07082020چهارشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
نسلی که انقلاب ضد سلطنتی و در پی آن دهه خونین ۶۰ را در ایران تجربه کرده است، می تواند سیر پرشتاب و البته اجنتاب ناپذیر خمینی از جایگاه "انقلابی ترین" مرد جهان، آنطور که ایادی اش در بوق و کرنا می کردند تا او را با تبلیغات دماگوژیک یا همان دجالگری آخوندی ناجی توده مردم معرفی کنند، به یکی از منفورترین جلادان تاریخ ایران را به خوبی گواهی دهد. اجتناب ناپذیر به این دلیل که شیخ مرتجعی که مرشدش شیخ فضل الله نوری بود، اساسا فاقد حقانیت و مشروعیت انقلابی لازم برای قرار گرفتن در آن جایگاه بود و در نتیجه ناتوان از هدایت پتانسیل عظیم آزاد شده بعد از یک دوره حاکمیت طولانی مدت استبداد مطلق سلطنتی. از این نگاه بین خمینی در راس هرم رهبری کننده نظام جدید و مردم و جامعه تضادی ماهوی نهفته بود که می بایست بطور قانونمند در فضای بعد از انقلاب که در بطن خود دست کم حاوی مطالبات بی پاسخ مانده از انقلاب مشروطیت به بعد بود، به سرعت به نقطه بلوغ برسد. سمت و سو دادن انقلابی، اصولی و تکاملی به این تضاد در راستای منافع و آرمانهای انقلابی البته در فقدان عنصر ذیصلاح رهبری کننده مطلقا میسر نمی بود. در این رابطه نقش بی بدیل سازمان مجاهدین خلق و بویژه رهبریت آن مسعود رجوی فارغ از هر گونه برخورد احساسی بواقع ستایش انگیز می باشد. بی دلیل نبود که خمینی و ایادی او بویژه بهشتی و رفسنجانی در حزب جمهوری اسلامی، از همان نخستین روزهای بعد از انقلاب دست بکار شدند، تا هنوز "عکس امام از ماه" به چاه سقوط نکرده، با براه انداختن دسته های چماقدار و انداختن آنها به جان نیروهای انقلابی و بویژه مجاهدین خلق ایران و هوادارنشان، آنها را قلع و قمع کرده و بزعم خود برای همیشه از سر راه خود بردارند. برای تحقق همین نیت شوم، رژیم تا به امروز متناسب با شرایط، عوامل خارجی و توان اجرایی اش ابزارها و مکانیزم های متفاوتی را بکار گرفته است. تا قبل از مرگ خمینی و عزل منتظری، موج اعدام های دسته جمعی و شکنجه تا حد مرگ و در نقطه شقاوت آن، قتل عام بیش از سی هزار زندانی سیاسی در تابستان ۶۷ از اصلی ترین شیوه های سرکوب مجاهدین و نیروهای انقلابی توسط این رژیم برای حفظ موجودیت نظامش متناسب با موقعیتش در آن دوران بود. بیاد داریم که تا آن زمان، رژیم آخوندی و تمامی نهادهای وابسته به آن، از دستگاه های سرکوب و شکنجه گرفته تا نهادهای غیرنظامی و اداری، در جنگ تمام عیار خود با مقاومت و مجاهدین بی طرفی را برسمیت نمی شناختند و بی طرفی در این جنگ را نبودن در "خط امام" و در نتیجه مستوجب مجازات می دانستند. این شیوه سرکوب به دلیل پایداری و ایستادگی مجاهدین و مقاومت ستایش انگیز زندانیان سیاسی مقاوم، نه تنها منجر به نابودی آنها نگردید که پیامدهای آن منجمله منجر به بزرگترین شقه درونی رژیم و جدایی منتظری از رژیم گردید. بنظر می رسد که سران ابله رژیم نیز قرائت خاص خود را از این جمله منتظری که "مجاهدین خلق اشخاص نیستند یک سنخ فکر و برداشت است، یک نحو منطق است؛ و منطق غلط را باید با منطق صحیح جواب داد، با کشتن حل نمی‌شود بلکه ترویج می‌شود" داشتند. و از آن پس بود که به موازات اعدام و ترور مجاهدین، با ایجاد "دفتر نفاق" در وزارت بدنام اطلاعات راهکارهای دیگری را نیز جهت مقابله با مجاهدین و مقاومت در دستور کار خود قرار دادند. این طرح تا همین امروز هم با شدت تمام و با بکارگیری همه امکانات مادی، لجستیکی و دیپلماتیک به عنوان یکی از اصلی ترین شیوه های مقابله رژیم آخوندی با مقاومت ایران به پیش می رود. این حقیقت در سوز و گداز روزمره سران و ارگانهای مختلف رژیم آخوندی بر علیه مقاومت و مجاهدین بوضوح پیداست. برای نمونه هابیلیان یکی از سایت های وزارت اطلاعلات رژیم در ۵ دی ۱۳۹۵ ضمن سرهم کردن مشتی اباطیل و چرندیات بر علیه مجاهدین، ابراز وحشت رژیم از گسترش گرایش جوانان به سازمان را چنین نوشته بود: "در هر حال از زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران، عمده فعالیت این سازمان در تقابل با نظام جمهوری اسلامی ایران بوده است و در این راستا از هیچ کوششی فروگذار نکرده است.... از اینرو نظام جمهوری اسلامی ایران بایستی از طرق مختلف به مقابله با این فعالیت‌ها بپردازد. مهم‌ترین پیشنهادهای مقابله جویانه ایران در این پژوهش عبارت است از: معرفی و شناساندن کامل سازمان؛ در این زمینه باید گفت که نظام جمهوری اسلامی ایران بایستی از طرق مختلف اقدام به شناساندن کامل این سازمان به ملت ایران و نیز ملل دیگر نماید تا از این طریق مانع از پیوستن افراد و اعضای جدید به سازمان و در نتیجه افزایش صدمات وارده به نظام شود. از جمله روش‌هایی که می‌تواند در این زمینه مدنظر قرار گیرد عبارت است از الف: استفاده از رسانه ها و خبرگزاری ها؛ در این حوزه یکی از اقدامات مهم، مصاحبه با افراد و اعضای بریده از سازمان می‌باشد". ‎ گسیل سینه چاکان فکل کراواتی نظام به خارج برای تبلیغ خیمه شب بازی مدراسیون در مورد پیشبرد خط پیشنهادی "معرفی و شناساندن کامل سازمان به ملت ایران" البته به سبک لاجوردی، جلاد بدسگال اوین و مرشدش خمینی که دجالگرانه ادعا می کرد "مجاهدین خودشان خودشان را شکنجه می کنند تا نظام اسلامی را بدنام کنند" جای هیچگونه نگرانی برای "دفتر نفاق" وزارت اطلاعات" دیده نمی شود؛ چرا که مردم ایران بعد از ۳۸ سال تجربه و تحمل تعفنی بنام رژیم خمینی و پس مانده های آن یقینا به مصداق "تعرف الأشیاء بأضدادها" (شناخت هر پدیده از طریق شناخت ضد آن) به شناخت لازم درمورد سازمان مجاهدین به عنوان خصم آشتی ناپذیر ارتجاع و رژیم آخوندی دست یافته اند و کاملا بی نیاز از توضیح بیشتر می باشند. نگرانی وزارت بدنام اما ظاهرا باید بیشتر به "شناخت سازمان به ملل دیگر" معطوف بوده باشد، چرا که با شرایط جدید بوجود آمده در ساختار اداری دولت ایالات متحده و برچیده شدن احتمالی بساط رفت و آمدهای مستمر پیام رسانان فکل کراواتی فاشیزم مذهبی حاکم بر ایران به کاخ سفید، ماموریت شستن دستان خون آلود روحانی و شرکا و در عین حال معرفی مجاهدین به پرچمدار اصلی سیاست مماشات به سبک لاجوردی، تا حد تهدید آمیزی دچار تلاطم و آشفتگی گردیده است! نیاز رژیم آخوندی به گسیل این موجودات "دوزیست" به دیار فرنگ و ینگه دنیا که به شرط سرسپاری به دستگاه ولایت ولایت در اجرای ماموریت دوگانه مدره نمایی از رژیم قرون وسطایی آخوندی و شیطان سازی از مجاهدین، از وفور نعمت رانت های توبره ولایت بهره مند می شوند، به دوران خاتمی برمیگردد. در آن زمان وقتی خاتمی در موضع تدارکچی نظام، نابودی مجاهدین از طریق ضربات نظامی را ناممکن دید، جهت حفظ نظام که از "اوجب واجبات است" و در اجرای طرح "تبدیل منتقد به موافق" با یک درجه تعدیل از خط امام هفت خطش که حتی بی طرفی را بر نمی تابید، چه رسد به "منتقد"، فتوای تراشیدن ریش و پشم و اجازه بستن موقت فکل کراوات را برای یک مشت مزدور به اصطلاح منتقد از "مقام معظم رهبری" گرفت و دسته دسته پاسدار و شکنجه گر سابق و مهمتر از همه "سربازان گمنام امام زمان" را برای انجام ماموریت ذکرشده تحت عناوین کارشناس امور ایران و پژوهشگر نوگرای دینی به خارج فرستاد. از حسین موسوی که در مقام سفیر وقت رژیم در آلمان نقش لجستیک را در قتل رهبران حزب دمکرات ایران در برلین داشت، تا تریتا پارسی که بدلیل بی نام و نشان بودن، احتمالا باید دارای سوابق درخشانی در صفوف "سربازان گمنام" بوده باشد تا توانسته باشد راه بارگاه ولایت تا کاخ سفید را بطور معجزه آسایی در کوتاهترین زمان طی کند! بنابر اسناد منتشر شده از ترددات و دیدارها در کاخ سفید در دوره اوباما، تریتا پارسی، در فاصله مرداد ۱۳۹۲ تا اردیبهشت ۱۳۹۵، سی و سه بار به کاخ سفید رفته و تحت عناوین مختلف، بطور انفرادی یا با افراد یا گروه‌های دیگر ایرانی و غیرایرانی، با کارمندان کاخ سفید دیدار و تبادل اطلاعات داشته است. حتی اگر سندی از محتوای این ملاقات ها رو نگردد، می توان اما به یقین حدس زد که تبادل اطلاعات نمی توانسته چیزی جز ماموریت محوله "مدره نمایی از رژیم قرون وسطایی آخوندی و در نتیجه تقویت حفظ نظام ولایت فقیه و شیطان سازی از مجاهدین" بوده باشد. بنابراین می توان نگرانی و آشفتگی "دفتر نفاق" وزارت بدنام اطلاعات و تریتا پارسی و سایر پژوهشگران صادراتی دستگاه ولایت را خوب درک کرد، زیرا با تیپا زدن به تریتا و شرکا، تبادل اطلاعات بین رژیم و کاخ سفید بطور جد در معرض تهدید قرار گرفته و به تبع حسرت دوران اوباما ممکن است به دق مرگ شدن "مقام عظما" منجر گردد، آن هم بعد از مرگ رفسنجانی که شاید می توانست راهکاری برای تعادل نظام در این شرایط وانفسا بیابد!
تاریخ از میان بی شمار حوادث ثبت شده اجتماعی - سیاسی در سینه خود، تنها رویدادهای خاصی را در برگهای زرینش جای می دهد و در محکمه خود اصل مرور زمان را در هیچ شرایطی برای آنها برسمیت نمی شناسد. گویی که در بطن اینگونه رویدادها راز و پیامی به آیندگان نهفته است که تاریخ برای معنا بخشیدن به خود و ادای رسالت رساندن آن به نسلهای آینده، خود را به حفظ آن از گزند فراموشی متعهد می داند. ۱۶ آذر ۱۳۳۲ روز اعتراض و مقاومت دانشجویان دانشگاه تهران بر علیه دیکتاتوری شاه پس از کودتای ننگین و استعماری ۲۸ مرداد یکی از آن برگ های زرین تاریخ سیاسی میهن ماست. آنچه اما این واقعه را بسان یک نماد بر تارک حرکت دانشجویی و دانشگاه از اهمیت ممتازی برخوردار می کند، شرایط خاص وقوع آن می باشد، شرایطی که در آن، تازه چند ماهی از کودتای ننگین و استعماری ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت ملی دکتر محمد مصدق نمی گذشت و دیکتاتوری شاه با کمک استعمار و با تکیه بر اوباش و اراذلی چون شعبان بی مخ و حمایت ارتجاع مذهبی به سردمداری آخوند کاشانی مجددا بر مسند قدرت بازگشته بود تا با تحکیم مجدد پایه های نظام مبتنی بر کودتا، هرگونه فریاد اعتراضی و حق‌طلبانه مردم را در گلو خفه کند. پیشوای محبوب مردم مصدق کبیر در اسارت کودتاگران بسر میبرد و جامعه بغض کرده بعد از کودتا داغ عمیقی در دل داشت؛ همان پیشوای کبیری که به معنی واقعی کلمه خواب آرام را چنان از چشمان چپاولگران استعمارگر ربوده بود که آنتونی ایدن وزیر خارجه وقت انگلیس ناگزیر از اعتراف آن گردید: "زمانی که من با همسر وپسرم در کشتی درمیان جزایر یونان در دریای مدیترانه در گردش بودیم، خبرسقوط مصدق از اریکه قدرت را شنیدم وما پس از مدت ها، آن شب را خواب بسیار خوشی داشتیم ". (کتاب خاطرات آنتونی ایدن چاپ لندن، صفحه ۲۱۴). دانشجویان که همواره پیشگام حرکت های اعتراضی و عدالتخواهانه بودند، در هفته ها و ماههای بعد از کودتا نیز به رسالت خود قیام نمودند و منجمله در روز ۲۱ آبان ۱۳۳۲ در اعتراض به محاکمه دکتر مصدق که در روز ۱۷ آبان ۱۳۳۲ در پادگان سلطنت‌آباد تهران آغاز شده بود، همراه دانش آموزان مدارس و بازاریان در خیابان های مرکزی تهران دست به تظاهرات زدند. این راهپیماییها که در روزهای بعد نیز ادامه داشت با یورش مأموران حکومت نظامی روبه‌رو شد وعده‌ای از مردم دستگیر شدند. در این بین سپهبد فضل‌الله زاهدی، رئیس دولت کودتا، در روز ۱۴ آذر ۳۲ طی اعلامیه‌ ای، وقیحانه تجدید رابطه سیاسی ایران و انگلیس را که پیشتر به‌ دستور دکتر مصدق در ۳۰ مهر ۳۱ قطع گردیده بود، اعلام کرد. در شامگاه همان روز، زاهدی طی پیامی که در ساعت ۹ شب از رادیو تهران پخش شد، قطع رابطه سیاسی با انگلستان و بسته ‌شدن سفارتخانه‌های دو طرف را " عملی ‌زیان‌آور توصیف کرد، چون علاوه بر این‌که پیشرفتی در قضیه نفت و رفع اختلافات موجود با شرکت سابق حاصل نشد، مشکلاتی نیز ایجاد گردید ". دانشجویان، بازاریها و قشرهای مختلف مردم در تهران علیه تجدید رابطه با انگلیس اعتراض کردند. این اعتراضها در دانشگاه تهران، ‌باوجودی که تحت کنترل دائمی مأموران حکومت نظامی بود، شدت بیشتری داشت و مأموران نظامی برای ضرب‌ وشتم یا توقیف دانشجویان به محوطه دانشگاه و به کلاسها وارد ‌شدند، ولی قادر به خواباندن فریادهای اعتراض، به‌ویژه در دانشکده فنی و حقوق ‌دانشگاه تهران، نبودند. اندکی پس از صدور اعلامیه دولت درباره تجدید رابطه با انگلیس، دنیس رایت، کاردار سفارت انگلیس، برای تحویل گرفتن سفارتخانه دولت متبوعش به تهران می آید و قرار بود در همان روزهای پرالتهاب که مردم دل پرخونی از سیاست های آمریکا داشتند، ریچارد نیکسون، معاون آیزنهاور، رئیس‌جمهوری آمریکا نیز در اوج اعتراضهای مردم نسبت به محاکمه دکتر مصدق وارد تهران شود. رژیم کودتا با دعوت از ریچارد نیکسون در رأس یک هیأت اقتصادی، سیاسی و نظامی به تهران در صدد بود نمایش قدرت ثبات سیاسی و کنترل اوضاع را به رخ اربابان خود بکشد و به آنها اطمینان بدهد که دیگر در غیاب "مصدق افراطی " مانعی برای چپاول سرمایه های مردم ایران وجود نخواهد داشت. از این رو نظامیان تا دندان مسلح خود را برای سرکوب حرکت اعتراضی دانشجویان پیشاپیش به دانشگاه تهران فرستاده بود. دانشجویان آگاه و میهن‌پرست که درماههای پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ همچنان به پیشوای نهضت ملی ایران دکتر محمد مصدق عشق می‌ورزیدند و از نقش دولت وقت آمریکا در سازماندهی کودتا و سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق آگاه و متنفر بودند، در آستانه سفر نیکسون به ایران دست به تظاهرات اعتراض‌آمیزی زدند و در برابر مزدوران تا دندان مسلح و آماده شلیک شاه سینه سپر کردند؛ و چنین بود که خون سرخ سه دانشجوی پیشتاز دانشکده فنی به نامهای قندچی، بزرگ نیا و شریعت رضوی شانزده آذر را چون آذرخشی فروزان در آسمان تیره و تار میهن جاودانه کرد و یک بار دیگر تاریخ را به گواهی خواست تا قاصد این پیام برای نسلهای آینده باشد که دانشگاه همیشه سنگر دفاع از آزادی و عدالت اجتماعی خواهد ماند و دانشجو هرگز ننگ تسلیم در مقابل استبداد و ارتجاع و عوامل استعماری آنها را نخواهد پذیرفت. از آن پس روز ۱۶ آذر در میهن ما روز دانشجو نام گرفت، روز مقاومت، اعتراض و اعتصاب و روز خروش بر علیه دیکتاتوری و دفاع از آرمانهای ترقیخواهانه که در تداوم خود به بستری پویا برای ظهور انقلابیون پیشتاز مجاهد و مبارز تبدیل گردید. سنت الهام بخش مقاومت و تسلیم ناپذیری به جای مانده از ۱۶آذر ۱۳۳۲، هم در جریان انقلاب ضد سلطنتی و هم در دوران مبارزه سیاسی بر علیه ارتجاع حاکم، دانشگاه را بحق به سنگر آزادی و به اصلی‌ترین مرکز انقلاب و خصم ارتجاع تبدیل کرده است. بعد از سرنگونی رژیم ضدخلقی شاه و همزمان با آغاز ایلغار ارتجاع هار خمینی به دستاوردها و مطالبات مشروع مردم که در یک کلام در آزادی و عدالت اجتماعی خلاصه می گردید، دانشگاههای سراسر کشور به کانونی ترین محیط رشد و ترویج اندیشه های انقلابی و دفاع از آرمان های انقلاب تبدیل گشت که نقطه اوج آن تشکیل کلاس های تبیین جهان آقای مسعود رجوی در دانشگاه صنعتی شریف بود که هزاران نفر در آن شرکت می کردند. خمینی و باندهای ارتجاعی آن که محو تفکر عقب مانده و ارتجاعی شان را در مقابل نقش روشنگرانه دانشگاه و دانشجویان به عینه می دیدند، در فروردین ۱۳۵۹ با گسیل کردن اوباش و اراذل خود، از چماقداران حزب الهی گرفته تا عوامل سازمان فاشیستی مجاهدین انقلاب اسلامی که سنگ خط "امام " را به سینه می زدند، تهاجم به این سنگر انقلابی را در پوش طرح ارتجاعی و ضدانقلابی "انقلاب فرهنگی " اغاز کردند. اما دانشگاه بر سنت سرخ مقاومت و پایداری مومن ماند، هرگز از خروش باز نایستاد و با آغاز نبرد مسلحانه انقلابی بر علیه رژیم ضدبشری خمینی، هزاران قهرمان خود را در مداری بس بالاتر از ۱۶ آذر ۱۳۳۲ تقدیم عرصه این نبرد شورانگیز کرد. در ۲۷ فروردین سال ۶۴، یعنی پنج سال بعد از "انقلاب فرهنگی " خمینی ضدبشر که هنوز از کابوس دانشگاه در وحشت بود، در جمع ایادی خود در وزارت فرهنگ و آموزش عالی گفت: "امیدوارم که احساس کرده باشید که همه دردهای ایران از دانشگاه شروع شده است. دانشگاه، تلخیهایی داشت که به‌این زودیها رفع نمی‌شود… دانشگاهی که تمام گرفتاریهای ما منشأش در آن بود ". و اینچنین بود که دانشگاه و دانشجو در راستای ارتباط خلاق و دینامیک با مقاومت سراسری و آرمانهای انقلابی آن هرگز تن به تسلیم نداد و منجمله در مقابل مانور فریبکارانه اصطلاح طلبی شیخ دجال خاتمی در تیر ۷۸ مجددا خروشید، شعله ور گردید و به آن پاسخی شایسته دانشجوی آگاه و متعهد داد. در ۱۸ تیر ۱۳۷۸ که خود یک شانزده آذر دیگر بود، تظاهرات دانشجویان در تهران بر علیه اختناق حاکم به سرعت به یک قیام بزرگ مردمی تبدیل شد. در آن روز، نیروهای سرکوبگر و عوامل بدنام وزارت اطلاعات بیش از ۱۰۰۰ د‌انشجوی معترض را به وحشیانه ترین شکل ممکن مورد ضرب‌وشتم قرار دادند و چندین دانشجو را به فجیع‌ترین شکل به ‌شهادت رساندند. علاوه بر آن شمار زیادی از دانشجویان مجروح و بسیاری نیز دستگیر شدند؛ و بدین ترتیب تاریخ "برگ خونین دیگری " از مقاومت دانشجویان را در سینه خود به امانت سپرد تا خاطره این فداکاری در اذهان همه دانشجویان و مردم آگاه کشورمان باقی بماند و توشه راه مبارزه آنها با استبداد دینی گردد. امسال در شرایطی به پیشواز سالگرد ۱۶ آذر می رویم که از طرفی جوشش خونهای بناحق ریخته از ۱۶ آذر ۱۳۳۲ تا قتل عام تابستان ۱۳۶۷ در پرتو مقاومت سراسری، نبض جامعه را در جنبش دادخواهی خون شهیدان به تپش واداشته و از سوی دیگر تضادها و بحرانهای لاعلاج داخلی و بین المللی و آثار و پیامدهای زهر اتمی می رود تا تارو پود رژیم ولایت فقیه را در هم بپیچد. روزی نیست که در کلان شهرهای کشور مردم بستوه آمده از چپاول و ظلم رژیم ولایت فقیه، فریاد دادخواهی همراه با تنفر و انزجار خود را به نمایش نگذارند. در چنین شرایطی با گرامیداشت یاد همه دانشجویان قهرمانی که جانشان را فدای آرمان آزادی و عدالت اجتماعی نموده اند، پیشاپیش مقدم ۱۶ آذر را گرامی بداریم که امید است چون آذرخشی دیگر بر ظلمت حاکم در میهن فرود آید.
اگر کسی را ریگی به کفش نباشد و یا بقول برتولت برشت در ازدست دادن "نان آلوده به خونش که در گرو حمایتش از دیکتاتور خونریز است" در هراس نباشد، معمولا نباید نیاز به هوش و ذکاوت خاصی داشته باشد، تا به درک این حقیقت اثبات شده و روشن برسد که بنیادهای رژیم ولایت فقیه حاکم بر ایران بر سرکوب و شکنجه و اعدام و فساد و وحشیگری لجام گسیخته استوار است. این البته از وجوه مشترک و بارز همه رژیم های دیکتاتوری و ضد مردمی که فاقد مشروعیت مردمی هستند، می باشد. مکانیزم ها و بکارگیری ابزارهای سرکوب این نظامها البته تابعی از ماهیت و شرایط تاریخی ظهور آنهاست و این همان چیزی است که رژیم ولایت فقیه را که نه در بستر تداوم طبیعی و تکاملی تاریخ، بلکه به مثابه یک پدیده ضد تاریخی بر سر راه شکوفایی آن فرود آمده است، با دیگر نظام های دیکتاتوری متمایز می سازد. عملکرد بیش از سه دهه حاکمیت این رژیم در سرزمینی که مهد یکی کهن ترین تمدنهای جهان بوده است، گواه این حقیقت است که رژیم ولایت فقیه نه تنها هیچ سنخیتی با تاریخ و افتخارات آن نداشته که موجودیت خود را در تضاد با آن و سمبل های افتخارآفرین آن می بیند. آخوند جنتی دبیر شورای نگهبان و امام جمعه موقت رژیم ضمن اذعان به این تضاد ماهوی خواستار تخریب مجسمه کاوه آهنگر گردیده و می گوید: "این مجسمه به پایگاهی برای ضد انقلاب بدل خواهد شد." (آخوند جنتی جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۳) برای درک این موضوع که چگونه تندیس یک قهرمان حماسی ایران باستان می تواند دغدغه امروز رژیم آخوندی باشد، بهتر است نگاهی به تاریخ شود تا نقش الهام بخش کاوه و کاوه ها در دادخواهی مردم روشنتر گردد. در شاهنامه فردوسی از فرمانروایی دو دودمان آریایی در دوران کهن ایران زمین سخن به میان آمده است که در آن از جمشید به عنوان معروفترین و تواناترین شاه پیشدادیان نام برده می شود. جمشید که "برای نخستین بار کشتی ساخت و با آن از روی آب "دریاچه اورال"، از کناره یی به کناره دیگر سفر کرد و در پایان زمستان و طلوع بهاران، به پاسِ از میان رفتنِ چیرگیِ اهریمنِ زمستان که همه چیز را تخته بند کرده بود، جشن نوروز را بر پا کرد، در پایان عمر، به غرور و خودفریفتگی گرفتار آمد و از این رو، نیرویی که خدایان به او سپرده بودند " فرّه ایزدی"، از او دور شد و ضحاک بر سرزمینش چیرگی یافت. ضحاک از اهریمن فرمان می برد و بر دوش های او، بر جای بوسه اهریمن، دو مار روییده بود که برای رام نگه داشتن آنها، هر روز مغز دو نوجوان را به آنها می خوراند. دوران فرمانروایی ضحاک بر سرزمین اقوام آریایی، با بیداد و خودکامگی همراه بود. کاوه آهنگر که مغز پسرانش طعمه ماران ضحاک شده بود، چرم آهنگری را مانند پرچم رزم بر سر نیزه کرد و مردم را به شورش علیه شاه بیدادگر برانگیخت و به یاری آنها ضحاک را از تخت شاهی به زیر کشید و او را در کوه دماوند به سنگی، استوار ببست... از آن پس درفش کاویانی تا پایان فرمانروایی ساسانیان، پرچم رزم ایرانیان و مظهر پایداری نسلهای اقوام آریایی در برابر بیدادگریهای دشمنان ایران شد." (تاریخ ایران زمین – دکتر عبدالعلی معصومی) اما در همین مختصر هم می توان به نقاط اشتراک ضحاک اساطیری دوران پیشدادیان با ضحاک زمان، خمینی دجال و پس ماندگان آن به خوبی پی برد. به یاد داریم که چگونه خمینی حاصل یک انقلاب عظیم توده ای برای آزادی و عدالت اجتماعی را با حمایتهای بیدریغ استعماری به نام خود مصادره کرد و به اعتماد مردمی که برای ورودش فرش خون گستراندند خیانت کرد؛ "ضحاک از اهریمن فرمان می برد" اما خمینی نشان داد که خود روح مجسم شیطان است، همو که برای بقای موجودیت پلید خود و رژیم ضدانسانی اش خون بیش از ۳۰۰۰۰ تن از پاکترین فرزندان این مرز و بوم را در تابستان شصت وهفت بزمین ریخت، خون سرخ "کاوه های آهنگری" که بر بیداد و تباهی او شوریدند و ننگ تسلیم را نپذیرفتند تا مشعلی باشند فراراه نسلهای آینده، فراراه نسل خونخواه امروز. بنابراین هم می توان به رابطه "ضد انقلاب" مورد ادعای آخوند جنتی با تندیس کاوه آهنگر پی برد و هم فراتر از آن به اینکه چرا ضحاک دوران و جنایتکاران بارگاه او از افشای محل دفن پیکرهای "کاوه های" زمان در گورستانهای بی نام و نشان وحشت دارد. بدون تردید هر ایرانی به تاریخ و تمدن و فرهنگ کهن ایران زمین افتخار میکند و از اسطوره های آن به عنوان سمبل های جوانمردی و شرافت انسانی به نیکی یاد می کند، اما آنچه امروز فراتر از هر افسانه آبستراکت باستانی به تاریخ ایران زمین غنا و هویت می بخشد، داستان دلاوری های واقعی و ملموس فرزندان مجاهد و مبارز این مرز و بوم است که با بیش ازسه دهه نبرد و رزم بی امان با ضحاکان زمان در تمامیت رژیم فاسد ولایت فقیه، خود به اسطوره های مقاومت تبدیل گشته اند؛ آنگونه که نسل تشنه آزادی ایران زمین در سیمای هر مجاهد و مبارز به خون غلتیده و به خاک خفته، بطور ملموس کاوه آهنگری را می بیند که او را به برافراشتن درفش کاویانی اش و مبارزه بر علیه بیداد زمان فرا می خواند.  بنابراین از ما به رژیم قاتل فرزندان ایران زمین این پیام که: گیریم که تندیس کاوه آهنگر را خراب کردید، با کاوه های میهن که پرچم خونخواهی کاوه های به خون خفته برافراشته اند، چه خواهید کرد؟
"... رحم بر محاربین ساده‌اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا، از اصول تردید‌ناپذیر نظام اسلامی ا‌ست. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند «اشداء علی‌الکفار» باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می‌باشد." جملات بالا بخشی از فتوای خمینی است، همان موجود پلیدی که روح شیطان را تمام‌قد و بدون ذره‌ای کم و کاستی نمایندگی می‌کرد. لحظه‌ای بر روی کلماتی از این فتوا چون "دشمنان خدا"، "رضایت خداوند متعال" و "رحم بر محاربین" مکث می‌کنم و همزمان چهره انسان‌های شریف و گوهرهای بی‌بدیلی که قربانی این شقاوت به همتا شدند را از ذهن می‌گذرانم؛ به محمدرضا محب پور شالدهی (فرامرز) می‌اندیشم که سجایای اخلاقی و منش والای انسانی‌اش او را محبوب همه کرده بود. برای جوانان هم سن و سال، فرامرز همیشه معیار صداقت، پاکی و درستکاری بود و برای دژخیم جماران "دشمن خدا" که قتلش قرار بود باعث "رضایت خداوند متعال" گردد. جلادان خمینی فرامرز قهرمان را همراه سی هزار شقایق عاشق دیگر در جریان قتل و عام تابستان ۶۷ به شهادت رساندند تا به خیال خام خود او را از مردم جدا و از حافظه تاریخ محو کنند؛ اما غافل از اینکه راه و رسم او و دیگر یاران شهیدش به دلیل حقانیت نهفته در آرمانشان مردم و جامعه را بی‌قرار می‌کند و دیگر تردیدی در اذهان عمومی باقی نخواهد گذاشت که آنکه این انسان‌های پاکباخته را "محارب و دشمن خدا" می‌داند، خود به‌یقین باید دشمن مجسم خدا و انسانیت باشد. آخر مگر می‌شد که کسی پاکباختگی و صداقت فرامرزها را دیده باشد و پشیزی برای اباطیل خمینی ارزش قائل گردد، مگر آنکه خلص از جنس شیطانی او باشد؛ و این همان چیزی بود که حتی فردی مثل منتظری در مقام جانشین خمینی را تکان می‌دهد و وادار به واکنش و اقرار می‌کند که "مجاهدین یک سنخ فکر هستند و با کشتن از بین نمی‌روند".به بیانی دیگر اگرچه مجاهدین و انقلابیون به خون غلتیده دهه شصت و به‌ویژه شهیدان قتل‌عام سبعانه تابستان ۶۷ به‌ظاهر در اعماق خاک‌های بی‌نام‌ونشان میهن خاموش آرمیده‌اند، اما حقانیت نهفته در راه و آرمان آن‌ها همچون آتش‌فشانی است فعال و خلاق که با گذر زمان نه‌تنها در حال اکتیو شدن و سر برآوردن بوده که "تشعشعات" انقلابی ناشی از آن، جامعه را نیز به تحرک و پویایی فرامی‌خواند. اکنون ۲۸ سال از آن تابستان خونین می‌گذرد، قدرت الهام‌بخش و عمیقاً تأثیرگذار آن نیروی به‌ظاهر خاموش اما همچون یک ارگان زنده در بطن کنش و واکنش‌های اجتماع حضور دارد و به تحولات آن سمت‌وسو می‌دهد. حضوری که از سویی تجزیه و فروپاشی درون نظام جائرانه ولایت‌فقیه را تشدید می‌کند و از جهتی دیگر اقشار مختلف جامعه را مستمر به دادخواهی و شهادت دادن به حقانیت آرمان شهیدان و به‌طریق‌اولی به برائت از جنایت شنیع خمینی و باند آدمکشش فرامی‌خواند. انتشار فایل صوتی آقای منتظری در دیدار با "هیئت مرگ" توسط فرزند ایشان نیز، به‌ویژه در تعادل قوای سیاسی کنونی که تمامیت رژیم به‌جای مانده از خمینی درنتیجه گسترش اعتراضات مردمی و پیشروی مقاومت سازمان‌یافته در ضعیف‌ترین نقطه خود قرار دارد، در همین کادر قابل‌بررسی بوده و البته از اهمیت فوق‌العاده زیادی برخوردار است. با انتشار این فایل صوتی مقدم بر هر چیز ۲۸ سال تلاش مداوم و پر دسیسه دستگاه‌های سرکوب و شکنجه رژیم برای تابوسازی از فاجعه قتل و عام تابستان ۶۷ و مخصوصاً واژه مجاهد چنان نقش بر آب شد که وحشت ناشی از آن را می‌توان در موضع‌گیری سران ریزودرشت رژیم به‌وضوح دید.خبرگزاری فارس در تاریخ ۶ شهریور ۱۳۹۵ به نقل از رفسنجانی می‌نویسد: "هاشمی رفسنجانی با ابراز تأسف شدید از موج جدید ایجادشده برای حمله به امام (ره)، گفت: تقریباً در همه رسانه‌های معاند خارجی این موج ادامه دارد تا جایی که اخیراً شهردار پاریس نمایشگاهی از بازسازی صحنه‌های اعدام آن زمان برگزار کرده است که حمایت از این گروه تروریستی در این مقطع، جای تعجب و تأمل دارد."خبرگزاری مزبور به نقل از آخوند مجید انصاری ادامه می‌دهد: "احساس می‌شود توطئه‌ای پیچیده در سطح بین‌المللی در شرف وقوع است که سازمان تروریستی منافقین را به سازمانی مشروع مدنی معرفی کنند و باید ازلحاظ فقهی و حقوقی در سطح بین‌الملل در مورد جنایات این گروهک تروریستی، کارهای بیشتری انجام شود."اما در گفتگوی آقای منتظری با جنایتکاران "هیئت مرگ" و همچنین اطلاعات ارائه‌شده توسط بعضی از مسئولین قبلی رژیم آخوندی منجمله مهدی خزعلی و رضا ملک، علاوه بر شقاوت بی حدوحصر رژیم و دارو دسته نزدیک خمینی، دو نکته بسیار برجسته است. نکته اول مقاومت جانانه شهیدان سرفراز تابستان ۶۷ و تن ندادن به ندامت و تسلیم و دفاع از هویت مجاهد خلق و رهبری مسعود رجوی و نکته دوم تعداد شهیدان قتل و عام شده که حتی بیش از رقم اعلام شده توسط مقاومت ایران می‌باشد. این شواهد دیگر تردیدی باقی نمی‌گذارد که تبلیغ برای کاهش آمار اعدام‌شدگان تابستان ۶۷ خیانت به خون شهیدان و مددرسانی آشکار به قاتلین این شهیدان در وزارت اطلاعات می‌باشد.

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان