04132021سه شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
عليرضا خالوكاكايي

عليرضا خالوكاكايي

جوانمردا! خونین جگرا! کلمات با درد سرشته و از سویدای جان برآمده‌ات را بر تربت پاک مادر مجاهد جنت پور (مادر داعی) شنیدم. برای چندمین بار سیمای آشنایت را، از سیمای آزادی نگریستم و سر بر شانه شوق، غرق غرور و افتخار شدم. آفرین و دست‌مریزاد! استاد گرامی! از فرزندان آریا نژاد ایرانی همین شایسته است. از نوادگان بابک ِبی‌باک، جز این انتظار نیست؛ سرداری که در پاییز عمر نیز زردرویی را در برابر دشمن شایا ندانست. میدانم، نیک می‌دانم که بهای کلمات آمیخته با خون‌جگر را باید باجان پرداخت، این را همه «سبزهای گریزان از بذل هزینه» نیز می‌دانند اما چه باک! آنان که عشق به این کهن مرزوبوم، جانشان را به آتش کشیده، و از حس انسان بودن لبریزند، البته ازآنچه نمی‌اندیشند جان است. آویزان شدن از قناره‌ها و چهارمیخ شدن بر صلیب، بسا شیرین‌تر و قابل‌تحمل‌تر است تا دست در دست ِخفت، چکمه خون‌آلود دژخیم را لیسیدن، و برای سر سایر قربانیان نطع گستراندن و کنده و ساطور و قمه بر دوش کشیدن. آوخ! «روزگار غریبی ست». هم‌صف با قصابان ایستاده بر گذرگاه، خیلِ خاموشِ تماشا؛ با چشمان ِمات ِ گوسپند مرده سکوت کرده‌اند. ای‌کاش! فقط دیوارِ ساکت چشم بودند، ای‌کاش! تطهیر دشنه جلاد را به قربانی، دشنام نمی‌بستند و نمی‌گفتند تقصیر خودش بود، خود این را خواسته بوده است. صاحب وجدانا! اهل دردا! چه زیبا، چه افراشته قامت و ستبر سینه! پرده سربی سانسور را می‌دریدی و فریادهای در گلو خفته ملتی بزرگ و نجیب را بر گوش‌های بسته و وجدان‌های فروخفته می‌کوبیدی. رساتر باد و رساناتر! این فریاد عاصی نترس. منتشر باد و منتشرتر این صدای شجاعت و اعتراض. به یاد دارم، پس از حمله جنایت‌کارانه به اشرف و قتل‌عام 52 مجاهد خلق، مکنونات قلبی من و ما را چه خوب در مقاله‌یی نغز با عنوان «محکومیت کشتار انسان‌های بی‌دفاع»؛ همراه با شعری ماندگار از مارتین نیمولر به اوج رسانده بودی؛ شعری که پاتریک کندی نیز آن را در یک سخنرانی خویش یادآور شد: «سراغ کمونیست‌ها آمدند، سکوت کردم چون کمونیست نبودم. بعد سراغ یهودی‌ها آمدند، سکوت کردم چون یهودی نبودم. بعد سراغ فعالان کارگری آمدند، سکوت کردم زیرا فعال کارگری نبودم. سراغ خودم که آمدند، دیگرکسی نبود تا به اعتراض برآید». بله، «این شتر پای خانه هرکسی خواهد خوابید». دیروز در غوطه دمشق با بمب شیمیایی و کشتار 1400 انسان بی‌گناه که 400 نفر آنان کودکان سوری بودند، و در اشرف با تیر خلاص زدن به اسیران بسته دست، و امروز در لیبرتی با 80 موشک، فردا شاید درجایی دیگر و کسی دگر. درود! بر روان پاکیزه مادر داعی که مراسم ختمش نیز به فریادی برای آزادی تبدیل شد. به‌یقین او اینک همراه با مادر قوامی، مادر دشتی، و دیگر مادران مجاهد خلق، این خانواده‌های حقیقی مجاهدین صحنه زیبای مراسم ختمش را نگریسته و بسا به خود بالیده است. خدا این «زینب‌های زمانه» و هزاران دیگر را، در پیشگاه خلق قهرمان ایران قرین شرافت و روسپیدی تاریخی نماید. عزیزا! تو و آن مادران قهرمان شهدا -که همیشه فریادهایشان را در پشت دیوارهای اوین می‌شنویم- بعد از پرواز اسف‌انگیز مادر داعی یتیم نشدید بل، میلیون‌ها همدرد و هم نبض پیدا کردید. خون ریحانه و ستار اینک پا درآورده، قلب‌ها و وجدان‌ها را درمی‌نوردد و کرورکرور برمی‌انگیزاند. ***** چه بجا فرمودی «آن دانشی که در کنارش آزادی نباشد دانش نیست. در دانشگاهی که به‌اصطلاح خیلی استاد و دانشمند وجود دارد اما کوچک‌ترین توجهی به وضع فلاکت‌بار و غم‌انگیز جامعه ندارد و دزدی‌ها و چپاولگری‌ها را می‌بینند و سکوت می‌کنند. بله در این جامعه بازهم باید گفت: «ز گهواره تاگور آزادی بجوی». اجازه بده، اینک که روزهای آذر هستیم و خون قندچی، شریعت رضوی و بزرگ‌نیاها هنوز بر درگاه دانشگاه نخشکیده، فریادم را با فریادت گره زنم و هم‌صدا به تمام آن‌هایی که سکوت در زیر سرنیزه‌های خون‌چکان را برمی‌تابند بگوییم: بین انسان با دیو و دد، خدا و شیطان به‌اندازه تار مویی فاصله است. آنکه سلاخی انسان را در خیابان می‌نگرد و «خون ریخته بر سنگفرش» تکانش نمی‌دهد و آهسته و خاموش پنجره را فرومی‌بندد، در حقیقت جز خویش را نکشته است؛ جز انسان را در خویش نکشته است. آنکه در فرادست یا فرودست، رعشه دردناک انسانی را بر جراثقال تماشا می‌برد و سر خویش می‌گیرد و راه خویش در پیش، با جلادان نقاب‌دار همدست است. جایی است که نمی‌توان گفت من کمونیست هستم یا یهودی، نمی‌توان گفت من باخدا هستم یا لائیک، ایرانی یا ایرانی. یا اصلاً به سیاست کاری دارم یا نه، و بعد خود را آسوده‌خاطر ساخت که «سیاست پدر و مادر ندارد»، و بین ظالم و مظلوم راهی میانه جست. امروزه به یمن دانش پیچیده ارتباطات، هر خبری در شش‌گوشه دهکده جهانی، به‌فوریت می‌پیچد، و نمی‌توان ادعا کرد که من خبر نداشتم. بله به تأکید، آنچه در ایران و لیبرتی می‌گذرد، حادثه‌ای نیست که منحصر به یک گروه و دسته باشد. همه باید فریاد خود را علیه این رژیم اهریمنی و اهریمن پرور بلند کنند. این رسالتی است بر دوش همگان؛ فارغ از هر تنوع مذهبی، قومی، زبانی، فرهنگی و گروهی. اگر نجنبیم فردا نوبت ماست. «اینجا دیگر مسأله باخدا و بی‌خدا مطرح نیست، مسأله کشتار انسان‌های بی‌دفاع است. یک وظیفه همگانی، اعتراض به جنایات انجام‌شده است». ما همگی صورت کسری هستیم با یک مخرج مشترک بنام انسانیت و انسان بودن. اینجا دیگر خط سرخ همه ماست. حدفاصل بین دیو است و انسان. اگر به کشتار انسان‌های بی‌دفاع اعتراض نکنیم - بی‌آنکه خود بخواهیم- در قبیله دیو ثبت‌نام کرده‌ایم و رو به قبلة شیطان داریم. در این میان رسالت روشنفکران و اصحاب قلم بسا سنگین‌تر است. اگر امروز که روزِ برآشفتن و فریاد زدن است، در برابر ایل غار تاتاران عمامه به سر، سکوت کنند، فردای روشن آزادی بر آنان نخواهد بخشود. نقاد ِنکته‌سنج تاریخ از وادادگان ِمتظاهر نخواهد گذشت. حاشا! حاشا! از آنانی باشیم که به ما «برگ رخصتی دهند تا از معاشقه قمری و سرو، سرودها بسراییم ژرف‌تر از خواب» اما «خون ریخته بر سنگفرش» را کتمان کنیم. در زمانه‌یی که «قصابان بر گذرگاه‌اند با کنده و ساطور»‌، شایسته است که کلمات ممنوع را با انگشتان بریده خویش بنویسیم و بردار قلم برآییم تا لعنت تاریخ نشویم. آنجا که خدا به قلم سوگند می‌خورد زنهار! زنهار! اگر قلم را در خدمت دشمنان قلم و انسان درآوریم و به سودای مرده ریگی حقیر از زخارف دنیای دنی، انسانیت خویش را به حراج گذاریم. نوشتن و سرودن از «انسان» در حاکمیت قصابان، خود حماسه است و زیباتر از آن نیست که خود نخستین شهید قلم خویش باشیم. این سفارش و توصیه ناچیز از کسی است که خود بر دماغه خون و خطر می‌زید و بارها عبورِ هرمِ گلوله را از کنار شقیقه خویش احساس کرده است، به او اعتماد کنید. پیش از آنکه «ابلیس پیروزْ مست»‌، «سور عزای ما را بر سفره» نشیند و ما را در زمره خویش به بندگی درآورد، برخیزیم و صدای خود را در همدردی و اعتراض به صدای استاد ِفرزانه پیوندزنیم. ***** و اما سخن آخر بازهم خطاب به استاد دل شجاع و سر نترس: بله، بله، ابلیس پیروز مست، بر تن شرحه شرحه و بی سپر مجاهد خلق، بسا تیر و تبر زد ولی این شجره حنیف،50 سال است که همچنان افراشته قامت و کاکل سبز، می‌بالد. طنین انفجار آن 80 موشک اینک در تکرار ممنوع‌ترین نام در جامعه ایران شنیده می‌شود. خودتو، و آن دیگرانی که نامشان را نمی‌دانم، از بینه‌های زیبای آن هستید. ما به خودت و آن دیگران بسیار؛ یاران دردآشنا تعهد می‌دهیم لیبرتی، این قلب تپنده نبرد، کانون انگیزش و الهام را تا یکی دو ماه دیگر «از اولش هم زیباتر، بهتر و قشنگ‌تر بسازیم». هدیه زیر را - در پاسخ به مصرعی که از شاهنامه برگزیده بودی و اینک مطلع یک ترانه زیباست- از من و یارانم بپذیر! با صنوبری که روی قله ایستاده بود گونه روی گونه سپیده‌دم نهاده بود موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود از نشیب یخ گرفت دره گفتم این نه ساخت شکفتگی ست در کجای فصل ایستاده‌یی؟ مگر ندیده‌یی؟ سبزه‌ها کبود و بیشه سوگوار فصل فصل خامش نهفتگی ست آن صنوبر بلند با اشاره‌یی به‌سوی دوردست گفت قد کوته تو راه را به دیدة تو بست گامی از درون سرد خود برآی پای بر گریوه یی گذار و درنگر رود آفتاب و آب در شتاب کاروان درد و سرد در گزیر و ناگزیر آنک آن هجوم سبز مرز ناپذیر در کجای فصل ایستاده‌ام؟! در کرانه‌یی که پیش چشم من بهار شعله‌های سبز و سیره و سرود در نگاه تو کبود و دود [در کجای فصل؟/ از بودن و سرودن/ محمدرضا شفیعی کدکنی، م. سرشک]
همانطور كه انتظار مي‌رفت يزيد عمامه به سر، خروش رعدآسا و پرطنين نوادگان آرماني امام حسين را در سرزمين كربلا برنتافت، و با رگباري از موشك هاي مخرب به آن پاسخ داد. به قول معروف رسيد داد كه پيام نوحة يزدي مجاهدين و خروش «بشنو اي يزيد! / مرگت در رسيد» و « ما سرنگونت ميكنيم» آنان به بهترين وجه، در ايران تحت حاكميت آخوندي انعكاس يافته است. خامنه يي، هم پياله با يزيد، درست در ماه محرم دستش را به خون حسينياني آغشت كه تنها جرمشان هم آوايي و هم قلبي با رهبر و مقتدايي تاريخي اشان در ارض كربلاست. او بخوبي در رژة خيره كننده و برق نگاههاي پرصلابت زنان و مردان مجاهد، طنين مرگ خود و رژيمش را به گوش شنيد. سرخي پرچم هاي تسليم ناپذيري، دستهاي افراشته، پاهاي كوبان و مشت هاي گره كردة آنان در خيابانهاي ليبرتي، حاضر به جنگ بودن «لشگرهاي صف در صف فدايي» را به نمايش گذاشت، و طبعا ولايت يزيدي نميتوانست در برابر آن دست روي دست بگذارد؛ ولي آيا گوياتر از اين امكان داشت به جهان و به مردم چشم انتظار ايران نيروي سرنگون كننده را معرفي و بازمعرفي نمود؟ آيا بهتر از اين ميشد گفت كه ليبرتي به كانون پرتپش نبرد، و به پلي به سوي تهران تبديل شده است؟ اگر چه طبق معمول، رژيم براي لاپوشاني جنايت و فرار از مكافات، بوزينهيي به نام غاسق بطاط را نبش قبر و بازمصرف كرد؛ اما ناگفته پيداست كه «غاسق بطاط» يا هر اسم مشعشع ديگر، نامهاي مستعار نيروي تروريستي قدس است. استقرار سكوي موشكي ويژة اين عمليات در پشت كاميون، وارد كردن آن تعداد موشك با كلاهكهاي داراي نيروي تخريب بالا، انتخاب زمان تجمع رزمندگان، نيز استفاده از شرايط باراني و آبگرفتگي سنگرهاي ليبرتي، و حتي در نظر گرفتن صداي رعد و برق و همزماني آن با انفجار، همه و همه حساب شده و براي گرفتن بيشترين تلفات از مجاهدين بوده است. خامنه يي بعد از امضاي رسمي برجام، بايد قيمت را از مقاومت ايران ميگرفت. اودر چنبرة بحرانهاي لاعلاج، در بحبوحة اوجگيري سگ دعواهاي دروني جناحها و نيز چشمانداز عملكرد زهر منطقه يي و از دست دادن سوگلي و دست نشاندة خود در سوريه، چارهيي جز اين نداشت. حال بهتر ميشود دريافت كه سناريوي لو رفته و جزغالة شدة «خانوادة مجاهدين»، با هدف زمينه سازي و ايجاد پوش براي اقدام به اين جنايت كثيف بوده است و لاغير. يزيد عبا پوش و دستار بند نميداند كه انفجار هر موشك در ليبرتي، به همان ميزان محبوبيت مجاهدين را در قلب مردم ايران و جهان به صورت انفجاري افزايش ميدهد. هر قطره خوني كه از تن مجاهد خلق به زمين ميريزد، باعث روياني سروستانهاي عشق و اعتماد در جامعة ايران ميشود. آيا سمندر را از آتش و مجاهد خلق را از بمب و موشك ميترساند؟! هيهات مناالذلة! مجاهد خلق از روز نخست گزينش جان به خطراندازي و پاكباختگي، در سنگر دو در دهانة خطر زيسته و هم خانوادة باروت و فشنگ بوده است. انتخاب او از روز اول جز اين نبوده است كه خودش را فدية آرمان آزادي مردم ايران كند. شهادت نقطة كمال هر مجاهد خلق است. اينجا تنها جايي است كه ممكن است مجاهدي به مجاهد ديگر غبطه بخورد. زيرا ميداند او (خدا) هميشه خوش عطرترين و شبنم افشانترين گلها را برميگزيند، برميچيند و به نزد خود ميبرد. براستي كدام مجاهد خلق است كه در سيماي به لبخند نشسته و به جاودانگي نظر بستة شهيدان ننگريسته و زير لب بارها نجوا نكرده باشد «يا ليتني كنت معكم فأفوز فوزا عظيما» داستان بازماندگان، به دوش كشندگان رسالت شهيدان و همچنان راست قامت ايستادگان در ليبرتي ترجمان آية 23 از سورة احزاب است: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً». داستان، داستان مقاومت به هر قيمت است. داستان وفا به عهد، صداقت ورزي و ايستادگي در پاي گفتهها و قولها تا بن استخوان. امروزه در كنار بنگالهاي موشك خورده، از هر مجاهدي بپرسي براي چه در ليبرتي است، خواهد گفت: «براي جنگ با آخوندها و تحقق سرنگوني». اين عزم با هر بار موشك پراني خامنهيي جزمتر ميشود و صيقل ميخورد. ليبرتي زمين جنگ است. اگر دشمن ارادة كرده است كه با اين زبان با ما بجنگد - ضمن خوشامد- به او ميگوييم: «بجنگ! تا بجنگيم» تا بدانيم كه چه طرفي سرانجام از اين جنگ متضرر ميشود. ما براي نبرد، در هر زمان، با تمام توش و توان آماده ايم. خروش «حاضر! حاضر!» گفتن هايمان در روز عاشورا، گواه آمادگي در پيشگاه مردم ايران است. كلام آخر اين كه: در خاك پاي امام حسين، با بوسه بر زميني كه او بر آن جنگيد و با تأسي به او كه سرور شهيدان و متقداي آزادگان است ميگوييم اگر جادة آزادي مردم ايران جز با خون سرخ و جوشان مجاهد خلق هموار نميشود پس اي موشك ها! بگيريدم! ان كان دين محمد لايستقيم الا بقتلي فياسيوف خذيني! 7 آبان - شب موشك باران ليبرتي
درنگي در وفاداري شگفت قيس بن مسهر صيداوي، پيك حسين بن علي به سوي مردم كوفه، قبل از حماسة عاشورا ... داغ‌باد بياباني با شدتي تمام مي‌وزيد و ذرات شن را به صورت و چشمان قيس مي‌كوبيد. او حال داشت در جهت مخالف باد به سوي كوفه راه مي‌پيمود. شتر سرخ مويش تا ساق در رمل فرو ميخليد و به سختي گام از گام مي‌تكاند. در حالي كه بر جهاز شترش خميده بود، سعي مي‌كرد چشم خود را در وزش بي ‌وقفة ذرات شناور شن سوزان باز نگهدارد. باريكه خطي از شكاف كفيه او را قادر مي‌ساخت بيرون را ببيند. در قادسيه بود يا قطقطانيه؟ نمي‌دانست اما شبح مات و كمرنگ آفتاب، لغزان در پردة شن- غبار، او را مطمئن مي‌ساخت كه راه را چندان پرت نپيموده است. مي‌دانست اگر پيوسته خورشيد را در راست جلو خويش داشته باشد سرانجام از حوالي كوفه سربرخواهد كرد. از آن دم كه گام در راه گذاشته بود، يك هدف، هماره او را از درون مي‌انگيخت و در رگانش گرما مي‌پراكنيد: رساندن نامة مراد و رهبرش حسين، به آن نامها كه تنها خود او مي‌دانست، و نه ديگر كس. بارها از اين راه به كوفه رفته بود اما اين بار نمي‌دانست چرا دلش شور مي‌زند؟ طعم نگراني، مذاقش را تلخ مي‌كرد. يك دلهرة غريب، غريبانه دلش را مي‌فشرد. چيزي بود از جنس آن احساس كه در «مضيق» همره با مسلم ‌بن ‌عقيل به آن دچار شد. بي‌اختيار با خود گفت: «نكند گم شده‌ام؟!». فكر قوي‌تري هماندم به ذهنش خطور كرد: «آه! مسلم ‌بن عقيل، الآن كجاست؟ آيا او سپاه ‌سالار سپاهي از مردان جان بر كف كوفي است». با خود انديشيد: «200000 فدايي شمشيرزن در ركاب مولايش، حسين وه! چه قدرتي تواند بود. خواهد توانست تمامي موانع نتوانستن را از جاي بركند، و آب رفته را به جوي بازگرداند. اما اگر.... *** - آاااي‌ي‌ي سياهي!!! كيستي؟؟؟ صدا، رگه‌دار. نخراشيده و كينه‌مند بود. اتفاق حضور ناگهاني غرابي را مي‌مانست در بي‌برگي باغ سوختة پاييز، اضطرابي جانكش با خود داشت. دوبار به زمختي در فضا طنين انداخت. قيس در ثانيه ‌هاي نخست مبهوت شد. قادر به هيچ واكنشي نبود. گويي نه تنها دست و پاي و جوارح و اندام كه ذهن او نيز قفل شده بود. اين حالت شايد به اندازة گذاشتن كشيدن تيري از تيردان و گذاشتن در چلة كمان و كشيدن زه، طول كشيد اما او خود را بازيافت، به سمت صدا چرخيد، و در آن واحد دست به قبضة شمشير برد. تيغ با صداي خشكي از غلاف خارج شد، ولي دير شده بود. پيش از آنكه قيس بتواند حركتي ديگر كند، كمندي ضخيم در هوا زوزه كشيد و گرداگرد كتف و كمر او را فراگرفت. هنوز نمي‌دانست گرفتار كنندة او كيست؛ نه مجال انديشه بود. با يك حركت سريع از كوهان شتر كنده شد و از بالاي شتر، با پهناي صورت بر رمل فرود آمد. دردي پيچاننده و شكيب ‌سوز در مهره‌هاي گردن و ستون فقراتش پيچيد و ديگر هيچ نفهميد. *** -كه هستي؟ از كجا مي‌آيي؟ به كجا مي‌روي؟ دو غولتشن بي‌شاخ و دم، دو بياباني زاد پوشيده روي و زمخت رفتار، او را دمرو بر رمل خوابانده بودند. يكي نشسته روي تاشدنگاه زانو و ديگري بر انحناي كمر. يكي پاهايش را به هم چفت نگاه مي‌داشت، ديگري دستانش را از پشت به هم گره مي‌زد و همزمان كتف‌هايش را به زمين مي‌چسباند. -آيا موش صحرايي زبانت را جويده است؟ -گفتم كه هستي؟ از كجا مي‌آيي؟ به كجا مي‌روي؟ قيس بزحمت سرش را چرخاند و از آن رو دوباره گونه بر رمل چسباند. در اين حالت با مردمكان به بالا چرخيده‌اش مي‌توانست قسمتي از نيم‌تنة فاخر صاحب صدا را ببيند. او موزه‌ يي چرمين به پاي داشت با مهميزي آهنين بر پشت پاشنة آن، نيز پاتاوه‌ يي ابريشمين گرد ساق، و تا آنجا كه مي‌توانست ديد، شلواري سرخ، انتهايش، مچاله در پاتاوه. دنبالة غلافي كج‌تاب و منقش به محاذات پاي چپ او در آمد و رفت. موزة چرمين پيش آمد. ابتدا مشتي شن بر صورت قيس پاشيد آنگاه فرا رفت و روي گردن او فرود آمد. قيس بي‌طاقت از دردي كه در مهره‌هاي گردنش پيچيده بود، سخت به سرفه افتاد. در همان حال طعم دانه‌هاي درشت و شور شن را در زير دندانهايش حس كرد. از لاي دندانهاي كليد شده ناليد: - استخوانهايم دارد... خرد مي‌شود.. آزاد... بگذاريدم‌م‌م... تا تا تا بگويم.... - خوب جامه‌هايش را تفتيش كنيد، همچنين جهاز شترش را... [صاحب موزة چرمين گفت]. ... موزة چرمين از روي گردن قيس برداشته شد. دو مرد ديگر برخاستند. قيس نفسي به آسودگي كشيد. مدتي خواست در آن حالت بماند تا عضلاتش اندكي بياسايند اما چنگي قوي او را از خاك برگرفت و برزانوان نشاند. ناگهان توصية آخرين امام به يادش آمد: «نبايد احدي از مأموران ابن‌زياد بر اين نامه نظر بلغزاند...». نقشه‌يي در مخيله ‌اش نقش بست. به يك چشم به هم زدن، دست به زير قبا برد، نامة امام به رهبران قيام كوفه را بيرون كشيد ريز ريز كرد. به دهان گذاشت، چند بار جويد، آنگاه قورت داد. دو كشيدة آبدار يكي از راست و ديگري از چپ، بر گونة او فرود آمد و دوباره نقش بر زمينش كرد. - مرا باش مي‌پنداشتم با عامي مردي بياباني روي در رويم. او چنين مي‌نمايد آموزش ديده پيكي مخصوص است؛ حامل دست نبشته‌ يي مهم. بايد او را به دارالخلافة كوفه برد. امير عبيدالله ابن زياد طعمه‌ هايي اينچنين چرب را پاداشي بسزا خواهد داد... هاهاهاها! *** - چرا نامه را پاره كردي؟! ... دو قراول هوشيار و تمام وقتْ گشاده پلك، قيس را در ده قدمي حاكم كوفه نگاه داشته بودند. در پشت سر، و دو سوي آنها نيز نزديك به 20 قراول ديگر مسلح به شمشيرهاي برهنه و نيزه‌ هاي خبردار. - مي‌گويي يا بگويم از حنجره‌ات با منقاش بيرون آرند... براي چه نامه را قورت دادي؟ ... قيس‌ همة نيرويش را در چشمانش جمع كرد و آنها را مستقيم در خط نگاه سيخ گشتة ابن زياد نگاهداشت. - براي آنكه تو به مضمون آن پي نبري؟ ابن زياد نيم‌خيز شد. - آن نامه از چه كسي براي چه كسي بود؟ ... - بگويم؟ - خدا زبانت را لال گرداناد! زود باش، بگو! - از حسين ‌بن ‌علي ‌بن ابيطالب براي جماعتي از كوفيان ابن‌زياد از تخت برخاست و چند گام جلو آمد و فاتحانه در زير لب گفت: «مي‌دانستم»، ناگهان به سوي قيس چرخيد: - براي كدام جماعت؟ - نمي‌دانم. غضباك و درشت گفتار؛ ابن زياد اين بار، درست چشم در چشم و نفس در نفس قيس بود. گويي مي‌خواست او را با نگاه ورقلمبيدة خود بجود و ببلعد. - اي حرام زاده، حرام لقمه! نمي‌داني؟!! ... مرا حيوان نجيب پنداشته‌يي يا خويش و جد و پدر جد خويش را؟ تازيانه‌يي را كه هميشه به دوال كمر داشت، بركشيد و دو صفير سوزان بصورت ضربدر در فضاي از بوي شراب آكندة كاخ كشيد. - اگر من عبيدالله فرزند زيادم، بخدا دست از تو برنمي‌دارم تا نامها را يكايك فاش كني يا آنكه بالاي منبر رفته، حسين، پدر و برادرش را سب و لعن كني و از آنان تبري بجويي... يا از اين دو يكي را به جاي خواهي آورد يا تو را با همين دستهايم، آري با همين دستهايم پاره پاره خواهم كرد. قيس نگاهي گذرا به چهره‌هاي شطرنجي و مات بردة قراولان انداخت. ده شمشير آخته و ده نيزة نوك تيز، مراقب كوچكترين حركت او بودند. آب دهانش را بسختي قورت داد و به تركي كوچك در گوشه‌يي از سقف مقرنس كاخ چشم دوخت. ... - نام آن جماعت را هرگز نخواهم گفت... و اما مطلب ديگر، آن را روا ‌خواهم كرد. *** مسجد كوفه، درست مانند روزهايي كه حجر بن ‌عدي در آن فعاليت‌هاي انقلابي خود را عليه كارگزاران بني‌اميه پيش مي‌برد، از شدت ازدحام جاي سوزن ‌انداز نداشت؛ با يك تفاوت. اين بار جمعيت كوفه از پرواي مفتشان مخفي ابن زياد و عقوبت او، در مسجد گرد آمده بودند. هنوز چندي از آويزان شدن بدنهاي بي سر مسلم و هاني در كنيسة كوفه نگذشته بود. هراس بر دلها بال‌گستر و خوف در نگاهها به جوجه نشسته بود. در دو سمت شبستان مسجد و نزديك به منبر يك فوج نگهبان مسلح، مراقب شورش احتمالي بودند. ده برابر اين تعداد نيز در بيرون مسجد، آمادة جولان. علاوه بر آنان، بسياري از جاسوسان حكومت در جامة مردمان عادي، فالگوش‌نشين و گوش‌خواب. فضاي امنيتي غليظ مسجد از همان بدو ورود مشام را مي‌آزرد. از باريكه دالاني كه به در پشتي مسجد راه داشت، قيس را تحت الحفظ به مسجد آوردند. او مقيد بود بدون گفتگو با كس، يكراست بالاي منبر برود و خواستة ابن‌زياد را در سخناني بي ‌ايهام، صريح و موجز بر زبان آورد، سپس از همان راه كه آمده بود مسجد را با مأموران حكومتي طي كند و به سياهچال در كاخ بازآيد. با آمدن قيس، همهمة گنگ جمعيت فرونشست. گل‌ميخ سوزان نگاههاي كنجكاو فروكوبيده به سيماي پوشيدة او. پله‌هاي منبر را با تأني بالا كشيد. چون به پلة آخر رسيد، چرخيد و كفيه از چهره برگرفت. نفس در سينة مرداني كه مي‌شناختندش حبس شده بود. تني چند از مخاطبان نامة حسين‌بن‌علي نيز در مسجد بودند و او بخوبي آنان را مي‌شناخت. كافي بود نه حتي با زبان، با اشارت سرانگشت، نه حتي با سرانگشت كه با نگاشتن نامشان بر رقعه ‌يي كوچك، خود را از آن عذاب وارهاند. ميلي غريب كه مانندة آن را هرگز در خود سراغ نداشت، از درون به او مي‌‌گفت: «چند نام بر زبان ران و خويش وارهان!». درست در اين هنگام نهيبي نيرومند او را به لرزه مي‌انداخت و پنهان‌ترين ذرات وجودش را به تپش در مي‌آورد... «هرگز! هرگز! هرگز!... تو كه خواهي مردن حتي اگر تني چند را نام ببري ابن‌زياد زياد‌تر از آن را خواهد طلبيد. او تا از تو گرگي جگرآشام نسازد دست برنخواهد داشت. مرد بايد مرگ را نيازوار به استقبال برخيزد. گويي كه عزيزي ‌است بازگشته از سفر؛ شايان درآعوش گرفتني گرم و تنگاتنگ. شايسته است چشم در چشم جاودانگي با سينه‌يي ستبر و قامتي افراشته از غرور به مرگ سلام كرد. او جبونان لابه‌نما و دم به لاي پا سايان ِله ‌له‌زن و بر زانو خزندگان ِخون ليس را نمي‌پسندد و خوش نمي‌دارد. مرگ، قهرمان مي‌طلبد». ... باز آن ميل شيطاني مرموز... «تو اسيري و رسالت خود رسانده به پايان... از زنداني بسته كتف و در چنگال وضعيتي ناگزير چه خيزد؟ به جمله‌يي مي‌تواني جان خود از اين مهلكه وابري. اگر علي ‌بن ‌ابيطالب در قيد حيات بود، به سب خود فرمان مي‌داد تا به جاني از شيعيان را بازخرد». *** «آي مردم!!!...». همهمه ‌يي كه با ديدن قيس اينك دامنه‌يي گسترده‌تر يافته بود، به آني فرونشست؛ چون پاشيدن تغاري از سردينة آب، بر ديگ جوشاجوش. جنگلي از چشم، بي‌پلك به هم زدن، ميخكوبِ كلمات او. «آي مردم!!! ستايش سزاوار خدايي‌ست كه راه نمود ما را به اين راه؛ و اگر نبود راهنمايي او، نبوديم در زمرة راهيافتگان... درود بر فرستادة او محمد امين، والا پيامبري كه در ظلمات حرا، به رسالتي شگفت فرمان يافت و آييني سرمدي و گيتي‌گستر از خود به جاي نهاد...». مسجد، گوش در گوش، به گوش بود. ... قيس ‌بن ‌مسهر صيدواي، مردي در خطير‌ترين لحظة سرنوشت. برگزيده‌يي از اصحاب حسين، نزديك‌ترين كسان به او و معتمدترين آنان. او اكنون بر منبر ابن ‌زياد بود. سخن بعدي او مي‌توانست چگونه زندگي و چگونه مردنش را رقم زند. برخاست. ناخودآگاه تني چند از ميانة جمعيت نيز برخاستند. صدايش اوجي ديگرگونه يافته بود. - درود خدا و رسول او بر اميرالمؤمنين.... از شدت هيجان و بالابردن صدا به سرفه افتاد. قلب‌ها در سينه‌ها طبل درشت مي‌كوبيدند و هر كسي مي‌توانست با گوش غيرمسلح صداي قلب خويش و ديگركسان را بنيوشد. - درود خدا و رسول او بر اميرالمؤمنين علي‌ عليه السلام، فاتح خيبر و قرآن ناطق و تنها عدالت‌گستر... درود! بر فرزندان گرانقدر او حسن و حسين، سرور جوانان اهل بهشت.... صداي او پرده به پرده اوج مي‌گرفت: - لعنت ابدي بر ابن مرجانه و ابن ابن مرجانه و يزيد ‌بن معاويه‌ و معاويه بن ابي‌سفيان و شجرة ملعونة بني‌اميه؛ لعنتي از آغاز تا پايان خلقت. آتش دوزخ جاودانه آنان را سزا.... *** جمعيت حاضر در مسجد كه تا دقايقي پيش، در خود خزيده و سرشكسته ‌وار، چشم انتظار ندامت خفت بار خائني ترس خورده و جان انديش بود با شنيدن سخنان غيرمترقبة قيس ناگهان شكفت و جنب و جوش آغاز كرد. مأموران حكومتي چون غاشيه ماراني تهديد حس كرده در هم لوليدند. غفلت و بلاتكليفي آنان را به چرخيدني بي ‌هدف به گرد خود ناگزير كرده بود. سركردة قراولان با غيظ بانگ زد: - ركب خورديم... ركب... ركب...ررر... پيش از آنكه كار بيخ يابد او را به زير كشيد! لعن يزيد بر منبر ابن ‌زياد!!؟ ... اين نه ممكن است.... از شدت خشم نمي‌دانست چه بايد كرد؟ نيزة يكي از قراوان خونسرد و خودباخته را قاپيد و دستة آن را با قوت بر گودناي كمر او فرود آورد. - پتيارگان بي‌خاصيت! لقمة حكومت مي‌لمبانيد و در لحظة ضرور، لالماني گرفتگانِ لميده ‌ايد؟... واي‌تان باد! قيس چون يورش قراولان خشم‌جوش و نهيب انگيخته را، از هر طرف به سوي منبر ديد، رساترين و واپسين پيام خود را غريد؛ همان كه برايش به كوفه آمده بود: -آي مردم كوفه! من پيك حسين ‌بن علي هستم حامل نامه‌يي براي شما. در منزل حاجر از او جدا شدم بايد كه او را ياري كنيد. در راه آمدن است سواره و پياده به سوي او بشتابيد! ... - خاموش! - خاموش! زبانت لال باد! تفرقه جوي از دين خارج! سزاي وهن به اميرالمؤمنين يزيد، مرگي عذابناك است. - خاموش! ... هشت دست نيرومند، پاي قيس را چسبيده بودند. در اثر كشش‌ها، با قامتي هنوز ملتهب و فريادي هنوز شعله‌ور، با پهناي لگن بر سختناي كف مسجد فرود آمد. قراولان گرسنه او را از يكديگر حريصانه ربودند. آهوبره ‌يي گرفتار در ميان گله ‌يي گرگ. *** ابن‌زياد با شنيدن خبر، تپانچه‌يي برق پران بر بناگوش فرماندة قراولان نواخت و ناسزايي درشت نثار به خاك رفتگان او كرد. اگر چه در اعماق خوب مي‌دانست او مقصر نيست. خود وي اين تصميم را گرفته بود. او خود، بزرگترين امكان تبليغي را ساده انگارانه در اختيار فرستادة مخصوص حسين به كوفه قرار داده بود. اگر جايزة حماقت و ركب خوردگي به كسي مي‌داد. خود، تنها كانديد آن بود. ... - مي‌خواهم اين بخت برگشتة شيطان در جلد را، بالاي بلندترين نقطة كاخ بريد و با كينة تمام با سر به زير اندازيد! با چشمي غضبناك به زمين تف كرد. - بدا به حال شمايان! اگر از دريچه ‌هاي كاخ، صداي خرد شدن استخوانهايش را به گوش نشنوم. *** كت بسته، بند برپاي، يكتا پيراهن و خون‌آلود، قيس را بر يكي از كنگره ‌هاي آجري كاخ نشاندند؛ آنجا كه چشم از نگاه به پايين سرسام مي‌گرفت. زير پاي او، بازاركوفه بال گسترده بود؛ گرداگردش، نظم تُنُك خانه‌هاي گلي و كوچه‌هاي تنگ، چون ترك‌هايي در پوست زمين. در فرودست ِافق چند گردباد عاصي، بر پاشنة خود پيچان، تنوره‌كشان به سوي فرادست. پرنده ‌يي، نه، لطافتي، نه، چشم ‌اندازي از سبزناي گياه يا آبي ‌ناي رودي، نه. ... - چشم‌بند بياوريد! اينگونه مرگ او مخوف‌تر خواهد بود. مگر به سياحت آمده است؟! فرماندة قراولان به عمد آنگونه گفت. مي‌دانست ابن‌زياد از دريچه مي‌شنود. اينك فقط تلنگري كافي بود تا او را در بين آسمان و زمين شناور سازد. قيس مانند مسلم، تنها يك نگراني داشت؛ سرنوشت مولايش، حسين. ... از پشت چشم‌بند تلاش كرد آيه‌يي از قرآن را كه از داستان حضرت ابراهيم به ياد داشت، با خود مرور كند. او نيز مانند ابراهيم كه با منجنيق به قلب آتش پرتاب شد، در آستانة پرواز به كام مرگ قرار داشت؛ از اين روخود را با پدر پيامبران در اين لحظة ناب، هم‌سرشت و هم سرنوشت مي‌ديد.... *** ... قراولان در پاي كاخ بيهوده تلاش مي‌كردند مردمان جريحه ‌دار را از پيرامون لورده گشته مردي نيم‌رمق و هنوز بسته دست و پاي بتارانند. ابن‌زياد بر هرة يكي از دريچه‌هاي كاخ، سر به درآورد و ازآن فرازنا با انگشت شصت به گلو اشاره كرد. عبدالملك‌بن عمير لخمي، گزليكي از پاتاوه بيرون كشيد و به سوي جسم خرد و خمير قيس رفت. ... قراولان كاخ دوباره با خشونت، تازيانه در مردمان نهادند تا آخرين پردة اين مرگ شگفت را، خوفي بر خوف بيفزايند. *** آيا اين بود پيامي كه بايد قيس به خاطر آن به كوفه مي‌آمد؟ عليرضا خالوكاكايي مهر94
.يكي از دوستان گفت: «از اين بوستان كه بودي ما را چه تحفه كرامت كردي؟»، گفت: «به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم دامني پر كنم؛ هدية اصحاب را، چون برسيدم بوي گلم چنان مست كرد، كه دامنم از دست برفت» [گلستان سعدي]***«همياري با سيماي آزادي» يا «گلريزان همياري» نامي است كه سيماي آزادي، تلويزيون ملي ايران، براي يكي از برنامه هاي زنده و بسيار پرطرفدار خود برگزيده است. گلريزان اخير نيز براستي «گلريزان» بود؛ و در آن گوشه‌يي از پايگاه مردمي، وزن سياسي و اصالت و حقانيت مجاهدين به نمايش همگان گذاشته شد تا دوست و دشمن ببينند و هر يك پيام مربوط به خود را از آن نتيجه بگيرند.گلريزان اين بار اما - فراتر از حماسه‌هاي همياري و جلوه‌هاي تكان دهنده، قابل تأمل، بديع، زيبا و پرشور- حاوي يك پيام مشخص و فراگير ايدئولوژيك بود. اين پيام مانند نسيم روح افزاي شكوفه زاران، جانها را ميهمان طراوت كرد و باراني بهارآهنگ را بر دلها باراند. پيام، بصورت موجز در برگيرندة تغييرات اخير مناسبات دروني مجاهدين بود؛ بدون آن كه در انتقال آن تعمدي در كار باشد. اين پيام با حضور تني چند از اعضاي جديد شوراي مركزي در برنامة همياري، پا درآورد و به همه جا خود را جار كشيد. در واقع مشك بي حاجتي به تبليغ عطار، خود، خود را پراكند و مشام‌ها را عطرآگين نمود. لابد خواهيد پرسيد: «خوب، فحواي اين پيام چه بود؟». اجازه دهيد قبل از پرداختن به‌اين موضوع ابتدا به سراغ واكنش‌هاي دشمن در خلال زهر اتمي برويم تا سؤال نيز خوب در ذهنمان خيس بخورد. ***بنگاه بريده ـ مزدور چراني نيروي تروريستي قدس، به تاريخ 18 تير، در لابلاي اباطيل صدمن يك غاز خود، پاراگرافي دارد كه نيم نگاهي به آن خالي از لطف و مزاح نيست: «مشخصا (مجاهدين) پس از حل‌وفصل پروندة هسته‌‌يي بايد به دنبال جايي باشند که از روابط خصمانه آن کشور با ايران براي چند سالي آسوده باشند. اما ايشان به‌اين مهم توجه نکرده‌اند که شکست در مغلطة هسته‌يي، توفاني در درون گروهک (مجاهدين) به راه خواهد انداخت که قطعاً از توفاني که مسعود رجوي با سلسله انقلاب‌هاي ايدئولوژيک سعي کرد آن را بخواباند، سهمگين‌تر خواهد بود».شكنجه گر فرهنگي كار، پيشاپيش با زبان چپ اندر قيچي مي‌خواهد زهر نوشي «مقام عظمي» را با يك فقره فرافكني ابلهانه به بيرون از نظام مصادره نمايد. اين نعل وارونه زني ناشيانه، بازنمون آن سوي افلاس و در گل ماندگي رژيمي است كه بعد از خوردن زهر هلاهل در جام «برجام»، به‌آن دچار شده است. افزايش سگ دعواهاي درون رژيم، عربده كشي و يقه دراني در طويلة مجلس، و متهم كردن يكديگر به «رفتار سلطنت مآبانه» از عوارض ابتدايي زهر است. زهر تا آنجا اثر كرده كه رژيم توان و ظرفيت ارائة يك ترجمة درست و واقعي از متن توافقنامه را به مجلس دست نشاندة خود ندارد؛ چه رسد به بررسي آن در اين مجلس. وزارت ارشاد او اطلاعيه مي‌دهد: «طبق مصوبة شوراي عالي امنيت ملي، رسانه‌ها بايد (از توافقنامة وين) تعريف و تمجيد كنند و كسي انتقاد نكند.» اين است عواقب زيرپا گذاشتن سلسله وار خط قرمزهاي ولي فقيه شاخ شكسته و زهوار در رفتة ارتجاع. وضع «عمود خيمة نظام» كه اين باشد بدا بحال تيرك، تيرچه‌ها و ميخ‌ها و ميخچه‌هاي مهار. توفان سهمگيني در درون نظام به راه افتاده؛ توفاني ريش و ريشه كن كه در آن، سگ صاحبش را نمي‌شناسد؛ توفاني كه در ابتداي وزيدن خود، خط قرمزهاي ولي فقيه را يكشبه هورت كشيده و در هضم رابع به تحليل برده است، و اين وزيدن همچنان ادامه دارد.... ***از حق نگذريم. دشمن با زبان معكوس، ناخودآگاه به وزيدن توفاني ديگر در مناسبات مجاهدين اذعان كرده است. آري، اين يكي نيز توفان است؛ توفاني بسا سهمگين تر از ديگر توفان‌هاي ايدئولوژيك.بي ترديد افق شب گرفتة ميهنمان ايران، آبستن بسا حادثه‌هاي خورشيد ساز است. هيولاي ديو چهرة عمامه به سر، زهر خورده و اين زهر دارد اثر مي‌كند، بنابراين بايد كمربندها را محكم بست. به قامت‌ها درس راست ايستادن آموخت و در اراده‌ها الماس و پولاد تزريق كرد. تيزچشمي عقاب را بايد داشت و آينده را مدام رصد كرد. نبايد حتا به‌اندازة پلك برهم زدني چشم از صحنه‌هاي نفسگير اين رويارويي تاريخي برداشت. كارزار سرنگوني شمارة ششم، مرد و زن جنگ مي خواهد؛ زناني كه مانند طاهرة طلوع بيدختي در فروغ جاويدان گردان‌هاي تا دندان مسلح رژيم را ساعتها يك‌تنه سد كنند. زناني كه مي‌توانند صحنه‌هاي سهمگين نبرد را فرماندهي كنند و با صلابت خود، دشمن را به زانو درآورند. مرداني كه در شكستن فرديت فروبرنده، و طلاق انديشة آخوندي جنسيت، به درجاتي از رهايي و وارستگي رسيده‌اند كه مي‌توانند با افتخار خواهران مجاهد خود را به رهبري خويش برگزينند. آري، توفاني ديگر در حال وزيدن است. «گلريزان همياري شمارة 19»، خُردك پرتابه‌هايي از اين توفان را براي خلق قهرمان ايران برملا كرد. مجاهدين بعد از به شكست كشاندن پروژة ضد ملي و ميهني اتمي رژيم، خود اينك در حال غني سازي عالي ترين انرژيهاي نهفتة انساني براي رقم زدن صحنه‌هاي جنگ سرنوشت هستند. اگر مأموران وزارت بدنام در صدد كسب اطلاعات از مجاهدين هستند، چشمشان كور! بدانند در مناسبات آنها، پيشرفته ترين سانتريفوژهاي انساني بصورت دم‌افزون در حال چرخش‌اند تا در فرايند نهايي، اين آرزو و خواست ديرينة مريم رهايي، يعني E=MC2 را محقق سازند؛ انفجاري از انرژيهاي درخشان انساني براي درنورديدن كون و مكان و ممكن كردن ناممكن‌ها. سخن از يك يا چند نمونة نادر در لولة آزمايش نيست. سخن از يك تكثير پي در پي و جوانسازي ايدئولوژيك است. براي چشم روشني و مژدگاني به خلق چشم انتظار ايران بايد گفت، مجاهدين در آستانة پنجاهمين سال تولد سازمانشان، دارند بار خود را براي پنجاه سال ديگر مي‌بندند. بحث از تولدي در تولد است. جرياني از تولد و تولدي جريان وار. رژيم ديركرد دارد و در آستانة سرنگوني از يك عقب ماندگي مزمن تاريخي- ايدئولوژيك رنج مي‌برد. فسيل مغزان و تئوريسين‌هاي آدمخوار او توان تحليل اين درجه از تغييرات شگرف را در مجاهدين ندارند. آخر سخن از دو دنياست با اختلاف سال نوري. سخن از فيزيك مادون مكانيك و فيزيك مافوق اتمي و قوانين نسبيت است. سخن از دنياي جمادات و فرق فاحش آن با دنياي فوق عالي انسان آگاه، اراده مند و جبرشكن است.دشمن ما واقعا چقدر كوتوله است و پرت و پپه كه هنوز با ذره بين حماقت به دنبال «جدا كردن سر از بدنه» است و با تئوري موهوم و نخ نماي «شستشوي مغزي» يا «هواداران صادق و ناآگاه و رهبري ناصادق» روزگار مي‌گذراند. «حيوان نجيب!» گمان مي‌كند با آوردن نيم دوجين كلاغ سياه چاقچورپيچ و چند علاف الدولة استيجاري و چيدن آنها مانند قيسي پشت تي وال»‌هاي داغ گروهان حفاظت ليبرتي، مي‌تواند رشيدترين فرزندان اين آب و خاك را بفريبد و به ترك مبارزه وادارد. او هنوز گمان مي كند، مجاهدين دو سنخ اند، يكي سر و ديگري بدنه. نمي‌داند جوان ترين عضو اين سازمان دست كم 11 سال سابقه مبارزاتي حرفه‌يي در سخت ترين شرايط را دارد و آزمايش‌هاي متكاثفي را از سرگذرانده كه برخي رهبران جنبش‌هاي معاصر حتا آنها را به خواب هم نديده‌اند. سر در بدنه تكثير شده و بدنه تماماً در حكم سر است. اگر تا ديروز سخن از همرديف‌هاي ايدئولوژيك و صفي از زنان ذيصلاح مجاهد خلق در شوراي رهبري بود، امروز هزار زن انقلاب كردة مجاهد در تركيب شوراي مركزي، سازمان مجاهدين و به تبع آن جنبش مقاومت را به ظرفيت‌ها و صلاحيت‌هاي جديدي بالغ كرده‌اند. ديدن نسلي از اين رهبران در برنامة همياري، خود حامل اين پيام تكاندهنده بود كه مجاهدين تمام شدني نيستند و قوانين آنتروپي و كهولت ايدئولوژيك شامل حالشان نمي‌شود زيرا آنان با فداي تمام عيار، خود را به آينده‌هاي دوردست پيوند زده‌اند. براستي اين چگونه ممكن شده است؟ چگونه ممكن است با وجود كادرهاي استخوان خرد كرده و سرد و گرم چشيده، كادرهاي جديدتر در مدارهاي بالايي از مسئوليت قرار گيرند. پاسخ در يك كلام اين است: «انقلاب ايدئولوژيك». كسب صلاحيت و در جريان عمل انقلابي، همراه با فداكاري و مايه گذاري بي چشمداشت در بستر جمعي تشكيلات.درخت هر چه بيشتر مي‌پايد بيشتر در زمين ريشه مي‌دواند و به ميزاني كه ريشه مي‌دواند، شاخ و برگ بيشتري مي‌گستراند. شگفتي در اينجاست كه شكوفايي درخت را نه در ريشه [كه به چشم ديده نمي‌شود] بلكه بايد در شاخه‌هاي ترد جان و شاداب آن ديد؛ شاخه‌هايي كه از شدت شكوفايي به سبز كال تمايل دارند و بلكه روشن تر. الله اعلم، شايد اين باشد يكي از تفسيرهاي آية 24 سورة ابراهيم:«كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاء...» (ابراهيم 24).***آري، آري، پيام گلريزان همياري نوزدهم، پيام جوانسازي و آينده داري ايدئولوژيك مجاهدين بود؛ تولد خجستة سلاله‌يي از رهبران جديد، براي سكانداري جنبش در ميان سهمگين ترين آزمايش‌ها و توفان‌هاي در راه. بالندگي و شكوفايي ايدئولوژيك مجاهدين، رويين تني آرماني و زايش و تكثير مداوم آنها، آن چيزي است كه دشمن با ديدنش جن جنون مي‌شود و به خود مي‌لرزد. زيرا او ابتر است و بي دنباله و اين ابتر بودن و نازايي او، نه يك پيشامد صرف سياسي، نه يك امر تصادفي كه يك نازايي ايدئولوژيك و تاريخي است و اين واقعيتي است غير قابل انكار كه به خوبي در سورة موجز، زيبا و با مسماي «كوثر» منعكس شده است: إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ - فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ - إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ«همانا ما سرچشمة داراييها، توانمنديها و فزونيها و زايش‌هاي نو به نو (كوثر) را به تو ارزاني داشتيم. پس نماز بگذار براي پرودگارت و قرباني كن (به پاس اين دريافت بزرگ تكاملي، قيمت متناسب با آن را در هر مرحله بپرداز)- بتأكيد دشمن بدخواه تست كه ( بلحاظ ايدئولوژيك - تاريخي) سترون، بي آينده و دنباله بريده و ابتر است. *** مبارك! مبارك! مبارك! عليرضا خالو كاكاييمرداد 94

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان