانههای حسرت خودجذام و برص را پنهان کردهاند.مسیر خائنان یا راه طی شده به جهنمبا این که می شود در مورد لاطائلات یغمایی بسیار سخن گفت اما بهتر است از آن بگذریم و به مسیر پیموده منتهی به دوزخ یک خائن مسخ شده بپردازیم. آشنایی با این مسیر انحطاط بیشتر به درد مان می خورد.در اولین گام یغمایی به سراغ چیزی رفت که خودش «عشق و عواطف انسانی» نامیده بودش. او انتظار داشت همسر سابقش نیز مثل خودش دنیای مبارزه و انقلاب را ترک کند؛ اما آن خواهر بزرگوار تصمیم خود را گرفته بود. می خواست به هرقیمت به مبارزه اش ادامه دهد و بر سوگند وفایش با خلق و انقلاب استوار بماند. قبول چنین واقعیتی البته برای یغمایی بسیار دشوار بود. در دستگاه ذهنی و ارزشی او زن موجودی بود تحت تملک مرد. نه قدرت تصمیم گیری دارد و نه توان انتخاب راه و مسیری تازه را. از این نظر یغمایی در اولین قدم سوگندهای خود را فراموش کرد و بعد از پشت کردن به سازمان با کینه ای حیوانی به لجن مال همسر سابق خود پرداخت. نوشته بی سرو تهی را سر هم کرد که اسمش را «قصه جام» گذاشت ولی در واقع یک کینه کشی مبتذل بود که حتی سر و صدای دوستان خودش را هم در آورد. او در این نوشته به کابوسها و خاطراتش از چند فاحشه که به صورت واقعی با آنها رابطه داشته، می پردازد و... افسوس که حرمت خواهر مجاهدم اجازه نمی دهد که بیش از این در باره این لجن نامه بنویسم. کینه جوی افسار گسیخته در یک جنون گاوی تمام دعاوی «عاطفی ـ انسانی» خود را فراموش کرده و او را همطراز زنان آن چنانی قرار داده بود. چیزی هم که در این میان مطرح نیست و نمی تواند باشد انتخاب آگاهانه آن زن است! از این دیدگاه «زن» اصولا موجودی نیست که تصمیم دیگری بگیرد. همیشه در طول تاریخ برایش تصمیم گرفته اند و حالا هم یک عده پیدا شده اند و از این حرفهای «بد بد» می زنند و در دهان او می گذارند که چه نسبتی به مردی که دیگر نمی خواهد «مالک» ش باشد بدهد. به یاد می آوریم که خانم اینگه بورگ باخمن گفته بود فاشیسم در ابتدا از رابطه بین یک مرد و زن آغاز می شود و نه با پرتاب اولین بمبها! به هرحال بعد از مدتی بامبول دیگری از طرف وزارت اطلاعات علیه مجاهدین علم شد به نام قتل های مشکوک در اشرف. وزارت خبیثه قصد داشت به هرچیزی بیاویزد تا مجاهدین را در سنگر مقاومت شان در اشرف منحرف، سست و مردد کند؛ بنابراین الم شنگه ای به همین نام به راه انداخت. اینجا بود که ناگهان یغمایی در حالی که ازدواج مجدد هم کرده بود به عنوان امدادرسان غیبی آنها هوس کرد از همسر مطلقه ۲۰ سال پیش خبر بگیرد! راستی او کجاست؟ سناریو به اندازه ای ابلهانه بود که مرغ پخته را هم به خنده وامی داشت. باید مجاهدین توضیح می دادند که «خانم اکرم حبیب خانی» که مادر فرزند آقای اسماعیل یغمایی بوده است و در اشرف بوده و اکنون سالها است که خبری از او نیست کجاست؟» راوی داستان هم این بوده که یک نفر! به فرزند ایشان گفته است مادرت مرده! و آقای یغمایی «دلواپس» است و آمده توضیح می خواهد! و معلوم هم نیست که مجاهدین چرا باید به ایشان توضیح بدهند؟ یغمایی این بار نوشت که گزارشهایی از وقوع قتلهای مشکوک در اشرف منتشر شده و مجاهدین باید به من توضیح دهند که اکرم حبیب خانی (مادر فرزند من) کجاست و چه بلایی سرش آمده است؟ راستی ایشان «وکیل و وصی» چه کسانی است که خونخواه مجاهد عاقل و بالغی شده که سالهای سال است مسیری متضاد با «همسر سابق» خود انتخاب کرده است؟ این کشاکش بالاخره به آنجا منتهی شد که خواهر مجاهد اکرم حبیب خانی ناگزیر به نوشتن جزوه ای به نام «شرافت به یغما رفته» پرداخت و در آن توضیحات مبسوطی درباره توطئه وزارت اطلاعات در این مورد نوشت. به این وسیله تمام تهمت ها و فشارها خنثی شد و یغمایی رو سیاه تر از همیشه رسوا گردید.هنوز از این قضیه چندی نگذشته بود یک باره یغمایی خواب نما شد که آی مال و منال همسر جدید من دارد به باد می رود و خانه اش دارد حراج می شود و... و من (یعنی یغمایی) در این زمینه «تا آخرین نفس هستم»!در این وسط جار و جنجال یغمایی معنایی کاملا بودار داشت. به ویژه آن که ادعاهای سخیف و مضحک تعداد دیگری از عوامل وزارت خبیثه هم به آن اضافه می شد. این در شرایطی بود که رژیم در پاتک به حکم منع تعقیب و تبرئه کامل مجاهدین و شورا در پرونده ۱۷ ژوئن، فردی را هم به شکایت و دادخواهی آورد که متعاقبا معلوم شد مدتهاست مرده است!به هرحال این توطئه نیز با شکست کامل مدعیان روبه رو شد؛ اما بعد از آن نیز یغمایی و همگنان پیشانی سفیدش هر از چندی بامبولی در می آورند تا ما را به راه دیگری که داریم بکشانند؛ اما ما آموخته ایم که به هر قیمت که شده هدف را فراموش نکنیم. هدف هم یک چیز رویایی و رمانتیک نیست. هدف «کل نظام» است. به هرقیمت و بهایی که لازم است بپردازیم؛ و در این مسیر به قول شادروان شاملو حتی از «ناتوانی» هایمان هم شمشیری علیه دشمن می سازیم؛ بنابراین خیال یغمایی و تمام پیشانی سفیدهایی همچون او راحت باشد. همانطور که تا همین جا به هرقیمتی شده راه را ادامه داده ایم باقیمانده راه را هم خواهیم پیمود؛ و باز هم به گفته هم شاملوی بزرگ «مگر بدون اعتماد به پیروزی هم می توان به جنگ دشمنی رفت؟». دوستان! شعر را چه سود اگر نتواند اعلام قیام کند؟اگر نتواند خودکامگان را براندازد؟شعر را چه سود اگر نتواند آتشفشانها رابه طغیان وادارد آن زمان که نیازش داریم؟شعر را چه سود اگر تاجاز سر شاهان قدرتمند این جان بر نگیرد؟(از شعر گزارشی بسیار محرمانه از سرزمین مشت ـ نزار قبانی)تحریف مبارزه ضدارتجاعی به مبارزه ضد مذهبی یغمایی در آخرین کلیپی که در یوتوب گذاشته خطاب به برادر مسعود گفته است:‌ «شما در پیام تان از حضرت معصومه و امام رضا صحبت کرده اید بگذارید بگویم که مذهب درجامعه ایران تمام شده است و شما اگر بخواهید ادامه دهید باید این خرافات را کنار بگذارید و...» و سپس به یک شکرخوری بسیار بزرگتر از دهانش در مورد پیامبر اسلام و حضرت علی پرداخته که:‌ «به نظر من شما واقعیت اسلام را نمی بینید به دلیل این که در مدار جاذبه هستید و گرنه هیچیک از اعمال پیامبر اسلام و امام اول شیعیان قابل دفاع و توجیه نیست. محمد حنیف نژاد نیز علیرغم همه فداکاریهایی که کرد دراین مدار جاذبه قرار داشت و نتوانست از آن خارج شود». تا آنجا که به محتوای حرف این قبیل پژوهندگان مربوط می شود باید بگوییم که حرفهای یغمایی و همگنان او مطلقا هیچ «چیز» تازه ای ندارد. در هفتاد سال پیش علی دشتی که دست برقضا علاوه بر رابطه با انگلیسیها از مداحان رضا شاه هم بود و برایش می نوشت:‌ «ما اعلیحضرت پهلوی را تنها یک نفر پادشاه خود نمی دانیم بلکه او را مظهر ایدئال ملی خودمان می دانیم...» کتاب «۲۳ سال» را نوشت. این کتاب بسیار پر و پیمان تر از تمام اباطیل یغمایی و همگنان او است؛ یعنی امثال یغمایی که در سپتیک تخیلات خود از اکتشافات جدید خود سرمست هستند هر چه در مورد زندگی پیامبر اسلام و قرآن و اسلام بگویند به گرد پای کتاب دشتی نمی رسد؛ اما همانطور که رابطه مستقیمی وجود دارد بین «مظهر ایدئال ملی» دشتی و لاطائلاتش در مورد اسلام و پیامبر در مورد یغمایی هم بین آن همه «درود بر شاه» گفتن ها و اعلام پشیمانی (مودبانه اش را نوشتم) از مبارزه با شاه و ساواک رابطه مستقیمی وجود دارد. کما این که یغمایی در همین آخرین کلیپش گفته است:‌ «به نظر من اسلام سیاسی و جمهوری دمکراتیک اسلامی مرده است و دیگر هیچ نقشی در ایران ندارد و آینده ایران یک نظام سکولار و دمکرات است». این پیش بینی یغمایی فقط یک جمله «جاوید شاه» کم دارد که امیدواریم به زودی آن هم رفع شود. نوشته ها و استدلالات کشاف اپورتونیستهای چپ نما علیه دین و مذهب در چهل و چند سال پیش نیز یادمان نرفته و در این زمینه هم یغمایی دیر آمده است!پرداختن به این نکته از این نظر حائز اهمیت است که توجه کنیم این ضدیت هیستریک با مذهب و جایگزین کردن آن مبارزه با ارتجاع یکی از ویژگی های عملی بریدگان و خائنان این چنینی است. وقتی مجاهدین با دریای خون و رنج و رزم رژیم خمینی را به اینجا رسانده اند و وقتی خمینی کارهایی کرده که حتی منتظری می گوید باعث چندش مردم از ولایت فقیه شده است، بد و بیراه گفتن به پیامبر اسلام و حضرت علی و دین مذهب مجاهدین همراه با دور زدن خمینی و دم تکان دادن برای رژیم و انجمن نجاتش نه فقط خرجی ندارد بلکه موجب در آمد است. هریاوه سرایی می تواند عربده بکشد و یاوه ها را نشخوار چند باره کند. آن چه که هزینه دارد و «جیز» می کند شعار «مرگ بر خمینی» است. این شعار است که مجاهدین باید بهایش را بپردازند و صدتا صدتا جلوی جوخه مرگ لاجوردی و گیلانی قرار بگیرند تا برای همیشه در تاریخ ایران شعار «مرگ بر شاه سلطان ولایت مرگت فرارسیده» ثبت شود. فراموش نکنیم که این شعار در حالی که هنوز سه سال از حاکمیت «امام» ی که ۵ میلیون نفر به استقبالش رفتند نگذشته بود توسط میلیشیای جوان مجاهد در خیابانهای تهران به ثبت رسید. وای کاش این قبیل پژوهندگان کودن تاریخ ذره ای شعور، و البته شرف میداشتند تا فرق اسلام خمینی و مجاهدین را فهم کنند. خانم بتانکورت که مدت ۶ سال و نیم از عمرش را در اسارت به سر برده بعد از آشنایی با مجاهدین در یک گردهمایی همبستگی با مردم فرانسه و یادبود قربانیان حملات تروریستی در پاریس در ۳۰ آبان ۹۴ گفت: فکر می‌کنم امروز کافی نیست که بگوییم، این اسلام نیست. به‌نظرم مهم است روشن باشد و گفته شود که این ضد اسلام است، برداشت دیگری از اسلام نیست، بلکه ضد اسلام است و از این ایده باید به‌صورت دینی دفاع کرد و آن‌را مورد بحث قرار داد، آن هم با استدلال‌هایی که بتوانند در برابر استدلال‌های افراط‌گرایان پاسخگو باشند چرا این مسأله اهمیت دارد؟ زیرا اگر ما این کار را اینجا انجام ندهیم، یعنی در فضای دموکراسی، در نتیجه مجبوریم تنها برداشت از اسلام را بشنویم، یعنی برداشت رژیم ایران، برداشت عدم برابری زنان، اعمال مذهب بر سیاست، طرد، خشونت، (اقدامات) خودسرانه و قضاوت کور است و به همین خاطر باید از اینجا گفت، در اینجا، در فرانسه، یک اسلام دموکراتیک وجود دارد تا در برابر اسلام حکومت مذهبی (رژیم) ایران قد علم کند.از این‌رو برای من خانم رجوی، (صادقانه فکر می‌کنم)، شما که در فرانسه قربانی این اسلام افراط‌گرا هستید و کتابی نوشته‌اید تا توضیح بدهید، چرا این اسلام نیست، شما که برابری زنان را در جنبشتان به یک اولویت تبدیل کرده‌اید، شما که اعتقاد دارید می‌توان در یک جامعة اسلامی در دموکراسی و در یک حکومت مبتنی بر جدایی دین و دولت زندگی کرد، شما که سال‌هاست به این مسأله فکر می‌کنید، شما صدایی هستید که ما باید بشنویم. ما به تفکرات شما نیاز داریم، به الگوی شما نیاز داریم، به الگوی همة کسانی که امروز در اینجا با شما هستند نیاز داریم، کسانی که مبارزة خود را از دیروز یا از جمعه ۱۳ نوامبر شروع نکرده‌اند، بلکه از زمان اشرف و البته بسیار قبل از آن مبارزه می‌کرده‌اند. شما ایرانی‌هایی که هنوز در خودتان عطش یک ایران آزاد و مبتنی بر برابری زن و مرد را دارید، این برای ما به‌عنوان فرانسوی مهم است که بدانیم، در جهان اسلام و در میان مسلمانان فرانسه، برابری زن و مرد ارزشی است که از آن دفاع می‌شود. ما به این نیاز داریم، چرا؟ چون اگر پرچم‌های آزادی، برابری و برادری را زمین بگذاریم، خودمان را رها کرده‌ایم و آن‌چه به‌عنوان نوری در جهان نمایندة آن هستیم بر زمین می‌افتد. فکر می‌کنم که ما اجازه نداریم به تفرقه بیفتیم. ولی برای متحد بودن، ما باید با شجاعت بسیار زیادی متحد بشویم، زیر پرچم خوبی در برابر بدی»لوث کردن ارزشهای انقلابی وقتی یغمایی می نویسد یا می گوید:‌ «کلمه مجاهد قریب به ۳۵ سال است که بهانه کشتار همه کسانی است که نفسی برمی آورند» و یا «از نظر من سازمان مجاهدین الان با یک بحران ایدئولوژیک روبه رو است و علت همه بریدنها از شما در همین بحران ایدئولوژیک است» هیچ فرقی با آن تواب تشنه به خون و هار ندارد که بی دنده و ترمز می گوید:‌ «فرقه رجوی مطلقا در جبهه خلق قرار ندارد»؛ و فراموش می کند که ۴ سال قبل خودش مدعی شده بود: «من عمیقا از مبارزات مجاهدین خلق علیه تمامیت نظامی جمهوری اسلامی حمایت کرده و از همراهی و مساعدت به هرنیرویی که برای سرنگونی و اسقاط این رژیم تلاش کند دریغ نخواهم کرد ـ ایرج مصداقی در گزارش ۹۲».به هرحال هردو قاطر بارکش یک گاری هستند که یکی می گوید: «...از نظر من فرح پهلوی یک موی گندیده اش می ارزد به صد تای مریم رجوی...»(یغمایی که ادبیات خوانده است به «گولو گولوی هار» بگوید مو که گندیده نمی شود!) و این یکی قاطر پاسخ می دهد:‌ «محمد رضاشاه و فرح پهلوی بسا مترقی تر از اپوزیسیون اقای رجوی و بانو هستند». اصلا هم نباید فریب زرورق حرفهایشان را خورد که یکی می گوید: «من گروه خونم با سلطنت نمی خواند» و دیگری که خود را «حقیقت جو» می نامد. هر دو خائن به خلق و انقلاب هستند و فضاحت قضیه صریحتر از این است که قابل پوشش باشد. اصل حرف همان است که جای دیگر درباره شاه خائن نوشته یا گفته است: «هر وقت می رفت توی آمریکا شوروی فرش سرخ می انداختند. سرود ملی می نواختند با کالسکه طلا این ور اون ور می بردند. ایرانی یک غروری داشت پاسپورتش از پاسپورت اروپائی ارزشمند تر بود»؛ و البته این روی سکه وادادگی مفرط و مفلسی فلاکت بار این جماعت است. روی دیگر فحاشی نسبت به مجاهدین و مقاومت است. یغمایی در این زمینه روی دست تواب هار بلند شده است که خطاب به رهبری مجاهدین می گوید: «الان کیسه های خون خواهر و مادر و پدر مادر ما رو شونه هاتونه و مشغول معامله و زندگی خودتون هستید. آن هم با کثیف ترین دیکتاتورها. می خواهید آزادی را به ارمغان بیاورید. اگر این آزادی است با این تفکر با این پایه های ایدئولوژیک تف به این آزادی». آن تواب رسوا و بی آبرو هم در تحقیر مجاهدین پایدار در اشرف و لیبرتی گفته بود:‌ «یک مشتی بیمار در سن ۶۰ سالگی به سر می برند در آلبانی چندین هزار کیلومتر مریض بیمار روحی بیمار بعضی هاشون کنترل ادرارشون را ندارند بعد ادعا می کند که اینها بروند کنترل دست بگیرند این آدم باید مالیخولیا داشته باشد چه رسد که نقش دن کیشوت هم پیدا کرده است» از هیچ جلاد و بازجو و شکنجه گری چنین شقاوتی را شنیده یا دیده اید؟ هرگز! این همه لوث کلمات و ارزشها از عهده خائنان برمی آید و بس. آن همه نه هر خائنی؛ و نه خائنانی که سرشار از کینه و بغض هستند. بلکه اضافه برهمه اینها خائنانی که طی سالیان تمام سوز شده اند و دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارند. اما گذشته از این حرفها وقتی یغمایی چنین افسار پاره می کند یک ارزش را قربانی می کند. ارزش مقاومت. لوث کردن ارزشهایی است که مقاومت تا به حال با تمسک به آنها طی طریق کرده، از آن الهام گرفته و به مدد همان ارزشها سنگینی یک مبارزه را بردوش حمل کرده است. به راستی چه کسی یا چه جریانی در بحران است؟ و این سمپاشی نسبت به مقاومتی که روز به روز آینده تابناک تری می یابد به نفع کیست؟ یغمایی و همپالگی هایش که فاشیستی ترین عقاید را درباره مجاهدین و مقاومت ایران دارند هیچ مأموریتی جز ناامیدی و پاشاندن یأس ندارند؛ و مثل موریانه به بدنه مقاومت و مجاهدین می افتند تا آرمانها را مخدوش و غیر قابل دسترس و مقاومت را بیهوده معرفی کنند. نگاهی به موضعگیری های این جماعت در مورد «اشرف» بیندازید. آنها «به فرموده» با قلمهای زهرآگین و زبانهای مسموم خود به رذیلانه ترین وجهی احلام آخوندها را تبلیغ می کردند و همواره به مجاهدین ایراد می گرفتند که مقاومت بیهوده است و باید اشرف را ترک کرد. البته آنها هرگز پاسخ نمی دادند که اگر مجاهدین با دست خالی در برابر سلاح آتشین و تانک و نفربرهای مالکی و قاسم سلیمانی نمی ایستادند به کجا باید می رفتند؛ زیرا که روشن بود جایی جز عبای ملاها وجود نداشت؛ اما از نظر یغمایی و همگنان دور و برش این مقاومت قهرمانانه که در تاریخ مقاومت در سطح جهانی بی مانند بوده است بی ثمر و ناشی از خیانت رهبری آنها بوده است. آنها ریاکارانه برای مجاهدان پایدار دل می سوزاندند اما وقتی از مغزشویی آنها سخن می گفتند تحقیرآمیزترین توهین را به آنها می کردند؛ و بعد به صورت طبیعی این سوال مطرح می شد که چه کسی این مغزشویی را کرده است؟ یاوه هایی ردیف می شد گاه انسان احساس می کند با مشتی کودن و کوتوله سیاسی روبه رو است؛ اما واقعیت اصلی را فراموش نکنیم. ما با یک مشت خائن روبه رو هستیم که در انجام وظیفه خیانت خود سوگند خورده اند؛ و حتی کمر به تبرئه سرسلسله همه خائنان تاریخ، یهودای اسخریوطی، پرداخته اند. بخوانیم و برمسخ انسانهایی که روزی روزگاری «انگ روشنفکری» و «زندانی» داشتند و در دام یهودا افتادند نظاره کنیم. یکی از آنها، محمد جعفری نامی است که با نام مستعار همنشین بهار یاوه نویسی می کند. او در باره سرسلسله خائنان تاریخ نوشته است:‌ «گاهی من فکر می‌کنم اون داستان یهودا نیز اما و اگر دارد. چطور ممکن است یکی از حواریون مسیح که ازش نیکیها یاد می‌کنند آنقدر پست باشد که به خاطر سی سکه نقره که کتاب مقدس می‌گوید دوست نازنینش مسیح را به پلیس بشناساند؟ شاید، شاید یهودا میهنش را دوست داشته و درست یا نادرست راه و رسم مسیح را در ضدیت با آن می‌دیده و به همین دلیل به این نتیجه رسیده که بیایم به قیمت یهودا شدن به قیمت تف و لعنت دنیا را به خود خریدن این کار را بکنم...».در این میان آیا برای شهیدان که به قول سارتر «ستارگان خاموشی هستند که همچنان نورشان به ما می رسد؟» حرمتی باقی می ماند؟ هرگز! از نظر امثال یغمایی شهیدان قربانی شدگانی معزشویی شده هستند که فریب جاه طلبی های یک رهبر «دیکتاتور» را خورده اند. آنها تعدادی قلیل و اندک هستند که جز به کشتن دادن خود کاری نکرده اند و تا به حال هم هیچ تأثیری برروی روند مبارزه با آخوندها نداشته اند. در برابر این خائنان چه باید گفت؟ پروفسور ژان زیگلر، نایب رئیس کمیته مشورتی شورای حقوق بشر ملل متحد، پاسخی دندان شکن به همه این یاوه گویان داده است. شمه ای از حرفهای پرفسوز ژان زیگلر را در مورد نقش استراتژیک اشرف در مبارزه برای آزادی بخوانیم تا نقش تاریخی اشرف و مجاهدان اشرفی و اتفاقا رهبری مقاومت در سالهای پایداری بیشتر روشن شود: «باید پرسید چرا اشرف این گونه رعشه به جان رژیم می اندازد؟ این رژیم تروریست که در سراسر جهان ترور می کند، رژیمی که هشتمین تولیدکننده نفت در جهان است. چرا؟ جواب این است که چه گوارا آن را فرموله کرده است. او این را در یادداشتهای بولیوی، در یادداشتهای جنگ چریکی در بولیوی مطرح کرده است، تحت عنوان تئوری کانون. می گوید اگر در جایی یک کانون وجود داشته باشد، حتی اگر به لحاظ کمیت محدود باشد، به لحاظ جغرافیایی محدود باشد، این کانون ارزشهای دموکراتیک را ساطع می کند. تشعشع ارزشهای آزادی، تشعشع ارزشهای همبستگی بین المللی خواهد بود. این برای ستمگران غیرقابل تحمل است، حتی اگر قدرتمندترین حکومت ستمگر باشد. آنها نمی توانند وجود چنین کانونی را تحمل کنند که هر لحظه مشروعیت رژیم ستمگر آنها را نابود تهدید می کند. ملاها خطر اشرف را خوب درک کرده اند».دوزخ اما سرد قصه است این قصه، آری، قصه درد ستشعر نیستاین عیار مهر و کین مرد و نامرد است...این گلیم تیره بختی ها ستخیس خون داغ سهراب و سیاوشهاروکش تابوت تختی هاست(اخوان ثالت شعر خوان هشتم)اخوان ثالث شعری دارد به نام «دوزخ اما سرد» و در توصیفش گفته که لعنت آغازی است «سراپا نکبتی منفور» در خلال این وجیزه بارها و بارها به دوزخ خمینی فکر کردم و از خود پرسیدم دوزخ با آدمی به عنوان انسان چه می کند. دوزخ جایگاه مسخ شدگان است. به درجات و به اشکال گوناگون. باید رفت کتاب دوزخ از «کمدی الهی» دانته را خواند. تعبیرات قرآنی هم درباره مسخ شدگان بسیار تکان دهنده است.چیزی که با اندکی مسامحه در قرآن مترادف خنزیر نامیده شده. در سوره مائده (آیه ۶۰) درباره انسانهایی مسخ شده که به میمون و خوک تبدیل شده اند و تأکید شده که جایگاهی زشت دارند. میمونهای تکیه زده بر منابر برایم آشنا بودند؛ اما خوکها را نمی شناختم. یا مصادیقش را نمی دانستم.در زمانه ای که خمینی «امام» است انسان مسخ شده عنکبوت و کرگدن نمی شود. آنها تبدیل به خوک می شوند؛ و خائنان خوکچه های مفلوک و درمانده این زمانه اند. خوکچه که می گویم نه از آن نوع حیوانی است که هندی اش مشهور است و حتی در خانه ها هم نگهداری می شود. منظورم خوک است از خانواده گرازسانان و راسته جفت سم سانان که مهم ترین خصوصیتش همه چیز خوار بودن آن است.تفاوت خوکچه به عنوان یک حیوان با یک انسان خوکچه شده هم این است که اولی با یک جبر طبیعی خوکچه «خلق» شده و این دیگر انسانی است که خود در ادامه انتخابش، مسیری را برگزیده و در طریقی قدم زده است که بالاجبار و خواهی نخواهی از او موجودی همه چیز خوار و همه چیزگو می سازد. خوکچه ای که می گویم خوک حقیری است که زمانی انسانی بوده و حالا مسخ شده و لذا خواندن حرفهایش تهوع آور است و دیدن شمایلش نفرت انگیزتر! به قول حافظ: «گرسنگ از این حدیث بنالد عجب مدار» به صف خوکچه های منتظر ورود به دوزخ نگاه کنید. من نام یکی شان را آوردم. یکی که به دوزخ سلام گفته است!فقها گفته اند خوردن گوشت خوک در بیابانی که خطر مرگ از گرسنگی وجود دارد حلال است؛ اما مرجع تقلید من در این مورد حکیمی است که «قیمتی لفظ دری» را به پای خوکان نمی ریزد و گفته است: «خوک همه شر و زیان ست و نحس» لذا ترجیح می دهم که بمیرم و نیم نگاهی به خوکان و خوکچه ها نیندازم.
  فصل سیزدهم نقشهاي رنگارنگ يك باند فاشيستيسازمان مجاهدين انقلاب اسلامي يكي از «محصولات » صادر شدة ارتجاع، به فضاي سياسي كشور بعد از حاكميت آخوندهاست. چنين سازماني در زمان شاه وجود نداشت. در 14 اسفند 57، اين سازمان از ادغام هفت گروه كوچك(بعضاً مسلح) قبل از انقلاب، تشكيل شد. به دلايلي كه خواهد آمد اين سازمان نقش بسيار زيادي در مسائل سياسي بعد از انقلاب ايفا كرد. به طوري كه يك سايت حكومتي از باند مقابلش نوشته، آنها توانسته‌اند: «اكثر معاونتهاي كليدي وزارتخانه‏هاي مهم نظير كشور، خارجه و وزارتخانه‏هاي اقتصادي نظير بازرگاني و تعاون و نيز پستهاي كليدي در وزارت نفت را در دست بگيرند و در مجلس نيز نيابت رئيس مجلس را از آن خود كنند». (سايت بي عنوان تاريخچه سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي 21مهر81) همچنين «نقش محوري عناصر سازمان در جبهه دوم خرداد كاملاً مشهود است» (ايضاً همان منبع)فراز و نشيبها و نقشهاي رنگارنگ اين باند فاشيستي تنها به عملكرد سياسي آن محدود نمي‌شود. اين باند مرتجع نقش بسيار تعيين كننده‌يي در شكل‌گيري نظام شكنجه آخوندي داشته است و از همان روزهاي اول حاكميت مرتجعان به بازجويي و شكنجه نيروهاي مخالف آخوندها پرداخت. عملكرد سياسي و مواضع به غايت فاشيستي اين باند از ياري رساندنهاي مستمرش به شكل‌گيري و ادامه حيات سيستمهاي شكنجه و زندان و توطئه جدا نيست. تجربه تلخ و فاجعه‌باري كه حاوي درسهايي است ارزنده براي همة كساني كه نمي‌خواهند دشنة جلاد را تيز كنند. قبل از ادامة بحث لازم است يادآوري كنيم كه تعبير «باند فاشيستي» براي باند «مجاهدين انقلاب اسلامي» تعبير رسايي نيست و ما بايد به تفاوتهاي اساسي «باندهاي فاشيستي» كلاسيك و شناخته شده در كشورهاي ديگر با اين باند بي‌ريشه و بي‌هويت را توجه لازم داشته باشيم.سيلونه، نويسنده ضد فاشيست ايتاليايي، در كتاب مكتب ديكتاتورها به خوبي نشان داده است كه چگونه باندهاي حقير و مطرود اجتماعي و سياسي در روند گسترش خود به فاشيستهاي شقاوت‌پيشه و توطئه‌گر تبديل مي‌شوند. سيلونه به درستي اشاره كرده است كه اين باندها در صورتي موفق مي‌شوند كه بتوانند يك «رهبري» شياد و شارلاتان، مثل موسوليني، براي خود بيابند. اما نمونة باند فاشيستي موسوم به مجاهدين انقلاب اسلامي اين تفاوت را با فاشيستهاي ايتاليايي دارد كه هرگز نتوانست رهبري همچون موسوليني براي خود بيافريند. اين ناتواني هم دو دليل داشت. اول وجود خميني كه در آن شرايط تاريخي امكان ساخته شدن رهبري همچون موسوليني را در طيف حاكميتش مطلقاً از بين برده بود و دوم اين كه بنيانگذاران باند هيچ يك توان و كارآيي چنين كاري را نداشتند. اكثريت قريب به اتفاق آنها عناصر رانده شده از دور اصلي مبارزه با شاه بودند كه ديگري را قبول نداشتند. اين عده به خصوص بعد از ضربه اپورتونيستي سال54 به سازمان مجاهدين از مبارزه سر خورده و به دامن ارتجاع افتاده بودند. البته اگر كسي همچون خميني پيدا نمي‌شد كه بتواند رهبري يك جنبش آزاديخواهانه را بربايد اغلب اين افراد بعد از مدتي به دنبال زندگي معمولي خود مي‌رفتند. كما اين كه مرتضي الويري در خاطرات خودش(صفحات 680_684) اعتراف مي‌كند: «من و آقاي «محمد [كاظم پيرو] رضوي» (از اعضاي گروه «فلاح») شركتي تحت عنوان “شركت پوش“ تأسيس كرديم، كه مثلاً كارهاي الكترومكانيكي و تعميرات و مشاوره انجام مي‌داد... دفتر شركت‌پوش- در قلهك- را به محل كار گروه «فلاح» تبديل كرديم... عملاً مبارزه مسلحانه را كنار گذاشته، به كار فرهنگي روي آورده بوديم... هفت، هشت ماه پيش از پيروزي انقلاب اسلامي، روزي آقاي «مطهري» مرا صدا كرد و گفت‌: “شما آدمهايي را كه در حد فرمانداري و استانداري و وزارت هستند، به ما معرفي كن.“... به خاطر اين كه در گروه “فلاح“ چند مهندس وجود داشت، تداركات فني راهپيمائيها را به گروه “فلاح“ مي‌سپردند...». به عبارت دقيق‌تر باند بي‌مايه و بي ريشه‌يي همچون مجاهدين انقلاب اسلامي، بسيار حقيرتر از آن كه بود كه حتي با گروههاي فاشيستي از نوع فاشيستهاي ايتاليا مقايسه شود. در واقع و به معناي واقعي، آنان تفاله‌هايي بودند كه تنها و تنها شيادي مانند خميني مي‌توانست آنها را گردآورد و در جهت اميال و طرحهاي خود سازمان دهد. اما به ويژه بعد از حاكميت آخوندها بهترين زمينه مادي فراهم شد تا اين باند سرهم بندي  شده به عنوان يك بال ارتجاع حاكم به بازسازي سيستم سركوب(در سپاه و كميته‌ها) و شكنجه و زندان(در بندهاي 209 و ساير نهادهاي امنيتي) و سركوب اقليتهاي قومي(مانند به راه انداختن سازمان ارتجاعي و سركوبگر پيشمرگان كرد مسلمان) ياري رساند و نقش مستقيم ايفا كند. در بارة سرنوشت عبرت‌آموز اين باند جا دارد كه تحقيقهاي جداگانه مفصل صورت گيرد. اما ما براي متمركز بودن روي بحث خودمان(شكنجه) ناگزير از اشاراتي كوتاه در اين زمينه‌ها هستيم. يك باند فاشيستي چگونه شكل مي‌گيرد؟مرتضي الويري يكي از اعضاي مؤسس سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در معرفي گروه خودشان گفته است: «هفت گروه بوديم كه در كميته استقبال از امام شركت داشتيم: 1- گروه بدر [كه بچه‌هاي شهرري و علي عسگري جزو آنها بود] (به گفته بهزاد نبوي علي عسگري و حسين فدايي از اين گروه بودند كه در سال56 به زندان افتادند).2- گروه فلق [كه بچه‌هاي خارج از كشور بودند از قبيل آقاي حسن واعظي، مصطفي تاج‌زاده، آقاي محمد طيراني و بهروز ماكويي] 3-گروه منصورون [كه اشخاص مهمش آقاي محسن رضايي، شهيد علم الهدي، عبدالله‌زاده و محمد باقر ذوالقدر، شمخاني … بودند] (به گفته بهزاد نبوي يكي ديگر از اعضاي گروه منصورون رضا بصيرزاده نام داشته است)4- گروه صف [كه اشخاص شاخص آن عبارت بودند از محمد بروجردي(فرمانده قرارگاه حمزه كه در سال1362 در كردستان كشته شد)، سلمان صفوي(معلوم نيست كه آيا همان برادر يحيي صفوي فرمانده سابق سپاه است يا نه)، حسين صادقي(سفير ايران در كويت)، اكبر براتي و فردي به نام اباذر]، عطريانفر مرتبط با محمد منتظري بودند5 - گروه امت واحده [كه بچه‌هاي زندان بودند از قبيل بهزاد نبوي، محمد سلامتي و پرويز قدياني، محسن مخملباف، فريدون وردي نژاد، رحماني، علي شجاعي زند](بهزاد نبوي از صادق نوروزي هم به عنوان اعضاي اصلي گروه ياد كرده است)6 - گروه موحدين پاسدار علم الهدي از انجمن اسلامي دانشگاه مشهد (بهزاد نبوي يكي ديگر از اعضاي گروه موحدين را محمود بخشنده «كه خيلي شناخته شده نبود و نمي‌دانم در حال حاضر كجاست» معرفي مي‌كند)7 - گروه فلاح [ محمدرضوي، حسن منتظر قائم، حسين شيخ عطار و ديگران كه پيشتر ذكرشان كرده‌ام عضو آن بودند.] ....بدين ترتيب تصميم گرفتيم گروههاي هفتگانه فوق را در هم ادغام كرده و تشكيلاتي را جهت گسترش و تداوم انقلاب اسلامي سامان دهيم. شرط لازم براي عضويت در اين تشكل، تبعيت و پذيرش قطعي ولايت فقيه و رهبري امام خميني بود. پس از جلسات متعدد سرانجام نام سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي براي اين تشكيلات برگزيده شد." ( مرتضي الويري. شانزدهم فروردين 58)بهزاد نبوي درباره 7گروه مزبور مي‌گويد: «از اين گروهها تنها گروه توحيدي صف، منصورون و موحدين عمليات مشخص نظامي داشتند و گروه فلق عمدتاً مبارزين خارج از كشور و گروه فلاح و بدر سياسي و بعضاً در تدارك كارهاي نظامي بودند». پدرخوانده جريان موسوم به مجاهدين انقلاب اسلامي، دربارة ريشه‌هاي فكري و عقيدتي گروهي كه خود در زندان راه انداخته بود، مي‌گويد: «در زندان شاه، پس از تغيير ايدئولوژي مجاهدين خلق، زندانيان مسلمان به 3 دسته تقسيم شدند. يك دسته بر اين اعتقاد بودند كه به قول مائوتسه تونگ (بنيانگذار چين كمونيست) «سوسيال امپراليزم خطرناكتر از امپرياليزم است» و منظورشان اين بود كه مجاهدين خلق خطرناكتر از رژيم هستند. يك دسته مثل امت واحده معتقد بودند كماكان رژيم دشمن اصلي است و در عين حال با مجاهدين خلق هم مبارزه ايدئولوژيك داشتند. دسته سوم حاميان و موافقين مجاهدين خلق بودند. ما آن دسته دوم يعني امت واحده را تشكيل داديم كه مرزبندي اعتقادي هم با مجاهدين خلق داشتيم و مبارزه با رژيم را هم سرلوحه كار خود قرار داده بوديم» (تاريخچه سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در مصاحبه راديو گفت‌وگو با بهزاد نبوي بخش سوم) علت انتخاب نام سازمان نام اين سازمان از ابتدا مشكوك و بسيار شبهه انگيز بود. همه مي‌دانستند كه اين تقليدي است از نام «سازمان مجاهدين خلق ايران». اين نامگذاري هويت كاذب و بي‌ريشه يك باند فاشيستي و تفاوتش را با يك سازمان مقاومت را نشان مي‌دهد. و اتفاقاً بايد تصريح كرد كه اين نامگذاري به هيچ وجه تصادفي نبوده است. محسن رضايي گفته است: «ما آمده بوديم تا به عنوان بازوي مخفي انقلاب، سازماني را متشكل از هفت گروه مبارز اسلامي تشكيل دهيم كه درحقيقت يك حزب بود و براي اين كه نقطه مقابل منافقين بايستيم اسممان را گذاشتيم سازمان مجاهدين انقلاب» (سايت ليله القدر سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي 12خرداد87) مرتضي الويري نيز در كتاب خاطرات خود (ص711-709) نوشته است: «با اشخاصي كه در كميته استقبال از امام آشنا شده بوديم، به اين تصميم رسيديم كه تشكلي به وجود بياوريم و بتوانيم جلو سازمان مجاهدين خلق و چريكهاي فدايي خلق بايستيم». الويري در ادامه توضيح داده است: «شرط لازم براي عضويت در اين تشكل تبعيت و پذيرش قطعي ولايت فقيه و رهبري امام خميني بود. پس از جلسات متعدد، سرانجام نام «سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي» براي اين تشكيلات برگزيده شد... به امام پيشنهاد كرديم كه ما آمادگي آن را داريم كه يك كميته مركزي را تشكيل دهيم و كميته‌هاي ديگر را تحت مركزيت اين كميته نظم بدهيم... آقاي مطهري خدمت حضرت امام رفتند و پس از آن، به ما گفتند كه نظرمان را با امام مطرح كرده‌اند و امام نيز تصميم گرفته‌اند، طي حكمي، آقاي مهدوي‌كني را مسئول تشكيل دادن كميته بكنند. آنگاه گفتند كه هر كمكي از ما ساخته است، مي‌توانيم به آقاي مهدوي‌كني برسانيم... پس از مشخص شدن اعضاي شوراي مركزي، اعضاي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي نيز به ما كمك كردند و آقاي بهزاد نبوي كه عضو اين سازمان بود، مسئول صدور كارت شناسايي شد...» اين اظهارات علاوه بر اين كه انگيزه اصلي مؤسسان باند را برملا مي‌كند نشان مي‌دهد كه با وجود « پذيرش قطعي ولايت فقيه و رهبري امام خميني» آنها مورد اعتماد خميني نبودند و بايد بسا كارهايي مي‌كردند تا مورد اعتماد رهبر قرار گيرند.  پدر خوانده اين باند فاشيستي و ضدانقلابي در گفتگويي پيرامون تاريخچه تشكيل باند خودش كه در نشريه عصر نو، ارگان همان سازمان، آمده بخشهايي از واقعيت را بيان كرده است. او سازمان خودش و حزب جمهوري را داراي يك ايده دانسته و گفته است: «در كنار آن (حزب جمهوري) تشكل ديگري به نام سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي به عنوان يك سازمان سياسي نظامي و نيمه مخفي نيمه علني تشكيل شد. اين سازمان هم به لحاظ فكري يك سازمان مسلمان و طرفدار انقلاب و نظام بود. در آن مقطع عده‌يي از سازمان به عنوان شاخه نظامي حزب جمهوري اسلامي ياد مي‌كردند. بعضي نيز مي‌گفتند با وجود حزب چه ضرورتي به وجود سازمان هست؟ به ياد دارم حتي شهيد بهشتي بعضاً به ما پيشنهاد مي‌كرد كه در حزب جمهوري اسلامي فعاليت كنيم، در حالي‌كه فلسفه تشكيل سازمان با فلسفه تشكيل حزب جمهوري اسلامي متفاوت بود»روشن است كه چنين درخت بي اصل و ريشه‌يي كه مثل قارچ در تندباد حوادث انقلاب ضدسلطنتي فقط و فقط به خاطر رويارويي با سازمان مقاومت شكل مي‌گيرد سرنوشتي جز انحطاط بيشتر و روزمره رهبران و اعضايش نخواهد داشت. حرفهاي بهزاد نبوي، كه در واقع اعترافات او در شركت مستقيم در سركوب مردم و مخالفان و كمك به شكل‌گيري نظام شكنجه و زندان است بسيار گويا است: « در آن روزها دو خطر براي انقلاب نوپا حس مي‌كرديم. يكي خطر بازگشت رژيم سابق و ديگري خطر گروههاي مخالف انقلاب كه قبلاً مخالف نظام قبلي هم بودند. من و دوستانم آن روزها علاوه بر عضويت در سازمان، از بنيانگذاران كميته مركزي انقلاب اسلامي نيز بوديم» بعد هم با اشاره به گروههاي مسلح ديگر «نظير چريكهاي فدايي خلق، مجاهدين خلق پيكار و تعدادي از گروههاي چپ ماركسيستي» اضافه مي‌كند: «اين دو خطر مهم انقلاب اسلامي‌را تهديد مي‌كرد و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در واقع براي پاسخگويي به اين دو خطر بوجود آمده بود و به همين دليل سازمان نيمه‌مخفي و نيمه‌علني و سياسي نظامي بود» (تاريخچه سازمان در مصاحبه راديو گفت‌وگو با بهزاد نبوي بخش دوم) نبوي در بخش پنجم همين گفتگو اذعان مي‌كند: «يك جمع 12 نفره، تشکيل سپاه پاسداران را برعهده داشت، كه 3 نفر آنان نمايندگان رسمي‌سازمان بودند» و با صراحت اعلام مي‌كند: «سازمان در كليه فعاليتهاي اطلاعاتي، نظامي و امنيتي يكي دو سال اول انقلاب نقش تعيين كننده داشت. اعضاي سازمان، هم در سازمان اطلاعاتي آن زمان، و هم در سپاه و خصوصاً در معاونت اطلاعات آن، آقاي رضايي اولين معاون اطلاعاتي سپاه عضو سازمان بود. در كميته مركزي انقلاب اسلامي‌و اداره دوم ارتش تا ماهها اعضاي سازمان مسئوليتهاي كليدي داشتند و از اين طريق در حفظ و تثبيت انقلاب و نظام و جلوگيري از توطئه‌ها نقش تعيين كننده‌يي ايفا كردند». ملاحظه مي‌شود كه تفاوت اين جريان فاشيستي با باند لاجوري و جماعتي كه بر اوين چنگ انداخته بودند تفاوتي ماهوي نيست. دو بال يك پرنده مخوف هستند كه بر جامعه بال گسترانده‌اند و مي‌خواهند ديكتاتوري مهيبي را اعمال كنند. تفاوت آنها، تفاوت دو دسته تازه به قدرت رسيده است كه هريك سعي دارد به شكل «بهتر» و «بيشتر»ي مخالفان را سركوب كنند. اين مسأله به قدري لو رفته است كه خود نبوي در سال87 اعتراف كرد كه باندشان در ابتداي انقلاب زندان و شكنجه‌گاه داير كرده بوده است. او گفته بود: «سازمان حتي در محل دفتر مركزي خود به ناچار يك بازداشتگاه درست كرده و افرادي را كه دستگير كرده بود، در آنجا نگهداري مي‌كرد».رسوايي اين اعتراف به حدي بود كه محمد سلامتي، دبيركل كنوني سازمان، مجبور شد به صحنه بيايد و اين اعتراف را تكذيب كند. سلامتي به خبرگزاري مهر (7مرداد87) گفت: «اين مسأله صحت ندارد، آقاي بهزاد نبوي در اين مورد اشتباه کرده و ما در سازمان به وي در اين خصوص تذکر داديم» بعد هم به صورت مضحك‌تري اضافه كرد: «بهزاد نبوي، بازداشتگاه کميته را که نزديک محل سازمان بود با بازداشتگاه خود سازمان اشتباه گرفته بود». سلامتي در همين اظهارات استدلالي مي‌كند كه بسيار قابل توجه است: «در اوايل انقلاب، من مسئول هماهنگيهاي اجرايي در سازمان بودم و مسئوليت بخشهاي نظامي و اجرايي را برعهده داشتم، ما نيازي به داشتن بازداشتگاه نداشتيم، چون اين طور امکانات را در سپاه و کميته در اختيار داشتيم»يكي ديگر از كارهايي كه اين باند فاشيستي كرده و براي بسياري ناشناخته مانده جناياتي است كه در در كردستان انجام شده. بهزاد نبوي صراحتاً مي‌گويد: «حضور فعال سازمان به طور مستقل و بعضاً در قالب سپاه در مناطقي نظير کردستان و سيستان و بلوچستان كه حركتهاي واگرايانه وجود داشت از ديگر فعاليتهاي سياسي نظامي سازمان اوليه بود. در کردستان با استفاده از امكانات سپاه نو پا توانست سازمان پيشمرگان مسلمان کرد را شكل دهد که نقش تعيين کننده‌يي را در متوقف کردن حرکتهاي واگرايانه ايفا كرد». نبوي البته اسمي از فرماندهان پيشمرگان مسلمان كرد نمي‌برد ولي براي ما معلوم است كه منظورش محمد بروجردي(از گروه صف) است كه فرمانده تيم حفاظتي خميني هنگام ورود به ايران بود. بروجردي پيش از انقلاب رستوران خوانسالار در اصفهان و اتوبوس حامل مستشاران آمريكايي در لويزان را منفجر كرده بود. او بعدها فرمانده قرارگاه حمزه شد و در سال1362 در كردستان به هلاكت رسيد.بهزاد نبوي در ادامه اعترافات خود تصريح مي‌كند: «(سازمانش)همچنين در افشاي کودتاي نوژه سازمان نقش مؤثري داشت. سازمان در كليه فعاليتهاي اطلاعاتي، نظامي و امنيتي يكي دو سال اول انقلاب نقش تعيين كننده داشت».درجاي ديگر گفتگو، نبوي به نقش توطئه‌گرانه باندشان اشاره شده و از جمله فاش كرده است: «در ماجراي غيبت مرحوم طالقاني در سال 58 و بهره برداري سازمان مجاهدين خلق از اين غيبت و تظاهرات و موج اعتراضاتي كه در كشور حاكم شده بود، سازمان به عكس العمل مجاهدين خلق به بهانه غيبت مرحوم طالقاني، 4 يا 5 روز به شكل مداوم تظاهرات داشتند و عليه انقلاب و نهادهاي انقلاب مثل سپاه، جهاد، كميته و ... شعار مي‌دادند و به مراكز آنها حمله و آشوب و تشنج برپا مي‌كردند. سازمان با تدارك يك راهپيمايي گسترده در 29 فروردين 58، آن حركت ضد انقلابي و عليه نظام را خنثي نمود» منظور نبوي تظاهرات چماقداران است كه به تحريك حزب جمهوري و باند مؤتلفه صورت مي‌گرفت. نبوي براي عقب نماندن از آنها مي‌گويد تنها آنها نبودند بلكه او و سازمانش هم در آن نقش داشته است.نقش باند فاشيستي منحصر به اعترافات خود آنها نيست. سايران عناصر و سردمداران ارتجاع نيز هرجا كه حرفي بوده، به مناسبت به اين نقشها و رنگها، اشاراتي داشته‌اند. مثلاً عزت شاهي كه از عناصر شناخته شده كميته‌هاي ابتداي انقلاب و از باند لاجوردي است در خاطرات خود گفته است: «آقايان صادق اسلامي، مهدوي كني، باقري كني، مطهري، ناطق نوري، بهزاد نبوي، محمد موسوي، الويري‌، خسرو تهراني، قنادها (مصطفي و علي) و من از اولين نفرات شكل‌دهنده كميته انقلاب اسلامي بوديم. مهدوي كني مسئول كميته و بهزاد نبوي مسئول روابط عمومي بودند».عزت شاهي در قسمت ديگر خاطرات خود اشاره مي‌كند: «در انتظامات هم عده‌يي طرفدار سازمان مجاهدين انقلاب و بهزاد نبوي بودند كه به سپاه كانال زده بودند. بچه‌هاي سپاه آسان با قضايا برخورد مي‌كردند. بند 209 اوين هم در اختيارشان بود، لذا طرفداران بهزاد نبوي بيشتر مايل بودند از اين كانال عمل كنند، دوگانه عمل مي‌كردند. مسئولين انتظامي اينها بودند، شبانه مي‌رفتند عمل مي‌كردند، اگر كساني را كه دستگير مي‌كردند مي‌خواستند از امكانات ايشان استفاده كنند به ما تحويل نمي‌دادند چرا كه مي‌دانستند ما متهم را با كليه امكانات طي صورت جلسه‌يي تحويل مي‌گيريم، لذا خود مستقيم عمل كرده و اين قبيل متهمان را تحويل سپاه مي‌دادند، آنها در حد ما سخت‌گيري نمي‌كردند» عليرضا علوي تبار، اطلاعاتي سابق و اصلاح طلب فعلي، هم نوشته است: «“بيانيه‌ ده ماده‌يي دادستاني... همان موقع با حمايت مجاهدين انقلاب اسلامي تهيه (شد)(گفتگو با عليرضا علوي تبار نشريه چشم انداز).آخوند فلاحيان نيز در گفتگو با گردآورنده كتاب شنود اشباح گفته است: «... وردي‌نژاد... اون مقداري كه من مي‌شناسمش، ابتدا از حوالي سال 61 بود، توي سپاه ديدمش. مسئول امنيت بود [در اطلاعات سپاه.] معروف بود از بچه‌هاي مجاهدين انقلابِ، بعد هم از خودش پرسيدم، گفت: خب بله بودم. ولي به خاطر نظر "امام" استعفا دادم... خب پستهاي كليدي اطلاعاتي را اين طيف مجاهدين انقلاب قبل از تشكيل وزارت داشتند»(كتاب شنود اشباح رضا گلپور_صفحه629) در همين كتاب منبع «ن» به محقق گفته است: «در كميته مركزي سه طيف اعضا جمع شده بودند. دسته اول مشترك سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي بودند. مثل "خسرو تهراني"، "بهزاد نبوي"، "عباس يزدان پناه"، "خليل اشجعي"، مهندس "خالدي" (معاون وزير بازرگاني)، "قنادان"...»برخي از مواضع سياسي باند:بسيار روشن است كه اين باند فاشيستي نمي‌تواند يك موضع اصولي در قبال مسائل سياسي جامعه بگيرد. ناگزير مواضع سياسي‌اش نيز با بالا و رفتنهاي جوّ در حاكميت فرق مي‌كند و به همين دليل است كه در تاريخچه آن شاهد ريزش پي در پي، انشعاب، فروپاشي، و موضعگيريهاي متضاد سياسي هستيم. قبل از توضيح برخي از آنان لازم است يادآوري كنيم به رغم همه اميدهايي كه ارتجاع حاكم در به راه انداختن اين باند در مقابل سازمان مجاهدين خلق داشت اين باند نتوانست چند سال بيشتر دوام بياورد و با هر تكان سياسي در جامعه دچار ريزش شد. خود نبوي، در بخش 6و7 همان گفتگويي كه اشاره كرديم، گفته است: «بايد اشاره کنم به خطراتي که انقلاب و نظام نوپاي ما را درابتداي پيروزي انقلاب تهديد مي‌کرد و سبب شد ما شتاب زده اقدام به تاسيس سازمان کنيم و نقاط اشتراک و افتراقمان دقيق بررسي نکنيم و شناخت کافي و دقيقي از يکديگر نداشته باشيم .حتي در ميان اعضاي منسجم‌ترين گروه عضو سازمان، يعني امت واحده (زندانيان سياسي)، دربدو تأسيس سازمان، انسجام فکري لازم وجود نداشت.چرا که اعضاي اين گروه در زندانهاي مختلف، ارتباط تشکيلاتي نيرومندي بايکديگر نداشتندوتنها پس از آزادي و در يک دوره کوتاه اقدام به تشکيل گروه کرده بودند». با چنين وضعيتي بسيار طبيعي است كه حتي در تاكتيكهاي روزانه نيز «سازمان» دچار تنش شود. نبوي خود گفته است: « سازمان در اسفند ماه57 شکل گرفت و در 11ارديبهشت58 برسر راهپيمايي روز جهاني کارگر و بيانيه پاياني آن اختلاف بروز کرد عده يي شعارهاي خيلي چپ در مورد مسايل کارگري داشتند عده‌يي درست نقطه مقابل مقابل آنها بودند و واقعاً اختلاف جدي بروز کرد. يک ماه بعد در سال روز هجرت و شهادت مرحوم شريعتي اين اتفاق به گونه‌يي گسترده تر بروز کرد و کار به دعوا کشيده شد و طرفداران و مخالفان شريعتي در مقابل هم صف آرايي کردند و کار به امام کشيد وقرار شد از امام نظر بگيريم که چه بايد كرد»اولين ريزشها زماني بود كه خميني دستور داد پاسداران نبايد عضو گروههاي سياسي باشند. نبوي گفته است: «در مجموع به دنبال آن فرمان بخش مهمي از نيروهاي سازمان ريزش کردند، چراكه در مواردي واقعاً آن طرف سپاه را نمي‌شد رها کرد». البته تصريح مي‌كند كه در مواردي مانند بروجردي تشكيلاتاً تصميم گرفته‌اند او در سپاه بماند. علت مسأله هم كاملاً روشن است. سازمان نمي‌خواست مواضع كليدي قدرت را از دست بدهد و كساني مانند بروجردي در واقع نفوذيهاي باند در سپاه يا هر ارگان ديگر بودند. بد نيست به دگرديسي برخي از «نظرگاه» هاي باند اشاره كنيم.وقتي كه اولين ميتينگ اين باند براي اعلام وجود در دانشگاه تهران برگزار گرديد سخنران اصلي ميتينگ بني‌صدر بود. وجود افرادي مانند عباس زماني(ابوشريف) فرمانده سپاه، و از اعضاي اصلي مجاهدين انقلاب اسلامي در كنار بني‌صدر نشان از حداقل تمايل اين باند به بني‌صدر داشت. اين بستگي به حدي بود كه بسياري تصور‌كردند اين باند بيشتر به بني‌صدر نزديك است. خود بني‌صدر هم در كمال بي‌پرنسيبي و فرصت‌طلبي «انديشيد» كه به راستي گروهي از آسمان نازل شده و ايشان را به رهبري برگزيده است. و به آنها سفارش مي‌كرد كه: «شما بايد اثبات كنيد كه مجاهدين نام انحصاري كسي نيست» به هرحال، اما واقعيت اين بود كه سمت باد از سوي ديگري داشت. و رهبران باند بادسنجهاي ماهري بودند و به همين دليل منافع خود را در نزديك شدن به حزب جمهوري اسلامي (بهشتي) يافتند. اين جا بود كه تظاهر و رياكاري به ويژه در رعايت شعائر مذهبي به يكي از عناصر تفكيك ناپذير ماهيت باند تبديل شد. تغليظ فرصت‌طلبانه رعايت ظواهر مذهبي به حدي بود كه نبوي(كه به خصوص زندانيان سياسي زمان شاه از سوابق «اعتقادات مذهبي»! او آگاه بودند) خواستار «رساله‌يي زندگي كردن در تمامي زمينه‌ها» شد و نوشت: «در گذشته و حال بعض از افراد متشرع و مذهبي در مورد مسائل فردي به “رساله“ مراجعه مي‏كردند. ولي مسائل اجتماعي را خود اجتهاد مي‏كردند اما در حال حاضر با پذيرش “ولايت فقيه“ بايد در تمامي زمينه‏ها “رساله‌يي“ زندگي كنيم... البته چند سال پيش جوّ “رجوع به رساله“ در ميان دوستان روشنفكر ما نبود ولي خوشبختانه هم اكنون در اين جهت كوشا هستند كه مبادا عملي يا سخني خلاف نظر امام انجام دهند»( پيام انقلاب، 27دي59، ص 70، بهزاد نبوي) به هرحال نبوي دربارة رابطة باندش با دولت رجايي مي‌گويد: «تقريباً مي‌شود گفت که رجايي کار ساماندهي دولتش را با همکاري سازمان انجام داد برنامه‌هاي دولتش نيزعمدتاً با همکاري سازمان تهيه و تدوين شد. درمجموع سازمان نقش مهمي در شکل‌گيري دولت شهيد رجايي داشت ايشان برادر سلامتي و بنده را به عنوان همکار انتخاب کرد و نظرش بر اين بود برادر صادق نوروزي راهم به عنوان وزير خارجه معرفي کندوشخص من چون تصورمي‌كردم خيلي جوان است، مخالفت كردم و ايشان هم منصرف شد».بعد از قضاياي انفجار 8شهريور60 در دفتر نخست وزيري شخص نبوي كه در آن‌جا حضور داشت به شدت مورد سوءظن قرار گرفت. اين سوءظن سران رژيم تنها شامل نبوي نبود. تماميت سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي از طرف رقبا زير علامت سؤال رفت. اين‌جا بود كه اختلافات دروني تشديد شد و نهايتاً اين اختلافات و ريزشها به رشد تضاد با آيت الله راستي، نماينده خميني در سازمان، منجر شد. تا آن‌جا كه در سال64 با يك استعفاي جمعي 37نفره سازمان خود را بالكل منحل اعلام مي‌كنند. البته ارتباطات بين اعضاي اصلي باند همچنان ادامه پيدا مي‌كند. بعد از به راه افتادن جريان «اصلاح طلبان درون رژيم» سران باند، فضاي سياسي را مناسب براي تجديد فعاليت دوباره سازمان خود مي‌يابند. اين است كه در سال70 ، با اضافه كردن نام «ايران» به انتهاي اسمشان فعاليت خود را دوباره از سر مي‌گيرند. از آن پس باند فاشيستي سابق لباس اصلاح‌طلبي به تن مي‌كند. مواضع سياسي دور اخير اين باند با مواضع گذشته شان بسيار متفاوت است. اما هرگز نبايد اين را به حساب نقد گذشته فاشيستي آنها توسط خودشان دانست. اين سمت و سوي حوادث است كه اين مواضع را به اين باند تحميل مي‌كند. اگر به صورت دقيقتر بخواهيم بگوييم اين تنها فرصت‌طلبي رهبران باند هم نيست كه چنين دگرديسي را اجتناب ناپذير كرده است. تغييرات حاكميت سمت و سوي تمركز هرچه بيشتر قدرت در دست باندهاي خلص فاشيستي ولايت فقيه است. اين سمت‌گيري جديد رو به سويي است كه حتي باندهاي و كساني كه بيشترين خدمات در سركوب و كشتار و شكنجه را هم براي نظام كرده‌اند حذف مي‌شوند. اين است كه شاهد تكفير علني باند، توسط مرتجعان نامداري همچون آخوند مشكيني هستيم. قضايا حكم ارتداد و اعدام آقاجري، از سران باند، و حكمهايي كه در مورد او و مشروعيت سازمانش صادر شد از همين ريشه آب مي‌خورد.دورة رياست جمهوري خاتمي فرصتي بود تا باند جديد اين بار با پز مدراسيون و اصلاحات به ميدان بيايد. اين پز الزاماتي داشت كه عمده‌ترينش بند بازي و شيادي و زدن به نعل و به ميخ در رابطه با عمده‌ترين مقولة ايدئولوژيك رژيم، يعني ولايت فقيه بود. در گذشته‌يي نه چندان دور محسن آرمين، سخنگوي فعلي باند، بعد از اين كه خميني دربارة حدود و اختيارات مطلقة فقيه فتوا داد نوشته بود: «امام صريحاً اختيارات گسترده حكومت و فقيه جامع الشرايط مبسوط اليد را كه در رأس آن قرار دارد مطرح كردند.»(كيهان _24دي66) و تأكيد كرده بود: «حكومت اسلامي مشروعيت خود را از مقام ولايت فقيه كه در رأس آن است كسب مي‏كند و مسئوليت همه امور با فقيه ولي و امامي است كه اقامه حكم مي‏كند لذا ولايت امور به دست اوست البته امام جامعه مي‏تواند بعضي از امور را با حفظ حق ولايت به افراد ديگر تفويض نمايد» اما همين مرتجع، بعد از مرگ خميني يك باره خواب‌نما مي‌شود كه: « تبعيت از ولايت فقيه و رهبري در عمل است و شما بايد در عمل تابع باشيد. ممكن است شما دربارة مسائل سياسي _اجتماعي يك تحليل داشته باشيد اما رهبري تحليل ديگري داشته باشد» (محسن آرمين روزنامه انتخاب _30مهر79)محمد سلامتي، دبير كل فعلي سازمان، با گرايشات غليظ‌تر ارتجاعي خود هنوز مثلاً «چپ» نشده است. لذا هيچ تضادي نمي‌بيند كه يك جا بگويد: « اساساً قرار نيست در جامعة ما ولي فقيه به جاي همه فكر كند و راه حل ارائه كند« (نشريه عصر ما شماره61_23مهر73) و چند سال بعد بگويد: «جناح چپ سازمان يك طرز تفكر كاملاً اساسي داشتند و دارند و چيزي را خارج از خط امام‏ باور نداشتند و ندارند.»( صبح امروز، 16تير78) كساني كه سنگ «رساله‌يي» زندگي كردن «در تمام زمينه‌ها» را به سينه مي‌زدند و بسيار كوشا! بودند كه «مبادا عملي يا سخني خلاف نظر امام انجام دهند» در دور جديد مي‌نويسند: «ما ولايت مطلقه فقيه را فقط در چهارچوب قانون اساسي قبول داريم و لاغير، كه‌همان زمان برخي از مطبوعات اعتراضاتي كردند و دوباره طي يك مقاله مفصل در عصر ما با همين عنوان كه ولايت مطلقه فقيه در چهارچوب قانون اساسي، بر همين نظر تاكيد كرديم»(بهزاد نبوي همان منبع). و در قدم بعد بالكل منكر «خط امامي بودن خودش مي‌شود و مي‌گويد: «بنده نمي‏توانم ادعا كنم صددرصد خط امامي هستم، برخي از مواضع حضرت امام راحل را نمي‏پسنديدم ولي اين به معناي ضد ولايت فقيه بودن نيست، ولي خط امامي بودن ما را كم رنگ مي‏كند و نشان مي‏دهد در تمام زمينه‏ها مثل حضرت امام فكر نمي‏كرديم»و تازه مدعي هم مي‌شود كه: «بحث مطلقيت ولايت فقيه به معني اطلاق بدون هيچ گونه ضابطه و شرايط نيست اگر ولايت فقيه بدون ضابطه و شرايط بود اصلاً نيازي به وجود قانون اساسي‏ نبود. اگر بنا باشد هيچ مرزي وجود نداشته باشد طبعاً ديگر قانون اساسي لازم نيست. اگر ما ولايت فقيه را فراتر از چارچوب قانون اساسي قرار دهيم ديگر پذيرفته‏ايم كه اين اصل را مي‏توان مورد انواع هجومها قرار داد»( تلكس ويژه خبري 30دي76، سخنان بهزاد نبوي در اصفهان. نقل از سايت جامعه مدرسين حوزه علميه قلم خبرنامه 17خرداد81).بازتاب اين همه تناقض و رنگ به رنگ شدن در مسائل سياسي مضحك‌تر است. كساني كه در گذشته خود، همزبان و همقدم با دجالگريهاي خميني در شعارهاي ضد آمريكايي، بسيار سعي داشتند پز ضد امپرياليستي بدهند و صراحتاً مي‌نوشتند: «مصالحه آمريكا و ايران به مراتب بيش از سا‏هاي نخست پيروزي انقلاب اسلامي مصداق آشتي گرگ و ميش است»(روزنامه ابرار 17شهريور72_بيانيه شماره2 سازمان) يك باره كشف مي‌كنند كه: «ما اگر با آمريكا رابطه بر قرار كنيم حقيقت انقلاب از دست مي‏رود از طرفي آنها فقط براي عوض كردن رفتارها و عقايد ما مي‏آيند.»(روزنامه سلام 14اسفند74 بهزاد نبوي) و بازجوي خشن و بيرحمشان در وزارت اطلاعات، وقتي كه بركرسي معاونت وزارت امور  خارجه تكيه مي‌زند مي‌گويد: «شعار مرگ بر آمريكا امروز كاربردش را از دست داده است... و حتماً بايد باب بررسي رابطه با آمريكا را باز بگذاريم... در يك دوره، شيوه برخورد با آمريكايي‏ها با ما ساده بود و ما به تندي سخن مي‏گفتيم و آنها نمي‏توانستند عليه ما تبليغ كنند.»(امين زاده، روزنامه نشاط 31مرداد78) و مصطفي تاج‌زاده با صراحات بيشتري مي‌گويد: «ما به نفع نظام مي‏دانيم كه از خصومت آمريكا نسبت به خود بكاهيم»(روزنامه رسالت 1دي77)بادهاي فراموشي بر ادعاهاي كاذبملاحظه مي‌شود كه تمام شعارها و اهداف سياسي و ايدئولوژيك يك باند مرتجع و فاشيستي چگونه با تغيير سمت بادها به فراموشي سپرده مي‌شود. آن گاه كه جايي در قدرت حاكم پيدا مي‌كنند بدتر و شقي‌تر از هرجلاد مرتجعي دست به شكنجه و كشتار و سركوب مي‌زنند(كما اين كه در بند209 اوين كردند) و آن گاه كه مورد غضب ولي فقيه قرار مي‌گيرند و راندة درگاه مي‌شوند سنگ آزاديخواهي را به سينه مي‌زنند. براي كساني كه به دجالگريهاي ضد امپرياليستي خميني آشنا هستند شنيدن تحليلهاي سوپر ارتجاعي با زيور كلمات و فرهنگ سياسي نوين جاذبيتي ندارد. يكي از اين نمونه‌هاي ساخت كارگاه اين باند مرتجع كه بعد از آن همه اقدامات لو رفتة فاشيستي تازه خودش را «چپ» معرفي مي‌كند تحليل جديدشان از شرايط جديد است. سران باند مزبور در سالهاي اخير از انواع چپ سنتي و مدرن و راست سنتي و مدرن سخن مي‌گويند. آنها خود را چپ سنتي مي‌نامند و سوگند مي‌خورند كه با راست مؤتلف نشوند اما بلافاصله با راست مدرن!(منظورشان كارگزاران طرفدار رفسنجاني است) فالودة وحدت خوردند. براي كساني كه به نفي نظام شكنجه آخوندي دل بسته‌اند اين رنگها و نقشها بازيهاي كثيف باندي فاشيستي است؛ و نه خودآگاهي گروهي كه دست به نقد صادقانة گذشته خود زده است. بسيار روشن است كه هر انسان آزاديخواه و هر گروه مترقي، از اين كه يك فرد يا گروه از گذشتة ارتجاعي خود كنده شود و عليه شكنجه و سركوب موضع بگيرد استقبال مي‌كند. اما تغيير مواضع باند مرتجعي كه از هيچ جنايتي عليه مردمش كوتاهي، و از هيچ زد و بندي در حذف مخالفان دريغ، نكرده است براساس نقد صادقانه ديدگاهها و عملكردهاي گذشته‌اش نيست. كه اگر اين گونه بود مي‌بايد در قدم اول بازجويان و شكنجه گران خود را افشا مي‌كردند. بايد از گذشته خود انتقاد مي‌كردند. يا خود در افشاي جناياتي كه باندهاي ديگر حاكميت عليه زندانيان و اسيران مجاهد و مبارز كرده اند، پيشقدم مي‌شدند. اما در هيچ يك از مواضع اينها چنين مواردي نيست. هرچه هست جنگ گرگها براي تقسيم قدرت و مناصب حاكميت است. بنابراين بايد علت اصلي اين تغيير مواضع را در بحراني بودن وضعيت رژيم دانست. اين قبيل تغييرات نشانة ماهيت اصلي و دروني باندهايي اين چنيني نيست. بلكه در قدم اول تصويري «هولناك» از بي چشم انداز بودن آيندة رژيم را نشان مي‌دهد. هم از اين رو است كه امروزه در بحبوحة بن بستهاي علاج ناپذير ولي فقيه، شاهد ريزشهاي پياپي نيروهاي او هستيم. اين ريزش حتي شامل بازجويان و شكنجه‌گر بدنامي همچون هادي غفاري مي‌شود. كساني كه درست در جناح مقابل امثال بهزاد نبوي قرار داشته‌اند از جناح حاكم جدا مي‌شوند و با قطع اميد از همگنان سابق خود مدعي مي‌شود: «براي تغييرات، قهرمان لازم است» (گفتگوي هادي غفاري با نشريه چشم انداز). اين طيف ريزشيهاي رژيم وقتي به امثال باند فاشيستي مجاهدين انقلاب اسلامي مي‌رسد يك نامش مي‌شود محسن سازگارا و يك نامش مي‌شود اكبر گنجي. كه گاه به افشاي «گزينشي» برخي جنايات، و اعتراف به گوشه‌هايي از عملكردهاي شكنجه گران مي‌پردازند. . مثلاً محسن سازگارا كه معاون و نوچة بهزاد نبوي در دفتر نخست وزيري ، و از بنيانگذاران سپاه بوده است يكي از ريزشيهاي سرشناس رژيم است. سازگارا بعد از اين كه به آمريكا گريخت در نامه‌يي خطاب به احمدي‌نژاد نوشت: «من هم زماني که در دهة اول انقلاب سرگرم کارهاي مملکت بودم، گاهي که چيزهايي مي‌شنيدم، مي‌گفتم صحت ندارد و شايعه‌ ضد انقلاب است... اصلا" در تصورم نمي‌گنجيد که در زندانهاي جمهوري اسلامي عده‌اي حتي به زنان شوهردار هم رحم نمي‌کنند. خدا را شکر که به زندان افتادم و در اثر اعتصاب  مريض شدم و توانستم براي معالجه به عنوان يک مخالف به خارج کشور بيايم و در نتيجه‌ در اين سفر، مخالفان حکومت به من اعتماد کردند، به سراغم آمدند و داستانهاي خودشان را برايم تعريف کردند... من به سهم خودم بابت يک دهه‌يي که با اين نظام همکاري کرده‌ام ولي بيشتر در بخشهاي صنعتي بوده‌ام، بارها با خداي خودم خلوت کرده‌ام، توبه کرده‌ام، گريسته‌ام، به انقلابيگري و خشونتهاي آن نفرين کرده‌ام، از قربانيان اين خشونت حلال بودي طلبيده‌ام اما هنوز دلم آرام نيست. تنها اميدم به عفو و رحمت الهي است» (نامه‌ محمد محسن سازگارا به محمود احمدي‌نژاد_٢٣ ارديبهشت ١٣٨٥گويا نيوز) البته ادعاي بي خبري سازگارا، بسا مضحك است. همه مي‌دانند كه ادعاي «بيشتر در بخشهاي صنعتي» بودن هم بيشتر يك شوخي بي مزه و بي خريدار است. دوستانش لو داده اند كه حتي متن اطلاعيه ده ماده‌يي دادستاني براي خلع سلاح گروههاي سياسي به قلم ايشان است. و هزار و يك ناگفته و نانوشتة پنهان ديگر. اما در مواضع دوستان او، مستقر در باند فاشيستي انقلاب اسلامي، حتي يك نمونه از اين «خلوت كردنها و توبه كردنها و گريستنها و حلاليت طلبيها» كاذب و ريايي هم ديده نمي‌شود. گفته شد كه دربارة پروندة جنايتهاي اين باند مخوف جاه‌طلب بسيار مي‌توان نوشت. بسيار روشن است كه رسيدگي به پرونده‌هاي تك تك شكنجه‌گران اين باند در نهادهاي مختلف سركوب، در فردايي بدون حاكميت آخوندها امكان دارد. اما جا دارد كه سؤال كنيم نقش اين اصلاح‌طلبان در بقا و داوم نظام شكنجه چه بوده است؟ عباس عبدي، كه پيشتر از او ياد كرده بوديم و از هم مسلكان اين باند است، زماني كه روزنامة سلام را منتشر مي‌كرد، نوشته بود: «بعضيها "سلام" را سوپاپ اطمينان نظام مي‌دانند و مي‌خواهند نتيجه بگيرند اين نوع مطبوعات ساختگي است و فكر مي‌كنند ما خواهيم گفت نه، ما سوپاپ اطمينان نيستيم. ‌برعكس، خواهيم گفت ما سوپاپ اطمينان هستيم و اين واقعيت است؛ و چه‌خوب است روزي مسئولين هرنظامي به اين نتيجه برسند كه وجود مطبوعات و مجلات و رسانه‌هاي آزاد، نه‌تنها مخل وحدت و انسجام آن جامعه نيست، بلكه سوپاپ اطمينان قوي براي آن جامعه است(روزنامة سلام، 28مرداد71). همچنان كه ملاحظه مي‌شود «سوپاپ اطمينان نظام» بودن از معدود اعترافات درست عبدي است كه عيناً در مورد باند فاشيستي انقلاب اسلامي نيز مصداق دارد. اينان نه اصلاح طلب هستند و نه اپوزيسيون نظام. برعكس خود از دلالان مظلمة ولايت و در دستگاه شكنجه از آمران و شكل‌دهندگان اصلي سيستمهاي سركوب بوده‌اند. اين باند شارلاتان ، علاوه بر دزديهاي نجومي‌افرادش، مانند دزديهاي بهزاد نبوي در هنگام وزارت، با زد و بند با مقامات حكومتي توانسته است بيشترين امكانات دولتي را به خود اختصاص دهد. بهزاد نبوي خود گفته است: «يارانه‌هاي دولتي كه منبع بسيار خوبي بود و ما در سال 84 خوشبختانه به خاطر گسترش فعاليتهايمان، از نظر دريافت يارانه، در كشور رتبة دوم را كسب كرديم و دومين يارانه را دريافت كرديم» از طرف ديگر به رغم همة زد و بندهاي سياسي‌شان در بالا هيچ جايي در بين مردم پيدا نكرده‌اند. اين مطرود بودن به قدري چشم‌گير است كه سعيد حجاريان، يار وفادار، و به گفته‌يي مخفي، شان روزي به طعنه نوشته بود كه همة اعضاي سازمان در يك فولكس واگن جمع مي‌شوند. خود بهزاد نبوي هم در مصاحبه با راديو گفتگو، گفته است: «از سال 70 كه سازمان جديد شكل گرفت تا سال 78 تقريبا هيچ عضو جديد نگرفتيم. اعضاي سازمان همان استعفا دهندگان سازمان اوليه از جناح چپ و ميانه بودند از سال 78 تحت فشارهاي بعد از دوم خرداد، گسترش محدود را براساس جذب نيروهاي كيفي و فكري و بسيار، عضوگيري محدودي را شروع شد؛ به طوري كه پس از 7 سال تا به‌حال حدود 200 عضو جديد گرفته است» ادامه دارد
یادآوری: در ۶ سپتامبر گذشته(۱۶شهریور۱۳۹۵) مقاومت ایران در یک کنفرانس مطبوعاتی اسامی ۶۱ تن مسئولان و آمران و دست اندرکاران قتل عام سیاه سال ۱۳۶۷ زندانیان سیاسی را منتشر کرد. این اسامی شامل اصلی ترین مقامات رژیم بودکه در کشتار سیاه ۱۳۶۷ نقش تصمیم گیرنده داشته اند. همچنین نام تعدادی از اعضای هیئت های مرگ و دست اندرکاران کشتار ۳۰ هزار زندانی سیاسی در استانهای مختلف، که به فرمان خمینی به مسلخ برده شدند، در این لیست جای داشت. لیست منتشره حاوی فشرده ترین اطلاعات شخصی و مقام هریک از جلادان را شامل می شد. البته پر واضح است که این لیست هم بسیار ناقص است و هم شامل سایر اسامی همة دژخیمان نمی گردد. همچنین این اسامی آمده در این لیست و مقامات بعدی هرجلاد نشان می دهد که هرجنایتکار پس از جنایت سیاه خود به پست و مقام بالاتری ارتقا یافته است. به هرحال باید بکوشیم تا اسامی جنایتکاران را با جرائم مشخص شان گردآوری کنیم. این وظیفة هر ایرانی شرافتمند است که جنایت علیه نسل مقاوم و مجاهدی را که در برابر رژیم آخوندی سر تسلیم فرود نیاوردند محکوم کند و در تهیه لیست کاملتر اسامی جنایتکاران کوشا باشد. هم از این رو ما اسامی منتشر شده را یک بار دیگر برای اطلاع هموطنان عزیز منتشر می کنیم و تقاضا داریم هرگونه اطلاع از سایر جلادان، و یا تکمیل اطلاعات مربوط به آنان را دارند برای مقاومت ایران بفرستند. نفرات کلیدی و تصمیم گیرنده رژیم در سال ۱۳۶۷ احمد خمینی، موسوی اردبیلی، علی خامنه ای، اکبر هاشمی رفسنجانی (از این چهار نفر احمد خمینی و موسوی اردبیلی مرده اند) و خامنه ای و رفسنجانی هم اکنون نیز بالاترین مقامات را عهده دار هستند. شورایعالی قضایی کشور  شورایعالی قضایی، عالیترین مرجع قضایی کشور بود. این نهاد بعد از قتل عام 67 در سال 68 منحل شد. این شورا از ۵ عضو تشکیل می‌شد: رئیس دیوان عالی کشور به عنوان عالی‌ترین مرجع قضایی؛ دادستان کل کشور در رأس دادسراها؛ و سه نفر از قضات مجتهد (آخوند)سیدعبدالکریم موسوی اردبیلی سمت در قتل عام 1367:رئیس شورایعالی قضایی کشور سمت و شغل کنونی:رئیس حوزه علمیه مفید و مرجع تقلید(در سال 1395 او مرد) وی اولین حکم برای قتل عام را از خمینی دریافت کرد و در جریان جزییات کشتارهای سال 67 قرار داشت، وی عالیترین مقام قضایی برای اجرای قتل عام 30هزار مجاهد و مبارز در سال 1367 بوده است. (آخوند) محمد موسوی خوئینی ها سمت در قتل عام 1367:عضو شورای عالی قضایی - دادستان کل کشور سمت و شغل کنونی:عضو مجمع روحانیون      وی درجریان سفارت گیری آمریکا نماینده خمینی درمیان «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» بود. در سال 1364 از طرف خمینی به دادستانی کل کشور منصوب شد و تا 1368 در این سمت بود.                                                        (آخوند) مرتضی مقتدایی سمت در قتل عام 1367:عضو وسخنگوی شورایعالی قضایی سمت و شغل کنونی:رئیس حوزه علمیه قم-عضو خبرگان         مقتدایی از اسفند 1357 در قوه قضائیه به فعالیت پرداخت. در اسفند ۱۳۵۷ برای قضاوت در دادگاه‌های انقلاب منصوب شد و دادگاه‌های تهران و قم خرمشهر، آبادان ملایر و زنجان فعالیت کرد،                                                       (آخوند) سید محمد موسوی بجنودی سمت در قتل عام 1367:عضو شورایعالی قضایی سمت و شغل کنونی:عضو مجمع روحانیون مبارز                پس از انقلاب ۱۳۵۷ در دفتر استفتائات خمینی مشغول به کار شد. در سال ۱۳۵۹ دادگاه عالی قضات را به دستور خمینی رهبر وقت ایران راه‌اندازی کرد. از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۸ عضو شورایعالی قضایی بود. (آخوند) سید محمد حسن مرعشی شوشتری سمت در قتل عام 1367:عضو شورایعالی قضایی سمت و شغل کنونی:درسال 1387 مرده است   از مرعشی شوشتری بعنوان یکی از پایه گذاران اصلی قوه قضاییه نام برده می شود، وی درسال 1361 وارد تشکیلات قضایی اهواز در خوزستان شد. ابتدا حاکم شرع و سپس ریاست دادگاه انقلاب را برعهده گرفت و تا سال 1363 در این سمت بود. وی در محاکمه و اعدام مخالفان خوزستان بین سالهای 61 تا 63 نقش داشته است. مرعشی بعداز خروج از شورایعالی قضایی مدتی در دیوانعالی کشور و عضو مجلس خبرگان بود. وزارت اطلاعات بر اساس حکم خمینی یک نفر به نمایندگی از وزارت اطلاعات به عنوان عضو در کلیه هیئت های مرگ تهران و شهرستانها حضور داشت      (آخوند)محمد محمدی نیک (محمد محمدی ریشهری) سمت در قتل عام 1367:وزیر اطلاعات سمت و شغل کنونی:نماینده خبرگان- تولیت آستان شاه عبدالعظیم تمامی نمایندگان وزارت اطلاعات در هیئت های مرگ در تهران و شهرستانها توسط وی تعیین شده است. وی از ابتدای انقلاب(1358) رئیس دادگاه انقلاب ارتش بود. او پستهای دادستان انقلاب، دادستان ویژه روحانیت نیز در سوابق خود دارد. با حکم وی در دادگاه انقلاب صادق قطب زاده، امید نجف آبادی، مهدی هاشمی و محکوم به اعدام شدند. وی اولین وزیر اطلاعات بعداز تأسیس وزارت اطلاعات در سال1363 بود. (آخوند)علی فلاحیان سمت در قتل عام 1367:جانشین وزیر اطلاعات سمت و شغل کنونی:عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام فلاحیان قبل از سال 53 از حکام شرع دادگاههای خوزستان بود و در قتل و کشتار مستقیم دست داشت. فلاحیان بدلیل دست داشتن در انفجار مرکز یهودیان در7نوامبر2007 (6آذر1386) توسط دادگستری آرژانتین تحت تعقیب است. همچنین به دلیل طراحی ترور میکونوس و محکومیت غیابی دادگاه آلمان تحت تعقیب است. جواد علی اکبریان سمت در قتل عام 1367:معاون وزیر اطلاعات سمت و شغل کنونی:معاون آستان شاه عبدالعظیم                 جواد علی اکبریان در قتل عام 67 در هیئت مرگ تهران معاون وزیر اطلاعات بود. او در هیئت وزارت اطلاعات قرار داشت که در رأسش آخوند مصطفی پورمحمدی بود. جواد علی اکبریان در سالهای اول انقلاب اسلامی به عنوان مسئول تحقیقات دادستانی کل انقلاب و نیز در سمت دادستان انقلاب گنبد و اصفهان فعالیت داشته است. وی همچنین مسئولیت معاونت‌های طرح و برنامه، اداری مالی و اطلاعات خارجی وزارت اطلاعات را در دوران وزارت محمدریشهری برعهده داشت. بعداز خروج از اطلاعات درسال 1368 مدتها معاونت بین‌المللی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و قائم مقام این سازمان شد. وی درحال حاضر معاون آخوند ریشهری در آستان شاه عبدالعظیم درشهرری تهران است. (آخوند)غلامحسین محسنی اژه ای سمت در قتل عام 1367:نمایندة قوه قضاییه در وزارت اطلاعات سمت و شغل کنونی:معاون اول قوه ی قضاییه و سخنگوی این قوه در قتل عامهای 67 بود. وی به عنوان نمایندة قوة قضاییه در وزارت اطلاعات در حلقه تصمیم گیری اجرای اعدامها حضور فعال داشت. دیده بان حقوق بشر خواهان محاکمه غلامحسین محسنی اژه ای به اتهام جنایت علیه بشریت در جریان قتل عامها شده است. اتحادیه اروپا درسال 2011(1390) اژه ای را به دلیل نقض جدی حقوق بشر و آزار مردم ایران در جریان وقایع 1388 تحت تحریم قرار داده است. هیئت مرگ تهران (آخوند) حسینعلی نیری سمت در قتل عام 1367:رئیس دادگاههای انقلاب اسلامی تهران و رئیس هیئت مرگ سمت و شغل کنونی:ریاست دادگاه عالی انتظامی قضات و دیوان عالی کشور حسینعلی نیری در راس هیئت پنج نفره ای که معروف به «هیئت مرگ» و یا «کمیسیون مرگ» است قرار داشت. وی طی حکمی از سوی خمینی به ریاست هیئت ‌قتل عام زندانیان سیاسی منصوب شد. در این حکم، که به گفته‌ آقای منتظری در ۶ مرداد ۶۷ صادر شده، آمده است: «بسم الله الرحمن الرحیم ... کسانی که در زندان ‌های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌ کنند، محارب و محکوم به اعدام می ‌باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رای اکثریت آقایان حجت الاسلام نیری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده‌ای از وزارت اطلاعات می‌باشد...» هیئت کار خود را از 6 مرداد ماه 67 در زندان اوین آغاز کرد. این هیئت در زندانهای اوین و گوهر دشت فعال بود و گفته می شود به صورت مستمر بین زندانهای گوهر دشت و اوین برای محاکمه و اعدام زندانیان جابه جا می شدند. (آخوند)مصطفی پورمحمدی سمت در قتل عام 1367:نماینده وزارت اطلاعات سمت و شغل کنونی:وزیر دادگستری کابینه روحانی      کلیه افراد اعدام شده در قتل عام 67 در تهران و کرج با نظر مستقیم وی محکوم و به چوبه دار سپرده شدند، سازمان دیده بان حقوق بشر در سال 2005 (1384)پورمحمدی را به دلیل عضویت در «هیئت مرگ»، به جنایت علیه بشریت متهم و از او به عنوان وزیر کشتار نام برده کرده است. مرتضی اشراقی سمت در قتل عام 1367:دادستان-عضو هیئت مرگ سمت و شغل کنونی:وکیل در تهران                 سوابق و نقش جنایتکار در قتل سال 1367: عضو تیم اصلی هیئت مرگ است، که از خمینی حکم مستقیم کشتار را دریافت کرده بود، حکم قتل چند هزار زندانی مجاهد ومبارز در تهران توسط وی امضاء شده است. وی درحال حاضر در تهران خیابان نجات الهی (ویلا) یک دفتر وکالت دارد. (آخوند)سیدابراهیم رئیس السادات (معروف ابراهیم رئیسی) سمت در قتل عام 1367:معاون دادستان تهران و از اعضای اصلی کمیسیون مرگ سمت و شغل کنونی:رئیس آستان قدس رضوی و هیئت رئیسه مجلس خبرگان پنجم. ابراهیم رئیسی: معاون دادستان تهران و از اعضای اصلی کمیسیون مرگ، رئیس دادگاه ضدانقلاب رژیم برای گروههای سیاسی در مقطع 67 بود. رئیسی به عنوان رئیس دادگاه ضدانقلاب برای گروههای سیاسی مسئول دستگیری، شکنجه و اعدام اعضای گروههای سیاسی به ویژه سازمان مجاهدین خلق ایران می باشد. (آخوند) علی مبشری سمت در قتل عام 1367:حاکم شرع (جانشین نیری) سمت و شغل کنونی:معاون قضایی دیوان عدالت اداری                علی مبشری از اعضای تشکیل دهنده هیئت مرگ در قتل عام سال 67 در تهران بود. وی حاکم شرع و به عنوان جایگزین حسینعلی نیری در قتل و عام عمل می کرد، مبشری از طلابی بود که از سال 1360 وارد دستگاه قضایی رژیم شد و در اوین به کشتار مجاهدین و مبارزین پرداخت خودش در این رابطه می گوید: «آشنایی بنده با شهید لاجوردی، قصاب اوین، رحمة الله علیه بعد از انقلاب و در مقطعی بود که ما به عنوات حاکم شرع در اوین کار می کردیم و ایشان هم دادستان انقلاب اسلامی تهران شدند. بنده به سهم خودم و در مجموع ویژگیهای ممتازی را در این شخصیت بزرگوار دیدم و به خاطر همین ویژگیها، ارادت خاصی هم نسبت به ایشان داشتم.» (آخوند) محمد اسماعیل شوشتری سمت در قتل عام 1367:رئیس سازمان زندانها سمت و شغل کنونی:رئیس بازرسی ویژه رئیس جمهوری در قتل عام سال 1367 وی رئیس سازمان زندانها و از اعضای اصلی هیئت مرگ بود. وی به طور مستقیم در تصمیم گیری اعدام زندانیان شرکت داشت، و نقش بسیار تعیین کننده ای در این نسل کشی برعهده داشت. در خاطرات یکی از زندانیان نجات یافته از قتل عام 67 آمده است: ”روز چهارشنبه آمدند سراغ ما که به فرعی منتقل شده بودیم. حوالی ساعت سه‌ و نیم ظهر من و محمدرضا شهید ‌افتخار را صدا کردند آمدیم در راهرویی که بچه‌ها جمع شده بودند. نیم‌ ساعت بعد ناصریان(محمد مقیسه ای) دست مرا گرفت و وارد اتاق کرد وارد اتاقی شدم بعد از این‌که چشم‌بند را برداشتم دیدم تعدادی ایستاده یا نشسته در حال قدم ‌زدن در اتاق جمع شدند. آن آخوندی که رو به ‌رو نشسته بود و سؤال و جواب می‌کرد حسینعلی نیری رئیس هیئت بود. آن‌ که به دیوار تکیه داده بود و گاه مسخره می‌کرد اسماعیل شوشتری بود”. وی 16 سال وزیر دادگستری دولت رفسنجانی و خاتمی بوده است. (آخوند) علی رازینی سمت در قتل عام 1367:رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح سمت و شغل کنونی:معاون حقوقی قوه قضائیه              رازینی از جمله آخوندهایی بود که خمینی همواره به او مأموریتهای کشتار و سرکوب زندانیان گروههای مخالف را در شهرهای مختلف می داد. از جمله در متن حکم خمینی که در دوم مرداد‌ماه ۱۳۶۷ و پیش از شروع عملیات فروغ جاویدان مجاهدین صادر شده چنین آمده است: “جناب حجت الاسلام آقای علی رازینی، رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح . جنابعالی موظف می باشید: ۱ – دادگاه ویژه تخلفات جنگ را در کلیه مناطق جنگی تشکیل و طبق موازین شرع بدون رعایت هیچ یک از مقررات دست و پاگیر، به جرایم متخلفان رسیدگی نمایند. ۲– هر عملی که به تشخیص دادگاه موجب شکست جبهه اسلام و یا موجب خسارت جانی بوده و یا می باشد، مجازات آن اعدام است .والسلام، ۲/۵/ روح الله الموسوی الخمینی» (آخوند)سید حسین مرتضویزنجانی سمت در قتل عام 1367:سید حسین مرتضوی رئیس زندان اوین در دوران سیاه کشتار ۶۷ و رئیس زندان گوهردشت در سالهای ۶۴ تا ۶۶ سمت و شغل کنونی:صاحب شرکت تبلیغی میباشد.                     آخوند سیدحسین مرتضوی متولد زنجان، کار خود را در زندان با اداره‌ بخش فرهنگی زندان اوین در دوران لاجوردی، قصاب اوین، شروع کرد. سپس در سال ۶۴ بعد از تغییرات سازمان کار زندانها و حذف تیم لاجوردی توسط منتظری، به ریاست زندان گوهردشت رسید. و سپس رئیس زندان اوین شد، وی در دوران قتل عامها رئیس زندان اوین بود. محمد مقیسه ای (معروف به ناصریان) سمت در قتل عام 1367:رئیس زندان گوهردشت در زمان قتل عام زندانیان سیاسی سمت و شغل کنونی:رییس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب           بنابه گفته بازماندگان قتل عامها ی سال 67 مقیسه ای مستقیما در کشتار زندانیان سیاسی نقش داشت و باعث جانباختن تعداد زیادی از زندانیان سیاسی شد. محمد مقیسه، در دهه 60 با نام "حاج ناصریان" دادیار زندان اوین بود و جنایات زیادی را انجام داده است وی متهمین را پس از دادگاه چند دقیقه ای و دریافت حکم، جهت حلق آویز کردن به شوفاژ خانه زندان اوین می برد. او به بیرحمی معروف است. اتحادیه اروپا طی تصمیم مورخ 23 فروردین 1390 (13 آوریل 2011 )، محمد مقیسه ای را به دلیل نقشی که در نقض گسترده و شدید حقوق شهروندان ایرانی داشته اند (دردهه 80)، از ورود به کشورهای این اتحادیه محروم کرد. استان آذربایجان شرقی (آخوند)میرزا نجف آقازاده سمت در قتل عام 1367: رئیس هیئت مرگ استان سمت و شغل کنونی:بازنشسته قوه قضاییه- رئیس دفترمکارم شیرازی در آذربایجان شرقی            براساس حکمی که به طور مستقیم به عنوان حاکم شرع استان از خمینی و موسوی اردبیلی برای قتل عامهای 67 دریافت کرده بود تایید نهایی احکام اعدامهای شهرهای تبریز، اردبیل و مراغه را بر عهده داشته است. وی در تبریز احکام بیش از 200 نفر و در اردبیل احکام 70 نفر امضا نموده است. در جریان قتل عامهای 67 در آذربایجان شرقی در سه شهر تبریز، اردبیل و مراغه اعدامها صورت گرفته است. آقازاده هم اکنون حاکم شرع دادگاههای انقلاب استان، مدیرکل دادگستری است مختار حیدزاده سمت در قتل عام 1367:دادستان ـ عضو هیئت مرگ استان سمت و شغل کنونی:سرپرست پشتیبانی دیوان عدالت اداری مختار حیدرزاده در زمان قتل عامهای سال ١٣۶٧ دادستان دادگاه انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی و شهر تبریز بود. وی در سرکوب، شکنجه، پرونده سازی و اعدام مخالفان رژیم و همچنین در کشتار زندانیان سیاسی در سال ١٣۶٧ در تبریز دست داشت. وی به اتفاق آخوند میرزانجف آقازاده حاکم شرع آذربایجان و محمدی نماینده اطلاعات، اعضای هیئت مرگ استان را تشکیل می دادند. در تبریز بیش از 200 نفر و اردبیل79 نفر از مجاهدین را در مرداد 67 اعدام کرده است. (آخوندی) خلیل عابدی سمت در قتل عام 1367: حاکم شرع تبریز سمت و شغل کنونی:در حال حاضر در تبریز دفتر وکالت دارد.                                                                  عابدی در دهه 60 در تبریز حاکم شرع و در قتل عام 67 در تبریز جزو هیئت مرگ بود. وی در حال حاضر به وکالت در شهر تبریز مشغول است .   محبوبی (شهر تبریز) سمت در قتل عام 1367:نماینده وزارت اطلاعات در هیئت مرگ استان سمت و شغل کنونی:نامشخص  علی دادیزاده سمت در قتل عام 1367: معاون دادستان سمت و شغل کنونی:استاد اخلاق در تبریز       وی مدتی امام جمعه شهر جلفا بوده است. در حال حاضر به عنوان استاد اخلاق در شهر تبریز فعالیت دارد (آخوند) حاج سید ابوالحسن چاپاری سمت در قتل عام 1367:مدیر کل سازمان زندانهای استان آذربایجان شرقی سمت و شغل کنونی:مشخص نیست محمد علی نصرتی زگلوجه سمت در قتل عام 1367:رئیس زندان تبریز سمت و شغل کنونی:دبیر شورای هماهنگی مبارزه با مواد مخدر آذربایجان شرقی بعداز فرمان خمینی مبنی بر کشتار زندانیان مجاهد و مبارز در تابستان 67 محمدعلی نصرتی از اعضای هیئت مرگ در شهر تبریز بود، وی نجارخانه زندان را که از زمان شاه برای کارهای انتفاعی زندانیان ساخته شده بود تبدیل به محل اعدام زندانیان می کند، براساس گفته شاهدان، وی در هنگام اعدام روی یک مبل راحتی نشسته و دستور حلق آویز شدن گروهی زندانیان را می داد . وی تا مدتها یکی از فرمانده نیروی انتظامی در آذربایحان شرقی وغربی بود. نصرتی در جریان خیزش مردم تبریز در سال 1385 در سرکوب مردم نقش جدی داشت. قاضی طباطبائی سمت در قتل عام 1367: حاکم شرع اردبیل سمت و شغل کنونی: قاضی طباطبایی به عنوان حاکم شرع در قتل عام 67 دهها مجاهد را که در زندان بودند قتل عام کرد که گفته میشود حتی یک نفر هم زنده نمانده است. همچنین حداقل 11 هوادار مجاهد (اسامی موجود است) را که از زندان آزاد شده بودند در جریان قتل عامها مجددا دستگیرشده بودند، به زندان آورده و در دوران قتل عام 67 اعدام می کند. میرزا بیوک خلیل زاده مروج سمت در قتل عام 1367:امام جمعه اردبیل سمت و شغل کنونی:در سال 1380 مرده است. مروج کسی بود که پس از انقلاب در شهرشان مورد اعدام زندانیان سیاسی مشورت حاکم شرع اردبیل (قاضی طباطبایی) قرار می گرفت. فرمانده سپاه و مدیر اطلاعات نیز به طور کامل تحت هژمونی وی قرار داشتند. وی شخصا در اعدام سه مجاهد خلق به نامهای محمود یحیوی، افشین نورانی، سیروس و همچنین درتیر60 درکشتار14مجاهد خلق در اتاق یخچال زندان پست اردبیل دست داشت. در قتل عام 67 از اصلی ترین آمران اعدام زندانیان مجاهد در شهر اردبیل بود. او تا زمان مرگش امام جمعه و نماینده خامنه ای بوده. حسینمیرصادقی سمت در قتل عام 1367:دادستان اردبیل سمت و شغل کنونی:نامشخص است میرصادقی از اهالی شهر زنجان بود که در سال 60 دادستان اردبیل شده بود تا سال 66 به همراه یک تیم سه نفره به نامهای اکبری، بیات(دادیار و معاون دادستان) در دادستانی اربیل در تمامی اعدامها و شکنجه زندانیان مشارکت مستقیم داشت. .میرصادقی در سال 67 نیز جزو آمران قتل عام بود، که به همراه هیئت مرگ استان به برای رسیدگی به این مساله به اردبیل رفته بود استان خوزستان  دزفول سیدعلیرضا آوایی سمت در قتل عام 1367:دادستان انقلاب دزفول سمت و شغل کنونی:(درتیرماه95 )رئیس دفتر بازرسی ویژه رییس جمهور                       وی بعد از دریافت حکم کشتار از خمینی، اصلی ترین نفر اعدامها و کشتارها در زندان یونسکو دزفول بوده است. او بسیار بی رحم توصیف شده است. یکی از زندانیان کشتار67 گفته که به چشم خود دیده که به دستور آوایی «پشت حیاط خلوت این زندان (یونسکو)محوطه‌ پرت افتاده‌ای وجود داشت که زندانیان خردسال (زیر18سال) را دو یا سه نفره در این محل اعدام می‌کردند.... ) شمس الدین کاظمی سمت در قتل عام 1367:رئیس زندان (دزفول) سمت و شغل کنونی: شمس الدین کاظمی عضو کمیسیون مرگ در قتل عام 67 در زندان یونسکو دزفول بود. وی به اتفاق علیرضا آوایی دادستان و ناصر که نماینده اطلاعات بود. بنا به گزارش زندانیان او زندانیان مجاهد را دادگاهی شبیه دادگاههای صحرایی می برد و با پرسش از آنان که «آیا حاضرید به جنگ با مجاهدین بروید؟» آنان را تعیین تکلیف می کرد. آنان در صورت جواب منفی زندانیان بلافاصله حکم اعدام را جاری می کردند. غلامرضا خلف رضایی زارع سمت در قتل عام 1367:دادیار (شهر دزفول) سمت و شغل کنونی:معاون دیوان عالی کشور وی در قتل عام زندانیان مجاهد و مبارز در سال 67 در هیئت مرگ و در این زمینه بسیار فعال بود، وی بعداز 30 خرداد 60 فشار زیادی به زندانیان می آورد، غلامرضا خلف رضایی زارع پس از جنایات زیادی که در شهرهای مختلف خوزستان از جمله دزفول، و سایر شهرها در کشتار 67 مرتکب شد به عنوان مدیرکل دادگستری چند استان طی این سالها منصوب شد. وی درسال 89 بعنوان معاون دیوانعالی کشور مشغول بکار شده است. رضا صرامی سمت در قتل عام 1367:رئیس زندانهای خوزستان (شهر اهواز) سمت و شغل کنونی:تا اوائل سال1395معاون بازرسی کل کشور بود (بازنشست شده)                     از سال 1364 تا 1375 مدیرکل زندانهای خوزستان بود. وی مسئول اجرای اعدام تمامی کشتارهای زندانیان در خوزستان بوده است، صرامی قبل از شروع اعدامها همه زندانیان را جمع کرده و به مجاهدین زندانی گفت: شما منافقید و حکمتان اعدام است، به گروههای غیر مجاهد نیز ابلاع کرد که شما مرتد هستید و حکم مرتد اعدام است. حمید موسوی سمت در قتل عام 1367:نماینده اطلاعات (مسجد سلیمان) سمت و شغل کنونی:نامشخص است. او از اعضای هیئت مرگ در مسجدسلیمان بود. این هیئت 31 نفر را در این شهر اعدام کردند. استان گیلان رشت الله وردی مقدسی فر سمت در قتل عام 1367:حاکم شرع سمت و شغل کنونی:معاون حقوقی و جانشین دیوان عدالت اداری در دوران قتل عام وی حاکم شرع رشت و عضو اصلی هیئت مرگ این شهر بود. وی با کمک آخوند دیگری به نام حیدری و اعضای هیئت مرگ در دادگاههای چند دقیقه ای بعداز سئوال جواب رأی به اعدام مجاهدین و مبارزین در رشت می داد. پیش از این، بعداز سال 1360، وی به عنوان حاکم شرع در استان مازندران و گیلان نیز در قتل و کشتار فعالیت داشته است.                                                                                                 (آخوند)علیمراد حیدری سمت در قتل عام 1367: جانشین حاکم شرح رشت و حاکم شرع شهرهای شرق گیلان سمت و شغل کنونی:  وی مرده است.            وی عضو هیئت مرگ استان گیلان بود، در صدور احکام اعدام به آخوند مقدسی فر حاکم رشت کمک می کرد، خودش نیز به عنوان حاکم شرع شهرستانهای شرق گیلان عمل می کرد.          حسین موید عابدی سمت در قتل عام 1367:مدیرکل اطلاعات استان گیلان در سال ۶۷ سمت و شغل کنونی:نایب رئیس هیئت مدیره شرکت آپارتمان سازی دهکده ی ساحلی در بندر انزلی. وی از سال 60 تا 64 رئیس زندان بندرانزلی بود، در سال 64 به دادستانی، سپس اطلاعات منتقل شد و در سال 67، در مقطع قتل عامها، مدیرکل اطلاعات استان گیلان بود . براساس شهادت شاهدان حسین موید عابدی، به عنوان نماینده وزارت اطلاعات، یکی از مسئولان کشتار دسته جمعی زندانیان در زندان نیروی دریایی رشت بوده است. در گزارش یکی از زندانیان درباره کشتار مرداد ۶۷ در بند زنان زندان نیروی دریایی رشت آمده است: “فقط دو نفر را برای سوال یا به اصطلاح “دادگاه” خواستند؛ فرانک طاووسی و مریم واحدی ساعت ۹ و ۱۰ صبح روز ۸ مرداد اینها را بردند و بعد که برگشتند گفتند عابدی و دو نفر که برای اینها ناشناس بودند از اینها بدون چشم بند سه سوال کرده بودند که اینها فکر می کردند برای آزادی است. سوالها اینها بود: نظرت در رابطه با سازمان منافقین چیست، نظرت در مورد جمهوری اسلامی چیست و حاضر به مصاحبه هستید یا نه؟ فرانک یک ماه به آزادی اش مانده بود و قرار بود ۱۶ شهریور آزاد شود. مهناز تازه دستگیر شده بود و ۱۰سال حکم داشت. «این دو نفر نیز به همراه ۲۴ نفر دیگر، از جمله شهین سامی که در مقابل این دادگاه یا هیئت مرگ قرار نگرفته بودند، اعدام شدند.» رشت محسن خداوردی سمت در قتل عام 1367:دادستان انقلاب سمت و شغل کنونی:مرده (خودکشی کرده است) وی در جریان قتل عامها دادستان انقلاب بوده و در قتل عام زندانیان احکام زندان رشت را امضا کرده است. علی عبداللهی علی آبادی سمت در قتل عام 1367:رئیس زندان نیروی دریایی رشت سمت و شغل کنونی:معاون هماهنگ کننده ستاد کل نیروهای مسلح براساس گفته های یک شاهد عینی هیئت مرگ در رشت از مقامات محلی تشکیل شده و شامل چهار نفر، نماینده دادستانی، نماینده اطلاعات، بازجوی پرونده و عبداللهی که رئیس زندان بود. براساس آنچه در شهادت زندانیان مختلف آمده در زندان نیروی دریایی رشت حدود 120 زندانی حضور داشت که در قتل عامها فقط دو نفر زنده ماندند، بنا به گزارش شاهدان عبداللهی نقش جدی در اعدام زندانیان داشت. زین العابدین قربانیلاهیجان سمت در قتل عام 1367:حاکم شرع لاهیجان و آستانه اشرفیه سمت و شغل کنونی:نماینده در خبرگان رهبری نماینده خامنه ای در استان گیلان و امام جمعه رشت      زین العابدین قربانی در مقطع 67 امام جمعه لاهیچان و حاکم شرع بود و از دور دوم مجلس خبرگان تا کنون عضو این مجلس است، بندرانزلی سیداحمد قتیل زاد سمت در قتل عام 1367:حاکم شرع بندرانزالی و غرب گیلان سمت و شغل کنونی:امام جمعه بندرانزلی بود (درسال 92 مرده است)                  در مقطع قتل عامها قتیل زاد با حکم مستقیم خمینی حاکم شرع درشهرهای صومعه سرا، آبکنار، فومن، پره سر و انزلی در استان گیلان بود. او در تردد به این شهرها حکم اعدام را صادر می کرد. وی به مدت 16سال مدیرکل دادگستری گیلان بود و چندین سال قاضی دیوانعالی کشور بود. وی آخوند بسیار سفاکی بود و در بین زندانیان به قاتل زاده مشهور بود. سید تقی بادوام سمت در قتل عام 1367: نماینده اداره اطلاعات فومن سمت و شغل کنونی:بازنشسته وزارت اطلاعات-کارخانه دار                      وی درجریان بازجوییها و شکنجه زندانیان در دهه 60 نقش داشته، در قتل عام 67 در فومن نماینده اطلاعات در هیئت مرگ بود. ناصر عاشوری قلعه رودخان سمت در قتل عام 1367:رئیس زندان سپاه فومن سمت و شغل کنونی:نماینده سابق مجلس و مدیر عامل شرکت سرمایه گذاری آتیه دماوند در جریان قتل عام 67، وی عضو هیئت مرگ بود. او نفوذ قابل توجهی روی اعضای هیئت مرگ داشت. عاشوری در ابتدا تعدادی از زندانیان را به عنوان گروه اول انتخاب کرد و از هیئت خواست که ابتدا نفرات انتخاب شده وی اعدام شوند. استان خراسان (آخوند)حسین ولی پور سمت در قتل عام 1367:دادیار زندان مشهد (نماینده دادستان) سمت و شغل کنونی:مسئولیتی در نظام ندارد                                                               وی در کشتار و قتل عام 67 نفش فعالی داشته و به عنوان عضو هیئت مرگ در مشهد عمل می کرد حسن ظریف جلالی سمت در قتل عام 1367:رئیس زندان مشهد سمت و شغل کنونی:درسال 78 بدلیل بیماری مرده است در دوران قتل عامها رئیس زندان بوده. وی بعداز پیروزی انقلاب در اداره زندانهای خراسان و دادستانی انقلاب فعالیت داشت و در سرکوب زندانیان نقش بسیاری داشت. مرتضی بختیاری سمت در قتل عام 1367:دادستان انقلاب بیرجند سمت و شغل کنونی:جانشین رئیس آستان قدس (جانشین رئیسی) وی بعنوان دادستان از نفرات اصلی هیئت مرگ در بیرجند در قتل عام 67 بود. وی از ابتدای انقلاب در دستگاه قضایی رژیم بوده، پیش از این رئیس سازمان زندانها، وزیر دادگستری دولت احمدی نژاد و معاون دادستان کل کشور بوده است استان کرمانشاه ذکرالله احمدی سمت در قتل عام 1367:حاکم شرع کرمانشاه سمت و شغل کنونی:رئیس حوزه علمیه                        سوابق و نقش جنایتکار در قتل سال 1367:وی در جریان قتل عام حاکم شرع استان بوده، و تمامی احکام اعدام ها را صادر کرده است. عبدالرضا مصری سمت در قتل عام 1367:نماینده دادستان انقلاب کرمانشاه سمت و شغل کنونی:نماینده مجلس دهم از کرمانشاه    وی بین سالهای 60 تا 65، سربازجو و شکنجه گر بود و باعنوان دادیار دادستانی کرمانشاه و معاون دادستانی. او در کابینة احمدی‌نژاد به عنوان وزیر رفاه و تأمین اجتماعی معرفی شده‌است. مصری در حالی به‌این سمت گمارده شد که عضو «کمیسیون اجتماعی مجلس شورای اسلامی و نمایندة مردم کرمانشاه» بود. کرمانشاه احمد نوریان (سرتیپ پاسدار) سمت در قتل عام 1367:رئیس زندان دیزل آباد کرمانشاه سمت و شغل کنونی:معاون هماهنگ کننده قرارگاه ثارالله سپاه در تهران              در مقطع قتل عام سال 67 رئیس زندان دیزل آباد بوده و به عنوان عضو هیئت مرگ فعال بوده است. وی به همراه عبدالرضا مصری عضو هیئت مرگ، به عنوان بازجویان و شکنجه گران بیرحم در کرمانشاه و در میان مجاهدین در بند مشهور بودند استان مازندران عباسعلی سلیمانی سمت در قتل عام 1367:امام جمعه بابلسر سمت و شغل کنونی:نماینده خامنه ای در زاهدان و نماینده مجلس خبرگان       وی به عنوان امام جمعه در جریان کشتار زندانیان در بابلسر فعال بود. سیستم قضایی بابلسر با اعمال نظر وی کار می کرد. وی در خاطراتش نوشته که با نظر علما به دلیل فعالیت های مجاهدین در بابلسر وی را از سال 1359 برای مقابله با مجاهدین امام جمعه آن شهر کرده بودند، وی در سال 1380 با حکم خامنه ای به عنوان نماینده خامنه ای در استان سیستان و بلوچستان و امام جمعه زاهدان منصوب شد و تا کنون نیز در همین سمت فعالیت می کند. سعیدی سمت در قتل عام 1367:دادستان ساری سمت و شغل کنونی:نامشخص است. استان فارس (آخوند)رمضانی سمت در قتل عام 1367:حاکم شرع شیراز سمت و شغل کنونی:   نامشخص وی حاکم شرع در هیئت مرگ شیراز بود. رمضانی در میان زندانیان به آخوندی سفاک مشهور بود. براساس اظهارات شاهدین باز مانده از زندان شیراز، در قتل عام های سال 67 اکثر زندانیان شیراز قتل عام شدند. (آخوند)اسلامی سمت در قتل عام 1367:دادستان شیراز سمت و شغل کنونی: نامشخص اسلامی، دادستان شیراز و عضو کمیسیون مرگ بود، در جریان قتل عامهای سال 67 وی در زندان عادل آباد زندانیان را محکوم به اعدام می کرد، و حکم صادره از طرف او در زندان عادل آباد اجرا می شد. مجید تراب پور سمت در قتل عام 1367:رئیس سازمان زندانهای فارس، کهکیلویه و بویراحمد سمت و شغل کنونی: خلیل تراب پور سمت در قتل عام 1367:رئیس زندان عادل آباد شیراز سمت و شغل کنونی: نا مشخص همدان محمد سلیمی سمت در قتل عام 1367:حاکم شرع همدان و مرزهای غرب کشور سمت و شغل کنونی:حقوقدان شورای نگهبان با حکم خمینی و درخواست رئیس وقت دیوان عالی کشور به مرزهای غربی کشور اعزام شده و در دادگاهی که برای رسیدگی به پرونده مجاهدین در مرز منطقه غرب کشور تشکیل شد، شروع به اعدام کرد. وی به مدت نزدیک به 6 سال ریاست دادگاه انقلاب همدان را بر عهده داشت، و در کشتار زندانیان سیاسی در قتل عام زندانیان در همدان به عنوان حاکم شرع حضور داشت. اصفهان محمدعلی زنجیره ای سمت در قتل عام 1367:مسئول زندان اصفهان سمت و شغل کنونی:مشاورعالی رئیس سازمان زندانها      وی در جریان قتل عامهای سال 67 در اصفهان نقش داشته است. وی در فروردین 1390 توسط اتحادیه اروپا به دلیل نقض حقوق بشر تحت عنوان مسئولان سازمان زندانهای کشور، تحت تحریم قرار گرفته است .

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان