12152019یکشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
بطورعام تمایل همه پدیده های مادی به سمت وضعیت و موقعیتی است که در آن از کمترین تنش و بیشترین تعادل برخوردار باشند. تعادل و یا عدم تعادل در یک سیستم مادی (دینامیک و یا استاتیک) به طور عام به برآیند همه نیروهای درونی و بیرونی تقویت یا تضعیف کننده آن سیستم بستگی دارد. اما مفهوم  تعادل در یک نظام سیاسی چیست و عوامل برهم زننده آن که می توانند آن نظام سیاسی را به فروپاشی بکشانند کدامند؟ از آنجاییکه جامعه بطور عام پدیده ای است پویا که در کنش و واکنش مستقیم با مطالبات مردم و نهادهای دربرگیرنده آنها قرار دارد، ثبات و تعادل نظام های سیاسی - اجتماعی نیز باید از قواعد مشابه ای تبعیت کنند. بدیهی است که نظام های دمکراتیک که نهادهای قانونگذاری، قضایی و اجرایی آن برآمده از اراده آزاد مردم باشند، دارای بیشترین تعادل سیاسی بوده و از استحکام لازم برای گذار از چالش ها و نوسانات سیاسی و اجتماعی برخوردار می باشند. نظریه گابریل آلموند، جامعه شناس بنام آمریکا، که بعد از جنگ جهانی دوم و در دهه ۱۹۵۰ میلادی " شرکت دادن مردم در پروسه تصمیم گیری های سیاسی را حیاتی ترین شرط ایجاد ثبات و در نتیجه تعادل یک نظام سیاسی" می دانست، امروز دیگر از حالت یک نظریه به یک امر بدیهی در علوم سیاسی - اجتماعی تبدیل گشته است. اکنون ۳۸ سال از انحصار مطلق قدرت سیاسی توسط فاشیزم مذهبی در ایران می گذرد و علیرغم حضور و استمرار قدرتمند یک مقاومت بی نظیر از همان ابتدای شکل گیری قوانین و نهادهای غیردمکراتیک و سرکوبگر این نظام، هنوز سایه شوم این رژیم بر میهن ما گسترده است و جهنمی را در همه حوزه های زندگی به مردم تحمیل کرده است. اینکه چگونه خمینی توانست با سوء استفاده از شرایط خاص بوجود آمده در اواخر دهه ۱۳۵۰ خورشیدی حاصل یک قیام ملی منبعث از دهه ها مبارزه و جانفشانی برای آزادی و دمکراسی را به نفع خود مصادره کند، امری است که با گذشت زمان جای سئوال چندانی باقی نمی گذارد و در این نوشتار نیز تنها در صورت لزوم بطور گذرا به آن پرداخته می شود؛ علاقه مندان به این موضوع می توانند به انبوه مقالات و اسناد روشنگری که در آنها به این مقوله پرداخته شده است و براحتی قابل دسترس می باشند رجوع کنند. از طرف دیگر ابعاد فاجعه بار جنایت های رژیم حاکم بر میهنمان نیز در همه زمینه های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و غیره به اندازه کافی، نه فقط برای مردم ایران بلکه در پهنه جهانی هم کاملا روشن بوده و بنابراین برای جلوگیری از طولانی شدن کلام از پرداختن به آن نیز صرف نظر می گردد و تنها به این نکته بسنده می شود که ۳۸ سال حاکمیت یک رژیم واپسگرا با اتکا به قوانین تحمیلیِ برآمده از شرع ارتجاعی، اکنون کشور ما را به معنای واقعی کلمه به ورطه نابودی کشانده و آن را از بیشتر جهات بویژه به لحاظ حقوق مدنی در ردیف و حتی در سطحی پایین تر از بسیاری از عقب مانده ترین کشورهای جهان قرار داده است. این در حالیست که ایران از دیرباز و بویژه از انقلاب مشروطیت به بعد بعنوان کانون تلاش پی گیر و نبرد مداوم آزادیخواهان و نیروهای پیشرو برای آزادی و حقوق بشر شناخته می شود. با این همه بسیاری از خود می پرسند، که دلیل و یا دلایل عدم سرنگونی این رژیم تا این نقطه، که هم بلحاظ تاریخی و هم از جهت عدم مشروعیت سیاسی می بایست سالها پیش به زباله دان تاریخ می پیوست، کدامند؟ مکانیزم های تلاش برای ایجاد "تعادل" و گریز از فروپاشی و سقوط در نظام ولایت فقیه حاکم بر ایران بطور خاص کدامند و آنها چه راهکارهایی را برای حفظ موجودیت خود بکار می گیرند؟ این نوشتار تلاشی است برای یافتن پاسخی به این پرسش. نخست یک پاسخ ساده سازانه و مکانیکی یک نظر که برگرفته از یک استعاره آلمانی است، جامعه (رابطه جامعه با ظلم، دیکتاتوری و سرکوب و ... قیام اجتماعی) را به یک صندلی با اجاقی نصب گردیده در زیر آن و افراد جامعه را به کسانی که روی آن صندلی نشسته اند تشبیه می کند و در یک نتیجه گیری ساده اندیشانه به این سوال اینگونه پاسخ می دهد که "وقتی صندلی به اندازه کافی داغ گردد، مردم بر می خیزند"! در این نگاه، جامعه و مردم بصورت دو پدیده انتزاعی تلقی گشته و متغیر ها و پارامترهای متفاوتی که در روابط متقابل آنها تاثیرگذار هستند نادیده گرفته می شود. این دیدگاه، مستقل از درست یا غلط بودن آن، حداقل در رابطه با شرایط ایران و دیکتاتوری ولایت مطلقه فقیه پذیرفتنی نیست. چرا که در رابطه با شرایط ایران، اولا "صندلی ها" از نقطه ذوب نیز گذشته اند و از طرف دیگر دهها هزار قربانی شکنجه و اعدام و رویارویی و کارزار همه جانبه پیشتازان انقلابی این میهن در یک نبرد سیاسی و نظامی با این رژیم، آن هم در عالی ترین صور ممکن آن، خود بهترین گواهِ وجود مقاومت و "برخاستن" تحسین برانگیز مردم می باشد. بنابراین برای یافتن جوابی مناسب به پرسش مزبور باید تفاوتها و تشابهات رفتاری رژیم ولایت فقیه با دیگر نظام های دیکتاتوری و توتالیتر را در مواجهه با چالش های اجتماعی و سیاسی بیشتر مورد مطالعه و دقت قراد داد تا بتوان به نتیجه روشن تری دست یافت. در ذیل به برخی از این شیوه های رفتاری پرداخته می شود: یک نمونه تاریخی و تشابه آن با شرایط ایران بسیاری از مورخین، شکست تحقیرآمیز آلمان در جنگ جهانی اول و متعاقب آن شروط مندرج در قرارداد معروف "ورسای" در سال ۱۹۱۹، که منجمله آلمان را به عنوان مقصر اصلی جنگ ملزم به پرداخت غرامت سنگین جنگی کرده بود، به عنوان یکی از انگیزه های انتقام جویانه هیتلر برای آغاز جنگ جهانی دوم می دانند. پرداخت غرامت سنگین جنگی به کشورهای پیروز در جنگ، بویژه به فرانسه و انگلیس اقتصاد آلمان را تا سالها دچار بحران بی سابقه ای کرده بود. مضافا بر اینکه آلمان در جریان جنگ جهانی اول بسیاری از سرزمین های جغرافیایی خود را از دست داده بود و بخش بزرگی از آلمانی زبان ها به ناچار می بایست در لهستان، چکسلواکی و کشورهای دیگر اروپای شرقی ساکن بمانند. در این گیرودار هیتلر در راس "حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران" با تمام قوا از شرایط بوجود آمده بعنوان سکوی مناسبی برای بدست گرفتن قدرت سیاسی استفاده می کند. وی نهایتا موفق می گردد با تبلیغات دماگوژیک و تحریک احساسات ناسیونالیستی مردم و با شعار تصرف مجدد سرزمین های از دست داده شده و رویای ایجاد یک آلمان بزرگ که در برگیرنده همه نژادهای برتر آلمانی باشد، قدرت سیاسی را با حمایت چشم گیری در دست بگیرد و با آغاز جنگ ویرانگر جهانی دوم در صدد تحقق ایده فاشیستیِ "آلمان بزرگ" برآید. نتیجه اینکه بستری که با سوء استفاده از آن به فاشیزم هیتلری منجر گردید به میزان تعیین کننده ای سردرگمی تودهای مردم در فضای غبارآلودی بود که در آن، آنها قادر به شناخت منافع ملی واقعی خود و تفاوت آن با برتری جویی فاشیستی نبودند و به راحتی به ابزاری در دستان یک دیکتاتور خون آشام تبدیل گشتند. نکته قابل توجه دیگری که مبین ذات مشترک همه دیکتاتورها، چه از نوع هیتلری و چه از نوع ولایت فقیه آخوندی است، اینکه هیتلر برای قبضه کردن مطلق قدرت و کنار زدن همه موانع موجود و حذف نیروهای مزاحم اپوزیسیون به همان دسیسه هایی تمسک می جست که تقریبا نیم قرن بعد به شیوه رایجی برای خمینی تبدیل گردید. در ۲۷ فوریه ۱۹۳۳ ساختمان رایش تاگ (مجلس آلمان در زمان رایش سوم) به طور مشکوکی دچار حریق می گردد. تنها کمتر از یک ماه بعد از آن حادثه، هیتلر "قانون تفویض کامل قدرت" را به بهانه "حفاظت از مردم و دولت"  به مجلس رایش تحمیل کرد و از آن پس قدرت تصمیم گیری سیاسی را مطلقا در دست می گیرد. بسیاری از پژوهشگران (۱) در این نکته اتفاق نظر دارند که آتش سوزی رایش تاگ توطئه ای بود که از طرف طرفداران هیتلر با هدف تحمیل قانون مزبور به مجلس طراحی و به اجرا در آمده بود.       اما در ایران از آنجاییکه ملی گرایی جایی در دیدگاه متحجر خمینی نداشت و افکار او به هیچ عنوان با مناسبات دنیای مدرن قرن بیست و یکم منطبق نبود، او برای فریب مردم ازاحساسات مذهبی آنها با همان شیوه ای سوء استفاده کرد که هیتلر از احساسات ناسیونالیستی مردم در آلمان. در ایران به دلیل وابستگی دیکتاتوری سلطنتی و حمایت و پشتیبانی غرب و بویژه آمریکا از آن دیکتاتوری، بستر دیگری شکل گرفته بود. بدینگونه که جامعه ایران، غرب و آمریکا را که به عنوان مدافعان ارزش های مدرنیته شناخته می شدند، شریک جرم رژیم شاه در استبداد حاکم بر کشور و شکنجه و اعدام روشنفکران و آزادیخواهان می دانست. این درک زمینه مناسبی را برای سرخوردگی مردم از "مدرنیته" ای که حامی دیکتاتوری مبتنی بر سرکوب و شکنجه و زندان بود، فراهم کرده بود. و در نتیجه نگاه مردم به اصالت ها و سنت های ایرانی و نیز بطور مضاعف و شگفت انگیزی به مذهب که یکی از شاخصهای انکار ناپذیر و ریشه دار آن بود، معطوف گردیده بود. البته این بستر ایجاد شده می توانست در صورت حضور یک رهبری ذیصلاح و ترقی خواه مسلمان به ظرفیت عظیمی در ساختن یک جامعه کثرت گرا و دمکراتیک تبدیل گردد. اما در سالهای پایانی حکوت شاه شرایط بگونه ای دیگر رقم خورد که ورود فرصت طلبانه خمینی به صحنه سیاسی را مهیا کرد (۲). خمینی و باند ارتجاعی او ( در راس آنها رفسنجانی و بهشتی) بخوبی می دانستند که بستر بوجود آمده به هیچ عنوان پایدار نبوده و می تواند در یک پروسه نسبتا دمکراتیک با کیفیت های اصیل انقلابی نهفته در جامعه پیونده خورده و به بلوغ برسد و درکوتاه مدت بساط محبوبیت بادآورده اش را در هم بپیچد. بنابراین او می بایست تا دیر نشده به سبک هیتلر، اما نه با شعار ملی گرایی بلکه با اتکا بر ارتجاع مذهبی، اپوزیسیون اصیل را از صحنه سیاسی حذف نماید. برای این کار خمینی خود را نماینده خدا و پیامبرش در روی زمین نامید و روشن بود که مخالفین او می بایست "دشمنان خدا و اسلام" تلقی گردند! فدایی ها کافر و مجاهدین خلق، منافق و بدتر از کافر لقب گرفتند!  سرکوب و کشتار ابزار بلاجایگزین حفظ موجودیت نظام ولایت فقیه   بدون هیچ تردیدی، سرکوب و اعمال خشونت وحشیانه اصلی ترین رکن نظام ولایت فقیه را تشکیل می دهد؛ این ابزار از همان اولین روزهای به قدرت رسیدن خمینی تا به امروز در اشکال مختلف با هدف مشخص حذف نیروهای مخالف بکار گرفته شده است. درنتیجه این اِعمال خشونت سیستماتیک و سازمان یافته توسط باندهای حکومتی، هر نیروی سیاسی که به نحوی از انحاء با خمینی و سیاست های او کوچکترین زاویه ای داشت در واقع در مقابل دو گزینه قرار داده می شد "یا پذیرش هژمونی و رهبری بی چون و چرای "امام" و یا حذف و سرکوب". کسانیکه دوران ابتدای به قدرت رسیدن خمینی را به یاد دارند، می توانند گواهی دهند که خمینی و نهادهای تحت فرمان او برای تحکیم پایه های نظام ولایت فقیه در همه حوزه های دیگر جامعه نیز همین شیوه را به پیش می گرفتند و برای نمونه برای اجرای طرح سرکوبگرانه حجاب اجباری، زنان میهن ما را نیز در مقابل دو گزینه "یا روسری، یا توسری قرار می دادند". در اینجا صرفا برای ثبت در تاریخ و بدون قصد کم بها دادن به ایستادگی تحسین برانگیز روشنفکران، نویسندگان و مقاومت سایر نیروها و سازمان های مترقی و انقلابی در مقابل ایلغار خمینی، ذکر این نکته را ضروری می دانم که به گواهی اسناد انکار ناپذیر، سازمان مجاهدین خلق ایران در کانون رویارویی با رژیم خمینی قرار داشت و در این راستا هدف اصلی سرکوبگری های باند های لمپن و پاسدار بود. (نفی این واقعیت از طرف هر فرد و یا جریانی، مستقل از سمپاتی و یا آنتی پاتی  آنها با مجاهدین چیزی جز تحریف تاریخ نبوده و تنها باعث بی اعتباری حرمت تاریخ و تاریخ نگاری می گردد). از آنجا که این واقعیت نیازی به اثبات نداشته و موضوع این نوشتار هم نیست، تنها به یک سند تاریخی اکتفا می گردد که اندکی تامل بر آن هر ذهن جستجوگرِ بی طرف را از تحقیقِ بیشتر در این رابطه بی نیاز می سازد.: "اینها (یعنی مجاهدین) از کفار بدترند. دشمن ما نه در آمریکا، نه در شوروی و نه در کردستان است، بلکه در همین‌جا در مقابل چشم‌های ما، در همین تهران است." (سخنرانی خمینی، اخبار سراسری رادیو تهران، چهارشنبه ۴تیر ۵۹). در خرداد ماه سال ۱۳۶۰خمینی دیگر هیچگونه راه مسالمت آمیز سیاسی، ولو در مینیمم ترین شکل آنرا برنتابید و باز هم نیروهای سیاسی و در راس آنها سازمان مجاهدین خلق ایران را در مقابل یک انتخاب نهایی قرار داد "یا تسلیم و یا مقاومت تمام عیار". بدین ترتیب ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ به نقطه عطفی در تاریخ مبارزات آزادیخواهی مردم ایران تبدیل گشت. در آن روز، ماشین سرکوب رژیم ولایت فقیه با براه انداختن یک حمام خون، کشتار و شکنجه بی رحمانه انقلابیون و آزادیخواهان را  به عنوان یک اصل برگشت ناپذیرِ شیوه رفتاری خود برای حفظ تعادل و بقای رژیم ولایت فقیه به ثبت رساند. جنگ با عراق و جنگ روانی بر علیه نیروی پیشتاز خمینی جنگ ۸ ساله با عراق (۳) را "موهبت الهی می دانست". آخر او از این جنگ به بهترین شکل ممکن جهت سرکوب مخالفین و مطالبات مشروعِ مردمیِ که بتازگی از یوغِ استبداد طولانی مدت دیکتاتوری سلطنتی رهایی یافته بودند سود می برد. از طرف دیگر او در این جنگ خانمانسوز، ولو بطور موقت هم که شده، بویژه بعد از فضای ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ منبع مناسبی برای فریب اقشار عقب مانده جامعه و سوء استفاده از آنها و بسیج و انسجام نیرو های سرکوبگر خود می دید. در عین حال او توانست به گرایشات اپورتونیستی بعضی از گروهها در خارج از دستگاه فکری خود نیز فضای مناسبی برای بروز درون مایه ضدانقلابی شان ارائه کند و آنها را تمام عیار به جبهه خود بکشاند. شعار معروف "پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنیدِ" گروه  "فدائیان خلق اکثریت" این نوشتار را بی نیاز از توضیح بیشتر در این زمینه می کند. تبلیغ و پروپاگاندای رژیم ولایت فقیه در تمام حوزه های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و علمی برای رسیدن به اهداف فوق، شاید در نوع خود در تاریخ بی نظیر بوده و تنها تا حدی با دستگاه تبلیغاتی گوبلز در فاشیزم هیتلری قابل قیاس باشد. آدولف هیتلر در کتاب خود بنام "نبرد من" در صفحه ۱۹۷، تبلیغ اثرگذار را اینگونه توصیف می کند: " تبلیغات نباید چند بعدی و جنبه روشنگرانه وعلمی داشته باشد بلکه باید عوام پسندانه و کیفیت آن در سطح درک افرادی با کمترین ضریب هوش و گیرایی ذهنی تنظیم گردد. آنچه در اثرگذاری تبلیغات از اهمیت ویژه ای برخوردار است محدود کردن آن به چند موضوع مشخص و تکرار و بازتکرار و باز هم تکرار آن موضوع است." گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر برای گمراه کردن مردم از طریق پمپاژ تبلیغاتی، حتی دستور ساخت رادیویی ارزان قیمت "بنام گیرنده مردمی" را می دهد تا همه احاد مردم قدرت خرید آنرا داشته و او قادر باشد همه را در پوشش تبلیغاتی خو قرار دهد. در آن زمان قیمت متوسط یک رادیو در آلمان ۲۰۰ مارکِ رایش و به نسبت بسیار گران بود، رادیوی گوبلز تنها با ۷۶ مارکِ رایش تولید و وارد بازار گردید و بدین ترتیب در اکثر خانه ها یافت می شد. (به نقل از ویکی پدیا).      رژیم ولایت فقیه نیز برای رسیدن به اهداف مذکور در واقع همان شیوه های گوبلز را با درآمیختن آن با دجالیت مذهبی در تبلیغ جنگ و تکرار و بازتکرار فریبکارانه و شبانه روزی آن بعنوان "جنگ اسلام بر علیه کفر" که در آن به پاسداران سرکوبگر عنوان "رزمندگان اسلام" می دادند، دنبال کرده است. شعارهای "مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر مناققین و صدام" که دستگاه تبلیغاتی رژیم آن را در هر مراسمی از عزا و عروسی و مسابقات ورزشی و در صف  بچه های کودستانی و دبستانی گرفته تا جراید و رادیو و تلویزیون سراسری و مراسم های مذهبی و خلاصه  در تمام تار و پود جامعه تزریق می کرد در واقع با این هدف بوده تا بلکه نسلی را بگونه ای پرورش دهد که نه تنها با حقایق آن جنگ خانمانسوز مطلقا بیگانه بماند، که در هر صدای مخالفِ جنگ نیز دشمنِ اسلام و سرزمینِ پدری خود را ببیند. متاسفانه این تبلیغات تا حدی نیز اثرگذار بوده است. این شیوه جنگ روانی چنان اثر مخرب از خود باقی گذاشته است که بخشی از جامعه ایران علیرغم تنفر شدید از کلیت رژیم، هنوز به درک روشنی از واقعیات آن جنگ نرسیده و بعضا در این رابطه بر همان طبلی می کوبد که مورد سوء استفاده رژیم ولایت فقیه نیز قرار می گیرد. در زمان فاشیزم هیتلری در آلمان نیز اساسا تمام تلاش دستگاه تبلیغاتی نازی ها بر روی وارونه جلوه دادن اهداف جنگ ویرانگر جهانی دوم متمرکز بود. جا انداختن رابطه روانی جنگ با احساسات میهن دوستی در اذهان مردم از مبرمترین اهداف دستگاه تبلیغاتی هیتلر بود تا  بتواند از آن طریق به مشروعیتی برای سرکوب هر فریاد مخالف جنگ و ویرانگری جنون آمیز حزب فاشیستی خود به بهانه "خیانت به سرزمین پدری" دست یابد. اگر اکنون بعد از گذشت بیش از چندین دهه از جنگ جهانی دوم نام هیتلر و حزب نازی و دستگاه مخوف امنیتی آن یعنی "اِس اِس"  مترادف با جنایت و کوره های آدم سوزی و اردوگاههای مرگ است، اما در آن زمان که مردم در معرض پمپاژ تبلیغات گمراه کننده "وزارتخانه پروپاگاندای گوبلز" قرار داشتند اوضاع بگونه ای دیگر بود. بی دلیل نبود که ارزش و جایگاه والای کسانی که در مقابل هیتلر به مقاومت برخاستند و امروزه در آلمان بعنوان قهرمانان ملی مورد ستایش و قدردانی دولت و ملت قرار می گیرند، حتی سالها پس از پایان جنگ جهانی دوم در نتیجه تاثیرات روانی پروپاگاندای دیوانه وار گوبلز برای بسیاری از مردم ناشناخته بود و توده های عوامی که هنوز اثرات تبلیغ و مغزشویی هیتلر بر روح و روان آنها سنگینی می کرد، آن قهرمانان را "بعنوان خائنین به سرزمین پدری" می شناختند. بسیاری بر این استددلال خفیف پافشاری می کردند که "آنها با عملیات بر علیه هیتلر به سوگند وفاداری به پرچم در ارتش خیانت کرده اند". برای مثال در بسیاری از موارد مردم به نامگذاری اماکن و خیابانها بنام گراف فون اشتافنبرگ، سرهنگ میهن پرست و قهرمانی که بعد از عملیات نظامی ناموفق۲۰ جولای ۱۹۴۴ بر علیه هیتلر به همراه چند تن دیگر از یارانش اعدام گردید، معترض بودند. فابیان فون شلابرندرف، حقوقدان و افسر میهن پرست دیگری که بعد از عملیات بر علیه هیتلر بطور معجزه آسایی زنده مانده بود و بعد از شکست فاشیزم هیتلری در دادگاه عالی قانون اساسی آلمان بعنوان قاضی منصوب گردید (۱۹۶۷ تا ۱۹۷۵) بعدها در یک سخنرانی به مناسبت سالگرد عملیات قهرمانانه ۲۰ جولای ۱۹۶۷ با اشاره به بحث رایج آن دوران در بین اقشار ناآگاه و فریب خورده جامعه  که هنوز نسبت به آن عملیات ابهام داشتند، چنین گفت: "سرزمین پدری در واقع همان چیزی بود که مردان مقاومت حاضر شدند جانشان را فدای آن کنند". وی در کتاب خود تحت عنوان "افسران بر علیه هیتلر" در مورد حقانیت راه نیروهای مقاومت در مقابل هیتلر که عامل اصلی جنگ بود و در عین حال در صدد سوء استفاده از احساسات مردم بود، می نویسد: "  جلوگیری از موفقیت هیتلر به هر روشی و به هر منظوری حتی به بهای سنگین شکست آلمان در جنگ، اولین و ضروری ترین وظیفه ما بود". این سردرگمی و اینکه شرکت کنندگان در عملیات بر علیه هیتلر "خائنین به میهن" و یا  "قهرمانان ملی بودند" حتی تا دهه ۸۰ میلادی ادامه داشت و موضوع یک گفتمان اجتماعی بود، که نهایتا به آن با سخنرانی معروف ریچارد فون وایتسکر رئیس جمهور وقت آلمان در سال ۱۹۸۵ در "بوندس تاگ" (پارلمان) که از مقاومت بر علیه فاشیزم و قهرمانان عملیات بر علیه هیتلر بعنوان "ناجیان مردم از دست رژیم فاشیستی آلمان" ستایش کرد، خاتمه داده شد. مقایسه نمونه های تاریخی ذکر شده با شیوه های تبلیغات شبانه روزی رژیم ولایت فقیه بر علیه مقاومت انقلابی ایران که در انهدام ماشین جنگی و بمب سازی خمینی نقشی تاریخی ایفاء نمود، می تواند برای نسلی که در فضای گمراه کننده تبلیغاتی خمینی پرورش یافته اند، آموزنده باشد. اگرچه امروز سران رژیم در گریز از حسابرسی به مردم، تقصیر ادامه جنگ را به گردن همدیگر می اندازند، اما در شرایط غبارآلود آن زمان، تنها مقاومت انقلابی و مجاهدین خلق (در شرایطی مشابه با مقاومین آلمانی) بودند که مسئولانه و بی اعتنا به یاوه های جریانات معلوم الحال "اپوزیسیون" که جنگیدن در صف خمینی را مایه مباهات خود می دانستند، پیشتاز مبارزه با جنگ طلبی خمینی بودند. "روانشناسی سرکوب"  بعد از آتش بس در جنگ با خوردن جام زهر آتش بس توسط خمینی در جنگ ایران و عراق در تابستان ۱۳۶۷، رژیم ولایت فقیه که در ضعیف ترین نقطه تعادل خود قرار داشت، در صدد برآمد تا برای همیشه فاکتور مقاومت سازمانیافته و (مجاهدین) را از صحنه معادلات سیاسی ایران حذف کند. در این راستا خمینی فتوی قتل عام مجاهدین را صادر کرد و به  هولناکترین جنایت در تاریخ معاصر ایران دست زد. اما وقتی رژیم استبداد دینی حاکم بر ایران با این عمل جنایتکارانه هم به اهدافش نرسید، راهکارهای مرعی و نامرعی جدیدی برای خنثی کردن برآیند نیروهای برهم زننده تعادل نظامش را در دستور کار دستگاه امنیتی خود قرار داد. در آن زمان که رژیم ولایت فقیه برای سرپا نگه داشتن اقتصاد ورشکسته خود شدیدا به کمک های غرب نیازمند بود، تلاش کرد برای رسیدن به اهدافش، سیاست های خود را در دو خط موازی پیش ببرد. الف) حذف نیروهای سازش ناپذیر و دارای تشکیلات سیاسی و نظامی منسجم و همه کسانی که در شرایط مشخصی از ظرفیت های لازم برای قرار گرفتن در این جبهه را داشتند. ب) دعوت به سازش از نیروهای بینابینی و سازشکاری که در نیروهای به اصطلاح "خودیِ" رژیم نمی گنجیدند، اما تهدیدی نیز از جانب آنها متوجه رژیم نمی شد. در راستای تحقق این اهداف که مورد حمایت ضمنی و آشکار غرب برای دلربایی از حاکمیت ولایت فقیه نیز قرار گرفته بود، رژیم جوخه های اعدام و مسیونرهای (مبلغین) سیاسی و اطلاعاتی خود را همزمان به اروپا و آمریکا گسیل داشت. حذف فیزیکی مخالفان بدلیل شناعت عمل ترور و قتل در خاک بیگانه و عواقبِ هزینه های حقوقی آن، طبعا باید در خفا انجام می گرفت و رژیم نمی بایست مسئولیت رسوایی آن را عهده دارشود. در این رابطه و در صورت نیاز حتی بالاترین مقامات امنیتی و اطلاعاتی رژیم مدتی را در پوش بورس های تحصیلی در کشور های اروپایی بسر می بردند، تا کار پشت جبهه ای و فرهنکی لازم برای توجیه و لاپوشانی جوخه های ترور در خارج از کشور را نیز هدایت کنند. به عنوان مثال می توان از ترورهای متعدد رژیم در خارج از کشور و کمپین هدایت شده متعاقب آن از طرف وزارت اطلاعات نام برد. بعد از انجام هر ترور، سخنگویان رژیم ضمن رد انگشت اتهام از خود، تشکیلات مربوط به قربانیان را مسئول اجرای آن ترور اعلام می کردند تا بزعم خود با یک تیر دو نشان بزنند. بعضی از روزنامه های معلوم الحال (برای نمونه روزنامه نیمروز چاپ لندن) نیز تحت عنوان "بی طرف و صرفا جهت انتشار خبر" این ترفند اطلاعاتی رژیم را انعکاس می دادنند. بعد ها معلوم شد که مطالبی از این دست تحت هدایت سعید حجاریان، تئوریسین اطلاعاتی - امنیتی رژیم در آن زمان و با نام مستعار در آن روزنامه ها منتشر می گردید. اگرچه اتاق فکر دستگاه سرکوب رژیم نیز بخوبی واقف بود که اینگونه اتهامات به اپوزیسیون، اساسا از طرف مردم پذیرفته نمیشوند، اما ظاهرا رژیم ولایت فقیه در محاسبات جنگ روانی خود مخدوش کردن چهره اپوزیسیون ولو در مینیمال ترین شکل آنرا مد نظر قرار داده بود؛ بدین ترتیب که  شاید صرف عبور این جملات از ذهن افراد ناپخته و ناآشنا با اهداف و آرمان های اپوزیسیون انقلابی، آنها را دچار شک و تردید نموده تا در گام بعدی با تبلیغِ این استدلال که "اینها، یعنی هم رژیم و هم اپوزیسیون آن، همه فاقد پرنیسپ های اخلاقی بوده و در واقع سر و ته یک کرباسند" آن اذهان متردد را بیشتر از مقاومت سازمانیافته تشکیلاتی دور، به پاسیویزم و حتی به تنفر از ورود به مسائل سیاسی سوق دهد. اما ماموریت دوم یعنی مسیونری و یا بزبان ساده تر دلالی سیاسی برای رژیم ولایت فقیه در خارج از ایران برخلاف ماموریت نخست، با همکاری لجیستکی و آشکار سفارت های رژیم در کشورهای اروپایی انجام می گیرد. در این رابطه مسیونرهای سیاسی رژیم در پوشش انجمن های به اصطلاح فرهنگی و با برگزاری شب های "شعر و ایرانشناسی" و ارائه آثار "هنری، فرهنگی و ورزشی" در کشورهای اروپایی تلاش کرده اند تا در گام نخست با برجسته کردن اینگونه نمایشات، اذهان پناهندگان و آوارگانِ از دست همین رژیم را بجای تمرکز بر روی مبارزه با مسبب اصلی آوارگی و زندگی در غربت، به فرهنگ و هنر صادراتی رژیم ولایت فقیه معطوف نموده و آنها را با وعده وعیدهای توخالی از نزدیکی با هر جریانی که از تشکیلات منسجم و سازمانیافته ای برای مبارزه جدی با رژیم برخوردار است برحذر دارند. بدیهی است که رژیم جهت حفظ چهره افراد واداده ای که متقاضی ورود به جبهه ولایت فقیه بوده اند، سازوکارهای لازم و مناسبی نیز تدارک دیده تا ضمن سرگرم کردن این افراد در جبهه های به ظاهر ترقی خواهی، آنها را از سرشکستگی و اتهام پاسیویزم و انفعال نیز مبری نگه دارد. یکی از این جبهه های عوام پسندانه (پوپولیستی) که عوامل رژیم بر روی آن سرمایه گذاری کلان می کنند، مهملی است تحت عنوان "مبارزه برای صلح جهانی". این تلاش رژیم در شرایطی صورت می گیرد که نقش رژیم ولایت فقیه در بی ثبات کردن منطقه خاورمیانه و جهان و گسترش جنگ افروزی و بنیادگرایی و تروریسم کوچکترین شکی بجای نمی گذارد. با این حال تئوریسین های اطلاعاتی – امنیتی رژیم از سرمایه گذاری برای کشاندن عناصر خاصی از جریانات سیاسی به وادی این مبارزه موهوم برای صلح جهانی دست بردار نیستند. چرا که آنها بخوبی واقفند که در این میدان می توانند براحتی افکار عمومی جهانی را از معطوف شدن به رژیم به عنوان یکی از اصلی ترین عوامل جنگ افروزی در منطقه منحرف کنند و مضافا بر آن این میدان بهترین ظرف و مهملی است برای کسانی که امدادرسانی شان برای رژیم ولایت فقیه برای عوام ناشناخته می ماند. در این رابطه انواع و اقسام شبکه های تلویزیونی که ظاهرا همه نیز "مستقل و بی طرف" بوده شبانه روز مشغول بکار شدند! در حالیکه رژیم ولایت فقیه، ایران را به جهنمی برای مردم تبدیل کرده، هم و غم اصلی اکثر مهمانان "صلح دوست انترناسیونالیست" این تلویزیون ها که عنوان "متخصص و کارشناس امور ایران" را نیز یدک می کشند، تنها پرداختن به موضوعات عوام پسندانه و نامربوط به تضاد اصلی مردم ایران و گرفتن یقه افراد و کشورهایی است که گویی آنها هستند که بر صورت زنان ما اسید می پاشند؛ آنها هستند که میلیاردها دلار از اموال مردم ما را به غارت برده اند و آنها هستند که تیرکهای اعدام در میادین کشور ما براه انداخته اند و خلاصه آنها هستند که کشور ما را به تباهی کشیده اند! وجهه مشخصه اکثر این کارشناسان "مستقل"  در کنار  تبلیغ "مبارزه بی هزینه"، اما تنها در یک چیز است و آن هم ضدیت با مبارزه انقلابی و سازمان یافته و در راس همه آنها سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت ایران! از دیگر ترفندهای مسیونرهای آموزش دیده و خبره ولایت فقیه کمرنگ جلوه دادن جنایات قرون وسطایی رژیم خمینی است. آنها ضمن گرفتن ژست روشنفکری با بی نتیجه خواندن مبارزه انقلابی و مساوی دانستن آن با "خشونت، تعصب و دگماتیسم" ابتدا قربانیان و آوارگان و پناهندگان را به "سیاه و سفید ندیدن پدیده ها" دعوت می کنند، تا با مخدوش کردن راه حل انقلابی برای سرنگونی رژیم، گزینه و یا گزینه های جایگزینِ دیگری را به عنوان میدانی برای فعالیت و جذب این افراد ارئه دهند. این گزینه های جدید که بزعم آنها، طیفی متفاوت از سخت سران نظام و جناح غالب را نمایندگی می کنند، شبیه بازار مکاره ای است که در آن می توان از هر جنس افرادی را یافت؛ از "فیلسوفی(۴)" که افتخارش "اجرای اوامر امام" در پیشبرد کودتایی بود که انقلاب فرهنگی اش می نامید، تا پاسدار "ناراضی"ای چون اکبر گنجی که بعد از سالها شراکت در سرکوب دانشجویان، راه نجات ولایت فقیه را در"رفرماتسیون فقهی" کشف می کند و به عنوان پاداش از دلارهای موسسه های معلوم الحال نیز بهره مند می گردد. افراد این بازار مکاره به هیچ عنوان هموژن (یکنواخت) نبوده و بعضا چشم دیدن همدیگر را هم ندارند، که البته این را هم به عنوان امر بدیهی "دمکراسی حقیقی" به خریدارانشان فروخته و به آن افتخار هم می کنند. بر سر یک چیزاما، همه آنها از اتحاد نظری و عملی شگفت انگیزی برخوردارند و آن هم نابودی و تلاشی اپوزیسیون سازش ناپذیر و سازمانیافته است. ناگفته نماند که همه آنها بارها اعلام کرده اند که حاضرند در صورت نیاز، بدون چون و چرا و معطلی در سنگر  "امام خامنه ای"  و در مقابل "دشمن خارجی" بجنگند تا بدینگونه دین خود را به سرزمین پدری ادا کرده باشند! مشاهده می شود که در این حوزه فعالیت نیز مقدم ترین هدف استراتژیک رژیم از ماموریت مسیونری خنثی کردن برآیند همه نیروهای فعالی بوده که فعالیت آنها می تواند به نحوی در ضریب با مقاومت سازمان یافته به سوی رژیم نشانه گرفته شود. خلاصه پیام پاسداران دیروز رژیم (مثل اکبر گنجی و غلامرضا جلایی فر و ....) که عملا در سرکوب های خیابانی و سرکوب مردم کردستان ایران نقش مستقیم داشته و امروز در قالب منتقد جناح سخت سر رژیم، در اروپا و آمریکا مشغول مسیونری برای مدره های نظام ولایت فقیه هستند، این است که چاره کار، تن دادن به همین نظام موجود بوده که البته آن روی سکه این رویکرد، فاصله گرفتن از مبارزه سازمان یافته برای سرنگونی کلیت رژیم ولایت فقیه می باشد.  پیشتازِ قهرمان، ارزش یا ضد ارزش؟ در نظام های دمکراتیک مبتنی بر اراده آزاد مردم، واضح است که مردم می توانند برای بهبود و بهینه سازی شرایط  اجتماعی خود بدون احساس ترس از سرکوب و زندان و شکنجه وارد عرصه فعالیت های سیاسی و اجتماعی شوند و با برنامه ریزی و تشریک مساعی، کم هزینه ترین راه را برای رسیدن به اهداف خود انتخاب کنند. اصولا نیاز به هوش و ذکاوت خاصی برای درک این موضوع نیست، که در صورت وجود راهی کم هزینه برای رسیدن به هدف که در آن اصول خدشه ناپذیر مبارزه مخدوش نگردد، هرگز مبارزین و انقلابیون نیز از راههای سخت و پرمخاطره استقبال نمی کنند. در یک حاکمیت استبداد مطلق و غاصب حق حاکمیت مردم اما، بهای مبارزه به ماهیت و شدت سرکوبگری آن حکومت بستگی دارد. ایران تحت حاکمیت ملایان بهترین مثال در این رابطه است. ابعاد و شیوه های قرون وسطایی اعدام و شکنجه و سرکوب، چنان فضای وحشت آفرینی – بویژه در دهه خونین شصت - در جامعه ما مستولی کرده بود که کوچکترین حرکت و تلاش برای آزادی و عدالتخواهی بدون اغراق سنگین ترین بهای ممکن را می طلبید. کافی است فقط نگاهی به لیست قربانیان رژیم ولایت فقیه بیاندازیم و خواهیم دید که هزاران نوجوان، فقط به خاطر پخش چند اعلامیه و یا نشریه اعدام گشته اند. از طرف دیگر واضح است که گرایش عمومی انسانها در درجه اول بیشتر معطوف به حفظ جان و منافع بوده. این گرایش می تواند در شرایطی که مبارزه فداکاری و از خودگدشتگی می طلبد، به مساعدترین زمینه برای رشد اپورتونیسم تبدیل گردد. اپورتونیست ها که هرگز با مردم صادق نبوده اند در چنین شرایطی زبان باز میکنند و برای توجیه انفعال خود تا می توانند با حاکمیت سرکوبگر همنوا شده و به پیشتاز جان برکف می تازند. بدیهی است که اتفاقا در چنین فضایی، جامعه بیش از هر زمانی به قهرمانان جان بر کفی نیازمند است تا راه باز کند و الهام بخش مردم برای حرکت گردد. از این رو یکی از ترفندهای تبلیغاتی رژیم ولایت فقیه مخدوش کردن نقش پیشتازِ قهرمان است. اینجاست که در جنگ تبلیغاتی رژیم ولایت فقیه بر علیه پیشتاز جان برکف، عناصر اپورتونیستِ هم جبهه با دستگاه ولایت فقیه در اتحاد با همگنانِ بی پرنسیپ فرنگی شان چنان به واژه "قهرمان" می تازند، گویی که قهرمان هرگز در زمان حال وجود نداشته و همیشه در گذشته می زیسته و تنها در تاریخ باید مورد ستایش قرار بگیرد! آنها با نگاهی بزدلانه حتی به تحریف ستایش شاعران و هنرمندان از نقش قهرمانان پرداخته و ملتی را که به قهرمان نیاز دارد، بدبخت می نامند! این برداشت نادرست و بزدلانه از نمایشنامه برتولت برشت احتمالا باید دسته گلِ جدیدِ عافیت جویانی باشد که به شدت از فداکاری که وجه والای کاراکتر یک قهرمان است، بیزارند!   پرفسور هرفرید مونکلر، استاد تئوری سیاسی از دانشگاه هومبولد برلین و یکی از برجسته ترین منتقدان ادبی، در رد نظر کسانی که جامعه را بی نیاز از قهرمان می دانند، برداشت خود از نمایشنامه معروف برشت "زندگی کالیله" را چنین می نویسد: "وقتی گالیله در مقابل خواسته دستگاه انکیزیسیون کلیسا تسلیم گشته و نظریه خود (گردش زمین به دور خورشید) را مردود اعلام می کند، آندرآ، شاگرد سرخورده او که انتظار مقاومت از گالیله را داشت، مایوسانه فریاد می زند "بیچاره ملتی که قهرمان ندارد". در مقابل گالیله پاسخ می دهد "بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز دارد". این گفته گالیله معمولا با درکی اشتباه بر علیه نقش قهرمان مورد بهره برداری قرار می گیرد. در صورتی که گالیله می خواهد به آندرآ بفهماند که بیچارگی ملت نه در نبود که در کمبود و نیاز بیشتر آن ملت به قهرمان است." (۵)   گوته شاعر شهیر آلمانی در"آیفیگنیا" در مورد نیاز انسان به قهرمان و الگو در پیمودن راههای دشوار می گوید: "هر کس باید برای پیمودن راههای صعب العبور و رسیدن به قله های بلند (هدف) قهرمانی را به عنوان الگو انتخاب کند و پیرو او باشد." (۶)   بنابراین واضح است که وجود انسانهای جان برکف آن هم در تشکیلاتی منسجم و تحت یک فرماندهی واحد، کابوسی است برای نظام ولایت فقیه که مخدوش کردن و انهدام آن از اصلی ترین دغدغه های امنیتی آن است. استمداد رژیم ولایت فقیه از غرب برای حفظ موجودیت خود در بالا اشاره شد که رژیم بعد از آتش بس درجنگ با عراق از موضع ضعف و برای خروج از ایزولاسیون بین المللی، سیاست نزدیکی به غرب را پیش گرفت. در این رابطه کشورهای غربی برای رسیدن به معاملات سودآور ابایی از زیرپا گذاشتن پرنسیپ های شناخته شده دمکراسی غربی و حتی موازین حقوقی خود نداشتند. نظر به وجود تضاد آشتی ناپذیر بین مقاومت و رژیم آخوندی، مشخص بود که دوران سختی در انتظار مجاهدین خلق خواهد بود که رژیم ولایت فقیه بی پرده از آن به عنوان دشمن اصلی خود نام میبرد. بنابراین حاصل روابط حسنه غرب با استبداد دینی در ایران براحتی قابل پیش بینی بود. دولت فخیمه بریتانیای کبیر در این رابطه تا آنجا پیش رفته بود که وزیر خارجه اش جک استرا در دوران رئیس جمهوری خاتمی به رژیم آخوندی چراغ سبز نشان داده بود که با "ربودن و کشتن سران مجاهدین خلق تا حدود ۲۰ نفر از طرف رژیم در خاک آن کشور مشکلی نخواهد داشت". استمرار این سیاست غرب در قبال ملایان که به سیاست مماشات معروف است، با لیست گذاری سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت ایران در فهرست سازمان های تروریستی و متعاقب آن به مهیب ترین بمبارانهای قرارگاههای نظامی ارتش آزادیبخش ملی ایران توسط انگلیس و آمریکا و خلع سلاح رزمندگان آن توسط آمریکا در جریان اشغال عراق انجامید. با این شرایط راهبند بزرگی در مقابل اپوزیسیون مسلح رژیم ایجاد گردید و بدون تردید خیال رژیم ولایت فقیه را حداقل برای یک دهه از سرنگون شدن راحت ساخت. نتیجه اینکه قدرتمند ترین دشمن قسم خورده رژیم می بایست ابتدا با صرف هزینه های غیرقابل تصور مادی و انسانی این راهبند را از سر راه خود بردارد. شراکت غرب در جنگ روانی رژیم برای حذف مقاومت اگر چه رژیم ولایت فقیه به لحاظ تاریخی و ساختاری سنخیتی با دنیای مدرن و دمکراسی غرب نداشته و بعضا هم به همین دلایل برای غرب دردسر ساز بوده، اما برای بورژوازی منفعت گرا که دنیا را تنها از دریچه سود و زیان اقتصادی می نگرد، مهم طرف مورد مراوده در لحظه معاملات سود آور است و این الزاما نباید تابعی از ثبات دراز مدت رژیم مربوطه باشد. عدم سرمایه گذاری اقتصادی درازمدت غرب در طول حاکمیت ولایت فقیه موید همین واقعیت است. برای بورژوازی چپاولگر، ایران تحت حاکمیت ملایان حکم یک بازار موقت با سود کلان، ولو برای مدت محدود را دارد. اما هم رژیم ولایت فقیه و هم غرب برای چفت و بست کردن این قراردادها با مشکلاتی نیز مواجه هستند که مهمترین آن حضور یک اپوزیسیون "سمج" است که با پرداخت سنگین ترین بها و انرژی بطور لاینقطع هر حرکت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ... را که اندک سوختی به ادامه حیات رژیم برساند، به چالش می کشد و در مقابل آن می ایستد. اینجاست که منافع غرب "متمدن" و رژیم قرون وسطایی که در قرن بیست و یکم چشم از حدقه بیرون می کشد و سنگسار می کند با هم گره می خورد. لذا باید دنبال راهکار مشترکی برای برکنار زدن این مانع از سر راه کمک رسانی به همدیگر باشند. بدلیل حضور سیاسی قدرتمند آلترناتیو رژیم در اروپا و آمریکا، "تئوریسین" های سرکوب رژیم در یک ائتلاف با استعمار و بورژوازی و شاید هم به پیشنهاد آنها، شیوه های جدیدی را برای مخدوش کردنِ، نه تنها چهره مقاومت، بلکه هر آنچه با واژه انقلاب در هم آمیخته، بکار گرفتند. از جمله این شیوه ها می توان از موارد زیر نام برد: نفی انقلاب و جایگزین کردن آن با "مدراسیون" تاریخچه نظام ولایت فقیه حاکم بر ایران نشان داده است که این نظام در هیچ مرحله ای از حیات خود قادر نبوده برای مهار اوضاع از بکارگرفتن سرکوب وحشیانه در برخورد با مخالفان سیاسی خود و دگراندیشان صرف نظر کند. با این حال میزان و درجه اعمال این خشونت نیز همواره تابعی از شرایطی بوده که رژیم در آن قرار داشته است. نظر به رابطه مستقیمی که بین اعمال خشونت از طرف رژیم و تنفر و خشم و نارضایتی مردم وجود دارد، انباشت نارضایتی عمومی نیز می تواند در نقطه ای نتیجه معکوس داده و به انفجار اجتماعی و نهایتا برچیدن بساط رژیم ولایت فقیه منجر گردد. حاصل این شرایط و هراس از انفجار اجتماعی و قیام مردمی در نهایت کلیت رژیم را در مقابل یافتن پاسخی برای گریز از بحرانهای پیش رو ناگزیر می کند. طرح "اصلاحات" در این رژیم اساسا محصول همین رویکرد بوده است. طراحان اصلاحات قلابی، موجودیت رژیم را با سازوکارهای موجود حکومتی مورد مخاطره جدی می دیدند و در نتیجه برای گذار از بحران سرنگونی و برای حفظ کلیت نظام به آن روی آوردند. اما تجارب تاریخی بخوبی نشان داده اند که اصلاحات واقعی تنها در پیوند با مقاومت انقلابی می تواند ساختار یک رژیم توتالیتر و تمامیت خواه را به سوی دمکراسی و حاکمیت مردمی سوق و تغییر دهد. نمونه بسیار موفق تاریخی آن، روند اصلاحاتی بود که به لغو آپارتاید در آفریقای جنوبی منجر گردید. به گواهی تاریخ، اصلاحات در آفریقای جنوبی تنها از زمان به رسمیت شناخته شدن گنگره ملی آفریقا آ. ان. س و رهبریت نلسون ماندلا از سوی حکومت آپارتاید، جدی گرفته شد و به پایان تبعیض نژادی در آن کشور انجامید. سردمداران اصلاحات قلابی در ایران اما بی پرده از نیات خود برای بازگشت به دوران "طلایی امام" سخن می گویند و همانگونه که انتظار می رفت محور اصلی سیاست های خود را، در هر دوره ای نفی مقاومت انقلابی و پراکنده کردن نیروهای مخالف از اطراف آن  قرار داده اند. برای تحقق این کار، تئوریسین های امنیتی رژیم با صرف انرژی کلان و بکارگیری همه امکانات دیپلماتیک، مبارزه انقلابی در کادر یک تشکیلات منسجم را مورد تهاجم تبلیغاتی قرار داده و در عین حال رسیدن تدریجی به "دمکراسی آن هم از نوع دوران امام" را با ترویج بی هزینگی در مبارزه تبلیغ می کنند. دشمنی آشکار اصلاح طلبان حکومتی و سوابق سردمداران اصلی آنها در سرکوب خونین نیروهای انقلابی و بویژه شراکت آنها در قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ گویای ماهیت واقعی این جریان بوده و طبعا می بایست مرزبندی قاطع  نیروهای انقلابی و پیشرو را در پی داشته باشد. اما از آنجاییکه بورژوازی غارتگر منافع خود را در حذف مقاومت انقلابی و سازش ناپذیر و در تقویت این جریان می بیند، آشکار و پنهان به کمک آن می شتابد. نگاهی به برنامه های رسانه های استعماری و سیاست استمالت از رژیم که در آنها بیشترین امکانات تبلیغی در اختیار مشتی پاسدار و کارگزار سابقه دار رژیم گذاشته می شود ولی در عین حال حتی اسم  و رسم واقعی اپوزیسون رژیم عامدانه غلط گفته یا نوشته می شود، نشان از همین واقعیت دارد. در راستای این سیاست موذیانه، آنها برای نمونه از حسین موسویان، سفیر آخوندها در آلمان که در قتل رهبران کردها در رستوران میکونوس آلمان نقش داشت، به عنوان کارشناس ارشد فلان دانشگاه آمریکا اسم می برند، اما وقتی نوبت به مخالفان واقعی رژیم می رسد، خود را به حماقت زده و مثلا "شورای ملی مقاومت ایران" را بارها با القاب من درآوردی چون "شورای مقاومت ایران" یا "شورای مقاومت مجاهدین" اعلام می کنند. مخدوش کردن مفاهیم و ایجاد سردرگمی می دانیم که مفاهیم بطور عام "در بطن خود حاوی معنی و نامگذاری خاصی از یک پدیده مشخص بوده و مبین یک معناشناسی واحد می باشند (۷). از اینرو بیان واژه هایی چون چپ، راست، ملی و غیره، بدون برخورداری آنها از شاخص هایی برای تمایز این معانی با نمودهای متشابه و صوری، تنها کلماتی عاری از محتوی خواهند بود. یکی از ترفندهای اطلاعاتی – امنیتی رژیم ولایت فقیه برای ایجاد سردرگمی سیاسی، بی محتوا کردن این واژه ها و سپس ترویج آنها برای بهره برداری سیاسی خود می باشد. این شیوه بویژه برای از دورانداختن و جذب طیفی از نیروهایی که در پیوند ارگانیک و فعال با مقاومت سازش ناپذیر نبوده و معمولا به کم هزینه ترین راهها برای رسیدن به هدف تمایل دارند، بکارگرفته می شود. حتی اگر تعریف اصولی از "چپ"، که در یک کلام شاقولی برای تشخیص مختصات یک نیرو و میزان دوری و یا نزدیکی آن بطور اخص در قبال مقوله استثمار و به تبع آن عدالت اجتماعی می باشد، مد نظر قرارنگیرد و صرفا مفهوم رایج آن در نظر گرفته شود، آنگاه خواهیم دید که دستگاههای امنیتی رژیم تا چه حد از این واژه برای تحکیم موجودیت خود بهره میبرند. این همان رژیمی است که نقش آن در ایجاد تنش و بحران در منطقه و جهان غیر قابل انکار است، اما در عین حال لابی های آن با سوء استفاده و نفوذ در طیف های "چپ" طرفدار جنبش صلح، مثلا در خیابانهای نیویورک و لندن و پاریس برعلیه جنگ طلبی وسیاست های نادرست فلان رئیس جمهور دست به اعتراض می زنند!. تاسف انگیز اینکه نتایج این رویکرد نابخردانه به تقویت همان رژیمی می انجامد که هزاران روشنفکر چپگرای ایرانی را به جوخه های اعدام سپرده است؛ همان رژیمی که برای مثال شاعر فدایی سعید سلطانپور را از شب عروسی اش یکراست به شکنجه گاه می برد و اعدام می کند. اما لابی های رژیم که در واقع حلقه واسط رژیم با شرکتهای استعماری برای بستن قراردادهای سود آور هستند از این رهگذر اهداف امنیتی دیگری را نیز دنبال می کنند؛ که مهمترین آنها ایجاد نوعی سردرگمی در بین نیروهای مخالف، ولی متفرق می باشد. نیروهایی که بعد از کشانده شدن به بازی در زمین رژیم، خودفریبانه به نوعی احساس رضایت خاطر و افتخار مبارزه موهوم "انترناسیونالیستی"با ظلم و برعلیه ابرقدرت جهان می رسند و ناصادقانه با تبلیغ آن، با دستگاههای امنیتی رژیم در لوث کردن واژه "چپ" همنوا می شوند. این شیوه زندگی دوزیستی، که سود آن مستقیم و غیر مستقیم به سهامدار اصلی آن یعنی رژیم ولایت فقیه سرازیر می گردد، به همان اندازه که در آشفته بازار سردرگمِ منطق بی هزینگی و اصلاحات قلابی خریدار دارد، البته مورد نفرت عمیق قشر آگاه و پیشرو جامعه است. بقول زندانیان سیاسی دلیر زندان گوهر دشت کرج: "... آنچه شما "مترقیانه چپ روی کرده" و بدان اعتراض کرده اید را ما از زبان جنتی ریاست شورای نگهبان تا سید احمد خاتمی امام جمعه تهران و تا آقای نوام چامسکی ( که اخیرا تصویرشان بیشتر از اوقات اذان در تلویزیون پخش میشود!!) از تلویزیون حکومتی دیده ایم. ..." (۸) و تمام این سناریوی مضحک در حالی صورت می گیرد که کارگر و زحمتکش وطنی در زیر ظلم رژیم در حال له شدن است، و خانه پدری به معنای واقعی در حال سوختن است! نتیجه گیری ساده در این نوشتار در حد توان این قلم، سعی گردید به گوشه ای از ترفندهای دستگاههای بی شمار مرعی و نامرعی سیاسی- امنیتی رژیم برای فریب مردم، بویژه نسل جوانی که از تحولات سیاسی ایران از مقطع انقلاب تا خرداد ۱۳۶۰ و سالهای خونین آن دوران از اطلاع کافی برخوردار نیستند، پرداخته شود. اگرچه حاصل سالها جنایت مستمر استبداد دینی، چیزی جز فقر و فلاکت و تحقیر برای مردم و بویژه جوانان به ارمغان نداشته و در نتیجه، نفرتِ جامعه ایران و بویژه جوانان را بر علیه خود برانگیخته، اما رهایی از چنگال این رژیم تنها در گرو شناخت و تمایز دوستان از دشمنان آزادی و دمکراسی و در پیوند عملی با مقاومت سراسری سازش ناپذیر میسر خواهد بود.    پانویس ها: ۱) تاریح جامعه آلمان از ابتدا تا جنگ جهانی اول و تاسیس دو کشور آلمان (۱۹۴۹ -۱۹۱۴) Hans-Ulrich Wehler: Deutsche Gesellschaftsgeschichte. Bd. 4: Vom Beginn des Ersten Weltkrieges bis zur Gründung der beiden deutschen Staaten 1914–1949. Beck, München 2003, ISBN 3-406-32264-6, S. 604 ۲) رجوع شود به "کودتای اپورتونیستی در داخل سازمان مجاهدین خلق ایران ۳) برای مطالعه بیشتر به سلسله مقالات دکتر عبدالعلی معصومی (تحمیل کنندگانِ واقعی "جنگِ تحمیلی") رجوع گردد ۴) عبدالکریم سروش : "حكم امام را پذیرفتم چون هم خود شایق خدمت بودم هم امام، محبوب‌ترین رهبر مردمی تاریخ ایران بود. و اجابت دعوت و تكلیف او كه در آن دوره تجسم و تبلور سال‌ها مبارزه آزادیخواهانه ملت بود یك حسنه پرافتخار" http://philosophie-indebate.de/699/brauchen-wir-heroen ۵) Iphigenie auf Taurus, 1787.2 .Akt, 1. ۶) Dennis Earl: Concepts. In: Internet Encyclopedia of Philosophy ۷)  نامه زندانیان سیاسی از شکنجه گاه گوهردشت به گیرنده ایرانی اسکار که به دستور ترامپ اعتراض کرده بو
نسلی که انقلاب ضد سلطنتی و در پی آن دهه خونین ۶۰ را در ایران تجربه کرده است، می تواند سیر پرشتاب و البته اجنتاب ناپذیر خمینی از جایگاه "انقلابی ترین" مرد جهان، آنطور که ایادی اش در بوق و کرنا می کردند تا او را با تبلیغات دماگوژیک یا همان دجالگری آخوندی ناجی توده مردم معرفی کنند، به یکی از منفورترین جلادان تاریخ ایران را به خوبی گواهی دهد. اجتناب ناپذیر به این دلیل که شیخ مرتجعی که مرشدش شیخ فضل الله نوری بود، اساسا فاقد حقانیت و مشروعیت انقلابی لازم برای قرار گرفتن در آن جایگاه بود و در نتیجه ناتوان از هدایت پتانسیل عظیم آزاد شده بعد از یک دوره حاکمیت طولانی مدت استبداد مطلق سلطنتی. از این نگاه بین خمینی در راس هرم رهبری کننده نظام جدید و مردم و جامعه تضادی ماهوی نهفته بود که می بایست بطور قانونمند در فضای بعد از انقلاب که در بطن خود دست کم حاوی مطالبات بی پاسخ مانده از انقلاب مشروطیت به بعد بود، به سرعت به نقطه بلوغ برسد. سمت و سو دادن انقلابی، اصولی و تکاملی به این تضاد در راستای منافع و آرمانهای انقلابی البته در فقدان عنصر ذیصلاح رهبری کننده مطلقا میسر نمی بود. در این رابطه نقش بی بدیل سازمان مجاهدین خلق و بویژه رهبریت آن مسعود رجوی فارغ از هر گونه برخورد احساسی بواقع ستایش انگیز می باشد. بی دلیل نبود که خمینی و ایادی او بویژه بهشتی و رفسنجانی در حزب جمهوری اسلامی، از همان نخستین روزهای بعد از انقلاب دست بکار شدند، تا هنوز "عکس امام از ماه" به چاه سقوط نکرده، با براه انداختن دسته های چماقدار و انداختن آنها به جان نیروهای انقلابی و بویژه مجاهدین خلق ایران و هوادارنشان، آنها را قلع و قمع کرده و بزعم خود برای همیشه از سر راه خود بردارند. برای تحقق همین نیت شوم، رژیم تا به امروز متناسب با شرایط، عوامل خارجی و توان اجرایی اش ابزارها و مکانیزم های متفاوتی را بکار گرفته است. تا قبل از مرگ خمینی و عزل منتظری، موج اعدام های دسته جمعی و شکنجه تا حد مرگ و در نقطه شقاوت آن، قتل عام بیش از سی هزار زندانی سیاسی در تابستان ۶۷ از اصلی ترین شیوه های سرکوب مجاهدین و نیروهای انقلابی توسط این رژیم برای حفظ موجودیت نظامش متناسب با موقعیتش در آن دوران بود. بیاد داریم که تا آن زمان، رژیم آخوندی و تمامی نهادهای وابسته به آن، از دستگاه های سرکوب و شکنجه گرفته تا نهادهای غیرنظامی و اداری، در جنگ تمام عیار خود با مقاومت و مجاهدین بی طرفی را برسمیت نمی شناختند و بی طرفی در این جنگ را نبودن در "خط امام" و در نتیجه مستوجب مجازات می دانستند. این شیوه سرکوب به دلیل پایداری و ایستادگی مجاهدین و مقاومت ستایش انگیز زندانیان سیاسی مقاوم، نه تنها منجر به نابودی آنها نگردید که پیامدهای آن منجمله منجر به بزرگترین شقه درونی رژیم و جدایی منتظری از رژیم گردید. بنظر می رسد که سران ابله رژیم نیز قرائت خاص خود را از این جمله منتظری که "مجاهدین خلق اشخاص نیستند یک سنخ فکر و برداشت است، یک نحو منطق است؛ و منطق غلط را باید با منطق صحیح جواب داد، با کشتن حل نمی‌شود بلکه ترویج می‌شود" داشتند. و از آن پس بود که به موازات اعدام و ترور مجاهدین، با ایجاد "دفتر نفاق" در وزارت بدنام اطلاعات راهکارهای دیگری را نیز جهت مقابله با مجاهدین و مقاومت در دستور کار خود قرار دادند. این طرح تا همین امروز هم با شدت تمام و با بکارگیری همه امکانات مادی، لجستیکی و دیپلماتیک به عنوان یکی از اصلی ترین شیوه های مقابله رژیم آخوندی با مقاومت ایران به پیش می رود. این حقیقت در سوز و گداز روزمره سران و ارگانهای مختلف رژیم آخوندی بر علیه مقاومت و مجاهدین بوضوح پیداست. برای نمونه هابیلیان یکی از سایت های وزارت اطلاعلات رژیم در ۵ دی ۱۳۹۵ ضمن سرهم کردن مشتی اباطیل و چرندیات بر علیه مجاهدین، ابراز وحشت رژیم از گسترش گرایش جوانان به سازمان را چنین نوشته بود: "در هر حال از زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران، عمده فعالیت این سازمان در تقابل با نظام جمهوری اسلامی ایران بوده است و در این راستا از هیچ کوششی فروگذار نکرده است.... از اینرو نظام جمهوری اسلامی ایران بایستی از طرق مختلف به مقابله با این فعالیت‌ها بپردازد. مهم‌ترین پیشنهادهای مقابله جویانه ایران در این پژوهش عبارت است از: معرفی و شناساندن کامل سازمان؛ در این زمینه باید گفت که نظام جمهوری اسلامی ایران بایستی از طرق مختلف اقدام به شناساندن کامل این سازمان به ملت ایران و نیز ملل دیگر نماید تا از این طریق مانع از پیوستن افراد و اعضای جدید به سازمان و در نتیجه افزایش صدمات وارده به نظام شود. از جمله روش‌هایی که می‌تواند در این زمینه مدنظر قرار گیرد عبارت است از الف: استفاده از رسانه ها و خبرگزاری ها؛ در این حوزه یکی از اقدامات مهم، مصاحبه با افراد و اعضای بریده از سازمان می‌باشد". ‎ گسیل سینه چاکان فکل کراواتی نظام به خارج برای تبلیغ خیمه شب بازی مدراسیون در مورد پیشبرد خط پیشنهادی "معرفی و شناساندن کامل سازمان به ملت ایران" البته به سبک لاجوردی، جلاد بدسگال اوین و مرشدش خمینی که دجالگرانه ادعا می کرد "مجاهدین خودشان خودشان را شکنجه می کنند تا نظام اسلامی را بدنام کنند" جای هیچگونه نگرانی برای "دفتر نفاق" وزارت اطلاعات" دیده نمی شود؛ چرا که مردم ایران بعد از ۳۸ سال تجربه و تحمل تعفنی بنام رژیم خمینی و پس مانده های آن یقینا به مصداق "تعرف الأشیاء بأضدادها" (شناخت هر پدیده از طریق شناخت ضد آن) به شناخت لازم درمورد سازمان مجاهدین به عنوان خصم آشتی ناپذیر ارتجاع و رژیم آخوندی دست یافته اند و کاملا بی نیاز از توضیح بیشتر می باشند. نگرانی وزارت بدنام اما ظاهرا باید بیشتر به "شناخت سازمان به ملل دیگر" معطوف بوده باشد، چرا که با شرایط جدید بوجود آمده در ساختار اداری دولت ایالات متحده و برچیده شدن احتمالی بساط رفت و آمدهای مستمر پیام رسانان فکل کراواتی فاشیزم مذهبی حاکم بر ایران به کاخ سفید، ماموریت شستن دستان خون آلود روحانی و شرکا و در عین حال معرفی مجاهدین به پرچمدار اصلی سیاست مماشات به سبک لاجوردی، تا حد تهدید آمیزی دچار تلاطم و آشفتگی گردیده است! نیاز رژیم آخوندی به گسیل این موجودات "دوزیست" به دیار فرنگ و ینگه دنیا که به شرط سرسپاری به دستگاه ولایت ولایت در اجرای ماموریت دوگانه مدره نمایی از رژیم قرون وسطایی آخوندی و شیطان سازی از مجاهدین، از وفور نعمت رانت های توبره ولایت بهره مند می شوند، به دوران خاتمی برمیگردد. در آن زمان وقتی خاتمی در موضع تدارکچی نظام، نابودی مجاهدین از طریق ضربات نظامی را ناممکن دید، جهت حفظ نظام که از "اوجب واجبات است" و در اجرای طرح "تبدیل منتقد به موافق" با یک درجه تعدیل از خط امام هفت خطش که حتی بی طرفی را بر نمی تابید، چه رسد به "منتقد"، فتوای تراشیدن ریش و پشم و اجازه بستن موقت فکل کراوات را برای یک مشت مزدور به اصطلاح منتقد از "مقام معظم رهبری" گرفت و دسته دسته پاسدار و شکنجه گر سابق و مهمتر از همه "سربازان گمنام امام زمان" را برای انجام ماموریت ذکرشده تحت عناوین کارشناس امور ایران و پژوهشگر نوگرای دینی به خارج فرستاد. از حسین موسوی که در مقام سفیر وقت رژیم در آلمان نقش لجستیک را در قتل رهبران حزب دمکرات ایران در برلین داشت، تا تریتا پارسی که بدلیل بی نام و نشان بودن، احتمالا باید دارای سوابق درخشانی در صفوف "سربازان گمنام" بوده باشد تا توانسته باشد راه بارگاه ولایت تا کاخ سفید را بطور معجزه آسایی در کوتاهترین زمان طی کند! بنابر اسناد منتشر شده از ترددات و دیدارها در کاخ سفید در دوره اوباما، تریتا پارسی، در فاصله مرداد ۱۳۹۲ تا اردیبهشت ۱۳۹۵، سی و سه بار به کاخ سفید رفته و تحت عناوین مختلف، بطور انفرادی یا با افراد یا گروه‌های دیگر ایرانی و غیرایرانی، با کارمندان کاخ سفید دیدار و تبادل اطلاعات داشته است. حتی اگر سندی از محتوای این ملاقات ها رو نگردد، می توان اما به یقین حدس زد که تبادل اطلاعات نمی توانسته چیزی جز ماموریت محوله "مدره نمایی از رژیم قرون وسطایی آخوندی و در نتیجه تقویت حفظ نظام ولایت فقیه و شیطان سازی از مجاهدین" بوده باشد. بنابراین می توان نگرانی و آشفتگی "دفتر نفاق" وزارت بدنام اطلاعات و تریتا پارسی و سایر پژوهشگران صادراتی دستگاه ولایت را خوب درک کرد، زیرا با تیپا زدن به تریتا و شرکا، تبادل اطلاعات بین رژیم و کاخ سفید بطور جد در معرض تهدید قرار گرفته و به تبع حسرت دوران اوباما ممکن است به دق مرگ شدن "مقام عظما" منجر گردد، آن هم بعد از مرگ رفسنجانی که شاید می توانست راهکاری برای تعادل نظام در این شرایط وانفسا بیابد!
تاریخ از میان بی شمار حوادث ثبت شده اجتماعی - سیاسی در سینه خود، تنها رویدادهای خاصی را در برگهای زرینش جای می دهد و در محکمه خود اصل مرور زمان را در هیچ شرایطی برای آنها برسمیت نمی شناسد. گویی که در بطن اینگونه رویدادها راز و پیامی به آیندگان نهفته است که تاریخ برای معنا بخشیدن به خود و ادای رسالت رساندن آن به نسلهای آینده، خود را به حفظ آن از گزند فراموشی متعهد می داند. ۱۶ آذر ۱۳۳۲ روز اعتراض و مقاومت دانشجویان دانشگاه تهران بر علیه دیکتاتوری شاه پس از کودتای ننگین و استعماری ۲۸ مرداد یکی از آن برگ های زرین تاریخ سیاسی میهن ماست. آنچه اما این واقعه را بسان یک نماد بر تارک حرکت دانشجویی و دانشگاه از اهمیت ممتازی برخوردار می کند، شرایط خاص وقوع آن می باشد، شرایطی که در آن، تازه چند ماهی از کودتای ننگین و استعماری ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت ملی دکتر محمد مصدق نمی گذشت و دیکتاتوری شاه با کمک استعمار و با تکیه بر اوباش و اراذلی چون شعبان بی مخ و حمایت ارتجاع مذهبی به سردمداری آخوند کاشانی مجددا بر مسند قدرت بازگشته بود تا با تحکیم مجدد پایه های نظام مبتنی بر کودتا، هرگونه فریاد اعتراضی و حق‌طلبانه مردم را در گلو خفه کند. پیشوای محبوب مردم مصدق کبیر در اسارت کودتاگران بسر میبرد و جامعه بغض کرده بعد از کودتا داغ عمیقی در دل داشت؛ همان پیشوای کبیری که به معنی واقعی کلمه خواب آرام را چنان از چشمان چپاولگران استعمارگر ربوده بود که آنتونی ایدن وزیر خارجه وقت انگلیس ناگزیر از اعتراف آن گردید: "زمانی که من با همسر وپسرم در کشتی درمیان جزایر یونان در دریای مدیترانه در گردش بودیم، خبرسقوط مصدق از اریکه قدرت را شنیدم وما پس از مدت ها، آن شب را خواب بسیار خوشی داشتیم ". (کتاب خاطرات آنتونی ایدن چاپ لندن، صفحه ۲۱۴). دانشجویان که همواره پیشگام حرکت های اعتراضی و عدالتخواهانه بودند، در هفته ها و ماههای بعد از کودتا نیز به رسالت خود قیام نمودند و منجمله در روز ۲۱ آبان ۱۳۳۲ در اعتراض به محاکمه دکتر مصدق که در روز ۱۷ آبان ۱۳۳۲ در پادگان سلطنت‌آباد تهران آغاز شده بود، همراه دانش آموزان مدارس و بازاریان در خیابان های مرکزی تهران دست به تظاهرات زدند. این راهپیماییها که در روزهای بعد نیز ادامه داشت با یورش مأموران حکومت نظامی روبه‌رو شد وعده‌ای از مردم دستگیر شدند. در این بین سپهبد فضل‌الله زاهدی، رئیس دولت کودتا، در روز ۱۴ آذر ۳۲ طی اعلامیه‌ ای، وقیحانه تجدید رابطه سیاسی ایران و انگلیس را که پیشتر به‌ دستور دکتر مصدق در ۳۰ مهر ۳۱ قطع گردیده بود، اعلام کرد. در شامگاه همان روز، زاهدی طی پیامی که در ساعت ۹ شب از رادیو تهران پخش شد، قطع رابطه سیاسی با انگلستان و بسته ‌شدن سفارتخانه‌های دو طرف را " عملی ‌زیان‌آور توصیف کرد، چون علاوه بر این‌که پیشرفتی در قضیه نفت و رفع اختلافات موجود با شرکت سابق حاصل نشد، مشکلاتی نیز ایجاد گردید ". دانشجویان، بازاریها و قشرهای مختلف مردم در تهران علیه تجدید رابطه با انگلیس اعتراض کردند. این اعتراضها در دانشگاه تهران، ‌باوجودی که تحت کنترل دائمی مأموران حکومت نظامی بود، شدت بیشتری داشت و مأموران نظامی برای ضرب‌ وشتم یا توقیف دانشجویان به محوطه دانشگاه و به کلاسها وارد ‌شدند، ولی قادر به خواباندن فریادهای اعتراض، به‌ویژه در دانشکده فنی و حقوق ‌دانشگاه تهران، نبودند. اندکی پس از صدور اعلامیه دولت درباره تجدید رابطه با انگلیس، دنیس رایت، کاردار سفارت انگلیس، برای تحویل گرفتن سفارتخانه دولت متبوعش به تهران می آید و قرار بود در همان روزهای پرالتهاب که مردم دل پرخونی از سیاست های آمریکا داشتند، ریچارد نیکسون، معاون آیزنهاور، رئیس‌جمهوری آمریکا نیز در اوج اعتراضهای مردم نسبت به محاکمه دکتر مصدق وارد تهران شود. رژیم کودتا با دعوت از ریچارد نیکسون در رأس یک هیأت اقتصادی، سیاسی و نظامی به تهران در صدد بود نمایش قدرت ثبات سیاسی و کنترل اوضاع را به رخ اربابان خود بکشد و به آنها اطمینان بدهد که دیگر در غیاب "مصدق افراطی " مانعی برای چپاول سرمایه های مردم ایران وجود نخواهد داشت. از این رو نظامیان تا دندان مسلح خود را برای سرکوب حرکت اعتراضی دانشجویان پیشاپیش به دانشگاه تهران فرستاده بود. دانشجویان آگاه و میهن‌پرست که درماههای پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ همچنان به پیشوای نهضت ملی ایران دکتر محمد مصدق عشق می‌ورزیدند و از نقش دولت وقت آمریکا در سازماندهی کودتا و سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق آگاه و متنفر بودند، در آستانه سفر نیکسون به ایران دست به تظاهرات اعتراض‌آمیزی زدند و در برابر مزدوران تا دندان مسلح و آماده شلیک شاه سینه سپر کردند؛ و چنین بود که خون سرخ سه دانشجوی پیشتاز دانشکده فنی به نامهای قندچی، بزرگ نیا و شریعت رضوی شانزده آذر را چون آذرخشی فروزان در آسمان تیره و تار میهن جاودانه کرد و یک بار دیگر تاریخ را به گواهی خواست تا قاصد این پیام برای نسلهای آینده باشد که دانشگاه همیشه سنگر دفاع از آزادی و عدالت اجتماعی خواهد ماند و دانشجو هرگز ننگ تسلیم در مقابل استبداد و ارتجاع و عوامل استعماری آنها را نخواهد پذیرفت. از آن پس روز ۱۶ آذر در میهن ما روز دانشجو نام گرفت، روز مقاومت، اعتراض و اعتصاب و روز خروش بر علیه دیکتاتوری و دفاع از آرمانهای ترقیخواهانه که در تداوم خود به بستری پویا برای ظهور انقلابیون پیشتاز مجاهد و مبارز تبدیل گردید. سنت الهام بخش مقاومت و تسلیم ناپذیری به جای مانده از ۱۶آذر ۱۳۳۲، هم در جریان انقلاب ضد سلطنتی و هم در دوران مبارزه سیاسی بر علیه ارتجاع حاکم، دانشگاه را بحق به سنگر آزادی و به اصلی‌ترین مرکز انقلاب و خصم ارتجاع تبدیل کرده است. بعد از سرنگونی رژیم ضدخلقی شاه و همزمان با آغاز ایلغار ارتجاع هار خمینی به دستاوردها و مطالبات مشروع مردم که در یک کلام در آزادی و عدالت اجتماعی خلاصه می گردید، دانشگاههای سراسر کشور به کانونی ترین محیط رشد و ترویج اندیشه های انقلابی و دفاع از آرمان های انقلاب تبدیل گشت که نقطه اوج آن تشکیل کلاس های تبیین جهان آقای مسعود رجوی در دانشگاه صنعتی شریف بود که هزاران نفر در آن شرکت می کردند. خمینی و باندهای ارتجاعی آن که محو تفکر عقب مانده و ارتجاعی شان را در مقابل نقش روشنگرانه دانشگاه و دانشجویان به عینه می دیدند، در فروردین ۱۳۵۹ با گسیل کردن اوباش و اراذل خود، از چماقداران حزب الهی گرفته تا عوامل سازمان فاشیستی مجاهدین انقلاب اسلامی که سنگ خط "امام " را به سینه می زدند، تهاجم به این سنگر انقلابی را در پوش طرح ارتجاعی و ضدانقلابی "انقلاب فرهنگی " اغاز کردند. اما دانشگاه بر سنت سرخ مقاومت و پایداری مومن ماند، هرگز از خروش باز نایستاد و با آغاز نبرد مسلحانه انقلابی بر علیه رژیم ضدبشری خمینی، هزاران قهرمان خود را در مداری بس بالاتر از ۱۶ آذر ۱۳۳۲ تقدیم عرصه این نبرد شورانگیز کرد. در ۲۷ فروردین سال ۶۴، یعنی پنج سال بعد از "انقلاب فرهنگی " خمینی ضدبشر که هنوز از کابوس دانشگاه در وحشت بود، در جمع ایادی خود در وزارت فرهنگ و آموزش عالی گفت: "امیدوارم که احساس کرده باشید که همه دردهای ایران از دانشگاه شروع شده است. دانشگاه، تلخیهایی داشت که به‌این زودیها رفع نمی‌شود… دانشگاهی که تمام گرفتاریهای ما منشأش در آن بود ". و اینچنین بود که دانشگاه و دانشجو در راستای ارتباط خلاق و دینامیک با مقاومت سراسری و آرمانهای انقلابی آن هرگز تن به تسلیم نداد و منجمله در مقابل مانور فریبکارانه اصطلاح طلبی شیخ دجال خاتمی در تیر ۷۸ مجددا خروشید، شعله ور گردید و به آن پاسخی شایسته دانشجوی آگاه و متعهد داد. در ۱۸ تیر ۱۳۷۸ که خود یک شانزده آذر دیگر بود، تظاهرات دانشجویان در تهران بر علیه اختناق حاکم به سرعت به یک قیام بزرگ مردمی تبدیل شد. در آن روز، نیروهای سرکوبگر و عوامل بدنام وزارت اطلاعات بیش از ۱۰۰۰ د‌انشجوی معترض را به وحشیانه ترین شکل ممکن مورد ضرب‌وشتم قرار دادند و چندین دانشجو را به فجیع‌ترین شکل به ‌شهادت رساندند. علاوه بر آن شمار زیادی از دانشجویان مجروح و بسیاری نیز دستگیر شدند؛ و بدین ترتیب تاریخ "برگ خونین دیگری " از مقاومت دانشجویان را در سینه خود به امانت سپرد تا خاطره این فداکاری در اذهان همه دانشجویان و مردم آگاه کشورمان باقی بماند و توشه راه مبارزه آنها با استبداد دینی گردد. امسال در شرایطی به پیشواز سالگرد ۱۶ آذر می رویم که از طرفی جوشش خونهای بناحق ریخته از ۱۶ آذر ۱۳۳۲ تا قتل عام تابستان ۱۳۶۷ در پرتو مقاومت سراسری، نبض جامعه را در جنبش دادخواهی خون شهیدان به تپش واداشته و از سوی دیگر تضادها و بحرانهای لاعلاج داخلی و بین المللی و آثار و پیامدهای زهر اتمی می رود تا تارو پود رژیم ولایت فقیه را در هم بپیچد. روزی نیست که در کلان شهرهای کشور مردم بستوه آمده از چپاول و ظلم رژیم ولایت فقیه، فریاد دادخواهی همراه با تنفر و انزجار خود را به نمایش نگذارند. در چنین شرایطی با گرامیداشت یاد همه دانشجویان قهرمانی که جانشان را فدای آرمان آزادی و عدالت اجتماعی نموده اند، پیشاپیش مقدم ۱۶ آذر را گرامی بداریم که امید است چون آذرخشی دیگر بر ظلمت حاکم در میهن فرود آید.
اگر کسی را ریگی به کفش نباشد و یا بقول برتولت برشت در ازدست دادن "نان آلوده به خونش که در گرو حمایتش از دیکتاتور خونریز است" در هراس نباشد، معمولا نباید نیاز به هوش و ذکاوت خاصی داشته باشد، تا به درک این حقیقت اثبات شده و روشن برسد که بنیادهای رژیم ولایت فقیه حاکم بر ایران بر سرکوب و شکنجه و اعدام و فساد و وحشیگری لجام گسیخته استوار است. این البته از وجوه مشترک و بارز همه رژیم های دیکتاتوری و ضد مردمی که فاقد مشروعیت مردمی هستند، می باشد. مکانیزم ها و بکارگیری ابزارهای سرکوب این نظامها البته تابعی از ماهیت و شرایط تاریخی ظهور آنهاست و این همان چیزی است که رژیم ولایت فقیه را که نه در بستر تداوم طبیعی و تکاملی تاریخ، بلکه به مثابه یک پدیده ضد تاریخی بر سر راه شکوفایی آن فرود آمده است، با دیگر نظام های دیکتاتوری متمایز می سازد. عملکرد بیش از سه دهه حاکمیت این رژیم در سرزمینی که مهد یکی کهن ترین تمدنهای جهان بوده است، گواه این حقیقت است که رژیم ولایت فقیه نه تنها هیچ سنخیتی با تاریخ و افتخارات آن نداشته که موجودیت خود را در تضاد با آن و سمبل های افتخارآفرین آن می بیند. آخوند جنتی دبیر شورای نگهبان و امام جمعه موقت رژیم ضمن اذعان به این تضاد ماهوی خواستار تخریب مجسمه کاوه آهنگر گردیده و می گوید: "این مجسمه به پایگاهی برای ضد انقلاب بدل خواهد شد." (آخوند جنتی جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۳) برای درک این موضوع که چگونه تندیس یک قهرمان حماسی ایران باستان می تواند دغدغه امروز رژیم آخوندی باشد، بهتر است نگاهی به تاریخ شود تا نقش الهام بخش کاوه و کاوه ها در دادخواهی مردم روشنتر گردد. در شاهنامه فردوسی از فرمانروایی دو دودمان آریایی در دوران کهن ایران زمین سخن به میان آمده است که در آن از جمشید به عنوان معروفترین و تواناترین شاه پیشدادیان نام برده می شود. جمشید که "برای نخستین بار کشتی ساخت و با آن از روی آب "دریاچه اورال"، از کناره یی به کناره دیگر سفر کرد و در پایان زمستان و طلوع بهاران، به پاسِ از میان رفتنِ چیرگیِ اهریمنِ زمستان که همه چیز را تخته بند کرده بود، جشن نوروز را بر پا کرد، در پایان عمر، به غرور و خودفریفتگی گرفتار آمد و از این رو، نیرویی که خدایان به او سپرده بودند " فرّه ایزدی"، از او دور شد و ضحاک بر سرزمینش چیرگی یافت. ضحاک از اهریمن فرمان می برد و بر دوش های او، بر جای بوسه اهریمن، دو مار روییده بود که برای رام نگه داشتن آنها، هر روز مغز دو نوجوان را به آنها می خوراند. دوران فرمانروایی ضحاک بر سرزمین اقوام آریایی، با بیداد و خودکامگی همراه بود. کاوه آهنگر که مغز پسرانش طعمه ماران ضحاک شده بود، چرم آهنگری را مانند پرچم رزم بر سر نیزه کرد و مردم را به شورش علیه شاه بیدادگر برانگیخت و به یاری آنها ضحاک را از تخت شاهی به زیر کشید و او را در کوه دماوند به سنگی، استوار ببست... از آن پس درفش کاویانی تا پایان فرمانروایی ساسانیان، پرچم رزم ایرانیان و مظهر پایداری نسلهای اقوام آریایی در برابر بیدادگریهای دشمنان ایران شد." (تاریخ ایران زمین – دکتر عبدالعلی معصومی) اما در همین مختصر هم می توان به نقاط اشتراک ضحاک اساطیری دوران پیشدادیان با ضحاک زمان، خمینی دجال و پس ماندگان آن به خوبی پی برد. به یاد داریم که چگونه خمینی حاصل یک انقلاب عظیم توده ای برای آزادی و عدالت اجتماعی را با حمایتهای بیدریغ استعماری به نام خود مصادره کرد و به اعتماد مردمی که برای ورودش فرش خون گستراندند خیانت کرد؛ "ضحاک از اهریمن فرمان می برد" اما خمینی نشان داد که خود روح مجسم شیطان است، همو که برای بقای موجودیت پلید خود و رژیم ضدانسانی اش خون بیش از ۳۰۰۰۰ تن از پاکترین فرزندان این مرز و بوم را در تابستان شصت وهفت بزمین ریخت، خون سرخ "کاوه های آهنگری" که بر بیداد و تباهی او شوریدند و ننگ تسلیم را نپذیرفتند تا مشعلی باشند فراراه نسلهای آینده، فراراه نسل خونخواه امروز. بنابراین هم می توان به رابطه "ضد انقلاب" مورد ادعای آخوند جنتی با تندیس کاوه آهنگر پی برد و هم فراتر از آن به اینکه چرا ضحاک دوران و جنایتکاران بارگاه او از افشای محل دفن پیکرهای "کاوه های" زمان در گورستانهای بی نام و نشان وحشت دارد. بدون تردید هر ایرانی به تاریخ و تمدن و فرهنگ کهن ایران زمین افتخار میکند و از اسطوره های آن به عنوان سمبل های جوانمردی و شرافت انسانی به نیکی یاد می کند، اما آنچه امروز فراتر از هر افسانه آبستراکت باستانی به تاریخ ایران زمین غنا و هویت می بخشد، داستان دلاوری های واقعی و ملموس فرزندان مجاهد و مبارز این مرز و بوم است که با بیش ازسه دهه نبرد و رزم بی امان با ضحاکان زمان در تمامیت رژیم فاسد ولایت فقیه، خود به اسطوره های مقاومت تبدیل گشته اند؛ آنگونه که نسل تشنه آزادی ایران زمین در سیمای هر مجاهد و مبارز به خون غلتیده و به خاک خفته، بطور ملموس کاوه آهنگری را می بیند که او را به برافراشتن درفش کاویانی اش و مبارزه بر علیه بیداد زمان فرا می خواند.  بنابراین از ما به رژیم قاتل فرزندان ایران زمین این پیام که: گیریم که تندیس کاوه آهنگر را خراب کردید، با کاوه های میهن که پرچم خونخواهی کاوه های به خون خفته برافراشته اند، چه خواهید کرد؟

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان