01272020دوشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
اگر کسی را ریگی به کفش نباشد و یا بقول برتولت برشت در ازدست دادن "نان آلوده به خونش که در گرو حمایتش از دیکتاتور خونریز است" در هراس نباشد، معمولا نباید نیاز به هوش و ذکاوت خاصی داشته باشد، تا به درک این حقیقت اثبات شده و روشن برسد که بنیادهای رژیم ولایت فقیه حاکم بر ایران بر سرکوب و شکنجه و اعدام و فساد و وحشیگری لجام گسیخته استوار است. این البته از وجوه مشترک و بارز همه رژیم های دیکتاتوری و ضد مردمی که فاقد مشروعیت مردمی هستند، می باشد. مکانیزم ها و بکارگیری ابزارهای سرکوب این نظامها البته تابعی از ماهیت و شرایط تاریخی ظهور آنهاست و این همان چیزی است که رژیم ولایت فقیه را که نه در بستر تداوم طبیعی و تکاملی تاریخ، بلکه به مثابه یک پدیده ضد تاریخی بر سر راه شکوفایی آن فرود آمده است، با دیگر نظام های دیکتاتوری متمایز می سازد. عملکرد بیش از سه دهه حاکمیت این رژیم در سرزمینی که مهد یکی کهن ترین تمدنهای جهان بوده است، گواه این حقیقت است که رژیم ولایت فقیه نه تنها هیچ سنخیتی با تاریخ و افتخارات آن نداشته که موجودیت خود را در تضاد با آن و سمبل های افتخارآفرین آن می بیند. آخوند جنتی دبیر شورای نگهبان و امام جمعه موقت رژیم ضمن اذعان به این تضاد ماهوی خواستار تخریب مجسمه کاوه آهنگر گردیده و می گوید: "این مجسمه به پایگاهی برای ضد انقلاب بدل خواهد شد." (آخوند جنتی جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۳) برای درک این موضوع که چگونه تندیس یک قهرمان حماسی ایران باستان می تواند دغدغه امروز رژیم آخوندی باشد، بهتر است نگاهی به تاریخ شود تا نقش الهام بخش کاوه و کاوه ها در دادخواهی مردم روشنتر گردد. در شاهنامه فردوسی از فرمانروایی دو دودمان آریایی در دوران کهن ایران زمین سخن به میان آمده است که در آن از جمشید به عنوان معروفترین و تواناترین شاه پیشدادیان نام برده می شود. جمشید که "برای نخستین بار کشتی ساخت و با آن از روی آب "دریاچه اورال"، از کناره یی به کناره دیگر سفر کرد و در پایان زمستان و طلوع بهاران، به پاسِ از میان رفتنِ چیرگیِ اهریمنِ زمستان که همه چیز را تخته بند کرده بود، جشن نوروز را بر پا کرد، در پایان عمر، به غرور و خودفریفتگی گرفتار آمد و از این رو، نیرویی که خدایان به او سپرده بودند " فرّه ایزدی"، از او دور شد و ضحاک بر سرزمینش چیرگی یافت. ضحاک از اهریمن فرمان می برد و بر دوش های او، بر جای بوسه اهریمن، دو مار روییده بود که برای رام نگه داشتن آنها، هر روز مغز دو نوجوان را به آنها می خوراند. دوران فرمانروایی ضحاک بر سرزمین اقوام آریایی، با بیداد و خودکامگی همراه بود. کاوه آهنگر که مغز پسرانش طعمه ماران ضحاک شده بود، چرم آهنگری را مانند پرچم رزم بر سر نیزه کرد و مردم را به شورش علیه شاه بیدادگر برانگیخت و به یاری آنها ضحاک را از تخت شاهی به زیر کشید و او را در کوه دماوند به سنگی، استوار ببست... از آن پس درفش کاویانی تا پایان فرمانروایی ساسانیان، پرچم رزم ایرانیان و مظهر پایداری نسلهای اقوام آریایی در برابر بیدادگریهای دشمنان ایران شد." (تاریخ ایران زمین – دکتر عبدالعلی معصومی) اما در همین مختصر هم می توان به نقاط اشتراک ضحاک اساطیری دوران پیشدادیان با ضحاک زمان، خمینی دجال و پس ماندگان آن به خوبی پی برد. به یاد داریم که چگونه خمینی حاصل یک انقلاب عظیم توده ای برای آزادی و عدالت اجتماعی را با حمایتهای بیدریغ استعماری به نام خود مصادره کرد و به اعتماد مردمی که برای ورودش فرش خون گستراندند خیانت کرد؛ "ضحاک از اهریمن فرمان می برد" اما خمینی نشان داد که خود روح مجسم شیطان است، همو که برای بقای موجودیت پلید خود و رژیم ضدانسانی اش خون بیش از ۳۰۰۰۰ تن از پاکترین فرزندان این مرز و بوم را در تابستان شصت وهفت بزمین ریخت، خون سرخ "کاوه های آهنگری" که بر بیداد و تباهی او شوریدند و ننگ تسلیم را نپذیرفتند تا مشعلی باشند فراراه نسلهای آینده، فراراه نسل خونخواه امروز. بنابراین هم می توان به رابطه "ضد انقلاب" مورد ادعای آخوند جنتی با تندیس کاوه آهنگر پی برد و هم فراتر از آن به اینکه چرا ضحاک دوران و جنایتکاران بارگاه او از افشای محل دفن پیکرهای "کاوه های" زمان در گورستانهای بی نام و نشان وحشت دارد. بدون تردید هر ایرانی به تاریخ و تمدن و فرهنگ کهن ایران زمین افتخار میکند و از اسطوره های آن به عنوان سمبل های جوانمردی و شرافت انسانی به نیکی یاد می کند، اما آنچه امروز فراتر از هر افسانه آبستراکت باستانی به تاریخ ایران زمین غنا و هویت می بخشد، داستان دلاوری های واقعی و ملموس فرزندان مجاهد و مبارز این مرز و بوم است که با بیش ازسه دهه نبرد و رزم بی امان با ضحاکان زمان در تمامیت رژیم فاسد ولایت فقیه، خود به اسطوره های مقاومت تبدیل گشته اند؛ آنگونه که نسل تشنه آزادی ایران زمین در سیمای هر مجاهد و مبارز به خون غلتیده و به خاک خفته، بطور ملموس کاوه آهنگری را می بیند که او را به برافراشتن درفش کاویانی اش و مبارزه بر علیه بیداد زمان فرا می خواند.  بنابراین از ما به رژیم قاتل فرزندان ایران زمین این پیام که: گیریم که تندیس کاوه آهنگر را خراب کردید، با کاوه های میهن که پرچم خونخواهی کاوه های به خون خفته برافراشته اند، چه خواهید کرد؟
"... رحم بر محاربین ساده‌اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا، از اصول تردید‌ناپذیر نظام اسلامی ا‌ست. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند «اشداء علی‌الکفار» باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می‌باشد." جملات بالا بخشی از فتوای خمینی است، همان موجود پلیدی که روح شیطان را تمام‌قد و بدون ذره‌ای کم و کاستی نمایندگی می‌کرد. لحظه‌ای بر روی کلماتی از این فتوا چون "دشمنان خدا"، "رضایت خداوند متعال" و "رحم بر محاربین" مکث می‌کنم و همزمان چهره انسان‌های شریف و گوهرهای بی‌بدیلی که قربانی این شقاوت به همتا شدند را از ذهن می‌گذرانم؛ به محمدرضا محب پور شالدهی (فرامرز) می‌اندیشم که سجایای اخلاقی و منش والای انسانی‌اش او را محبوب همه کرده بود. برای جوانان هم سن و سال، فرامرز همیشه معیار صداقت، پاکی و درستکاری بود و برای دژخیم جماران "دشمن خدا" که قتلش قرار بود باعث "رضایت خداوند متعال" گردد. جلادان خمینی فرامرز قهرمان را همراه سی هزار شقایق عاشق دیگر در جریان قتل و عام تابستان ۶۷ به شهادت رساندند تا به خیال خام خود او را از مردم جدا و از حافظه تاریخ محو کنند؛ اما غافل از اینکه راه و رسم او و دیگر یاران شهیدش به دلیل حقانیت نهفته در آرمانشان مردم و جامعه را بی‌قرار می‌کند و دیگر تردیدی در اذهان عمومی باقی نخواهد گذاشت که آنکه این انسان‌های پاکباخته را "محارب و دشمن خدا" می‌داند، خود به‌یقین باید دشمن مجسم خدا و انسانیت باشد. آخر مگر می‌شد که کسی پاکباختگی و صداقت فرامرزها را دیده باشد و پشیزی برای اباطیل خمینی ارزش قائل گردد، مگر آنکه خلص از جنس شیطانی او باشد؛ و این همان چیزی بود که حتی فردی مثل منتظری در مقام جانشین خمینی را تکان می‌دهد و وادار به واکنش و اقرار می‌کند که "مجاهدین یک سنخ فکر هستند و با کشتن از بین نمی‌روند".به بیانی دیگر اگرچه مجاهدین و انقلابیون به خون غلتیده دهه شصت و به‌ویژه شهیدان قتل‌عام سبعانه تابستان ۶۷ به‌ظاهر در اعماق خاک‌های بی‌نام‌ونشان میهن خاموش آرمیده‌اند، اما حقانیت نهفته در راه و آرمان آن‌ها همچون آتش‌فشانی است فعال و خلاق که با گذر زمان نه‌تنها در حال اکتیو شدن و سر برآوردن بوده که "تشعشعات" انقلابی ناشی از آن، جامعه را نیز به تحرک و پویایی فرامی‌خواند. اکنون ۲۸ سال از آن تابستان خونین می‌گذرد، قدرت الهام‌بخش و عمیقاً تأثیرگذار آن نیروی به‌ظاهر خاموش اما همچون یک ارگان زنده در بطن کنش و واکنش‌های اجتماع حضور دارد و به تحولات آن سمت‌وسو می‌دهد. حضوری که از سویی تجزیه و فروپاشی درون نظام جائرانه ولایت‌فقیه را تشدید می‌کند و از جهتی دیگر اقشار مختلف جامعه را مستمر به دادخواهی و شهادت دادن به حقانیت آرمان شهیدان و به‌طریق‌اولی به برائت از جنایت شنیع خمینی و باند آدمکشش فرامی‌خواند. انتشار فایل صوتی آقای منتظری در دیدار با "هیئت مرگ" توسط فرزند ایشان نیز، به‌ویژه در تعادل قوای سیاسی کنونی که تمامیت رژیم به‌جای مانده از خمینی درنتیجه گسترش اعتراضات مردمی و پیشروی مقاومت سازمان‌یافته در ضعیف‌ترین نقطه خود قرار دارد، در همین کادر قابل‌بررسی بوده و البته از اهمیت فوق‌العاده زیادی برخوردار است. با انتشار این فایل صوتی مقدم بر هر چیز ۲۸ سال تلاش مداوم و پر دسیسه دستگاه‌های سرکوب و شکنجه رژیم برای تابوسازی از فاجعه قتل و عام تابستان ۶۷ و مخصوصاً واژه مجاهد چنان نقش بر آب شد که وحشت ناشی از آن را می‌توان در موضع‌گیری سران ریزودرشت رژیم به‌وضوح دید.خبرگزاری فارس در تاریخ ۶ شهریور ۱۳۹۵ به نقل از رفسنجانی می‌نویسد: "هاشمی رفسنجانی با ابراز تأسف شدید از موج جدید ایجادشده برای حمله به امام (ره)، گفت: تقریباً در همه رسانه‌های معاند خارجی این موج ادامه دارد تا جایی که اخیراً شهردار پاریس نمایشگاهی از بازسازی صحنه‌های اعدام آن زمان برگزار کرده است که حمایت از این گروه تروریستی در این مقطع، جای تعجب و تأمل دارد."خبرگزاری مزبور به نقل از آخوند مجید انصاری ادامه می‌دهد: "احساس می‌شود توطئه‌ای پیچیده در سطح بین‌المللی در شرف وقوع است که سازمان تروریستی منافقین را به سازمانی مشروع مدنی معرفی کنند و باید ازلحاظ فقهی و حقوقی در سطح بین‌الملل در مورد جنایات این گروهک تروریستی، کارهای بیشتری انجام شود."اما در گفتگوی آقای منتظری با جنایتکاران "هیئت مرگ" و همچنین اطلاعات ارائه‌شده توسط بعضی از مسئولین قبلی رژیم آخوندی منجمله مهدی خزعلی و رضا ملک، علاوه بر شقاوت بی حدوحصر رژیم و دارو دسته نزدیک خمینی، دو نکته بسیار برجسته است. نکته اول مقاومت جانانه شهیدان سرفراز تابستان ۶۷ و تن ندادن به ندامت و تسلیم و دفاع از هویت مجاهد خلق و رهبری مسعود رجوی و نکته دوم تعداد شهیدان قتل و عام شده که حتی بیش از رقم اعلام شده توسط مقاومت ایران می‌باشد. این شواهد دیگر تردیدی باقی نمی‌گذارد که تبلیغ برای کاهش آمار اعدام‌شدگان تابستان ۶۷ خیانت به خون شهیدان و مددرسانی آشکار به قاتلین این شهیدان در وزارت اطلاعات می‌باشد.
مدت کوتاهی پس‌ازاینکه خمینی باخیانت و نیرنگ و شامورتی‌بازی سیاسی خاص آخوندی، حاکمیت را در انحصار کامل خود درآورد و هنوز زمان زیادی از به چالش کشیده شدن ارتجاع در تمامیتش توسط نیروهای مترقی نگذشته بود که وی علیرغم بلاهتش یک‌چیز را زودتر ازهر کس دیگر گرفت و با اشاره به سازمان مجاهدین خلق گفت: "دشمن ما نه غرب است و نه شرق، دشمن ما در همین تهران کنار ما نشسته است"؛ و این البته آغاز داستان نبود، چراکه تضاد ماهوی بین اندیشه مترقی، راهگشا و رهایی‌بخش مجاهدین خلق با افکار ارتجاعی‌ای که خمینی در تداوم تاریخی راه اسلافش به نمایندگی آن نائل گردیده بود، خود یکی از دلائل ظهور سازمان مجاهدین بود. مقصود از این نوشته بازنگری تاریخچه رویارویی مجاهدین خلق با رژیم ضد بشری حاکم بر کشورمان در عرصه‌های مختلف سیاسی و ایدئولوژیک نیست، بلکه بیشتر برجسته کردن این نکته است که بعد از گذشت ٣۵ سال از سرآغاز آشتی‌ناپذیر این مصاف در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ که ناقوس پایان مشروعیت رژیم خمینی جلاد نیز با آن به صدا درآمد، سازمان مجاهدین خلق ایران، علیرغم گذار از دل آتش و طوفان‌های مهیب سیاسی و نظامی، همچنان به‌مثابه مرکز ثقل مقاومت ایران، کانونی‌ترین و جدی‌ترین تهدید کلیت رژیم ولایت‌فقیه برآمده از اندیشه ضد انسانی خمینی است.نقش فعال و حضور مستمر مجاهدین در تحولات سیاسی ایران، هم به‌دلیل تعارض تمام‌عیار ایدئولوژیک آن‌ها با دستگاه فکری نظام ولایت‌فقیه و هم به خاطر پایداری و ایستادگی بر اصول - با پذیرش پرداخت بها تا فراسوی طاقت انسان - ازیک‌طرف تلاش‌های دستگاه ولایت‌فقیه برای قبضه کردن اوضاع و باوجود آوردن شرایط "ایستا" و قفل سیاسی" در جامعه را مدام بر هم زده و با تلاطم مواجه می‌کند و از سوی دیگر مجاهدین را به ظرفیت قابل‌اتکا و بلامنازعی در سمت‌وسو دادن تحولات سیاسی به سمت سرنگونی رژیم تبدیل کرده است.یکی از صحنه‌های این حضور قدرتمند و تأثیرگذار، گرد هم‌آیی بزرگ سالانه مجاهدین و مقاومت ایران در پاریس است. عظمت آنچه در ۱۹ تیر ١٣٩۵ در "بورژه" پاریس رخ خواهد داد، تنها با تأمل روی نمودار حرکت مجاهدین و جنبش مقاومت ایران از بدو شروع مبارزه انقلابی مسلحانه و جایگاه کنونی آن قابل‌درک است. به یاد داریم که درنبرد تحمیلی، نابرابر و نامتقارن مجاهدین با رژیم ضد بشری خمینی، روزی نبود که جلاد جماران با هر ضربه‌ای که به مجاهدین وارد می‌کرد، از زبان لاجوردی و خامنه‌ای گرفته تا رفسنجانی و موسوی، عربده نابودی مجاهدین را سر می‌کشید و"سور عزای ما را به سفره می‌نشست". باید در روز ۱۹ تیر ١٣٩۵ در "بورژه" پاریس در خروش مصمم "ارتش آزادی بپا می‌کنیم – میهن خود را رها می‌کنیم" هزاران ایرانی مشتاق آزادی و برابری، لحظه‌ای به قامت استوار و در خون غلتیده سردار شهید خلق موسی خیابانی و اشرف شهیدان در سحرگاه یخزده زمستان ۱۳۶۰ و هزاران شهید و اسیر شکنجه‌شده این مسیر طی شده اندیشید و درعین‌حال قهقهه سران رژیم، منجمله رفسنجانی که به میمنت نابودی کامل مجاهدین "عکس یادگاری با امام شقاوت‌پیشه‌اش می‌گرفت" (نقل از خاطرات رفسنجانی) را به یاد آورد تا در اوج شعف و افتخار به پیروزی محتوم مجاهدین و مقاومت ایمان آورد. دلیل این ماندگاری حیرت‌انگیز البته چیزی نبوده الا "ایستادگی بر اصول و پرداخت بهای آن"؛ و این آن عامل بسیار برجسته‌ای است که مجاهدین و شورای ملی مقاومت را از جایگاه ممتازی در تحولات جامعه ایران برخوردار ساخته است. به این حقیقت قبل از هرکسی کفتاران عمامه بسر در زوزه‌های خود مبنی بر اینکه "تا یک مجاهد و یا پشتیبان مجاهدین در دنیا است، جهان (بخوانید رژیم جنایتکار آخوندی) در امنیت نخواهد بود" معترفند. امری که درعین‌حال صحت و درستی خطوط استراتژیک و سیاسی مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت را به‌صورت انکارناپذیری به اثبات می‌رساند.اما وضعیت فلاکت‌بار رژیم با تمامی باندهای آن، به‌ویژه در شرایط بن‌بست داخلی و بین‌المللی "پسا برجام" خود مبین وجه دیگری از نقش تعیین‌کننده مقاومت مردمی در تحولات سیاسی ایران است. تردیدی نیست که بدون تلاش‌های پیگیرانه مقاومت در راستای مهار سیاست صدور ارتجاع و بنیادگرایی و به‌ویژه پروژه اتمی رژیم، امروز ملایان در موقعیت ذلیلانه فعلی نمی‌بودند. امروز به‌جرئت می‌توان گفت هیچ رژیمی در هیچ نقطه از جهان به‌اندازه رژیم ولایت‌فقیه حاکم بر ایران، منفور و موردتنفر مردم کشورش نیست. اعدام و شکنجه و زندان، آمیخته با فساد و چپاول اموال مردم جهت حمایت از دیکتاتور خون‌خوار سوریه و پیشبرد سیاست‌های ماجراجویانه در عراق و دیگر نقاط جهان از وجوه مشخصه رژیم تبهکاری است که دمار از روزگار مردمش کشیده و جامعه را تا پرتگاه نابودی کامل به‌پیش رانده است. نتیجه اینکه از هر نگاهی به وضعیت رژیم و جامعه ایران بنگریم، یک‌چیز به‌طور انکارناپذیری برجسته می‌گردد و آن یعنی " پایینی‌ها (مردم) ادامه زندگی به شیوه کهنه را نمی‌خواهند و بالایی‌ها (حاکمیت) نیز قادر به ادامه حکومت به شیوه کهنه نیستند" و این همان شرایط ناپایدار و انقلابی است که رژیم را شدیداً سراسیمه کرده و نتیجتاً تلاش میکند، از طرفی با مانورهای پوشالی و دجالگرانه خود استمالت گران ماکیاولیست را به وجد آورده تا از این طریق روح تازه‌ای به کالبد در حال احتضار خود بدمد و از طرفی لحظه‌ای از توطئه و دسیسه برعلیه مقاومت و مجاهدین که به‌طور قانونمند آکتورهای اصلی شرایط انقلابی و درواقع به‌پای دارندگان آتش قیام می‌باشند، فروگذار نمی‌کند.بنابراین در دورانی که سود و سرمایه و ضد ارزش‌هایی چون تسلیم و بی‌تفاوتی و پاسیویزم از شاخص‌های برجسته آن هستند، گردهمایی بزرگ مقاومت در "بورژه" پاریس پلتفرمی است برای همبستگی ملی همه ایرانیان میهن‌پرست و طرفدار برابری و جدایی دین از دولت در راستای سرنگونی فاشیزم دینی حاکم بر ایران. در این روز مجاهدین و مقاومت ایران یک‌بار دیگر نشان خواهند داد که قادرند عواطف و ظرفیت‌های انسانی هزاران ایرانی مشتاق آزادی و برابری را در راستای سرنگونی نظام ولایت‌فقیه و استقرار یک حکومت کثرت‌گرا و متعهد به میثاق‌های جهان‌شمول حقوق بشر بکار گیرند.خمینی جلاد و سردمداران رژیم جنایتکاری که از آن برجای‌مانده است، چه بیهوده می‌پنداشتند و می‌پندارند که می‌توانند با نسل‌کشی بی‌رحمانه مجاهدین، آن‌ها را از بین ببر‌ند. پیام کهکشان امسال در "بورژه" اما بار دیگر نشان خواهد داد که مجاهدین و مقاومت ایران مصمم‌تر ازهر زمان، برای تحقق آمال و آرزوهای دیرینه مردم ما که در برنامه ۱۰* ماده‌ای نماد مقاومت ایران، مریم رجوی بیان گردیده تا سرنگونی تام و تمام رژیم فاشیزم مذهبی حاکم بر میهنمان، با تمام دستجات و باندهای آن، استوار به‌پیش می‌تازند.حسین یعقوبی
در روز بیست و یکم آوریل ۱۸۵۶ میلادی کارگران استرالیایی، برای نخستین بار در اعتراض به کار طاقت فرسا، یک روز کامل دست از کار کشیده و ایده برسمیت شناخته شدن ۸ ساعت کار در روز را مطرح کردند. کارگران استرالیایی ابتدا تنها قصد برگزاری یکباره چنین مراسمی را داشتند، آنها اما تحت تاثیر عمیق و متحد کننده مراسم آن روز، هر ساله به برگزاری چنین مراسمی مبادرت ورزیدند. در سال ۱۸۸۶، فدراسیون های کارگری آمریکا با سیصد هزار عضو، ۸ ساعت کار روزانه را در اجلاس خود تصویب نمودند و بدنبال آن موج گسترده اعتصابات کارگری برخی از شهرهای آمریکا را در بر گرفت. در روز اول ماه مه سال ۱۸۸۶ بیش از ۳۵۰ هزار کارگر در شهرهای سن لوئیز، شیکاگو و میلواکی دست به راهپیمایی زدند. در شهر شیکاگو پلیس به روی کارگران آتش گشود که در نتیجه آن خون شش کارگر بر زمین ریخته شد و دهها کارگر مجروح گردیدند. علیرغم این کشتار و خشونت مرگبار پلیس، روز سوم ماه مه دهها هزار کارگر در میدان اصلی شهر شیکاگو جهت تحقق مطالبات خود مصممانه دست به اعتراض زدند. پلیس برای سرکوب معترضین، در یک صحنه سازی مجرمانه که بعدها مجبور به اعترف آن گردید، تظاهرات را به خشونت کشید و دستور تیراندازی به سوی کارگران تظاهرکننده را صادر کرد که در جریان آن بسیاری از کارگران کشته و زخمی شدند. سرانجام در سال ۱۸۸۹ در کنگره پاریس که با شرکت نمایندگان کارگران از ۲۰ کشور برگزار گردید، قطعنامه ای به تصویب رسید که بر اساس آن روز اول ماه مه به عنوان روز جهانی کارگر شناخته شد. نقش کارگران در انقلاب ایراندر ایران نیز کارگران، زحمتکشان و طبقات محروم جامعه به مثابه بالنده ترین طبقات اجتماعی همیشه در کانون توجهات انقلاب و انقلابیون و تحولات بنیادین جامعه قرار داشته اند. در این رابطه کارگران نه تنها همواره خود درصفوف مقدم نبرد بر علیه ظلم و بی عدالتی نقش ارزنده ای ایفاء کرده، بلکه زندگی مشقت بار آنان همواره انگیزه ورود اقشار مختلف جامعه بویژه روشنفکران به صحنه مبارزه انقلابی بوده است. در این رابطه نمونه های زیادی وجود دارد که من به خاطر جلوگیری از اطاله مطلب تنها به حرکت قهرمانانه کارگران جهان چیت کرج در سال ۱۳۵۰ و پیوند آن با مبارزه پیشتازان انقلابی اشاره می کنم.در اردیبهشت سال ۱۳۵۰ کارگران کارخانه جهان چیت کرج که برای بهبود وضع فلاکت بار زندگیشان اقدام به یک تحصن سه روزه در محوطه کارخانه کرده بودند، برای تجمع در مقابل وزارت کار به سمت تهران دست به راهپیمایی می زنند که توسط مزدوران رژیم شاه خائن به خاک و خون کشیده می شوند. در جریان این جنایت در روز هشتم اردیبهشت ۱۳۵۰ شماری از کارگران به شهادت رسیدند و تعداد زیادی نیز مجروح شدند.مظلومیت این کارگران عزم انقلابیون پیشتاز را برای احقاق حقوقشان صد چندان می کرد و از جمله صدای این مظلومیت در خروش مسعود رجوی در بیدادگاه شاه اینچنین پژواک یافت: "...کارگر روزی ۹ ساعت کار میکند و تا لب به اعتراض باز کند کتک و شکنجه نصیبش می شود. در شیراز شاهد مکالمه نماینده بازرسی شاهنشاهی با کارگر کارخانه سیمان فارس بودم. از کارگر سئوال کردند، خانه داری؟ رادیو تلویزیون داری؟ گفت ندارم. به زندان درود حواله اش کردند. به پلیس و ساواک در پیدا کردن گروههای مبارزین اختیار تام داده اند. آقای ساقی رئیس زندان قزل قلعه می گوید همانطور که تا به حال گوسفند می کشتید با آنها رفتار کنید. کارگران جهان چیت که برای اضافه حقوق اعتصاب کرده بودند در کاروانسرا سنگی به مسلسل بسته شدند و ۱۲ نفر کشته شدند."و عجبا که ارکان رژیم ضد خلقی شاه در اوج قیام بهمن ۱۳۵۷ با اعتصاب سراسری همین کارگران و کارکنان شرکت نفت و پالایشگاه آبادان به لرزه درآمد، اعتصابی که جایگاه ویژه ای را در تاریخ مبارزات کارگران ایران به خود اختصاص داده است. وضعیت کارگران در نظام ضد بشری آخوندیدر اولین مراسم روز جهانی کارگر بعد از پیروزی انقلاب ضد سلطنتی، در ۱۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۸ خمینی شیاد در پیامی به این مناسبت، ضمن سر هم کردن یک سری مهملات و حرفهای بی سر و ته گفت "خدا هم کارگر است" و بوضوح نشان داد که تا چه حد با مقولاتی چون کار، ارزش اضافی، استثمار و نیروهای مولده و ... و بطور کل با علم اقتصاد و مناسبات کار و روابط تولیدی که در این علم تشریح و تبیین می گردد بیگانه بوده. او "اقتصاد را مال خر می دانست" و با مستضعف پناهی ریایی خود حقوق کارگران و زحمتکشان را به آخرت حواله می داد و مشخص بود که حاصل آن درک ارتجاعی از مفاهیم اقتصادی راه به فلاکتی خواهد برد که کارگران و زحمتکشان میهنمان امروز با آن دست به گریبان هستند. شرایط اسفبار معیشتی کارگران کشور که چرخهای اقتصاد جامعه می بایست با دستان پرتوان آنان به گردش درآید بواقع دردناک است. حاصل سیاست های ارتجاعی و ضد کارگری رژیم آخوندی زندگی را چنان بر کارگران شریف کشورمان دشوار و تلخ کرده که هفته ای نیست که اخباری مربوط به خودکشی این انسانهای شریف وجود نداشته باشد. بسیاری از فرزندان محروم کارگران که اساسا با فقر چشم به جهان گشوده و با مرارت تمام به اصطلاح روزگار می گذرانند همان کودکان مظلومی هستند که به "کودکان کار" معروفند و به جای نشستن سر کلاس درس و یادگیری در سرما و گرما در خیابانها ملتمسانه مشغول فروختن "فال" و آدامس هستند و بعضا از فرط خستگی و گرسنگی در گوشه ای از خیابان مظلومانه به خواب می روند. بسیاری از این کودکان مجبور به کار هستند زیرا "در حاکمیت فاسد ولایت فقیه در ایران حقوق کارگر مرد کمتر از یک چهارم خط فقر تعیین شده و کارگران ایرانی در جدول دستمزد جهانی در رتبه ۱۳۸ از ۱۴۸ کشور جهان قرار گرفته اند" (به نقل از بولتن کارگری کمیسیون کار شورای ملی مقاومت ایران).اما بخش دردناکتر فاجعه، شرایط زنان کارگر کشور است. اکثریت زنان کارگری که در کارگاهها و کارخانه ها به کار مشغولند، با تبعیض و اجحافات مضاعفی نسبت به کارگران مرد که خود ماهها بی حقوق می مانند روبرو هستند. در برنامه ای بنام ثریا از تلویزیون رژیم در ۱۹ اسفند ۱۳۹۴ یک زن کارگر می گوید: "یعنی واقعا بیایند زندگی ما را ببینند! ببینند ما داریم چه شکلی زندگی می کنیم. خیلی سخته، آدمی که هشت ماه حقوق نگیره. حتی از پس هزینه های خورد و خوراک خودش هم برنیاد و از بقیه کمک بگیره".بعضا بسیاری از زنان برای گذران زندگی بخور و نمیر خود و فرزندانشان با دستمزدهای کمتر از یک سوم حقوق مردان مجبور به کار می شوند؛ و البته از رژیمی که نظر به طینت زن ستیزی اش حتی در حین مجازات وحشیانه و سنگدلانه سنگسار نسبت به شیوه سنگسار زن و مرد "تبعیض" قائل می گردد، انتظار رعایت حقوق مساوی بین زن و مرد در حوزه کار، انتظاری است بس عبث!این وضعیت دردناک در شرایطی در کشور حاکم است که ابعاد فساد و دزدیهای نجومی سران و کارگزاران ریز و درشت رژیم تحقیقا در طول تاریخ ایران بی سابقه بوده و آقازاده هایشان با ماشین های لوکس در خیابان های تهران جولان می دهند.با این حال پیام "روز جهانی کارگر" به کارگران محروم در ایران تحت حاکمیت ملایان چه می تواند باشد؟ آیا کارگران و مزدبگیران تسلیم شرایط موجود هستند و آینده روشنی را در افق نمی بینند؟ یقینا اینگونه نیست. چرا که مبارزه کارگران و رنجبران جامعه ما بخش جدایی ناپذیر از مقاومت سازمان یافته سراسری است که از آغازین روز شکل گیری اش تا به امروز بر آرمان رهایی زحمتکشان متعهد بوده و در این راه از همه چیز خود گذشته و همچنان مصمم و استوار تا سرنگونی رژیم جنایتکار حاکم بر میهنمان و احقاق حقوق مردم و منجمله حقوق کارگران از پای نخواهند نشست. اگر چه در طی سالهای نکبت بار حاکمیت ضد بشری آخوندی در ایران، کارگران شریف میهنمان هرگز روز ۱۱ اردیبهشت را به عنوان روز همبستگی و عید خود احساس نکرده و حتی در همین روز هم برای تهیه لقمه نانی برای سفره خالی خود باید به کارهای طاقت فرسا تن دهند، اما تردیدی نیست که در فردای سرنگونی رژیم تبهکار آخوندی، کارگران میهنمان جایگاه واقعی خود را در جامعه باز یافته و ضمن حصول مطالبات به یغما رفته خود همدوش سایر اقشار جامعه نقش ارزنده خود را در راستای سازندگی کشور ایفاء خواهند کرد. ۱۱ اردیبهشت آن سال که دور نخواهد بود آغاز باشکوهترین جشن واقعی همبستگی زحمتکشان و کارگران میهن خواهد بود.حسین یعقوبی

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان