10252021دوشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
عليرضا خالوكاكايي

عليرضا خالوكاكايي

درنگي در وفاداري شگفت قيس بن مسهر صيداوي، پيك حسين بن علي به سوي مردم كوفه، قبل از حماسة عاشورا ... داغ‌باد بياباني با شدتي تمام مي‌وزيد و ذرات شن را به صورت و چشمان قيس مي‌كوبيد. او حال داشت در جهت مخالف باد به سوي كوفه راه مي‌پيمود. شتر سرخ مويش تا ساق در رمل فرو ميخليد و به سختي گام از گام مي‌تكاند. در حالي كه بر جهاز شترش خميده بود، سعي مي‌كرد چشم خود را در وزش بي ‌وقفة ذرات شناور شن سوزان باز نگهدارد. باريكه خطي از شكاف كفيه او را قادر مي‌ساخت بيرون را ببيند. در قادسيه بود يا قطقطانيه؟ نمي‌دانست اما شبح مات و كمرنگ آفتاب، لغزان در پردة شن- غبار، او را مطمئن مي‌ساخت كه راه را چندان پرت نپيموده است. مي‌دانست اگر پيوسته خورشيد را در راست جلو خويش داشته باشد سرانجام از حوالي كوفه سربرخواهد كرد. از آن دم كه گام در راه گذاشته بود، يك هدف، هماره او را از درون مي‌انگيخت و در رگانش گرما مي‌پراكنيد: رساندن نامة مراد و رهبرش حسين، به آن نامها كه تنها خود او مي‌دانست، و نه ديگر كس. بارها از اين راه به كوفه رفته بود اما اين بار نمي‌دانست چرا دلش شور مي‌زند؟ طعم نگراني، مذاقش را تلخ مي‌كرد. يك دلهرة غريب، غريبانه دلش را مي‌فشرد. چيزي بود از جنس آن احساس كه در «مضيق» همره با مسلم ‌بن ‌عقيل به آن دچار شد. بي‌اختيار با خود گفت: «نكند گم شده‌ام؟!». فكر قوي‌تري هماندم به ذهنش خطور كرد: «آه! مسلم ‌بن عقيل، الآن كجاست؟ آيا او سپاه ‌سالار سپاهي از مردان جان بر كف كوفي است». با خود انديشيد: «200000 فدايي شمشيرزن در ركاب مولايش، حسين وه! چه قدرتي تواند بود. خواهد توانست تمامي موانع نتوانستن را از جاي بركند، و آب رفته را به جوي بازگرداند. اما اگر.... *** - آاااي‌ي‌ي سياهي!!! كيستي؟؟؟ صدا، رگه‌دار. نخراشيده و كينه‌مند بود. اتفاق حضور ناگهاني غرابي را مي‌مانست در بي‌برگي باغ سوختة پاييز، اضطرابي جانكش با خود داشت. دوبار به زمختي در فضا طنين انداخت. قيس در ثانيه ‌هاي نخست مبهوت شد. قادر به هيچ واكنشي نبود. گويي نه تنها دست و پاي و جوارح و اندام كه ذهن او نيز قفل شده بود. اين حالت شايد به اندازة گذاشتن كشيدن تيري از تيردان و گذاشتن در چلة كمان و كشيدن زه، طول كشيد اما او خود را بازيافت، به سمت صدا چرخيد، و در آن واحد دست به قبضة شمشير برد. تيغ با صداي خشكي از غلاف خارج شد، ولي دير شده بود. پيش از آنكه قيس بتواند حركتي ديگر كند، كمندي ضخيم در هوا زوزه كشيد و گرداگرد كتف و كمر او را فراگرفت. هنوز نمي‌دانست گرفتار كنندة او كيست؛ نه مجال انديشه بود. با يك حركت سريع از كوهان شتر كنده شد و از بالاي شتر، با پهناي صورت بر رمل فرود آمد. دردي پيچاننده و شكيب ‌سوز در مهره‌هاي گردن و ستون فقراتش پيچيد و ديگر هيچ نفهميد. *** -كه هستي؟ از كجا مي‌آيي؟ به كجا مي‌روي؟ دو غولتشن بي‌شاخ و دم، دو بياباني زاد پوشيده روي و زمخت رفتار، او را دمرو بر رمل خوابانده بودند. يكي نشسته روي تاشدنگاه زانو و ديگري بر انحناي كمر. يكي پاهايش را به هم چفت نگاه مي‌داشت، ديگري دستانش را از پشت به هم گره مي‌زد و همزمان كتف‌هايش را به زمين مي‌چسباند. -آيا موش صحرايي زبانت را جويده است؟ -گفتم كه هستي؟ از كجا مي‌آيي؟ به كجا مي‌روي؟ قيس بزحمت سرش را چرخاند و از آن رو دوباره گونه بر رمل چسباند. در اين حالت با مردمكان به بالا چرخيده‌اش مي‌توانست قسمتي از نيم‌تنة فاخر صاحب صدا را ببيند. او موزه‌ يي چرمين به پاي داشت با مهميزي آهنين بر پشت پاشنة آن، نيز پاتاوه‌ يي ابريشمين گرد ساق، و تا آنجا كه مي‌توانست ديد، شلواري سرخ، انتهايش، مچاله در پاتاوه. دنبالة غلافي كج‌تاب و منقش به محاذات پاي چپ او در آمد و رفت. موزة چرمين پيش آمد. ابتدا مشتي شن بر صورت قيس پاشيد آنگاه فرا رفت و روي گردن او فرود آمد. قيس بي‌طاقت از دردي كه در مهره‌هاي گردنش پيچيده بود، سخت به سرفه افتاد. در همان حال طعم دانه‌هاي درشت و شور شن را در زير دندانهايش حس كرد. از لاي دندانهاي كليد شده ناليد: - استخوانهايم دارد... خرد مي‌شود.. آزاد... بگذاريدم‌م‌م... تا تا تا بگويم.... - خوب جامه‌هايش را تفتيش كنيد، همچنين جهاز شترش را... [صاحب موزة چرمين گفت]. ... موزة چرمين از روي گردن قيس برداشته شد. دو مرد ديگر برخاستند. قيس نفسي به آسودگي كشيد. مدتي خواست در آن حالت بماند تا عضلاتش اندكي بياسايند اما چنگي قوي او را از خاك برگرفت و برزانوان نشاند. ناگهان توصية آخرين امام به يادش آمد: «نبايد احدي از مأموران ابن‌زياد بر اين نامه نظر بلغزاند...». نقشه‌يي در مخيله ‌اش نقش بست. به يك چشم به هم زدن، دست به زير قبا برد، نامة امام به رهبران قيام كوفه را بيرون كشيد ريز ريز كرد. به دهان گذاشت، چند بار جويد، آنگاه قورت داد. دو كشيدة آبدار يكي از راست و ديگري از چپ، بر گونة او فرود آمد و دوباره نقش بر زمينش كرد. - مرا باش مي‌پنداشتم با عامي مردي بياباني روي در رويم. او چنين مي‌نمايد آموزش ديده پيكي مخصوص است؛ حامل دست نبشته‌ يي مهم. بايد او را به دارالخلافة كوفه برد. امير عبيدالله ابن زياد طعمه‌ هايي اينچنين چرب را پاداشي بسزا خواهد داد... هاهاهاها! *** - چرا نامه را پاره كردي؟! ... دو قراول هوشيار و تمام وقتْ گشاده پلك، قيس را در ده قدمي حاكم كوفه نگاه داشته بودند. در پشت سر، و دو سوي آنها نيز نزديك به 20 قراول ديگر مسلح به شمشيرهاي برهنه و نيزه‌ هاي خبردار. - مي‌گويي يا بگويم از حنجره‌ات با منقاش بيرون آرند... براي چه نامه را قورت دادي؟ ... قيس‌ همة نيرويش را در چشمانش جمع كرد و آنها را مستقيم در خط نگاه سيخ گشتة ابن زياد نگاهداشت. - براي آنكه تو به مضمون آن پي نبري؟ ابن زياد نيم‌خيز شد. - آن نامه از چه كسي براي چه كسي بود؟ ... - بگويم؟ - خدا زبانت را لال گرداناد! زود باش، بگو! - از حسين ‌بن ‌علي ‌بن ابيطالب براي جماعتي از كوفيان ابن‌زياد از تخت برخاست و چند گام جلو آمد و فاتحانه در زير لب گفت: «مي‌دانستم»، ناگهان به سوي قيس چرخيد: - براي كدام جماعت؟ - نمي‌دانم. غضباك و درشت گفتار؛ ابن زياد اين بار، درست چشم در چشم و نفس در نفس قيس بود. گويي مي‌خواست او را با نگاه ورقلمبيدة خود بجود و ببلعد. - اي حرام زاده، حرام لقمه! نمي‌داني؟!! ... مرا حيوان نجيب پنداشته‌يي يا خويش و جد و پدر جد خويش را؟ تازيانه‌يي را كه هميشه به دوال كمر داشت، بركشيد و دو صفير سوزان بصورت ضربدر در فضاي از بوي شراب آكندة كاخ كشيد. - اگر من عبيدالله فرزند زيادم، بخدا دست از تو برنمي‌دارم تا نامها را يكايك فاش كني يا آنكه بالاي منبر رفته، حسين، پدر و برادرش را سب و لعن كني و از آنان تبري بجويي... يا از اين دو يكي را به جاي خواهي آورد يا تو را با همين دستهايم، آري با همين دستهايم پاره پاره خواهم كرد. قيس نگاهي گذرا به چهره‌هاي شطرنجي و مات بردة قراولان انداخت. ده شمشير آخته و ده نيزة نوك تيز، مراقب كوچكترين حركت او بودند. آب دهانش را بسختي قورت داد و به تركي كوچك در گوشه‌يي از سقف مقرنس كاخ چشم دوخت. ... - نام آن جماعت را هرگز نخواهم گفت... و اما مطلب ديگر، آن را روا ‌خواهم كرد. *** مسجد كوفه، درست مانند روزهايي كه حجر بن ‌عدي در آن فعاليت‌هاي انقلابي خود را عليه كارگزاران بني‌اميه پيش مي‌برد، از شدت ازدحام جاي سوزن ‌انداز نداشت؛ با يك تفاوت. اين بار جمعيت كوفه از پرواي مفتشان مخفي ابن زياد و عقوبت او، در مسجد گرد آمده بودند. هنوز چندي از آويزان شدن بدنهاي بي سر مسلم و هاني در كنيسة كوفه نگذشته بود. هراس بر دلها بال‌گستر و خوف در نگاهها به جوجه نشسته بود. در دو سمت شبستان مسجد و نزديك به منبر يك فوج نگهبان مسلح، مراقب شورش احتمالي بودند. ده برابر اين تعداد نيز در بيرون مسجد، آمادة جولان. علاوه بر آنان، بسياري از جاسوسان حكومت در جامة مردمان عادي، فالگوش‌نشين و گوش‌خواب. فضاي امنيتي غليظ مسجد از همان بدو ورود مشام را مي‌آزرد. از باريكه دالاني كه به در پشتي مسجد راه داشت، قيس را تحت الحفظ به مسجد آوردند. او مقيد بود بدون گفتگو با كس، يكراست بالاي منبر برود و خواستة ابن‌زياد را در سخناني بي ‌ايهام، صريح و موجز بر زبان آورد، سپس از همان راه كه آمده بود مسجد را با مأموران حكومتي طي كند و به سياهچال در كاخ بازآيد. با آمدن قيس، همهمة گنگ جمعيت فرونشست. گل‌ميخ سوزان نگاههاي كنجكاو فروكوبيده به سيماي پوشيدة او. پله‌هاي منبر را با تأني بالا كشيد. چون به پلة آخر رسيد، چرخيد و كفيه از چهره برگرفت. نفس در سينة مرداني كه مي‌شناختندش حبس شده بود. تني چند از مخاطبان نامة حسين‌بن‌علي نيز در مسجد بودند و او بخوبي آنان را مي‌شناخت. كافي بود نه حتي با زبان، با اشارت سرانگشت، نه حتي با سرانگشت كه با نگاشتن نامشان بر رقعه ‌يي كوچك، خود را از آن عذاب وارهاند. ميلي غريب كه مانندة آن را هرگز در خود سراغ نداشت، از درون به او مي‌‌گفت: «چند نام بر زبان ران و خويش وارهان!». درست در اين هنگام نهيبي نيرومند او را به لرزه مي‌انداخت و پنهان‌ترين ذرات وجودش را به تپش در مي‌آورد... «هرگز! هرگز! هرگز!... تو كه خواهي مردن حتي اگر تني چند را نام ببري ابن‌زياد زياد‌تر از آن را خواهد طلبيد. او تا از تو گرگي جگرآشام نسازد دست برنخواهد داشت. مرد بايد مرگ را نيازوار به استقبال برخيزد. گويي كه عزيزي ‌است بازگشته از سفر؛ شايان درآعوش گرفتني گرم و تنگاتنگ. شايسته است چشم در چشم جاودانگي با سينه‌يي ستبر و قامتي افراشته از غرور به مرگ سلام كرد. او جبونان لابه‌نما و دم به لاي پا سايان ِله ‌له‌زن و بر زانو خزندگان ِخون ليس را نمي‌پسندد و خوش نمي‌دارد. مرگ، قهرمان مي‌طلبد». ... باز آن ميل شيطاني مرموز... «تو اسيري و رسالت خود رسانده به پايان... از زنداني بسته كتف و در چنگال وضعيتي ناگزير چه خيزد؟ به جمله‌يي مي‌تواني جان خود از اين مهلكه وابري. اگر علي ‌بن ‌ابيطالب در قيد حيات بود، به سب خود فرمان مي‌داد تا به جاني از شيعيان را بازخرد». *** «آي مردم!!!...». همهمه ‌يي كه با ديدن قيس اينك دامنه‌يي گسترده‌تر يافته بود، به آني فرونشست؛ چون پاشيدن تغاري از سردينة آب، بر ديگ جوشاجوش. جنگلي از چشم، بي‌پلك به هم زدن، ميخكوبِ كلمات او. «آي مردم!!! ستايش سزاوار خدايي‌ست كه راه نمود ما را به اين راه؛ و اگر نبود راهنمايي او، نبوديم در زمرة راهيافتگان... درود بر فرستادة او محمد امين، والا پيامبري كه در ظلمات حرا، به رسالتي شگفت فرمان يافت و آييني سرمدي و گيتي‌گستر از خود به جاي نهاد...». مسجد، گوش در گوش، به گوش بود. ... قيس ‌بن ‌مسهر صيدواي، مردي در خطير‌ترين لحظة سرنوشت. برگزيده‌يي از اصحاب حسين، نزديك‌ترين كسان به او و معتمدترين آنان. او اكنون بر منبر ابن ‌زياد بود. سخن بعدي او مي‌توانست چگونه زندگي و چگونه مردنش را رقم زند. برخاست. ناخودآگاه تني چند از ميانة جمعيت نيز برخاستند. صدايش اوجي ديگرگونه يافته بود. - درود خدا و رسول او بر اميرالمؤمنين.... از شدت هيجان و بالابردن صدا به سرفه افتاد. قلب‌ها در سينه‌ها طبل درشت مي‌كوبيدند و هر كسي مي‌توانست با گوش غيرمسلح صداي قلب خويش و ديگركسان را بنيوشد. - درود خدا و رسول او بر اميرالمؤمنين علي‌ عليه السلام، فاتح خيبر و قرآن ناطق و تنها عدالت‌گستر... درود! بر فرزندان گرانقدر او حسن و حسين، سرور جوانان اهل بهشت.... صداي او پرده به پرده اوج مي‌گرفت: - لعنت ابدي بر ابن مرجانه و ابن ابن مرجانه و يزيد ‌بن معاويه‌ و معاويه بن ابي‌سفيان و شجرة ملعونة بني‌اميه؛ لعنتي از آغاز تا پايان خلقت. آتش دوزخ جاودانه آنان را سزا.... *** جمعيت حاضر در مسجد كه تا دقايقي پيش، در خود خزيده و سرشكسته ‌وار، چشم انتظار ندامت خفت بار خائني ترس خورده و جان انديش بود با شنيدن سخنان غيرمترقبة قيس ناگهان شكفت و جنب و جوش آغاز كرد. مأموران حكومتي چون غاشيه ماراني تهديد حس كرده در هم لوليدند. غفلت و بلاتكليفي آنان را به چرخيدني بي ‌هدف به گرد خود ناگزير كرده بود. سركردة قراولان با غيظ بانگ زد: - ركب خورديم... ركب... ركب...ررر... پيش از آنكه كار بيخ يابد او را به زير كشيد! لعن يزيد بر منبر ابن ‌زياد!!؟ ... اين نه ممكن است.... از شدت خشم نمي‌دانست چه بايد كرد؟ نيزة يكي از قراوان خونسرد و خودباخته را قاپيد و دستة آن را با قوت بر گودناي كمر او فرود آورد. - پتيارگان بي‌خاصيت! لقمة حكومت مي‌لمبانيد و در لحظة ضرور، لالماني گرفتگانِ لميده ‌ايد؟... واي‌تان باد! قيس چون يورش قراولان خشم‌جوش و نهيب انگيخته را، از هر طرف به سوي منبر ديد، رساترين و واپسين پيام خود را غريد؛ همان كه برايش به كوفه آمده بود: -آي مردم كوفه! من پيك حسين ‌بن علي هستم حامل نامه‌يي براي شما. در منزل حاجر از او جدا شدم بايد كه او را ياري كنيد. در راه آمدن است سواره و پياده به سوي او بشتابيد! ... - خاموش! - خاموش! زبانت لال باد! تفرقه جوي از دين خارج! سزاي وهن به اميرالمؤمنين يزيد، مرگي عذابناك است. - خاموش! ... هشت دست نيرومند، پاي قيس را چسبيده بودند. در اثر كشش‌ها، با قامتي هنوز ملتهب و فريادي هنوز شعله‌ور، با پهناي لگن بر سختناي كف مسجد فرود آمد. قراولان گرسنه او را از يكديگر حريصانه ربودند. آهوبره ‌يي گرفتار در ميان گله ‌يي گرگ. *** ابن‌زياد با شنيدن خبر، تپانچه‌يي برق پران بر بناگوش فرماندة قراولان نواخت و ناسزايي درشت نثار به خاك رفتگان او كرد. اگر چه در اعماق خوب مي‌دانست او مقصر نيست. خود وي اين تصميم را گرفته بود. او خود، بزرگترين امكان تبليغي را ساده انگارانه در اختيار فرستادة مخصوص حسين به كوفه قرار داده بود. اگر جايزة حماقت و ركب خوردگي به كسي مي‌داد. خود، تنها كانديد آن بود. ... - مي‌خواهم اين بخت برگشتة شيطان در جلد را، بالاي بلندترين نقطة كاخ بريد و با كينة تمام با سر به زير اندازيد! با چشمي غضبناك به زمين تف كرد. - بدا به حال شمايان! اگر از دريچه ‌هاي كاخ، صداي خرد شدن استخوانهايش را به گوش نشنوم. *** كت بسته، بند برپاي، يكتا پيراهن و خون‌آلود، قيس را بر يكي از كنگره ‌هاي آجري كاخ نشاندند؛ آنجا كه چشم از نگاه به پايين سرسام مي‌گرفت. زير پاي او، بازاركوفه بال گسترده بود؛ گرداگردش، نظم تُنُك خانه‌هاي گلي و كوچه‌هاي تنگ، چون ترك‌هايي در پوست زمين. در فرودست ِافق چند گردباد عاصي، بر پاشنة خود پيچان، تنوره‌كشان به سوي فرادست. پرنده ‌يي، نه، لطافتي، نه، چشم ‌اندازي از سبزناي گياه يا آبي ‌ناي رودي، نه. ... - چشم‌بند بياوريد! اينگونه مرگ او مخوف‌تر خواهد بود. مگر به سياحت آمده است؟! فرماندة قراولان به عمد آنگونه گفت. مي‌دانست ابن‌زياد از دريچه مي‌شنود. اينك فقط تلنگري كافي بود تا او را در بين آسمان و زمين شناور سازد. قيس مانند مسلم، تنها يك نگراني داشت؛ سرنوشت مولايش، حسين. ... از پشت چشم‌بند تلاش كرد آيه‌يي از قرآن را كه از داستان حضرت ابراهيم به ياد داشت، با خود مرور كند. او نيز مانند ابراهيم كه با منجنيق به قلب آتش پرتاب شد، در آستانة پرواز به كام مرگ قرار داشت؛ از اين روخود را با پدر پيامبران در اين لحظة ناب، هم‌سرشت و هم سرنوشت مي‌ديد.... *** ... قراولان در پاي كاخ بيهوده تلاش مي‌كردند مردمان جريحه ‌دار را از پيرامون لورده گشته مردي نيم‌رمق و هنوز بسته دست و پاي بتارانند. ابن‌زياد بر هرة يكي از دريچه‌هاي كاخ، سر به درآورد و ازآن فرازنا با انگشت شصت به گلو اشاره كرد. عبدالملك‌بن عمير لخمي، گزليكي از پاتاوه بيرون كشيد و به سوي جسم خرد و خمير قيس رفت. ... قراولان كاخ دوباره با خشونت، تازيانه در مردمان نهادند تا آخرين پردة اين مرگ شگفت را، خوفي بر خوف بيفزايند. *** آيا اين بود پيامي كه بايد قيس به خاطر آن به كوفه مي‌آمد؟ عليرضا خالوكاكايي مهر94
.يكي از دوستان گفت: «از اين بوستان كه بودي ما را چه تحفه كرامت كردي؟»، گفت: «به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم دامني پر كنم؛ هدية اصحاب را، چون برسيدم بوي گلم چنان مست كرد، كه دامنم از دست برفت» [گلستان سعدي]***«همياري با سيماي آزادي» يا «گلريزان همياري» نامي است كه سيماي آزادي، تلويزيون ملي ايران، براي يكي از برنامه هاي زنده و بسيار پرطرفدار خود برگزيده است. گلريزان اخير نيز براستي «گلريزان» بود؛ و در آن گوشه‌يي از پايگاه مردمي، وزن سياسي و اصالت و حقانيت مجاهدين به نمايش همگان گذاشته شد تا دوست و دشمن ببينند و هر يك پيام مربوط به خود را از آن نتيجه بگيرند.گلريزان اين بار اما - فراتر از حماسه‌هاي همياري و جلوه‌هاي تكان دهنده، قابل تأمل، بديع، زيبا و پرشور- حاوي يك پيام مشخص و فراگير ايدئولوژيك بود. اين پيام مانند نسيم روح افزاي شكوفه زاران، جانها را ميهمان طراوت كرد و باراني بهارآهنگ را بر دلها باراند. پيام، بصورت موجز در برگيرندة تغييرات اخير مناسبات دروني مجاهدين بود؛ بدون آن كه در انتقال آن تعمدي در كار باشد. اين پيام با حضور تني چند از اعضاي جديد شوراي مركزي در برنامة همياري، پا درآورد و به همه جا خود را جار كشيد. در واقع مشك بي حاجتي به تبليغ عطار، خود، خود را پراكند و مشام‌ها را عطرآگين نمود. لابد خواهيد پرسيد: «خوب، فحواي اين پيام چه بود؟». اجازه دهيد قبل از پرداختن به‌اين موضوع ابتدا به سراغ واكنش‌هاي دشمن در خلال زهر اتمي برويم تا سؤال نيز خوب در ذهنمان خيس بخورد. ***بنگاه بريده ـ مزدور چراني نيروي تروريستي قدس، به تاريخ 18 تير، در لابلاي اباطيل صدمن يك غاز خود، پاراگرافي دارد كه نيم نگاهي به آن خالي از لطف و مزاح نيست: «مشخصا (مجاهدين) پس از حل‌وفصل پروندة هسته‌‌يي بايد به دنبال جايي باشند که از روابط خصمانه آن کشور با ايران براي چند سالي آسوده باشند. اما ايشان به‌اين مهم توجه نکرده‌اند که شکست در مغلطة هسته‌يي، توفاني در درون گروهک (مجاهدين) به راه خواهد انداخت که قطعاً از توفاني که مسعود رجوي با سلسله انقلاب‌هاي ايدئولوژيک سعي کرد آن را بخواباند، سهمگين‌تر خواهد بود».شكنجه گر فرهنگي كار، پيشاپيش با زبان چپ اندر قيچي مي‌خواهد زهر نوشي «مقام عظمي» را با يك فقره فرافكني ابلهانه به بيرون از نظام مصادره نمايد. اين نعل وارونه زني ناشيانه، بازنمون آن سوي افلاس و در گل ماندگي رژيمي است كه بعد از خوردن زهر هلاهل در جام «برجام»، به‌آن دچار شده است. افزايش سگ دعواهاي درون رژيم، عربده كشي و يقه دراني در طويلة مجلس، و متهم كردن يكديگر به «رفتار سلطنت مآبانه» از عوارض ابتدايي زهر است. زهر تا آنجا اثر كرده كه رژيم توان و ظرفيت ارائة يك ترجمة درست و واقعي از متن توافقنامه را به مجلس دست نشاندة خود ندارد؛ چه رسد به بررسي آن در اين مجلس. وزارت ارشاد او اطلاعيه مي‌دهد: «طبق مصوبة شوراي عالي امنيت ملي، رسانه‌ها بايد (از توافقنامة وين) تعريف و تمجيد كنند و كسي انتقاد نكند.» اين است عواقب زيرپا گذاشتن سلسله وار خط قرمزهاي ولي فقيه شاخ شكسته و زهوار در رفتة ارتجاع. وضع «عمود خيمة نظام» كه اين باشد بدا بحال تيرك، تيرچه‌ها و ميخ‌ها و ميخچه‌هاي مهار. توفان سهمگيني در درون نظام به راه افتاده؛ توفاني ريش و ريشه كن كه در آن، سگ صاحبش را نمي‌شناسد؛ توفاني كه در ابتداي وزيدن خود، خط قرمزهاي ولي فقيه را يكشبه هورت كشيده و در هضم رابع به تحليل برده است، و اين وزيدن همچنان ادامه دارد.... ***از حق نگذريم. دشمن با زبان معكوس، ناخودآگاه به وزيدن توفاني ديگر در مناسبات مجاهدين اذعان كرده است. آري، اين يكي نيز توفان است؛ توفاني بسا سهمگين تر از ديگر توفان‌هاي ايدئولوژيك.بي ترديد افق شب گرفتة ميهنمان ايران، آبستن بسا حادثه‌هاي خورشيد ساز است. هيولاي ديو چهرة عمامه به سر، زهر خورده و اين زهر دارد اثر مي‌كند، بنابراين بايد كمربندها را محكم بست. به قامت‌ها درس راست ايستادن آموخت و در اراده‌ها الماس و پولاد تزريق كرد. تيزچشمي عقاب را بايد داشت و آينده را مدام رصد كرد. نبايد حتا به‌اندازة پلك برهم زدني چشم از صحنه‌هاي نفسگير اين رويارويي تاريخي برداشت. كارزار سرنگوني شمارة ششم، مرد و زن جنگ مي خواهد؛ زناني كه مانند طاهرة طلوع بيدختي در فروغ جاويدان گردان‌هاي تا دندان مسلح رژيم را ساعتها يك‌تنه سد كنند. زناني كه مي‌توانند صحنه‌هاي سهمگين نبرد را فرماندهي كنند و با صلابت خود، دشمن را به زانو درآورند. مرداني كه در شكستن فرديت فروبرنده، و طلاق انديشة آخوندي جنسيت، به درجاتي از رهايي و وارستگي رسيده‌اند كه مي‌توانند با افتخار خواهران مجاهد خود را به رهبري خويش برگزينند. آري، توفاني ديگر در حال وزيدن است. «گلريزان همياري شمارة 19»، خُردك پرتابه‌هايي از اين توفان را براي خلق قهرمان ايران برملا كرد. مجاهدين بعد از به شكست كشاندن پروژة ضد ملي و ميهني اتمي رژيم، خود اينك در حال غني سازي عالي ترين انرژيهاي نهفتة انساني براي رقم زدن صحنه‌هاي جنگ سرنوشت هستند. اگر مأموران وزارت بدنام در صدد كسب اطلاعات از مجاهدين هستند، چشمشان كور! بدانند در مناسبات آنها، پيشرفته ترين سانتريفوژهاي انساني بصورت دم‌افزون در حال چرخش‌اند تا در فرايند نهايي، اين آرزو و خواست ديرينة مريم رهايي، يعني E=MC2 را محقق سازند؛ انفجاري از انرژيهاي درخشان انساني براي درنورديدن كون و مكان و ممكن كردن ناممكن‌ها. سخن از يك يا چند نمونة نادر در لولة آزمايش نيست. سخن از يك تكثير پي در پي و جوانسازي ايدئولوژيك است. براي چشم روشني و مژدگاني به خلق چشم انتظار ايران بايد گفت، مجاهدين در آستانة پنجاهمين سال تولد سازمانشان، دارند بار خود را براي پنجاه سال ديگر مي‌بندند. بحث از تولدي در تولد است. جرياني از تولد و تولدي جريان وار. رژيم ديركرد دارد و در آستانة سرنگوني از يك عقب ماندگي مزمن تاريخي- ايدئولوژيك رنج مي‌برد. فسيل مغزان و تئوريسين‌هاي آدمخوار او توان تحليل اين درجه از تغييرات شگرف را در مجاهدين ندارند. آخر سخن از دو دنياست با اختلاف سال نوري. سخن از فيزيك مادون مكانيك و فيزيك مافوق اتمي و قوانين نسبيت است. سخن از دنياي جمادات و فرق فاحش آن با دنياي فوق عالي انسان آگاه، اراده مند و جبرشكن است.دشمن ما واقعا چقدر كوتوله است و پرت و پپه كه هنوز با ذره بين حماقت به دنبال «جدا كردن سر از بدنه» است و با تئوري موهوم و نخ نماي «شستشوي مغزي» يا «هواداران صادق و ناآگاه و رهبري ناصادق» روزگار مي‌گذراند. «حيوان نجيب!» گمان مي‌كند با آوردن نيم دوجين كلاغ سياه چاقچورپيچ و چند علاف الدولة استيجاري و چيدن آنها مانند قيسي پشت تي وال»‌هاي داغ گروهان حفاظت ليبرتي، مي‌تواند رشيدترين فرزندان اين آب و خاك را بفريبد و به ترك مبارزه وادارد. او هنوز گمان مي كند، مجاهدين دو سنخ اند، يكي سر و ديگري بدنه. نمي‌داند جوان ترين عضو اين سازمان دست كم 11 سال سابقه مبارزاتي حرفه‌يي در سخت ترين شرايط را دارد و آزمايش‌هاي متكاثفي را از سرگذرانده كه برخي رهبران جنبش‌هاي معاصر حتا آنها را به خواب هم نديده‌اند. سر در بدنه تكثير شده و بدنه تماماً در حكم سر است. اگر تا ديروز سخن از همرديف‌هاي ايدئولوژيك و صفي از زنان ذيصلاح مجاهد خلق در شوراي رهبري بود، امروز هزار زن انقلاب كردة مجاهد در تركيب شوراي مركزي، سازمان مجاهدين و به تبع آن جنبش مقاومت را به ظرفيت‌ها و صلاحيت‌هاي جديدي بالغ كرده‌اند. ديدن نسلي از اين رهبران در برنامة همياري، خود حامل اين پيام تكاندهنده بود كه مجاهدين تمام شدني نيستند و قوانين آنتروپي و كهولت ايدئولوژيك شامل حالشان نمي‌شود زيرا آنان با فداي تمام عيار، خود را به آينده‌هاي دوردست پيوند زده‌اند. براستي اين چگونه ممكن شده است؟ چگونه ممكن است با وجود كادرهاي استخوان خرد كرده و سرد و گرم چشيده، كادرهاي جديدتر در مدارهاي بالايي از مسئوليت قرار گيرند. پاسخ در يك كلام اين است: «انقلاب ايدئولوژيك». كسب صلاحيت و در جريان عمل انقلابي، همراه با فداكاري و مايه گذاري بي چشمداشت در بستر جمعي تشكيلات.درخت هر چه بيشتر مي‌پايد بيشتر در زمين ريشه مي‌دواند و به ميزاني كه ريشه مي‌دواند، شاخ و برگ بيشتري مي‌گستراند. شگفتي در اينجاست كه شكوفايي درخت را نه در ريشه [كه به چشم ديده نمي‌شود] بلكه بايد در شاخه‌هاي ترد جان و شاداب آن ديد؛ شاخه‌هايي كه از شدت شكوفايي به سبز كال تمايل دارند و بلكه روشن تر. الله اعلم، شايد اين باشد يكي از تفسيرهاي آية 24 سورة ابراهيم:«كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاء...» (ابراهيم 24).***آري، آري، پيام گلريزان همياري نوزدهم، پيام جوانسازي و آينده داري ايدئولوژيك مجاهدين بود؛ تولد خجستة سلاله‌يي از رهبران جديد، براي سكانداري جنبش در ميان سهمگين ترين آزمايش‌ها و توفان‌هاي در راه. بالندگي و شكوفايي ايدئولوژيك مجاهدين، رويين تني آرماني و زايش و تكثير مداوم آنها، آن چيزي است كه دشمن با ديدنش جن جنون مي‌شود و به خود مي‌لرزد. زيرا او ابتر است و بي دنباله و اين ابتر بودن و نازايي او، نه يك پيشامد صرف سياسي، نه يك امر تصادفي كه يك نازايي ايدئولوژيك و تاريخي است و اين واقعيتي است غير قابل انكار كه به خوبي در سورة موجز، زيبا و با مسماي «كوثر» منعكس شده است: إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ - فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ - إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ«همانا ما سرچشمة داراييها، توانمنديها و فزونيها و زايش‌هاي نو به نو (كوثر) را به تو ارزاني داشتيم. پس نماز بگذار براي پرودگارت و قرباني كن (به پاس اين دريافت بزرگ تكاملي، قيمت متناسب با آن را در هر مرحله بپرداز)- بتأكيد دشمن بدخواه تست كه ( بلحاظ ايدئولوژيك - تاريخي) سترون، بي آينده و دنباله بريده و ابتر است. *** مبارك! مبارك! مبارك! عليرضا خالو كاكاييمرداد 94
شايد ما عادت كرده ايم فقط در شرايط دشوار به عزيزان از دست داده فكر كنيم؛ به ياراني كه ديروز با ما و در ما بودند و امروز تكه يي از آبي آسمان يا دقيقه يي از زلالي باران اند؛ برخلاف عرف و عادت، ياد از شهيدان در به ثمر رسيدن پيروزي نيز متصور است. شايد درست ترين لحظة ياد از آنان همين باشد. چهارشنبه شب 26 شهريور 93 بعد از شنيدن خبر مهم بسته شدن پروندة ننگين و طولاني مدت اتهام تروريستي دولت فرانسه به مجاهدين، يعني در اوج يك پيروزي خيره كننده و بسيار درخشان، بي‌اختيار به شهيدان انديشيدم. نمي‌دانم دانه‌هاي درشت اشكي كه پياپي بر پلكان مژگانم مي‌شكفت - و آن را پنهان نمي‌توانستم كرد- از كجا مي‌جوشيد.اينك و امروز، در سالگرد 17 ژوئن، 12 سال پس از آن فاجعة سياه، و در عين حال آزمايش بزرگ، نمي‌توانم به مسئول و فرماندة ديرينم، مجاهد شهيد صديقة مجاوري نينديشم. زن مجاهدي كه فرماندة شايسته يي و كارآمد در ارتش آزاديبخش ملي ايران بود.نميتوانم به خواهر مجاهد ندا حسني فكر نكنم و به مادرش فروغ كه او را در اشرف ديده بودم. يك دنيا شوق وآرزو بود و راه درازي را از كانادا تا اشرف آمده بود، و به همة رزم آوران آزادي بمثابة فرزندان خويش مي‌نگريست.آه! چقدر به قهرماني و شجاعت ندا مي‌باليد، مي‌گفت: «شعله‌های دختر من امضای آزادی بود»، يا: «من به دخترم بسیار افتخار می‌کنم؛ به آنچه که کرد و راهی که رفت افتخار می‌کنم. قبل از آن مردم به رژیم بنیادگرای ایران توجهی نمی‌کردند. دخترم خود را قربانی کرد تا به دنیا بگوید، رژیم بنیادگرای ایران، مردم را می‌کشد و شکنجه می‌کند».اكنون ندا، در كنار صديقه، در مزار سمبليك‌ش در اشرف، هنوز اين شهر آرماني را پاس مي‌دارد و ياد «فروغ» هنوز گردهمايي‌هاي هواداران مجاهدين را در كانادا عطرآگين مي‌كند. آنان هنوز هستند. آن شب من آنها را در دست افشاني رزم آوران ديدم. آنها در هر مراسم با ما هستند.... داشتم ميگفتم... در سالگرد آن كودتاي ارتجاعي- استعماري نميتوانم به خواهر مجاهد به مرضيه باباخاني فكر نكنم؛ و به برادران مجاهد محمد وكيلي فر، حميد عرفا و ساير قهرمانان و شهيدان زندهيي كه سرگذشت شورانگيزشان شايان نگارش كتابي جداگانه است. نمي‌دانم چرا در برابر آنان قامت شعرم كوتاه است. آنان زيباترين انسانهاي عصر افول انسان اند.... آه! نميتوانم نميتوانم به رئيس جمهور برگزيدة مقاومت، مريم رجوي نينديشم. به او كه نمي‌دانم در تنهايي سلولش، در آن روزهاي بحراني و تب آلود با چه لحظات دشواري چنگ در چنگ بوده؛ روزهايي كه حتي از شنيدن اخبار روزانه ممنوع شده بود.اي كاش روزي قلم او به سخن درآيد تا مردم ايران اندكي بر پشت پردة حماسه هاي مقاومت ايران واقف شوند و به خود ببالند كه در شرايط سخت چه والا رهبراني دارند. نمي‌توانم به اين نينديشم وقتي خبر اولين خودسوزي را به او دادند چه حالي داشت و در قلب حساسش چه مي‌‌گذشت؟... و رهبر مقاومت مسعود رجوي كه آگاهانه و شكيبوارانه لب از سخن فروبسته و به سختي دندان بر جگر فشرده بود. نميتوانم تصور كنم پشت صبورِ پلكهايش، چه درياي مواج و متلاطمي به صخره هاي ساحلي مشت مي‌كوبيد. خدا مي‌داند چه توفان مهيبي از احساسات سركش را بر شانه هايش تاب آورده بود؛ او كه وقتي از شهيدان با صدايي غرا و افتخارآميز سخن مي‌گويد، موي بر اندام شنوندگانش راست مي‌شود و حريقي سوزان شريانهاي منتهي به قلب را درمي‌نوردد.صريح باشيم. نگارش حالات او كار اين قلم ناچيز نيست. كساني كه توصيف مريم رجوي را از زبان او در مراسم 30 خرداد 64 شنيده باشند، مي‌دانند چه مي‌گويم و بخوبي به اين معنا واقف خواهند شد كه يك سينه سخن داشتن و لب فروبستن يعني چه؟ بعضي وقتها حالاتي هست كه نمي‌توان به آن كسوت كلام پوشاند. بايد در خلوت اثيري خود باقي بمانند. كلام اشك براي واگوية آنان كافي است...آه! چه داشتم مي‌گفتم؟...داستان صديقة مجاوري و «ندا حسني»‌، داستان نسليست كه نخواسته و نميخواهد شرف و هويت انساني خود را معامله كند ولو به قيمت خاكستر شدن خود‌، خاكستر شدن آرمان ها و ارزشهايش را نمي‌پذيرد. در بحبوحة پيروزي، ياد اين شمع‌هاي انساني و عشقهاي فروزان گرامي و متبرك باد كه با افروختن خود درانظار وجدان جهاني، ورق ارتجاعي- استعماري را برگردانده و مانع از تكرار تلخ شكست در تاريخ مبارزات مردممان شدند. اگر نبودند شايد 28 مرداد واره يي ديگر، سرنوشت خلق ما را بگونه يي تاريك رقم مي‌زد. آنان «در برابر تندر ايستادند، خانه را روشن كردند و خاكستر شدند». *** صدايي از اعماق گويي به من ميگويد:...اما نه، خاكستر نشدند. خونشان تخم رزم‌آور صدها آزاديخواه ديگر شد؛ هزاران مشعل حرمان سوز، در شبي ستبر كه كار او كشتن اميد و پرپر كردن خورشيد است.عليرضا خالو كاكاييخرداد94
تلويزيون شبكه يك رژيم، در تاريخ 19 ارديبهشت، با اذعان زبونامه به دامنة رو به گسترش قيام مهاباد، از «هشتك هايي كه مثل گردباد در فضاي مجازي شايعه سازي ميكنند» به جزع و فزع پرداخت و گفت: «اين بار بواسطة همين هشتك هاي مجازي آفتي گريبانگير يكي از شهرستانهاي كشورمان شد». آخوند ابراهيم رئيسي دادستان کل کشور رژيم هم اينگونه وانمود كرد كه انگار دشمنان نظام در فضاي مجازي و ماهواره ها از يك حادثة عادي يك بحران ساختند.جديدترين اظهارات دراين زمينه مربوط است به پاسدار حميدرضا مقدم فر، مشاور فرهنگي و رسانه‌ يي سرکرده سپاه، در 23 ارديبهشت؛ در گفتگو با ارگان بسيج موسوم به (جوان). او گُرگرفتن يكبارة قيام مهاباد را بعد از مرگ دلخراش و قلب ‌تكان فريناز خسرواني، ناشي از «خلاء اطلاعاتي» و «سكوت خبري» مسئولان نظام ميداند. البته اگر اين تعابير را به فارسي سليس و زبان معيار برگردانيم معني آن چيزي نيست جز غافلگيري و گاوگيجگي مزمني كه سردمداران رژيم در اثر نوش جان كردن ضرب شست مردم بجان آمدة ايران دچار آن شده‌ اند.اگر «دشمنان نظام» (مجاهدين)، ميتوانند از «يك حادثة عادي»، «يك بحران» يعني قيام بسازند، واقعاً بايد فاتحةآخوندها را از همين حالا خوانده ديد. اين از علائم دوران سرنگوني و بلند شدن بوي الرحمن است. مگر نمي‌ گفتند: «اينها (مجاهدين) در داخل ايران پايگاه ندارند»! از جرياني كه پايگاه ندارد كه نبايد ترسيد... بگذريم، بهتر از اين نمي شد از زبان كارگزاران رژيم به وضعيت انفجاري جامعه و تأثير پيشتاز اشاره كرد.بله، آگوست كنت سپاه راست مي‌گويد، از خصوصيات وضعيت انفجاري اين است كه در آن «موضوعات اجتماعي و اقتصادي» به «چالش سياسي و امنيتي» تبديل مي‌ شوند. [توجه داريد كه اينها اصطلاحات خود رژيم در يك اظهار نظر رسمي است و ما دخل و تصرفي در آن نكرده ايم]. البته در همين اظهارات به ناكارآمدي سانسور و نيز آبروباختگي رسانه هاي حكومتي نيز اشاره شده كه خود مزيد بر علت و اعترافي ديگر از بعدي ديگر به وضعيت انفجاري است.ماحصل اينكه بگذار حال خليفة هراسان ارتجاع با ماشين سيري ناپذير اعدام ، بي وقفه و جنون وار، حلق آويز كند و جرمي بر جرم بيفزايد. اين جنايت هاي جنون آسا جز بر قطر پروندة مكافات او در دادگاه خلق نخواهد افزود. او و دژخيمان تا فرق سر غرق در خونش، گمان نكنند، هر روزي كه از عمر ننگينشان مي‌ گذرد، از خطر سرنگوني جهيده‌ اند؛ و بعد غره شوند و امر بر آنان مشتبه شود، خير، بهيچ وجه و ابدا، هر روز كه مي‌گذرد، در اعماق جامعه، آتش هايي گدازان، خشت روي خشت بر هم انباشته مي شود تا روز «ر» و ساعت «س» انتقام سوزان و عذاب خواركننده از راه فرارسد.وَلاَ يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُواْ إِثْماً وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِينٌ (آل عمران 178).ديگر گاه آن گذشته است كه تازيانه نواختن بر پيكرهاي عريان بي گناهان در چهارراه ها، وحشت بيافريند. ديگر افراشتن سرهاي جوانان بر جراثقال دردي از اين نظام مرگ زا و مرگ زي دوا نخواهد كرد. كارد ديگر به استخوان تحمل ملت ايران رسيده است. آه جگر سوز مادران فرزند از دست داده و ضجة كودكان يتيم، لاجرم دامنگيرشان خواهد شد. هر مشتي كه به چهره يي نواخته اند، هر دستي كه شكسته و هر انگشتي كه بريده اند، سوخت‌بار اين انتقام تاريخي است.فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَيَلْعَبُوا حَتَّى يُلَاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ (معارج 42).حرجي بر آنان نيست اگر ادا و اطوار بيايند و به خاطر سرنگون نشدن به همديگر تبريك بگويند و خيزاب هاي مقدماتي آتشفشان در راه را «گرد باد هشتك هاي مجازي» و «مسايل عادي جامعه» بنامند و خود را با بازيچه هاي حقيرشان مشغول كنند.روز وعده داده شده شتابان، ملتهب و قاطع در راه است. عليرضا خالوارديبهشت 94

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان