10272020سه شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
هرمز صفائی نوائی

هرمز صفائی نوائی

سی و دو سال از آن فرمان شوم خمینی و قتل عام سی هزار زندانی اسیر و دست بسته مجاهد و مبارز گذشته است. در آن زمان میر حسین موسوی نخست وزیر وقت خامنه ای و یکی از آمران این قتل عام فجیع بود. اما آن خون هاکه بی صدا ریخته شد، جوشیدند و پر و بال در آوردند و فریاد شدند.
جای شهید و جلاد عوض نشود (بخشی از سخنرانی خامنه‌ایی راجع به اعدام‌های دهه ۶۰  در ۱۴ خرداد ۱۳۹۶)
حماسه دو برادر از یک روستا در اطراف قائمشهر«شاهی» که نزدیک به پنجاه تن از جوانان آن برای آزادی من وشما توسط پاسداران خمینی جان باختند.. او معمولآ در رفت و آمدها، به لحاظ امنیتی و برای فرار از دستگیرى، از تاکسی استفاده می کرد. بعضآ نیز پیش می آمد که بلافاصله تاکسی گیرش نمی آمد و وی برای عدم جلب توجه، در همان مسیری كه بايد مى رفت پياده به راه مى افتاد و در طول مسیر، در صورت دیدن تاکسی دستش را بلند می کرد و سوار آن می شد. هیچوقت در یک نقطه منتظر تاکسی نمی ایستاد. در آن روز شانس با وی همراه نبود و وی برای گرفتن تاکسی تا بیمارستان شیر و خورشید بابل را پای پیاده طی کرد. ناگهان یک تاکسی که خالی به نظر می رسید جلوی پایش ایستاد. او سوار تاکسی شد و مقصد خود را گفت و راننده براه خود ادامه داد. هنوز سيصد متر دور نشده بودند كه صدای رگبار گلوله فضای شهر بابل را پر كرد. چند لحظه بعد یک اتومبیل پیکان خاکستری، که شیشۀ عقب آن شکسته بود با چهار سرنشین از کنار تاکسی او رد شد. پيكان و سرنشینانش توجه او را جلب كردند. سرنشینان پیکان، همگی لباس سبز سپاه پاسداران را بتن داشتند و رنگ صورتشان نیز پریده بود. آنها بسمت ساختمان سپاه واقع در جاده بابل در حرکت بودند. از درون تاکسی به آنها خیره شد و آنها را از نظر گذراند ولی تاکسی براه خود ادامه داد . صدای گلوله ذهنش را به خود مشغول نموده و در آن لحظه کوتاه هزاران فکر و خیال از خاطرش گذشت. تاکسی به نزدیکی چهارراه فرهنگ رسید. جمعیت زیادی در پیاده رو چهارراه فرهنگ جمع شده بودند. اتومبیل ها آهسته حرکت می كردند و ازدحام جمعیت مانع حرکت شان شده بود. کف پیاده رو و اطراف نيمكت چوبى پياده رو خونی بود. روزنامه های خونی زیادی نیز در اطراف نیمکت پخش شده بود. تاکسی نیز بخاطر ازدحام جمعیت کنجکاوی كه در اطراف چهارراه فرهنگ جمع شده بودند از حرکت ایستاد. کنجکاوانه شیشه اتومبیل را پائین کشید و سرش را از پنجره آن بیرون آورد. از مرد میانسالى كه نزدیک تاکسی ایستاده بود پرسید: "آقا اینجا چه خبره ؟" مرد که درهم و ناراحت بود در جواب با اشاره دست به نیمکت خونین گفت : "روی اين نیمکت یک مجاهد نشسته بود. سپاه بستش به رگبار و وی دردم کشته شد." انگار ناگهان خون در رگانش از حرکت ایستاد. آب در دهانش خشکید. قلبش از طپيدن افتاد و رنگ از چهره اش پرید. موضوعی ذهنش را بخود مشغول نمود: "رزمنده ای دیگر برای رهائی مردمش به خاک افتاد. رزمنده اى دیگر برای دفاع از آرمان آزادیخواهی مردمش در خون خود غلتید. دوباره جوانی آگاه برای ترویج آگاهی و بیناكردن دیده های مردمش جان خود را فدا كرد. دوباره خونی برزمین ریخته شد تا آگاهی و روشنائی ترویج گردد." راه باز شد و تاکسی براه خود ادامه داد. در افکار خود غرق بود که تاکسی به مقصد رسید و راننده افکارش را پاره کرد و گفت: "آقا رسیدیم." از اتومبیل پیاده شد و در آرامش مآموریتش را انجام داد و به پایگاه خود برگشت . عده ای نیز داستان شهادت «بهنام» را اینطور تعريف كردند: وی در چهارراه فرهنگ در ایستگاه اتوبوس ایستاده و منتظر کسی بود. جمعیت زیادی در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند. اتوبوس رسيد و مسافران سوار شدند ولى بهنام تنها در ايستگاه باقى ماند. در همین لحظه پيكان گشت سپاه در حال رد شدن از ایستگاه اتوبوس بود. آنها جمعیت حاضر را زیر نظر می گیرند و از توی آینه بهنام را که به تنهائی در ایستگاه ایستاده بود مى بينند و مشکوک می شوند. یکی از سرنشینان اتومبیل سپاه که از اهالی قائمشهر بود، اورا مورد شناسایی قرار می دهد. اتومببیل می ایستد و راننده با دنده عقب به سمت ایستگاه اتوبوس بر مى گردد. بهنام دیگر شکی نداشت که مورد شناسائی قرار گرفته و لو رفته است. پاسداران بلافاصله از درون اتومبیل به سمت بهنام-«عباس نوریان» شلیک می کنند. گلوله به سمت چپ صورت او برخورد میکند و دردم به شهادت می رسد. فردای آنروز خبر شهادت فرزند محبوب قادیکلاه «عباس نوریان» همانند انفجار بمبی در سراسر قائمشهر و بخصوص در زادگاهش «قادیکلاه» بصدا در آمد و دل تمام کسانی که وی را می شناختند را بدرد آورد. مردم در غم از دست دادن انسانی شریف، جوانی صادق، پاک و دلسوز زحمتکشان و محرومان گریستند. عباس برادری داشت که فردی مذهبی از نوع سنتی آن بود. بهمین دلیل نیز بسیاری از نیروهای سپاه و دیگر مقامات نظام را می شناخت. برادر عباس، بعد از اطلاع یافتن از کشته شدن او به اتفاق پدر و مادرش با یک اتومبیل «آریا» برای شناسایی و حمل جسد، به بیمارستان بابل مراجعه مى كند. جسد عباس در این چند روز به بهانه «منافق» بودن، در سردخانه نگهداری نمی شد! جسد ورم کرده بود و همين شناسایی را برای خانواده اش مشکل مى كرد. جسد کاملآ بو گرفته بود و بینی را آزار می داد. در مناسبات اداری در ایران و بخصوص در مازندران از روی رابطه و آشنائی و پارتی بازی می شد بسیاری از کارها را به پیش برد. پدر و مادر عباس از روى نشانه‌هایی در بدن فرزندشان، او را شناسایی مى كنند. پاسداران جسد عباس را به شرط اینکه خانواده اش برای او مراسمی برگزار نکنند، به پدر ومادرش تحویل مى دهند. آنها شبانه جسد بو گرفته عباس را از بیمارستان بابل تحویل گرفته و در پشت صندوق عقب «آریا» قرار داده و به سمت قائمشهر مى روند. قادیکلاه از خبر مرگ سمبل اخلاق محل، در غمی عمیق فرو رفته بود. آسمان محل، لبريز شیون و زاری بود. زنان بر سر و روی خود می کوبیدند و بر طبق سنت در شمال به «نواجِش» و مرثیه خوانی مشغول بودند. جسد شهيد را عده ای از اقوام، بدون شستشو برای دفن به سمت قبرستان «درویش کلا» قادیکلاه حمل مى كنند. مردان فامیل جسد عباس را برای خاکسپاری در قبرستان محل بردوش مى برند. «داداش» پدر عباس که از شخصیت های مهم و از بزرگان محل به حساب می آمد و همه برای وی احترام خاصى قائل بودند و از او به عنوان بزرگ محل حرف شنوی داشتند، در پشت جسد خار درچشم و استخوان در گلو پيكر فرزندش را بسمت آرامگاه ابدی همراهی می کرد. ناگهان سر و كله فردی بنام «احمد اسلام پناه» که به «احمد اُرود» شهرت داشت به اتفاق چند نفر از چماقداران و حزب الهی های محل که همگی مسلح به سلاح های خودکار و نیمه خودکار بودند، در قبرستان پیدا شد. آنها با وقاحت و در کمال بی شرمی در جلوی تابوت ایستادند و بر خلاف تمام عرف های اسلامی و انسانی گفتند که اجازه نخواهند داد تا جسد عباس در قبرستان محل به خاک سپرده شود!! «عباس» دین زیادی بگردن احمد داشت و خدمات زیادی به او و خانواده اش كرده بود. تا جائی که تمام هزینه های ازدواج و جشن عروسی وی نیز توسط عباس مهیا و پرداخت شده بود. بعد از به قدرت رسیدن خمینی خونخوار و کاشته شدن تخم کینه و نفاق در دل مردم، احمد به اصطلاح حزب الهی گردید و چشم بروی تمام كارهاى انسانی عباس بست. او دیگر تمام خصائل انسانی عباس را به فراموشی سپرده بود. روزگار غریبی شده بود. حال همان کسی که زندگی اش را به عباس مدیون بود، خود مانع آن شده بود تا عباس در قبرستان محل دفن گردد. هزار و چهار صد سال از اسلام به نام دین رحمت و رهایی تعریف شده بود، اما خمینی يكى از به اصطلاح بالاترین مراجع تقلید تشیع بعد از به قدرت رسیدن، تخم کینه و عداوت را در دل مردم کاشته بود. برادر را در مقابل برادر، پدر را در برابر پسر و دوست را در برابر دوست قرار داده بود. و حالا احمد با وقاحت تمام مانع خاکسپاری جسد عباس مى شد. پدر عباس رو به احمد کرد و با صدائی لرزان به پست ترین فرد محل کرد و با نگاهی معنی دار گفت: « احمد!! این جسد عباس است !!» ولی احمد، بی اعتنا به فرد مورد احترام محل و جسد كسی که به گردنش دین زيادى داشت گفت: «خاکسپاری عباس در قبرستان محل می تواند بروی جوانان محل از نظر روانی تاثیر سوء بگذارد لذا بهتر می باشد که وی را در قبرستان محل دفن نکنید.» بهمین خاطر جسد عباس را که دیگر بو گرفته بود و بینی ها را می آزرد به خارج محل منتقل نمودند. ساعت نزدیک به دو نیمه شب بود و باید جسد را دفن می كردند. در نهایت عباس را در قبرستانی که در آنزمان متروکه بود بنام «چال دشت» به خاك سپردند. بابک برادر عباس که فردی محبوب و دوست داشتنی بود با متانت و صبوری شاهد تمام صحنه های این اتفاقات بود. اما با وقار تمام هیچ عکس العملی از خود نشان نمی داد. او در سر نقشه ای را می پروراند. او عاشق برادرش عباس بود. عباس برای وی الگو و مربی و معلم به حساب می آمد. در مراسم سوم عباس، عده کثیری از مردم خود را برای ادای احترام به فرزند محبوب روستایشان، به سر خاک او رساندند. در آنروز دختر جوان هواداری بنام «زهرا فتاحی» که برای شرکت در مراسم سومین روز خاکسپاری شرکت کرده بود توسط «محمودی» و دیگر پاسداران همراهش دستگیر و به جرم هواداری از مجاهدین و شرکت در مراسم يادبود یک مجاهد به زیر شکنجه برده می شود. «بابک» همچنان شاهد تمام این صحنه ها بود و از مرگ عباس به خود می پیچد. او که شاهد این همه جور و بی عدالتی و نامردمی در حق برادرش که از سمبل ها و چهره های محبوب و دوست داشتنی محل بود،ودیگر جوانان به خشم آمده بود. بخصوص از مزدوری که مانع خاکسپاری عباس شده بود. او از پاسداران به سرکردگی احمد که تا آنزمان ده ها تن از جوانان این روستای کوچک را تیرباران کرده بودند، کینه ای عجیب بدل گرفته بود. او از طریق کانالهای مجاهدین سلاحی تهیه نمود و منتظر فرصت شد. زمان می گذشت و بابک برای گرفتن انتقام خون عباس لحظه شماری می کرد. تا اينكه بعد از مدتی بعد از شهادت عباس، احمد ُارود را در ایستگاه مینی بوس قادیکلا به شاهی، در كنار مسجد به چنگ آورد. بابک برای عادی سازی چادر زنانه به سر کرد و در جلوی پای احمد در ایستگاه مینی بوس سبز شد. ابتدا در گوشش جملاتی را گفت. آنگاه نوک ژ-3 را زیر گلویش گذاشت و ماشه را کشید. بعد در همهمه ى بوجود آمده، از صحنه فرار كرد. عده ای از همراهان احمد او را به بیمارستان منتقل کردند، اما بی فایده بود و او در همان لحظه اول با سلاح خشم بابک كشته شده و به سزای اعمالخودش رسیده بود. بابک پس از این عملیات برای جلوگيرى از دستگیری، راهی جنگل های اطراف قائمشهر شد. او جنگل های آنجا را چون کف دستش می شناخت. پدرش مالدار بود و بسیاری از گالش های جنگل او و پدرش را می شناختند. او که از کودکی در جنگل بزرگ شده بود، با خلق و خوی گالش ها و حیوانات جنگل آشنائی کامل داشت. او زندگی در جنگل را برای گرفتن انتقام از عاملان و آمران جنایت قتل عباس انتخاب كرد و با پيوستن به مقاومت سراسرى مردم پا به عرصه جدی مبارزه گذاشت. بابک فارق التحصیل تربیت معلم و یک فرد آگاه به مسائل سیاسی بود. اما تا آن زمان هرگز وارد فعالیتهای تشکیلاتی مجاهدین نشده بود. بعد از به خاک افتادن عباس، اما راه او نيز عوض شد و به زندگی مخفی روی آورد و به یکی از پایه گذاران تشکیلات پارتیزانی چریک های مجاهدین در جنگلهای قائمشهر و شیرگاه و خی پوست تبدیل گردید. «زهرا» که در مراسم سوم عباس دستگیر شده بود، بعد از دستگیری توسط پاسداران جنایت پیشه مورد تجاوز و بی حرمتی قرار گرفت و چند روز بعد بجرم واهی منافق به جوخه اعدام سپرده شد و تیرباران شد. اینگونه بود که از مرگ یک قهرمان، شیرآهن کوه مرد دیگری از همان خانواده و از همان خطه پا به عرصه قیام و مبارزه گذاشت. سلاح برادر قهرمانش را بدوش گرفت و برای گرفتن انتقام از نامردمان دین فروش و ریاکاران عمامه دار که تحت لوای اعتقادات مردم براریکه قدرت تکیه زده بودند و دست به هرگونه جنایتی می زدند به ستیزو قیام برخواست. بابک از چهره های محبوب و دوست داشتنی قادیکلاه بود. اما رشادت و بی باکی اى كه او در به رگبار بستن یکی از مزدوران سرشناس خمینی در محل از خود نشان داد، از او در دل و ضمیر زحمتکشان آن خطه يك قهرمان ساخت و برای همیشه جاودانه ماند. بعد از آن واقعه مردم محل برای وی و قهرمانى هايش داستان هاى زیادی تعريف كردند. بابک در اواخر سال شصت و یک در بلندی های جنگل خی پوست در کمین پاسداران افتاد و از پشت مورد اثابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید كه خود داستان جداگانه اى مى طلبد. هرمز صفایی 31.08.2017
    سکوت شهر با صدای شلیک پیاپی گلوله ها شکسته شد... در کوچه و خیابان هاى شهرهمه از حمله پاسداران به یک خانه تیمی مجاهدین در اطراف دانشگاه بابل صحبت مى كردند. تقویم دیواری خانه تیمی ما، تاريخ بیست و هشتم مردادماه 1360 را نشان می داد. رگبار گلوله ها حوالی ساعت سه بعداز ظهر شروع شده بود و بی وقفه ادامه داشت. صدای رگبار تفنگ های خودکار و نیمه خودکار، و سنگین و نیمه سنگین قطع نمی شد. من و دیگر یارانم در آن خانه مخفی مان با نگرانی در گوشه ای از حیاط جمع شده بویم و اوضاع را زير صداى نفیر گلوله ها تعقیب می کردیم.   ساعت پنج بعد ازظهر شده بود ولی صدای گلوله ها همچنان شنیده می شد. همه چیز نشان از آن داشت که مجاهدین مستقر در آن خانه جانانه در مقابل تهاجم مزدوران خمینی مقاومت می کنند. صدای رگبار مسلسل ها همچنان شنيده مى شد. در شهر نیز بطور مرتب آمبولانس ها و خودروهای سپاه آژیرکشان در حال انتقال زخمی ها و کشته ها به بیمارستان بودند. صدای مداوم آژیر اتومبیل های نیروهای سپاه نیز خبر ازانتقال نیروهای تازه نفس به محل درگیری می داد. مردم شهر در نگرانی بسر می بردند و بی صبرانه منتظر نتیجه درگیری بودند. در این شهر سازمان مجاهدین نزدیک به ده هزار نفر نیروی هوادار سازماندهی شده داشت. حوالى ساعت شش بعد از ظهر صدای انفجار و گلوله ها رفته رفته آرام تر و به یکباره با شلیک یک تک تیر خاموش گردید.   اما صدای آژیر آمبولانس ها و خودروهای پاسداران که مشغول جابجائی وانتقال زخمی هایشان به بیمارستان بودند تا ساعت ها در شهر شنیده می شد. در تمام شهر مردم صحبت از مقاومت قهرمانانه مجاهدین در یک خانه تیمی می کردند. ما نگران و ناراحت دور هم جمع شده بودیم تا خبر درگیری امروز را از اخبار سراسری تلویزیون استان مازندران بشنویم. تلویزیون رژیم ابتدا چند جسد را نشان داد كه در بين آنها جسد ذغال شدۀ یکی از مجاهدین در جلوی درب ورودی حیاط خانه ای ديده مى شد.خانه ای که مورد حمله پاسداران قرار گرفته بود، کاملآ تخریب شده بود.   گوينده خبراعلاميه اى را مى خواند: "امروز نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با کشف یک خانه تیمی منافقین در صد دستگاه بابل چهار تن از منافقین را به هلاکت رساندند.» فیلمبردار تلویزیون ابتدا در ورودی آهنی بزرگ حیاط خانه را که بر اثر رگبار گلوله ها، سوراخ سوراخ شده بود رانشان داد. وآنگاه با دوربین وارد پارکینگ خانه شد. در انتهای پارکینگ در زیر ساختمان بر روی زمین جسدی به صورت دمر افتاده بود. پاهای جسد باز بود و با دست های باز بروی شکم به سمت خانه دراز کشیده بود. از نوع کشته شدنش معلوم بود که او از در ورودی به سمت خانه در حال دویدن بود و از پشت مورد اصابت گلوله و یا نارنجکی آتش زا قرار گرفته است. او همانجا در دم کشته و جسدش در آتش سوخته و کاملآ ذغال شده بود. عرق سردی بر پیشانی ام نشست . سکوت در میان تمام اعضای جوان پیک حاضر در آن خانه محقر حاکم شده بود. اشک از چشمانمان برای از دست دادن بهترین دوستان و همرزمانمان سرازیر شد.   خانه همان خانه ای بود که خود من ده روز قبل توسط مجاهد خلق «اصغر اکبری» از آنجا به این خانه ای که فعلآ در آن بسر می برديم منتقل شده بودم. یارانمان که تا چند روز قبل بروی یک سفره می نشستيم، امروز ناجوانمردانه بدست نیروهای سرکوبگر خمینی جلاد کشته شدند. اگر ده روز قبل بدلیل سازماندهی جدیدی که صورت گرفته بود به اینجا منتقل نمی شدم، من نیز اکنون در میان کشته شده ها بودم. شاید تقدیراین بود. شاید هم سرنوشت، زندگى ام را جور دیگری رقم زده بود.   خود من بدلیل مسولیتی که در پیک استان مازندران داشتم، به سر قرار با آنها رفته بودم. ابتدا «علیرضا رضایی مقدم» وسپس«اکبرمشرف زاده» را بر سر قراری در نزدیکی های بیمارستان شیر و خورشید بابل تحویل گرفتم. بعد آنها را به خانه کشیک سازمان در مازندران، که در بابل بود بردم. از آنجا بود که آنها به بخش های مختلف سازمان تقسیم و سازماندهی شده بودند.   بعد از دیدن اخبار تلویزیون، ناآرام و بی قرار بودم. لب به غذا نمی زدم و بی وقفه در فکر فرورفته بودم. به خود می پیچیدم. چهره مهربان و نگران مادر اکبر لحظه ای آرامم نمی گذاشت. قبل از منتقل شدن به خانه پیک، اکبر با خانواده اش تماس تلفنی گرفته بود. مادر اکبر همانند بسیاری از مادران نگران سرنوشت و سلامتی فرزندش بود. مادر اصرار زیادی داشت تا اکبر را ببیند. شاید هم یک احساس مادرانه بود که به وی نهیب می زد برای آخرین بارباید فرزندش را ببیند! یا ندائی از عالمی نامحسوس به وی مى گفت که دیگر فرزند مهربان و عاشق زحمتکشانت را نخواهی دید.   اکبر به شغل آموزگاری مشغول بود. او قسمت اعظم حقوق ماهیانه اش را مواد غذائی و لباس می خرید و به خانه نیازمندان شهر می برد. اکبر از من خواست تا دو نفره برای دیدن مادرش به ایستگاه سواری در جاده آمل برويم. مادر زودتر از ما بر سر قرار آمده بود. بی قرار و ناآرام تمام رهگذران را برای دیدار پسر مهربانش از نظر می گذراند. با یک دستتش محكم گوشه چادر مشکی خالدارش را به زیر چانه چسبانده بود و با دست دیگر سبدی پر از خوراکی و سوغاتى در دست داشت. درون سبد برای پسرش خوراکی هائی که او دوست داشت را از آمل آورده بود. قلب مهربان مادرانه اش برای دیدار فرزند با سرعت اما نامرتب می زد. بی قراری می کرد و زمان برایش به کندی می گذشت. تا اینکه اکبر با لبخند جذاب همیشگی و چهره مهربان سبزه اش از راه رسید. او از فاصله ی دور مادرش را شناخت. ابتدا محل اجرای قرار را با همدیگر چندین بارچک کامل امنیتی کرديم . احتمال آن بود كه مادر از آمل مورد تعقیب نیروهای امنیتی قرار گرفته باشد. بعد از آنکه خیالمان از نظر امنیتی راحت شد به محل قرار با مادر نزدیک شديم. اکبر همیشه با مادرش شوخی می کرد. وقتی مادرش را در سر قرار دید، چشم هایش از خوشحالی درخشیدن گرفت.   صورت مهربانش با لبخندی زیبا زیباتر شده بود. ابتد محل قرار را دور زد. بعد یواشکی و آرام آرام از پشت سر به مادر ناآرام و منتظرش نزدیک شد. با دستان مهربانش، از پشت چشمان مادرش را گرفت. سپس صمیمانه او را در آغوش گرفت. مادربه محض دیدن وی، اورا همانند دوران کودکی به سینه خود چسباند و بوسید. مادر چند دقیقه فقط به او نگاه می کرد. احساس بسیار زیبا و پاک مادرانه اى در آنجا حاکم شده بود. صحنه بسیار عاطفی و غیر قابل وصف بود. به شانه ها و دست های پسر مهربانش دست می کشید و آنها را می بوئید و می بوسید. مادر در تمام مدت دیدار بطور مرتب به فرزندش سفارش می کرد. به او گوشزد میکرد كه مواظب خودش باشد و با نگرانی مادرانه اى بطور دائم این جمله را تکرار می کرد: «آخوندها همه شمارا می کشند! آخوندها همه شمارا می کشند!» مدت دیدار مادر و فرزند یک ساعت بطول انجامید. مادر تا آخرین لحظه چشم از فرزندش برنمی داشت. دستش در دست پسر مهربانش بود. و آنها بدون آنکه خود بخواهند در یک فضای پراحساس ولی دردناک از همدیگر جدا شدند. و بدون آنکه خود بدانند برای همیشه از همدیگر خداحافظی نمودند. این آخرین دیدار مادر و فرزند بود. آری حدس او درست از آب درآمد.   فردای آن روز سياه، سازمان به ما اطلاع داد که «اکبر مشرف زاده و علیرضا رضایی مقدم» درمیان کشته شدگان دیروز خانه صددستگاه بودند. جسد ذغال شده در درب ورودی ساختمان در پارکینگ خانه نیز جسد «اکبر مشرف زاده» آموزگار دلسوز زحمتکشان، محرومان و کشاورزان شهرآمل بود. آموزگار دلسوز و مهربانى که می توانست برای تعلیم و تربیت کودکان این سرزمین مفید و مثمر ثمر باشد، به جرم دگر اندیشی و آزادى خواهى، از شهر و دیار خود فراری گشت و برای حفظ جان خود مجبور به مخفى شدن در خانه های تيمى شد. و در نهايت از پشت سر با تير پاسداران ظلمت کشته شد.   به غیر از «اکبر و علیرضا» دو تن دیگر از یاران مجاهدشان نیز در آن خانه به شهادت رسیدند. یکى از مجاهدان موفق به فرار از حلقه محاصره پاسداران می شود، اما بدلیل محاصره کامل تمام منطقه صددستگاه توسط سپاه پاسداران، مجبور می گردد تا در خانه ای پناه بگیرد. اما زن صاحب خانه -بنا به گفته مردم- از ترس آنكه پاسداران بلائی برسرش بیاورند پناه گرفتن این مجاهد خلق را به آنها اطلاع می دهد. و او نیز درآنجا مورد حمله و محاصره جانیان خمینی قرار می گیرد. اوپس از مقاومتی جانانه جان خود را فدیه رهایی و آزادی مردمش نمود.   آری آنها فریاد برآورده بودند: در جهان به ازاین راهی بهرما نیست --- راه ما جز ره خلق چیست؟ آنها به نابودی ستم برخاسته بودند. چرا که رهائی و آزادی را برای همه می خواستند. آنها همچون جان لنون، در رؤیای خود دنیایی را می دیدند که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمی شمارد، زمین از عشق و دوستی سرشار می شود. آنها در رؤیای خود دنیایی را را میدیدند که در آن همگان راه گرامی «آزادی» را می شناسند.   آری چنین بود دنیای رؤیایی «اکبرها و علیرضاها» دنیای زیبائی که در آن از ظلم اثری نباشد، تا پدر خانواده از سر فقر دختر خردسالش را برای مبلغ ناچیزی در معرض حراج نگذارد. آنها در آرزوی زندگی بهتر برای دیگران و نه برای خود، جانشان را فدیه بهبودی و آسایش همنوعان خود نمودند. همانند تمامی انقلابیون تاریخ، همانطورکه از وصیت نامه ی تك تكشان نیز پیداست، آنها در طول تاریخ با خونشان با هدفی مشترک، یعنی -مبارزه برای برداشتن هرگونه مانع و سد برای خوشبختی بشریت در سراسر این کره خاکی- سرفرازانه و آگاهانه و با افتخار و آگاهی کامل درخت تکامل ورهائی بشریت را آبيارى نمودند. آنان همچون خورشیدی درخشیدند تا با تابش خود به حیات بشریت گرما و نور و خوشبختی و آزادی هدیه کنند. بله آنها بینه های روشن خداوند در مقابل شیاطینی همچون خمینی بروی زمین بودند . و این بود داستان دردناک ولی سرفرازانه ضربه خوردن خانه صد دستگاه بابل و شهادت یاران دوست داشتنی من در سازمان مجاهدین در بابل. باشد تا در ادامه کارزار«جنبش دادخواهی» آمران و عاملان جنایت علیه بشریت به میز محاکمه و عدالت کشیده شوند و جنایتکاران به سزای جنایاتشان برسند. هرمز صفایی نوایی  

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان