08092020یکشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
لاجوردی در حسینیه اوین. جلسات متعدد(مثلا مناظره) تشکیل داد تا زندانیان را رو در روی هم قرار دهد. در این جلسات خائنان و بریدگانی مثل قاسم اثنی عشر به شرح خاطرات خود می پرداختند و زندانیان مقاوم دیگر را به مباحثه و مناظره دعوت می کردند. خلاصه پرونده های تهیه شده توسط قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد پس از تایپ توسط محمد رضا یزدی زاده به دفتر شعبه هفت ارسال می شد تا در اختیار نویسنده کتابها قرار بگیرد. چندی بعد برایم چهره پشت پرده، تنظیم و نگارش این کتابها روشن شد. نام این خائن پشت پرده ایرج مصداقی بود. او بر اساس متن های ارسالی، خارج از مجموعه شروع به تحریر متن کتابها می‌کرد. اگر هم نیازی به بحث حضوری و یا بررسی مطالبی در خصوص پرونده پیش می‌آمد (که چندین مورد پیش آمد) این ملاقات در دفتر بند ۳۱۱ انجام می‌گرفت. این جلسه با حضور ایرج مصداقی و قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد و یکی از مسئولین شعبه، که اکثراً بازجوی سفاکی به نام فاضل هماهنگ کننده جلسه بود، تشکیل می شد تنها جلسه ای که در بند ۳۱۱ تشکیل شد ومن (فریدون ژورک) حضور داشتم، جلسه ای بود با حضور مصداقی و به سرپرستی رحمانی... که بعدها شنیدم که نام اصلی اش محمد داوودآبادی است و به محمد مهرآئین هم معروف بود. اویکی از سفاک ترین وکثیف ترین سربازجوها بودکه در زمان شاه به اتهام ارتباط با مجاهدین دستگیر شده که شخص محمد حنیف‌نژاد با پذیرفتن مسئولیت کارهای او. راه آزاد شدنش را باز کرده بود. هدف جلسه بررسی فیلمنامه (توابان) بود که بر اساس طرح و نوشته ای از مصداقی توسط من بصورت فیلمنامه تنظیم شده بود. فیلمنامه مورد تأیید مسئولین دادستانی قرار نگرفته بود و علت آن را عدم درک واقعی من از قصد ساختن چنین سریالی اعلام شد. به همین جهت طرح نوشتاری مصداقی به سازمان تبلیغات اسلامی که مدیریت آن را حاج آقا زم عهده دار بود، ارسال که بعداً به صورت یک فیلم سینمایی تولید و در سینماهای سراسر کشور به نمایش در آمد. مرجان و باز هم معتادان به خیانت ایرج مصداقی یک خائن پشت پردهٔ تنظیم و نگارش کتاب‌های لاجوردی  کارنامه سیاه مناظره زندانیان اوین انتشارات دادستانی انقلاب اسلامی مرکز تابستان۱۳۶۲                                                                            از: فریدون ژورک سخن گفتن از مرجان و خودم، آن هم بعد از پرواز مرجان، بسیار سخت و سنگین است. به واقع مرجان در تمام سالهای زندگی مشترکمان برای من نه تنها همسری مهربان و یگانه که یار و همسفری مصمم بود که در هر فراز و فرود زندگی به من امید می بخشید و درس وفا می آموخت. اما آن چه که مرا وادار کرده است تا در این باره دست به قلم ببرم دو علت است. اول سپاس بی دریغم از همه هموطنانم که مرگ مرجان را با اندوه، به من تسلیت گفتند و دوم دینی است که بعد از مرجان برعهده خود پذیرفته ام. باید اقرار کنم که در این روزهای پردریغ خود را تنها احساس نمی کنم. خود را در کنار انبوه یاران و هموطنانی می دانم که در یک مقاومت گسترده مردمی، پرچم پرافتخار میهنم را برافراشته نگه داشته اند و یک مبارزه ملی و انسانی را برای نابودی رژیمی که هیچ حد و مرزی در هلاک ارزشهای مادی و معنوی میهنم نمی شناسد پیش می برند و این احساس به من آرامشی می دهد تا بتوانم دشواری فقدان مرجان را تحمل کنم. اما انعکاس گسترده پرواز مرجان خود مرا نیز متحیر کرده و به یک پیمان عمیق تر با مقاومت ایران رسانده است. چنانکه به خوبی می دانم، باید بعد از مرجان بار سنگین او را نیز به دوش بکشم و تا پیروزی نهایی با مردم و مقاومت میهنم همراه و همیار باشم. تردید ندارم که مرجان این گونه با لبخند به من و ما می نگرد و با آرامش روحی بیشتری در ما حضور دارد.از آنجا که درگیر یک نبرد تاریخی وهمه جانبه با مرتجعان حاکم برمیهن هستیم، درمورد پرواز مرجان نیز دو جبهه مقابل هم وهر یک به زبان خود، عکس العمل نشان دادند. مقامات حکومتی و مشخصا دستگاههای امنیتی رژیم تحمل این میزان محبوبیت مرجان و اقبال عمومی مردم از هنرمندی که در برابر آنها مقاومت کرده و زندان و شکنجه آنها را تحمل کرده و شاهد بسیاری جنایات ضدبشری آنها بوده را نداشتند. زیرا که به خوبی می دانند رسم استواری مرجان درس آموز بسیاری از هنرمندان دیگر، به ویژه هنرمندان جوان میهنمان خواهد بود. به همین دلیل بود که دست به کاری ابلهانه زدند. نشریه مجاهدی جعلی چاپ کردند وپیامهایی ازبرخی هنرمندان منتشرکردند تا با زیرفشارقراردادن، آنها را به عکس العملی بیندازند که ازاین طریق مثلا خشی به چهره مقاومت وارد شود. این ترفند ابلهانه البته ناکارآمد بود و به رسوایی بیشتر برایشان منجر شد.درست همپای این سیاست ابلهانه رژیم در داخل کشور، نوبت به مزدوران خارج کشوری آنها رسید. آنان حسب مأموریت باید به میدان بیایند و با فحاشی و تهمت به مرجان و من، رابطه ما را با مقاومت به اصطلاح، مخدوش نشان دهند. البته این مزدوران که عمدتا توابان و مزدبگیران و خیانتکاران به مجاهدین بوده وهستند، چون حرف تازه ای نداشتند که بزنند. بنابراین تنها به دروغ و فریب متوسل شدند. من در سالهای گذشته تجربه برخورد با این قبیل مزدوران را داشتم. حتی چند سال پیش در مقاله ای به نام «معتادان به خیانت و بی مرزی وقاحت» که در نشریه مجاهد هم به چاپ رسید دو نمونه بسیار شاخص این قبیل خود فروختگان را برملا کرده بودم. نمونه اول مربوط به برخورد با یکی از خائنان بدنامی است که چه در رژیم شاه و چه در رژیم آخوندی، با تمام قوا خیانت کرد و من او را در زندان دیدم. این خائن هرزه که نامش احمد رضا کریمی است و شنیده ام اخیرا در ادامه خیانتهایش به مقام «محقق» و «پژوهشگر»ی هم ارتقا یافته و در «شرح تاریخچه سازمان مجاهدین خلق ایران» کتاب می نویسد تا توسط آخوند حسینیان جلاد در مرکز اسناد انقلاب اسلامی چاپ و منتشر شود. من موقعی که خودم زندان بودم او را از نزدیک دیده بودم. او برای من بسیار از «دیکتاتوری مسعود رجوی» گفته بود و علت اصلی تغییر جبهه‌اش را تضادی عنوان می کرد که با مسعود داشته است و من به یاوه های او فقط پوزخند میزدم. او بعداز آزادی از زندان، به دفتر کارم در تهران مراجعه کرد. چهره ای درهم شکسته داشت که نشان می داد معتاد است. و از من خواست تا مبلغی کمکش کنم. من در مقاله ام توضیح داده ام که در آخرین لحظه ای که می خواست از نزد من برود علت به خدمت لاجوردی در آمدنش را سوال کردم و او حرفی زد که به نظرم تنها حرف صادقانه عمرش بود. او گفت: «عریان شدن جلو نامحرم برای اولین‌بار سخت است، بعدازآن، می‌شود یک عادت». و من با تمام وجود احساس کردم که انسان موجودی است که می‌تواند «خیانت کردن» را برای خود تبدیل به یک عادت کند. به هرحال در سالهای بعد که ما به خارج آمدیم در بحبوحه جنگ مجاهدین با وزارت اطلاعات یک مزدور دیگر به نام کریم حقی به من تلفن کرد. عجیب این بود که حرفهایی زد که دیدم حتی اندکی با حرفهای احمدرضا کریمی فرق ندارد. برایم بسیار تعجب آور بود که چرا بریده مزدوران و خائنان، به ویژه آن دسته شان که به خیانت معتاد شده اند، تنها و تنها روی شخصیت مسعود رجوی متمرکزند و هر یاوه ای را به او نسبت می دهند. درک این واقعیت بعد از پرواز مرجان برای من بسیار عمیق تر شد. آنگاه که یکی دیگراز خائنان و مزدبگیران بدنام، به نام ایرج مصداقی به میدان آمد و به افترازنی به من و مرجان و همه مقاومت ایران پرداخت. البته او حقیرتر از آن است که به تک تک یاوه ها و «خالی بندی»ها و دروغهایش پاسخ دهم.درسال ۲۰۰۵ درتظاهراتی که توسط سازمان مجاهدین خلق ایران علیه حضوررئیس جمهور رژیم، در مقابل سازمان ملل متحد برگزارشد ومن ومرجان برای اولین باربعد ازهجرت اجباری وپناهندگی درآمریکا درآن شرکت داشتیم، یکی از هواداران شورای ملی مقاومت ایرج مصداقی وهمسرش را نزد من ومرجان آورد تا مصداقی کتابهایش را به من بدهد . همان هوادار یک آلبوم از ترانه های قدیمی مرجان را به دست مرجان داد وخواستار آن شد که برای همسر مصداقی امضا کند وگفت ایشان صدای مرجان را خیلی دوست دارد . با خواندن کتابهای مصداقی خاطره دیدن وی دربند ۳۱۱ زندان اوین را به یاد آوردم، البته نه به عنوان یک زندانی بلکه بیشتر به عنوان همراه و کمک کار ودستیار یکی از بازجوهای شعبه هفت بنام فاضل، که بلافاصله مطلب را با دوستان هوادار مطرح کردم که به نیکی باوردارم تمام حقد و کینه مصداقی نسبت به ما، از همین نقطه سرچشمه می گیرد. او به عنوان یک خائن و مزدور مخبط دعاوی ابلهانه کرده است که گویا مرجان با خواندن کتاب خاطرات او به مبارزه کشیده شده و با کینه جویی به مرجان تهمت هایی زده که شایسته خودش و تبار آدمکش و کینه جویش است. او ابلهانه و البته رندانه مدعی شده که مرجان را او به مقاومت ایران معرفی کرده و قبل از او کسی مرجان را نمی شناخته است. در برابر این همه دروغ و دغل و این همه توهمات که بسیارهم شیادانه بیان می شود، فقط باید پوزخند زد. و فکر نمی کنم که کسی من و مرجان و رابطه مان با مجاهدین را بشناسد و به این مزخرفات پوزخند تمسخر نزند. البته محبوبیت مرجان به قدری بود که این مزدور هرزه درا نمی توانست بیش از این بگوید و به چهره مجاهدین و مقاومت لجن پراکنی کند. به همین دلیل بیشتر دق دلی خائنانه خود را سر من در آورد و درون مایه کثیف خود را با نوشتن مقاله ها و مصاحبه هایی برسر من بیرون ریخت. اتهامات این عنصر خود فروخته علیه من بسیار خنده دار و مضحک و تو خالی است. و من وقتی که آنها را شنیدم دقیقا شخصیت احمدرضا کریمی و کریم حقی که در گذشته به آنها اشاره کردم در نظرم مجسم شد.( مراجعه شود به همان مقاله معتادان به خیانت که مشروح این گفتگو را نوشته ام) از نظر من احمدرضا کریمی همان کریم حقی است که نسخه بدل والبته کثیف تر آن می شود ایرج مصداقی. الان هم درمورد مزدور بدنام و رسوایی مثل مصداقی می گویم که هرچه از رذالت و دنائت دارد علیه من بگوید و بنویسد اما خودش به خوبی می داند که من یکی از کسانی هستم که بیشترین آشنایی را با سوابق ننگین او در همکاری های اطلاعاتی اش دارم.او درباره من نوشته است: «ژورک برخلاف مرجان یکی از توابین فعال زندان اوین بود که دوران زندان خود را در بخش «اوین قدیم» با امکانات فوق‌العاده گذراند. وی به همراه محسن منشی، حمید‌مهدی شیرازی، ولی‌الله صفوی، رضا کیوانزاد، محمدرضا شریفی‌نیا، احمدرضا کریمی، و تعداد دیگری از توابان فعال زندان همچون حسن گسگری، وحید‌ سریع‌القلم و ... که در شعبه‌های بازجویی اوین و گشت‌های دادستانی کار می‌کردند در این بند «زندگی» می‌کرد». من از خودم دفاع نمی کنم. تردید هم ندارم که زنده ماندنم به بهای خون شهیدان والامقامی است که تمام قد در برابر جلادان ایستادند و سرخم نکردند. بعد از زندان و پیوستن به مقاومت هم با صراحت و بدون پرده پوشی هر آن چه را دیده و یا برسرم آمده نوشته و گفته ام و هیچ نکته مخفی و پوشیده ای ندارم؛ برخلاف توابان ومزدوران بی حیایی که در خلوت آن کار دیگر می کردند و می کنند و تازه برای ما لغز دادخواهی می خوانند. اجازه دهید اندکی درباره این فرار به جلو خائن بی چشم و رو بنویسم و قضاوت را به مردم میهنم و تمام روشنفکران و مبارزان راه آزادی واگذار کنم. او البته نمی نویسد و به عمد فراموش کرده که بنویسد در همان زمان که اشاره می کند خودش کجا بود و چکار می کرد؟ پس من می نویسم:در اوین مرجان در یکی از بندهای انفرادی بند زنان موسوم به ۳۱۱که متشکل از چندین انفرادی و یک دفترنگهبانی بود زندانی بود و دوران محکومیت خود را می گذراند.که این بند در اسفند ماه۱۳۶۱ از زندانیان سیاسی زن تخلیه شد،این بند در ساختمان کوچک قدیمی ساز و روی تعمیرگاه اتومبیل های دادستانی، مجزا از زندانها و ساختمانهای اداری اوین با درب بزرگ آهنی قرار داشت. به دستور لاجوردی افرادی از بندهای مختلف، بنا به تخصص مورد نیاز، انتخاب و بدین بند منتقل شدند که بسیاری از آنها اعضا یا هواداران مجاهدین بودند که تواب شده و با دژخیمان همکاری میکردند، افرادی مانند قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد که از افراد دستگیر شده از بخش نظامی سازمان و به مناسبت چندین فعالیت محکوم به اعدام شده بودند. کار این دو نفر مطالعه پرونده های عملیاتی افراد دستگیر شده سازمان درتمام زندانهای کشور، و خلاصه نویسی از طرح و اجرای عملیات آنان برای نویسنده و تنظیم کننده کتاب های کارنامه سیاه بود. دراین بند محمد رضا یزدی زاده که از مسئولین بخش دانش آموزی شرق تهران بود، چون تسلط خوبی به تایپ کردن داشت. مسئول تایپ مطالب ومحمد رضا شریفی نیا که به اتهام تولید وانتشار مجله محرابه دستگیرشده شده بود مسئول صفحه بندی کتابها و چاپخانه اوین بود من هم به عنوان کارگردان و نویسنده در رژیم گذشته و با اتهام هواداری از سازمان مجاهدین دستگیر و زندانی بودم. من به شدت تحت فشار بودم تا فیلمنامه ای تحت عنوان توابان بنویسم و در تهیه سریالی برای نمایش در تلویزیون و ایجاد یک استودیو جهت تولید این سریال کمک کنم. قرار بود این استودیو در محوطه دفتر نگهبانی بند ۳۱۱ که نسبتا بزرگ و مستقل از زندانهای انفرادی دیگر بود ساخته شود. میز مونتاژ را هم از استودیوی شخصی من آورده و در قسمت ورودی بند، مقابل درب بزرگ آهنی قرار داده بودند.در کنار این طرح لاجوردی در سال۶۱ طرح مثلا کارهای فرهنگی در داخل زندان را پیش برد. مثلا شنیده بودم در قزلحصار نشریه ای راه انداختند به نام «رجعت» که فقط ۴شماره آن انتشار یافت و به علت عدم استقبال زندانیان از آن دیگر منتشر نشد. لاجوردی در حسینیه اوین هم جلسات متعدد مثلا مناظره تشکیل داد تا زندانیان را رو در روی هم قرار دهد. در این جلسات خائنان و بریدگانی مثل قاسم اثنی عشر به شرح خاطرات خود می پرداختند و زندانیان مقاوم دیگر را به مباحثه و مناظره دعوت می کردند. خلاصه پرونده های تهیه شده توسط قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد پس از تایپ توسط محمد رضا یزدی زاده به دفتر شعبه هفت ارسال می شد تا در اختیار نویسنده کتابها قرار بگیرد. دو جلد کتاب کارنامه سیاه که شامل مناظره زندانیان با هم بود در سالهای بعد توسط انتشارات دادستانی منتشر شد که هم اکنون می شود آنها را بر روی اینترنت هم دید. کارنامه سیاه(۱و۲)مناظره زندانیان اوین انتشارات دادستانی انقلاب اسلامی مرکز، تابستان ۱۳۶۲ در معرفی این دو کتاب آمده است: «این مجموعه متن سخنانی است که در جلسات مناظره زندانیان اوین مطرح شده است، این متن مستقیماً از نوار پیاده شده و با اصلاحات مختصری بدون این که مطالبی به آن افزوده شود تنظیم و به همراه مدارک مورد استناد در این جلسات به چاپ رسیده است» .قاسم اثنی عشری در مقدمه جلد دوم این کتاب نوشت: “ما خود در این مقدمه اعلام کرده ایم که از منافقین بریده ایم و به جمهوری اسلامی رو آورده ایم و به آن بریدن و این رو آوردن افتخار می کنیم .» اما واقعیت مساله دردناکتر از این بود که تا به حال آمده و گفته شده است. بعدها برای من چهره پشت پرده تنظیم و نگارش این کتابها روشن شد. نام خائن پشت پرده ایرج مصداقی بود. او بر اساس متن های ارسالی خارج از مجموعه شروع به تحریر متن کتابها می کرد. اگر هم نیازی به بحث حضوری و یا بررسی مطالبی در خصوص پرونده پیش می آمد (که چندین مورد پیش آمد) این ملاقات در دفتر بند ۳۱۱انجام می گرفت. این جلسه با حضور ایرج مصداقی و قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد و یکی از مسئولین شعبه، که اکثرا بازجوی کثیف و سفاک به نام فاضل هماهنگ کننده جلسه بود، تشکیل می شد. تنها جلسه ای که در بند ۳۱۱ تشکیل شد ومن ( فریدون ژورک ) حضور داشتم، جلسه ای بود با حضور مصداقی و به سرپرستی رحمانی... که بعدها شنیدم که نام اصلی اش محمد داوودآبادی است و به محمد مهرآئین هم معروف بود . اویکی از سفاک ترین وکثیف ترین سربازجوها بودکه در زمان شاه به اتهام ارتباط با مجاهدین دستگیر شده که شخص محمد حنیف‌نژاد با پذیرفتن مسئولیت کارهای او، راه آزاد شدنش را باز کرده بود. هدف جلسه بررسی فیلمنامه (توابان) بود که بر اساس طرح و نوشته ای از مصداقی توسط من بصورت فیلمنامه تنظیم شده بود. فیلمنامه مورد تأیید مسئولین دادستانی قرار نگرفته بود و علت آن را عدم درک واقعی من از قصد ساختن چنین سریالی اعلام شد . به همین جهت طرح نوشتاری مصداقی به سازمان تبلیغات اسلامی که مدیریت آن را حاج آقا زم عهده دار بود، ارسال که بعداً به صورت یک فیلم سینمایی تولید و در سینماهای سراسر کشور به نمایش در آمد. بعد از چهار ماه با انتشار اولین جلد کتاب کارنامه سیاه و منتفی شدن ساخت استودیو و سریال، این مجموعه منحل شد و افراد یاد شده به بندهای قبلی خود منتفل شدند. در سالهای بعد به جز تعدادی ازنفرات این بند، منجمله قاسم اثنی عشری و رضا کیوان زاد که اعدام شدند. بقیه با تحمل دوران محکومیت و بعضا مورد عفو قرار گرفتن، از زندان آزاد شدند. بعد از لجن پراکنی های اخیر مصداقی بود که من بیشتر و بیشتر دریافتم وزارت اطلاعات و مزدوران حلقه به گوششان، از احمدرضا کریمی تا کریم حقی و تا مصداقی، هیچ حرف واقعی در چنته ندارند که علیه مقاومت بزنند. همگی یک نت را در ارکستری به رهبری حاج آقا علوی یا تائب می نوازند و همگی سر در یک آخور به نام اصطبل رژیم آخوندی دارند. از همه دوستان هم تمنا می کنم بروند و تک به تک حرفها و ادعاهای اینها را با هم مقایسه کنند. مطلقا با یکدیگر تفاوتی ندارد. من اسم نویسنده احمدرضا کریمی را از روی نوشته هایش پاک می کنم و یقین دارم که اگر از خواننده بپرسم نویسنده کیست می گوید ایرج مصداقی. و این داستان همه معتادان به خیانت است. معتادان در هم شکسته ای که هر بامداد روز خود را با یک خیانت جدید شروع می کنند و شب با تهمت و افترا سر بربالین می گذارند و البته که به قول مولوی: کار مردان روشنی و گرمی است کار دونان حیله و بی شرمی است

کبک «ايران فردا»

منتشرشده در مقالات و نظرات
22 شهریور 1394
عليرضا نوري زاده! سردبير سياسي مطبوعات مطرح رژيم شاه. يارو ياور و مشاور بزنگاه‌هاي شاپور بختيار، نخست‌وزير دوران سقوط شاهنشاهي و همدم و هميار حاج احمد خميني در دوران سياهي که بر پشت‌بام مدرسه رفاه افسران ارتش و ديپلمات‌هاي رژيم ساقط‌شده را جمعي و بدون محاکمه تيرباران مي‌کردند تا ردي از ارتباط آخوندهاي جانشين وي براي ملت فاش نشود. البته نه به اين اختصار که من نوشته‌ام با صراحتي کامل و آب‌وتابي آن‌چناني که بارها خودت ابراز کرده‌اي و در يوتيوب موجود است.عليرضا نوري زاده! مزدوري براي تمامي فصول که در شيادي استاد شيطاني و در خيانت‌کاري و وطن‌فروشي روي ميرزا آغاخان نوري را سفيد کرده‌اي. قدر قدرتي که به يمن سرسپردگي قادري با صدور فرماني از لندن يکي از وابستگان سراي ولايت آخوندي (الياس محمودي و مجموعه همراهش) را از مقامات عزل و مجبور به جاده‌سازي (عملگي) کني و در صورت عدم تمکين سال‌ها به زندان رژيم بفرستي. قدرتي که بسا از لاجوردي و خلخالي هم در اين شرايط ساخته نبود (اگر ساقط نشده بودند)https://www.youtube.com/watch?v=XMVy6iuJAoUعليرضا نوري زاده، متأسفم از اينکه ناچار به نوشتن چنين مطلبي شدم چراکه طي آموزش‌هاي رهبري پرافتخار سازمان مجاهدين خلق ايران قرار نيست به تأثير احساسات و عواطف انساني از مسير مبارزه با رژيم حتي ما هوادران هم براي لحظه اي بعنوان جوابگوئي و برخورد با ايادي مزدبگير اين رژيم جهنمي منفک شويم. بفرموده اين بزرگ مرد تاريخ معاصر کشورمان که به اعتقاد و باور من تنها با رهبري ايشان مي توان ملت دربند ايران را ازسلطه هزاران ساله ديکتاتوري وارتجاع شاه وشيخ رهانيد اين شيوه و طرح نخ نما شده رژيم است که هرزماني خاصه در بزنگاه سرنگوني دامي انحرافي جهت سرگرم کردن مبارزان پهن مي کند تا بتواند هر چند لحظه اي کوتاه سراز منجلاب خود ساخته اش بيرون کشيده و نفسي تازه کند. بقولي تا باشد از اين ستون به آن ستون فرجي. بايد تاکيد کنم برخلاف تعهدي که با خود ودلاوران سرفراز مستقر در رزمگاه ليبرتي دارم، ناچارشدم در جواب نصايح بقول تو حکيمانه و دوستانه که در حقيقت اجراي اوامررژيم و تکاليف مزدوري است، زماني را صرف نوشتن و پرداختن به اين مطالب کنم.عليرضا نوري زاده! با افتخاراعلام مي کنم، حتي در گذشته هاي دورهم هيچ نوع رفاقت ودوستي بين ما نبوده جزيک آشنائي محدود کاري درزماني کوتاه که مربوط است به دوران تهيه وتوليد فيلم مردان سحر که بتوصيه اسماعيل نوري اعلا در آن فيلم سمت آسيستان کارگردان راداشتي وسازمان سينمائي ژورک به مديريت من توليد فيلم راعهده داربود که دليل تهيه وساخت فيلم هم تنها ريشه درهمکلاس بودن من با اسماعيل نوري اعلا دردبيرستان ابومسلم داشت وعواطفي ازاين نوع که پرداختن به آن درحوصله اين نوشته نيست.عليرضا نوري زاده! متأسفم از اينکه آن چنان گرفتار زرق و برق دنيا ودلارهاي باد آورده رژيم شده اي که هوش وحواست هم به قدر كافي كار نكرده وفراموش کرده‌اي زمانه عوض شده. ديگرروابط حاکم بر روزنامه نگاري کيهان وفردوسي ومجله سپيدوسياه زمان شاه ونشستن درکافه نادري چهاراه اسلامبول و پزروشنفکري به خورد جامعه دادن منسوخ شده وبه گذشته ها پيوسته است. همچون کبک که باسر بزيربرف کردن در توهم ديده نشدن سيرمي کن وبيهوده زور ميزني كه با فرافکني واشاره به چند مورد دزدي ها وجنايات خامنه اي ولاريجاني ها و سپاه و مخفي شدن درپشت لفاظي هاي آخوندي ملتي راگول بزني. استاد شيطان! اين مردم دم خروس را باورکنند ياقسم حضرت عباس را. با سه استوديو تلويزيوني درلس آنجلس وواشنگتن ولندن وبريزوبپاش هاي آنچناني که داريد سالانه چندين ميليون پوند مخارج رسانه به اصطلاح ضد رژيمي جنابعالي است. گنج قارون داري يا ثروت حاتم طائي؟ ازدرآمد کدام آگهي ويا کمک هاي مردمي ويا دسترنج روزنامه نگاري ويا فرض کنيم ارثيه پدري هزينه چنين تشکيلاتي تامين مي شود؟آسيد عليرضا نوري زاده! آش انقدرشوراست که آشپزهم خود گواه است. حتي برخلاف رسم ورسوم تلويزيون هاي ماهواره اي روبه ايران جنابعالي حتي جرات بازکردن خط تلفن را به صورت زنده در برنامه هايت نداري چراکه خود ميداني چه ها کرده‌اي وسربدامان چه کسان داري ومردم چه بر خوردي با توخواهند داشتنمايش فيلم بازجوئي همسرسعيد امامي جنايت پيشه که به گفته خودتان ازطريق دوستي برايتان ارسال شده بود وشما آنرا به نمايش عمومي گذاشتيد واقعا درجهت افشاگري جنايات رژيم بود و يا خواست رژيم براي متنبه شدن افراد وابسته به وزارت اطلاعات خميني وخامنه اي که به خوراندن واجبي به سعيد امامي قصد اعتراض کرده بودند. بدبختي رژيم در اين است که درصد قابل اهميتي ازملت ايران تحت عناوين مختلف سروکارشان به زندان هاي رژيم افتاده است وباکم وکيف روابط وضوابط رژيم و شکنجه گرانش در اين دخمه هاي قرون وسطائي آشنائي دارند خاصه درمراحل بازجوئي آنهم دراوين چه کسي ميتواند دوربين مخفي جاسازي کند تا فيلم آن توسط دوستي به دست جنابعالي برسد آن هم دوستي دريک چنين مقام بالائي داخل تشکيلات رژيم؟ماجراي موج سبز وسردار مدحي وحضورش باحمايت وساپورت شما درجمع به اصطلاح اپوزسيون خارج ازکشوربعنوان سرداري بريده از رژيم وپيوسته به مخالفين که مدتها عامل خبرسازي براي رسانه ها وتحت شعاع قراردادن جنايات وزدوبندهاي پنهان رژيم شد ودرپس اين هياهووجنجال رسانه اي چه جناياتي که رژيم با سرکوبي آزاديخواهان مرتکب نشد.ازاين خوش رقصي ها بسيارکرده‌اي تا به رسانه ايران فردا يتان رسيديد. واي اگرازپس امروزبود فردائي که هست. اعترافات اکبرخوشکوشک جنايتکاررا همه شنيده اند اميدوارم حداقل اين مورد واقع نباشد. دست داشتن درقتل فريدون فرخزاد وهماهنگي با قاتلان اين هنرمند جهت رسيدن به مقصود پليدشان. آرزودارم باسرنگوني رژيم ماجراي قتل اين هنرمند محبوب کشورمان نيزبا رو در رو قرار گرفتن شما واين جاني علاوه برخوش رقصي هاي ديگرتان دردادگاهي ملي موردبررسي قرار گيردعليرضا نوري زاده! با برشمردن دزدي ها وبخشي ازجنايات خامنه اي ودست نشاندگانش دررژيم آخوندي درپس ماسک مخالفت خواني نمي تواني مبشر ومبلغ اهداف جنايتکارانه آخونداي حاکم برايران باشي وفکرکني ملت آزادانديش ميهن دربندمان باورت مي کنند. نه اين ملت ملت دوران ناصري سلطه قاجارند ونه توميرزا آغاسي آن زمان. گذشت زماني که باطرح وتوطئه به سادگي بتوان اميرکبيري را رگ زد. ويا با خلع سلاح آزاديخواهان ستارخان وياران آزادي ستانش را به رگبار گلوله گرفت. حداقل درمورد سازمان مجاهدين خلق ايران چنين نيست. نه رهبري اين سازمان زدني است ونه اين ارتش آزادي بخش سپاه چپاولگروجنايت پيشه خميني وخامنه اي است. رهبرسازمان مجاهدين خلق ايران با آموزش‌هاي بي بديل شان از فرد فرد اشرفي ها سرداراني ساخته اند که تا رهائي ملتشان ازپاي نخواهند نشست وتکثيراشرف واشرفيان واشرف نشانان درسراسرجهان گواه اين پايداري تاسرنگوني تحجرو واپسگرائي ازهرنوع آن (شاه وشيخ) وايجاد دمکراسي وآزادي براي ملت ايران استبزرگي برايم قصه اي از اسکندرمقدوني گفت که فکرمي کنم شنيدن آن شايد برايت بي ثمرنباشد هرچند گفته اند نرود ميخ آهنين برسنگ. مهم نيست که اين قصه واقع شده باشد يا نه مهم فلسفه نهفته درآن است اسکندرقبل ازمرگش وصيت مي کند که دست هايش راازدوطرف تابوتش با مشت هاي باز بيرون بگذارند ودرمسير حمل جنازه تا آرامگاه تمامي جواهراتي را که ازاقوام وملل مختلف به غنيمت گرفته دو طرف جاده برزمين بريزند. درجواب چرائي اطرافيانش ميگويد براي اينکه طمع کاران دريابند که حتي من اسکند مقدوني درسفرآخرت ازاندوخته هاي بيشمارم چيزي همراه نبردم.ماحصل فرصتي نيست. خاصه براي ما که سال‌هاي سرمستي را به خزان نشسته ايم. حتي اگر به مردم وملت دربندت نمي انديشي. به فرداي رفتني بانديش که ناگريزاستما لعبتکا نيم وفلک لعبت بازازروي حقيقتي نه ازروي مجازيک چند در اين بساط بازي کرديمرفتيم به صندوق عدم يک يک باز خوشا به حال کساني که با سربلندي ونام نيک پرمي کشندفریدون ژورکنقل از سايت همبستگي
روز 26 مرداد سيماي آزادي در برنامه ”فصلي در جهنم” مصاحبه تلويزيون العربيه با هنرمند ارزشمند مقاومت، سينماگر و كارگردان ميهنممان فريدون ژورک در مورد ”سانسور و سركوب هنرمندان به سبك نازيها” را پخش نمود. اين مصاحبه بصورت نوشتاري عينا تقيم مي شود :فريدون ژورک: من متولد 1320 هستم، در سن چهارده سالگي وارد سينما شدم در حالي که درسم را ادامه مي‌دادم، در سال 1338 به‌عنوان بهترين تکنيسين سينما معرفي شدم آنجا که يک فيلمي ساخته شده بود من در آن فيلم به‌لحاظ صدا برداري و صدا گذاري يک فيلم جايزه دريافت کردم، سال 1342 اولين فيلم سينمائي‌ام را ساختم به‌عنوان فيلم‌بردار، در مقام فيلم‌بردار و سال بعدش در مقام فيلمبردار و بعد اولين فيلم من که باجنجال عمومي مواجه شد مورد تشويق خيلي از مردم قرار گرفت و يکي از پرفروش ترين فيلمهاي تاريخ سينماست، فيلمي بود به‌نام (تک خال) که اين فيلم در سال 1348 در تهران نمايش داده شد.بله در سال 1365 بود که فرهنگ وهنر تبديل شده بود به وزارت ارشاد، برعکس عملکردش اين نام را روي آن گذاشته بودند، مدير کل آنجا کسي بود، در مقام معاونت وزير به‌نام آقاي انبار، اينها به تمام دفاتر ظرف يکروز حمله ورشدند درست به سبکي که نازيها کتابخانه‌ها را يکباره سوزاندند در آلمان، تمام فيلمهارا از انبار درآوردند، حتي با نگاتيوهاش، استوديوي من هم يکي از آنها بود فيلمهايي که من در پخشم داشتم به‌عنوان اين‌که ما مي‌خواهيم حمايت از فيلم ايراني بکنيم، فيلمهاي فرنگي را از بين ببريم، اما همه فيلمها را از بين بردند و همه اين فيلمها را برده بودند وسط وزارت ارشاد، ريخته بودند روي همديگر و بعد هم همه را آتش زدند، سوزوندند، درست مثل کتاب سوزوني فاشيستها.من سال 58 سه ماه، چهار ماه بعد از انقلاب، من را به‌عنوان مسئول اتحاديه تهيه کنندگان دعوت کردند به وزارت فرهنگ وهنر که آن زمان اسمش را گذاشته بودن ارشاد، مديرکلش آقايي بود بنام... . اسمش يادم نيست، مسعود شاهي نبود يک نفر ديگر بود، يک فيلم را به مانشان دادند، نمايش دادند البته از طرف کارگردانها آمده بودند، از طرف هنرپيشگان آمده بودند که ما ديديم بسيار فيلم بدي بود، بعد از ما نظرخواستند، گفتيم فيلم بسيار بديست، يک صورت جلسه‌اي آوردند که امضا کنيم از اين‌که اين فيلم بد است و بايستي توقيف شود، من به‌شدت مخالفت کردم گفتم فيلم بد را بايستي مردم نروند ما انقلاب کرديم که سانسور نداشته باشيم، گفتند نه ما مکلفيم که مردم را هدايت کنيم، من متوجه شدم که ديکتاتور رفت و يک متشرع باصطلاح جايش نشسته، از همانجا من متوجه شدم چه کلاهي سرمان رفته، و بعد بيشتر شروع به تحقيق کردم بيشتر باريک در قضايا شدم بيشتر به سخنان خميني گوش دادم، بيشتر عملکردها را درنظرگرفتم متوجه شدم چه کلاهي سرملتمان رفته.

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان