01252020شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
مجاهد شهيد امیر حسین اداوی برادرم حبیب، از مجاهدان لیبرتی، که او را ندیده‌ام، برایم نامه‌یی نوشته است. نامه‌یی پرمحتوا و تکان‌دهنده که برایم آموزشی عمیق داشت. حبیب ضمن اشاره به جنایت ضدبشری موشک‌باران لیبرتی، در آبان ماه گذشته، از حالات و احساسات انقلابی خودش نوشته.او ضمن گرامیداشت یاد شهیدان آن جنایت موحش نامه‌یی هم به ضمیمه نامه خود برایم فرستاده است. نویسنده نامه ضمیمه، امیرحسین اداوی، یکی از شهیدان آن جنایت ضدبشری بوده است. از فحوای نامه برمی‌آید که گویا در نوروز93 امیر حسین در پاسخ تبریک نوروز این نامه را برای حبیب نوشته است. نامه را عیناً نقل می‌کنم. عنصر ناب انقلابی و مردمی به قدری در این چند سطر درخشان است که نیاز به توضیح ندارد. اما شاید توضیحی در مورد «امیرحسین اداوی» لازم باشد. امیر حسین، متولد1344 در الیگودرز، فرزند رنج و کار بود. در فقر متولد شد و در فقر بزرگ شد؛ بی‌آن که بتواند، برخلاف آرزویش، به مدرسه برود. از کودکی به بازار کار رانده شد و تا آن زمان که، در سال68، تصمیم گرفت به مجاهدین بپیوندد. در ارتش آزادیبخش سواد آموخت و توانست نوشتن بیاموزد. بعد نوبت انقلاب رسید و او با انقلاب از نوع «مجاهدین» ی و «مریم» ی آن آشنا شد. انقلابی که تمامی ارزشها و مفاهیم زندگی هر مجاهد را دگرگون کرد. این انقلاب در مفاهیم و ارزشها هیچ حیطه شخصی و فردی برای انسان باقی نمی‌گذارد و تا عمق عواطف و احساسهای هر مجاهد رسوخ می‌کند. آن چه را که می‌شوید و می‌زداید تنگ نظریها و ناخالصیها است و آن چه جایگزین می‌کند ارزشهای والای مردمی و انسانی است.امیر حسین در نامه کوتاهی که برای برادر مجاهدش، حبیب، نوشته این «زیر و زبر» شدن و به سوی «بالا و بالاتر» رفتن را نشان داده است. بیهوده و از روی تصادف نبود که در سال92 در نقشه مسیر آینده‌اش نوشت: «به این مبارزه‌ سخت و نابرابر افتخار می‌کنم».... او می‌دانست راه پیش رو به اعتبار انبوه دشمنان رنگارنگی که مقاومت دارد «نابرابر» است؛ و به اعتبار داشتن امکانات مادی دشمن بسیار دشوار. اما او انتخابش را کرده بود. و از همان گام نخست عادی‌ترین عواطف فردی خود را، که در دنیای عادیگری کاملاً مشروع هم هست، ارتقا داد. دوست داشتن دختر 3ساله‌اش، و در کنار او آرمیدن را بر خود حرام کرد تا به عشقی بالاتر، که عشق به تمامی کودکانی است که فروخته می‌شوند دست یابد. و این است معنا و مفهوم انقلابی که امیرحسین عمیقاً درکش کرده بود.پیام اصلی این « انقلاب» این است که «فدا» ی انسانی مرزی ندارد و انسان به همان اندازه انسان (مجاهد) است که خود را فدای دیگران کند. و اگر این اعتلای اخلاقی و ارزشی مورد پسند وزارت اطلاعات، و تمام شیادان من اتبع، نیست بگذار با همان واژه‌های کهنه و مهوع به لجن‌پراکنی بپردازند و باز هم مجاهدین، امثال امیرحسین، را بی‌عاطفه و شستشوی مغزی داده شده بخوانند.اتهامات آنها افتخارات «امیرحسین» ها هستند. و چه دلیلی قاطع تر از همین یاوه‌ها بر مشروعیت و حقانیت انقلابی که شورانگیزترین احساسات و عواطف انسانی را در ما برمی‌انگیزد؟ امیرحسین پیشاپیش گفته بود به چه «افتخار» می‌کند.نامه مجاهد شهید امیر حسین اداوی به یکی از مجاهدان همرزمش حبیب! نامه و عیدی‌ای که برایم فرستادی بی‌نهایت مرا خوشحال کرد. می‌دانم این رابطه‌ها ایدئولوژیکی است و نه چیز دیگر و در راستای جنگ با این رژیم خونخوار است. حبیب! هر چه فکر کردم چه برایت بنویسم که در راستای جنگ و پایداری باشد، و با خودم بالا و پائین کردم، به این رسیدم که دو خاطره از ایرانی بگویم که توسط خمینی خورده و له شد. آنها را هیچ وقت تا به‌حال فراموش نکرده‌ام. اولی: برای خرید وسیله‌ای به میدان توپخانه تهران رفته بودم. دیدم پدری بالای سرش نوشته: هرکس توان خرید این بچه‌ها را دارد ببرد من نمی‌توانم نان اینها را در بیاورم. او نوشته بود: راننده کمرشکن بودم، الآن مشکل دارم و نمی‌توانم کار کنم.من به خودم گفتم مگر کسی هست بچه‌های خود را بفروشد؟ اما واقعیت این بود که سه تا دختر بودند. از 10سال تا 6سال، با چهره‌های معصوم که قلب آدم به درد می‌آمد. به‌خصوص آن که 10سالش بود خیلی دردناک بود. از طرف دیگر تعدادی دور آنها را گرفته بودند و مثل گرگ و کفتار و روباه هر کس دنبال ثمر خودش بود. من آنجا را ترک کردم و به خانه برادرم بر گشتم. این اولین باری بود که چنین چیزی می‌دیدم. دو روز غذا نمی‌توانستم بخورم... دومین خاطره: وقتی که تصمیم گرفتم به سازمان بیایم یک چیز مانع من بود و آن دخترم بود. خیلی او را دوست داشتم. تازه زبان باز کرده بود و ترک او برایم سخت بود. می‌دانستم وقتی او را ترک بکنم دیگر او را نخواهم دید. با خودم گفتم مگر بچه من از آن سه بچه که هر کدام یک قیمت داشتند بهتر است؟ پس این هم مثل آنها. و برای همیشه او را ترک کردم. به این فکر می‌کنم که یک روزی در ایران هیچ پدری بچه‌های خود را نفروشد و... ... ... ناراحت نشو! این واقعیت ایران ما در 25سال پیش بود الان که دیگر عادی شده... قربانت: برادر کوچکت امیر حسین اداویعید 1393.
گروه موسيقي ايراني تبار در آمريكا اين نام يك ترانه است. ترانه اي كه توسط يك گروه موسيقي ايراني تبار در آمريكا در تجليل از قيام مردم ايران سروده و اجرا شده است. اصل ترانه را مي توانيد در آدرس زير پيدا كنيد:http://www.freedomgloryproject.com/دوستي كه زحمت كشيده و اين ترانه را براي من فرستاده است كار را به تمام و كمال انجام داده است. يعني علاوه بر متن انگليسي ترانه، زحمت ترجمه اش را هم كشيده است.من شناختي از اين گروه ندارم. كارشان را پسنديدم. نو و پرتحرك و متناسب بود. ترانه، فرياد نسلي بود كه مورد خيانت واقع شد و مورد نفرت آخوندها قرار گرفت، و حالا در خيابانها خونش جاري است و سوآل مي كند:چقدر بايد خون ريختندر خيابانهاي ناآرام و خود پاسخ مي دهد:تا زماني كه نياز باشد خون خواهيم دادتا رود خونمان شما را از تاريخ محو سازد ولي مهمتر، حس همدردي و فعال بودن آنان است. وقتي ترانه را مي شنيدم بيشتر از خود ترانه، غرق در لذت انسانهايي شدم كه با حركت مردمشان به حركت در آمده اند. اين تغيير، يعني تغيير انسان در يك حركت گسترده اجتماعي ـ سياسي، خودش مي ارزد به هزار ترانه. يا به زبان ديگر اين تغيير خودش زيباترين ترانه اي است كه هر انقلاب مي سرايد. ترانه اي كه اين روزها در خيابانهاي تهران، شهرستانها، و شهرهاي مختلف جهان ساخته مي شود و به اجرا در مي آيد. ترانه اي كه «ندا» با حنجره اي خونين برايمان خواند. و ترانه اي كه اكنون در شكنجه گاههاي رژيم دارد به گوش مي رسد. آن هم توسط زنان و مردان و جواناني كه اغلب تا ديروز كار ديگري داشتند و بسياري شان يك زندگي عادي را تكرار مي كردند. و حالا زيباترين شعارها را مي دهند و رشادتشان چشم جهاني را خيره كرده است. چه كسي باور مي كند كه مك كين، بله سناتور مك كين جمهوري خواه و رقيب انتخاباتي اوباما، در حيرت از شهادت جانگداز «ندا» آن جمله تكان دهنده را بگويد. يادتان هست چه گفت؟ گفت:«ندا با چشمان باز جان سپرد، شرم بر ما كه با چشمان بسته زندگي مي كنيم»حالا برويم و ترانه را يكبار ديگر گوش بدهيم. راستي كه شايسته است به يكديگر افتخار كنيم. هم به «ندا»هايمان و هم به همه آنها كه در خيابانهاي ايران ترانه خوان آزادي شده اند و هم كساني كه در خارج كشور به درستي تشخيص داده اند «شكوه آزادي با ماست». يادمان باشد اين احساسي است جديد كه در گذشته اي نه چندان دور با آن بسيار بيگانه بوديم."شكوه آزادي از آن ماست"تقديم به مردم ايران و شهروندان جهانکه در كنار آنها ايستاده اند. سكوت در تنهايي شناخته مي شودرنگين كمان در آتش افزايش مي يابدمي تواني آن را پايين بكشي دوست منولي دوباره ده چندان كمانه مي كند. ما نام شما را پاك خواهيم كرد ، ما در اين كوتاهي نخواهيم كرد چقدر بايد خون ريختندر خيابانهاي ناآرامتا زماني كه نياز باشد خون خواهيم دادتا رود خونمان شما را از تاريخ محو سازد ما نام شما را پاك خواهيم كرد ، ما در اين كوتاهي نخواهيم كرد شما براي ساليان ما را غارت كرديداما ما تا آخرين اشک خود را حفظ كرده ايمما از نفرت شما رنج برده ايمو حال به سوي دروازه هاي كاخ شما پيشروي مي كنيم. ما نام شما را پاك خواهيم كرد ، ما در اين كوتاهي نخواهيم كرد شكوه آزادي از آن ماستشكوه آزادي از آن ماست شما خيال مي کنيد قدرتتان پا برجا استوقتي که ما را تهديد به جنگ مي كنيداما ترس نيز محدوده اي را داردما ديگر از شما نمي ترسيم. ما نام شما را پاك خواهيم كرد ، ما در اين كوتاهي نخواهيم كرد ما معبدتان را در زمين خواهيم سوزاندتمام زندانهايتان را ويران خواهيم ساختچوبه هاي دارتان را آماده آتش خواهيم كرددر واپسين لحظه آخرين حلق آويز. ما نام شما را پاك خواهيم كرد ، ما در اين كوتاهي نخواهيم كرد شكوه آزادي از آن ماستشكوه آزادي از آن ماست اکنون به شما آخرين فرصت را مي دهيمتا حقمان براي رقص در ميدان را بدهيدو يا دست سرنوشت تبديل به يک مشت خواهد گشتنيرويي كه اراذل و اوباشتان نتوانند در برابرش مقاومت كنند آنچه به دید می آید وآنچه به دیده می گذرد.آنجا که سپاهیانمشق ِ قتال می کنندگستره چمنی می تواند باشد،و کودکانرنگین کمانیرقصنده و پر فریاداما آنکه در برابر ِ فرمان ِ واپسینلبخند می گشاید،تنهامی تواندلبخندی باشددر برابر " آتش (از شعر شاملو) کاظم مصطفوی
يادي از مجاهد شهيد بهزاد ميرشاهي بدون اين كه قراردادي را امضا كرده باشيم برادري همديگر را مشتركا پذيرفته بوديم. آن هم از همان لحظه كه در چهارزبر او را سوار ماشيني كردم و با خود به حسن آباد بازگشتيم.جوان بود و در تيپ ما (تيپ خواهر فائزه) در قسمت امداد كار مي‌كرد. تازه از ايران آمده بود. بعد از بيست و هفت سال هنوز صحنة اولين ديدارم با او را فراموش نكرده‌ام. وقتي به چهارزبر رفتيم از دو يال به ما شليك شد. آن هم چه شليكي! در همان لحظات اول ماشين هايي كه در ابتداي ستون بودند خوردند و آتش گرفتند و راه بند آمد. بناچار پياده شديم. در ميان دودي كه همة تنگه را پوشانده بود، بدون اين كه جايي را به درستي تشخيص دهيم، شروع به شليك كرديم. عده‌اي به سمت بالاي يالها رفتند و من و صمد(محسن اسكندري معاون تيپ خواهر فائزه) در كنار هم شروع به شليك به بالاي يالها كرديم. صمد عقب كشيد و من هم با او عقب آمدم. صمد تيري خورد و من ديگر او را نديدم. در ادامه به ورودي تنگه رسيده بودم و بعد از ماجراهايي توانستم تا ماشيني گير بياورم كه به حسن آباد بازگرديم. درست در همين نقطه بود كه بهزاد را ديدم. ماشين شان خورده بود ولي خودش سالم بود. . سوارش كرديم و از همان لحظه يكديگر را يافتيم. او پذيرفت كه برادر جوان من باشد و من پذيرفتم ، در سن و سال، برادر بزرگترش باشم. طي سالهاي بعد هميشه اين پيوند تقويت شد. خوشحال بودم كه برادري خود را در صحنة نبرد، آن هم نبرد به شكوه فروغ جاويدان، يافته‌ايم.بعد از فروغ، بهزاد در لشگر محمود قائمشهر فقيد بود كه من هم آنجا بودم. هرروز كه او را مي‌ديدم لذت مي‌بردم. روز به روز «مجاهد»تر مي‌شد. براي من او يكي از شاخص هاي رويندگي مجاهدين بود. او از خانواده‌اي دراويش، اسماعيليه، بود. مسئول بود و جدي و قابل اتكا. تن واحد بهروز(ثابت) بود. درست مثل او. شاد و سرزنده و رشديابنده. مي‌آمدند و گاهي گپي مي‌زديم. با اين تفاوت كه بهزاد بزرگ شدة تهران بود و زبلي ها و شيطنت هاي خودش را داشت. گاه سر به سر اين و آن مي‌گذاشت. يك روز در يك شام جمعي بچه هاي يگانهاي ديگر گفتند شاعري جديد به جمعشان وارد شده و مي‌خواهد من را ببيند. با بهزاد به ديدنش رفتيم. و بهزاد قبل از اين كه من حرفي بزنم خودش را به جاي من معرفي كرد. شاعر بينوا با چه شوري شروع كرد دربارة ادبيات و شعر گفتن. بهزاد مقداري جلو رفت اما به زودي درماند! با شيطنت به من چشمك زد و خود را كنار كشيد و من چقدر خجالت زدة شاعر شدم تا بتوانم مسأله را جمع و جور كنم. مي‌دانست من قصه مي‌نويسم. چندي بعد آمد و دفتري را به من داد كه اين قصه را يكي از بچه ها نوشته ولي رويش نمي‌شود به تو دهد. تو بخوان و نظرت را بده. خواندم ديدم بيش از حد معمول پرت و پلا بود. گفتم من هم رويم نمي‌شود نظرم را به نويسنده بگويم. گفت من خودم مي‌گويم. دفتر را برد و مدتي بعد نويسنده را شناختم. خود بهزاد بود! هم خنده‌ام گرفته بود و هم از «سياه» شدن خودم عصباني بودم. رفتم كلي با او دعوا كردم. خنديد و قول داد ديگر اين جور اذيتم نكند. اما مگر دست بردار بود؟ به خوبي مي‌دانستم كه او از چه موضعي دست به اين شيطنت ها مي‌زند و خود او بهتر از من مي‌دانست كه چگونه و چرا با ديگران اين چنين راحت و سرشار و يگانه است. و در هرصورت ما به طور غير رسمي برادري همديگر را پذيرفته بوديم. مهم اين بود و اين نوع برادري ناب‌ترين پيوند انساني است. كما اين كه الان اگر كسي از من بپرسد مادرت كيست بدون ترديد پاسخ خواهم داد «فاطمه عباسي». و خواهرم را با سربلندي «نيره ربيعي» مي نامم. و نه فقط بهزاد و فاطمه و نيرة رفته، كه همتبار همة آنهايي هستيم كه در كانون پرتپش انقلاب ايستاده اند. در واقع من، و ما، برادران و خواهران و مادران خود را در ليبرتي، اين كانون اصلي نبرد عليه ارتجاع پليد آخوندي، يافته‌ايم. و به راستي كه چه شكوهي دارد انسان! و چه شكوهي دارد اين انتخاب! ارتقاء پيوندهاي «خوني» به يك خويشاوندي آگاهانة انقلابي، آن هم در زمانة افول ارزشهاي انقلابي. خلق ارزشي به غايت انساني كه نه زن مي شناسد و نه مرد، نه عرب و نه عجم و ترك و بلوچ. قصة نسل من و تو چنين بود كه رفتكودكاني، خواهرانيو يكي چند برادراني... برادراني دارمشجاع تر از رعدو كريم‌تر از ابر وقتي كه مي‌باردو نجيب‌تر از همه نيلوفران سحرگاهيوقتي خونشان را از پاي دار به مرداب برده‌اندبرادراني كه پر مي‌كنند راهها و ميدانها رااز لاله هاي سرخدر صبحگاه تيرباران.(از شعر خانوادة ما ـ مجموعة خطابة سنگ و پيشاني و فرياد) هربار كه مي‌ديدمش افراشته تر و رويان تر بود. و من احساس مي‌كردم به درختي جوان و پربار تبديل شده است. آخرين بار، در سال1387 همراه هيأت ايتاليايي وقتي به اشرف رفتم او را به صورت اتفاقي ديدم.در سوگندنامة «هيهات من الذله» خود شعري از حافظ را نوشته بود كه برايم تمام زندگي برادر جوانم بود.از آن زمان كه براين آستان نهادم سرفراز مسند خورشيد تكيه گاه من استوقتي عكس به خون تپيده‌اش را ديدم او را به راستي بر «فراز مسند خورشيد»يافتم. با او زمزمه كردم كه برادري مان را در صحنة نبرد يافتيم و من تو را در ادامة نبردت از دست دادم. براي هميشه بر اين پيمان هستم و برايم دعا كن تا از صحنة نبرد به ديدارت بيايم. برايش، البته با بغض، خواندم:زپادشاه و گدا فارغم بحمداللهگداي خاك در دوست پادشاه من است روزها ادامه يافت. روزهايي كه حتي ساعتي از نبردي نابرابر خالي نبود. هربار كه خبري از حمله به اشرف مي‌رسيد دنبال اسم او بودم. تا اين كه درارديبهشت سال90 بهروز ثابت، تن واحد هميشگي اش، با تير مزدوران به خاك افتاد و به شهادت رسيد. دلم لرزيد و بلافاصله ياد بهزاد افتادم. به ياد بهروز شعري نوشتم به نام «اين فانوس بريده بند با يادهاي تو» بر پيشاني شعر نوشته بودم: « به ياد بهروز ثابت كه رفت و بهزاد كه آن سو است» كه در مجموعة «هزارة آوارگي ماهي» آمده است.بعد از آن يك روز هم از يادش غافل نبودم. از هركس كه مي‌ديدم حالش را مي‌پرسيدم و مي‌دانستم كه سالم است و همين برايم كفايت مي‌كرد. تا اين در حملة اخير به ليبرتي كه در واقع خامنه‌اي با هرچه كه در توان داشت ليبرتي را شخم زد. اين بار نام بهزاد را ديدم. در كنار بيست و يك برادر ديگرش. از كاظم و جاسم و اكبر گرفته تا رجب و حميد و بقيه... چه مي‌توانستم بكنم؟ رفتم شعري را كه براي بهروز گفته بودم دوباره خواندم. اين بار براي بهروز و بهزاد... اين فانوس بريده بند با يادهاي تو... اين دل چه تنگ است!و در سكوتي تلخ تر از زهر اين عصر دلگيرچه حكايتها دارد با ترانه ها،زمزمه ها و يادها ي تو. اين دل چه نجواها دارد با خودوقتي كه ياد توبالا مي‌رود از ديوارهايِ هاي هاي وخيال و خاطره. اين دل با ابرهايي كه در خود داردبا هق هق بي امان شبانه‌اشچه بي قرار است!و با يادهاي تو چه قرارها دارد. در اين بهار خونيناين فانوس بريده بندمست است ميان بادهاي شبانهدر آسماني كه پاياني ندارد...
(فصلي از كتاب ياد‌مانـده‌هاي زنـدان)كاظم مصطفوي -28 آذرماه سالروز شهادت انقلابي و مبارز بزرگ ميهن شكراله پاكنژاد است.شهيد پاكنژاد يكي از معروفترين زندانيان ديكتاتوري پيشين بود كه به خاطر دفاعيه جانانه‌اش عليه شاه و دفاع قهرمانانه‌اش از مبارزه مسلحانه به زندان ابد محكوم شده بود.

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان