05192022پنج شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
هرمز صفائی نوائی

هرمز صفائی نوائی

    سکوت شهر با صدای شلیک پیاپی گلوله ها شکسته شد... در کوچه و خیابان هاى شهرهمه از حمله پاسداران به یک خانه تیمی مجاهدین در اطراف دانشگاه بابل صحبت مى كردند. تقویم دیواری خانه تیمی ما، تاريخ بیست و هشتم مردادماه 1360 را نشان می داد. رگبار گلوله ها حوالی ساعت سه بعداز ظهر شروع شده بود و بی وقفه ادامه داشت. صدای رگبار تفنگ های خودکار و نیمه خودکار، و سنگین و نیمه سنگین قطع نمی شد. من و دیگر یارانم در آن خانه مخفی مان با نگرانی در گوشه ای از حیاط جمع شده بویم و اوضاع را زير صداى نفیر گلوله ها تعقیب می کردیم.   ساعت پنج بعد ازظهر شده بود ولی صدای گلوله ها همچنان شنیده می شد. همه چیز نشان از آن داشت که مجاهدین مستقر در آن خانه جانانه در مقابل تهاجم مزدوران خمینی مقاومت می کنند. صدای رگبار مسلسل ها همچنان شنيده مى شد. در شهر نیز بطور مرتب آمبولانس ها و خودروهای سپاه آژیرکشان در حال انتقال زخمی ها و کشته ها به بیمارستان بودند. صدای مداوم آژیر اتومبیل های نیروهای سپاه نیز خبر ازانتقال نیروهای تازه نفس به محل درگیری می داد. مردم شهر در نگرانی بسر می بردند و بی صبرانه منتظر نتیجه درگیری بودند. در این شهر سازمان مجاهدین نزدیک به ده هزار نفر نیروی هوادار سازماندهی شده داشت. حوالى ساعت شش بعد از ظهر صدای انفجار و گلوله ها رفته رفته آرام تر و به یکباره با شلیک یک تک تیر خاموش گردید.   اما صدای آژیر آمبولانس ها و خودروهای پاسداران که مشغول جابجائی وانتقال زخمی هایشان به بیمارستان بودند تا ساعت ها در شهر شنیده می شد. در تمام شهر مردم صحبت از مقاومت قهرمانانه مجاهدین در یک خانه تیمی می کردند. ما نگران و ناراحت دور هم جمع شده بودیم تا خبر درگیری امروز را از اخبار سراسری تلویزیون استان مازندران بشنویم. تلویزیون رژیم ابتدا چند جسد را نشان داد كه در بين آنها جسد ذغال شدۀ یکی از مجاهدین در جلوی درب ورودی حیاط خانه ای ديده مى شد.خانه ای که مورد حمله پاسداران قرار گرفته بود، کاملآ تخریب شده بود.   گوينده خبراعلاميه اى را مى خواند: "امروز نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با کشف یک خانه تیمی منافقین در صد دستگاه بابل چهار تن از منافقین را به هلاکت رساندند.» فیلمبردار تلویزیون ابتدا در ورودی آهنی بزرگ حیاط خانه را که بر اثر رگبار گلوله ها، سوراخ سوراخ شده بود رانشان داد. وآنگاه با دوربین وارد پارکینگ خانه شد. در انتهای پارکینگ در زیر ساختمان بر روی زمین جسدی به صورت دمر افتاده بود. پاهای جسد باز بود و با دست های باز بروی شکم به سمت خانه دراز کشیده بود. از نوع کشته شدنش معلوم بود که او از در ورودی به سمت خانه در حال دویدن بود و از پشت مورد اصابت گلوله و یا نارنجکی آتش زا قرار گرفته است. او همانجا در دم کشته و جسدش در آتش سوخته و کاملآ ذغال شده بود. عرق سردی بر پیشانی ام نشست . سکوت در میان تمام اعضای جوان پیک حاضر در آن خانه محقر حاکم شده بود. اشک از چشمانمان برای از دست دادن بهترین دوستان و همرزمانمان سرازیر شد.   خانه همان خانه ای بود که خود من ده روز قبل توسط مجاهد خلق «اصغر اکبری» از آنجا به این خانه ای که فعلآ در آن بسر می برديم منتقل شده بودم. یارانمان که تا چند روز قبل بروی یک سفره می نشستيم، امروز ناجوانمردانه بدست نیروهای سرکوبگر خمینی جلاد کشته شدند. اگر ده روز قبل بدلیل سازماندهی جدیدی که صورت گرفته بود به اینجا منتقل نمی شدم، من نیز اکنون در میان کشته شده ها بودم. شاید تقدیراین بود. شاید هم سرنوشت، زندگى ام را جور دیگری رقم زده بود.   خود من بدلیل مسولیتی که در پیک استان مازندران داشتم، به سر قرار با آنها رفته بودم. ابتدا «علیرضا رضایی مقدم» وسپس«اکبرمشرف زاده» را بر سر قراری در نزدیکی های بیمارستان شیر و خورشید بابل تحویل گرفتم. بعد آنها را به خانه کشیک سازمان در مازندران، که در بابل بود بردم. از آنجا بود که آنها به بخش های مختلف سازمان تقسیم و سازماندهی شده بودند.   بعد از دیدن اخبار تلویزیون، ناآرام و بی قرار بودم. لب به غذا نمی زدم و بی وقفه در فکر فرورفته بودم. به خود می پیچیدم. چهره مهربان و نگران مادر اکبر لحظه ای آرامم نمی گذاشت. قبل از منتقل شدن به خانه پیک، اکبر با خانواده اش تماس تلفنی گرفته بود. مادر اکبر همانند بسیاری از مادران نگران سرنوشت و سلامتی فرزندش بود. مادر اصرار زیادی داشت تا اکبر را ببیند. شاید هم یک احساس مادرانه بود که به وی نهیب می زد برای آخرین بارباید فرزندش را ببیند! یا ندائی از عالمی نامحسوس به وی مى گفت که دیگر فرزند مهربان و عاشق زحمتکشانت را نخواهی دید.   اکبر به شغل آموزگاری مشغول بود. او قسمت اعظم حقوق ماهیانه اش را مواد غذائی و لباس می خرید و به خانه نیازمندان شهر می برد. اکبر از من خواست تا دو نفره برای دیدن مادرش به ایستگاه سواری در جاده آمل برويم. مادر زودتر از ما بر سر قرار آمده بود. بی قرار و ناآرام تمام رهگذران را برای دیدار پسر مهربانش از نظر می گذراند. با یک دستتش محكم گوشه چادر مشکی خالدارش را به زیر چانه چسبانده بود و با دست دیگر سبدی پر از خوراکی و سوغاتى در دست داشت. درون سبد برای پسرش خوراکی هائی که او دوست داشت را از آمل آورده بود. قلب مهربان مادرانه اش برای دیدار فرزند با سرعت اما نامرتب می زد. بی قراری می کرد و زمان برایش به کندی می گذشت. تا اینکه اکبر با لبخند جذاب همیشگی و چهره مهربان سبزه اش از راه رسید. او از فاصله ی دور مادرش را شناخت. ابتدا محل اجرای قرار را با همدیگر چندین بارچک کامل امنیتی کرديم . احتمال آن بود كه مادر از آمل مورد تعقیب نیروهای امنیتی قرار گرفته باشد. بعد از آنکه خیالمان از نظر امنیتی راحت شد به محل قرار با مادر نزدیک شديم. اکبر همیشه با مادرش شوخی می کرد. وقتی مادرش را در سر قرار دید، چشم هایش از خوشحالی درخشیدن گرفت.   صورت مهربانش با لبخندی زیبا زیباتر شده بود. ابتد محل قرار را دور زد. بعد یواشکی و آرام آرام از پشت سر به مادر ناآرام و منتظرش نزدیک شد. با دستان مهربانش، از پشت چشمان مادرش را گرفت. سپس صمیمانه او را در آغوش گرفت. مادربه محض دیدن وی، اورا همانند دوران کودکی به سینه خود چسباند و بوسید. مادر چند دقیقه فقط به او نگاه می کرد. احساس بسیار زیبا و پاک مادرانه اى در آنجا حاکم شده بود. صحنه بسیار عاطفی و غیر قابل وصف بود. به شانه ها و دست های پسر مهربانش دست می کشید و آنها را می بوئید و می بوسید. مادر در تمام مدت دیدار بطور مرتب به فرزندش سفارش می کرد. به او گوشزد میکرد كه مواظب خودش باشد و با نگرانی مادرانه اى بطور دائم این جمله را تکرار می کرد: «آخوندها همه شمارا می کشند! آخوندها همه شمارا می کشند!» مدت دیدار مادر و فرزند یک ساعت بطول انجامید. مادر تا آخرین لحظه چشم از فرزندش برنمی داشت. دستش در دست پسر مهربانش بود. و آنها بدون آنکه خود بخواهند در یک فضای پراحساس ولی دردناک از همدیگر جدا شدند. و بدون آنکه خود بدانند برای همیشه از همدیگر خداحافظی نمودند. این آخرین دیدار مادر و فرزند بود. آری حدس او درست از آب درآمد.   فردای آن روز سياه، سازمان به ما اطلاع داد که «اکبر مشرف زاده و علیرضا رضایی مقدم» درمیان کشته شدگان دیروز خانه صددستگاه بودند. جسد ذغال شده در درب ورودی ساختمان در پارکینگ خانه نیز جسد «اکبر مشرف زاده» آموزگار دلسوز زحمتکشان، محرومان و کشاورزان شهرآمل بود. آموزگار دلسوز و مهربانى که می توانست برای تعلیم و تربیت کودکان این سرزمین مفید و مثمر ثمر باشد، به جرم دگر اندیشی و آزادى خواهى، از شهر و دیار خود فراری گشت و برای حفظ جان خود مجبور به مخفى شدن در خانه های تيمى شد. و در نهايت از پشت سر با تير پاسداران ظلمت کشته شد.   به غیر از «اکبر و علیرضا» دو تن دیگر از یاران مجاهدشان نیز در آن خانه به شهادت رسیدند. یکى از مجاهدان موفق به فرار از حلقه محاصره پاسداران می شود، اما بدلیل محاصره کامل تمام منطقه صددستگاه توسط سپاه پاسداران، مجبور می گردد تا در خانه ای پناه بگیرد. اما زن صاحب خانه -بنا به گفته مردم- از ترس آنكه پاسداران بلائی برسرش بیاورند پناه گرفتن این مجاهد خلق را به آنها اطلاع می دهد. و او نیز درآنجا مورد حمله و محاصره جانیان خمینی قرار می گیرد. اوپس از مقاومتی جانانه جان خود را فدیه رهایی و آزادی مردمش نمود.   آری آنها فریاد برآورده بودند: در جهان به ازاین راهی بهرما نیست --- راه ما جز ره خلق چیست؟ آنها به نابودی ستم برخاسته بودند. چرا که رهائی و آزادی را برای همه می خواستند. آنها همچون جان لنون، در رؤیای خود دنیایی را می دیدند که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمی شمارد، زمین از عشق و دوستی سرشار می شود. آنها در رؤیای خود دنیایی را را میدیدند که در آن همگان راه گرامی «آزادی» را می شناسند.   آری چنین بود دنیای رؤیایی «اکبرها و علیرضاها» دنیای زیبائی که در آن از ظلم اثری نباشد، تا پدر خانواده از سر فقر دختر خردسالش را برای مبلغ ناچیزی در معرض حراج نگذارد. آنها در آرزوی زندگی بهتر برای دیگران و نه برای خود، جانشان را فدیه بهبودی و آسایش همنوعان خود نمودند. همانند تمامی انقلابیون تاریخ، همانطورکه از وصیت نامه ی تك تكشان نیز پیداست، آنها در طول تاریخ با خونشان با هدفی مشترک، یعنی -مبارزه برای برداشتن هرگونه مانع و سد برای خوشبختی بشریت در سراسر این کره خاکی- سرفرازانه و آگاهانه و با افتخار و آگاهی کامل درخت تکامل ورهائی بشریت را آبيارى نمودند. آنان همچون خورشیدی درخشیدند تا با تابش خود به حیات بشریت گرما و نور و خوشبختی و آزادی هدیه کنند. بله آنها بینه های روشن خداوند در مقابل شیاطینی همچون خمینی بروی زمین بودند . و این بود داستان دردناک ولی سرفرازانه ضربه خوردن خانه صد دستگاه بابل و شهادت یاران دوست داشتنی من در سازمان مجاهدین در بابل. باشد تا در ادامه کارزار«جنبش دادخواهی» آمران و عاملان جنایت علیه بشریت به میز محاکمه و عدالت کشیده شوند و جنایتکاران به سزای جنایاتشان برسند. هرمز صفایی نوایی  
«هنگامی که پارو نزنی قایق زندگی تو یا سر جایش می ماند و یا با هر بادی به بی راهه خواهد رفت» همانند دیگر جوامع بشری ما نيز در یک زندگی فرضی و معمولی، هر روز صبح از خواب بیدار می شویم، صبحانه مى خوريم و به سر کار می رویم. عصر به خانه بازمی گردیم و بعد از صرف شام و نظافت فردی برای استراحت به تخت خواب می رویم. صبح روز بعد نیز بدون اینکه تنوع و تحولی در زندگی مان ایجاد کرده باشیم همان کارهای یکنواخت روز قبل را تکرارمی کنیم. در علم روان شناسی به اين تكرار مكررات می گویند:«روزمرگی ». اگر در زندگی مان تغییر و تحولی ايجاد نكنيم و از سيكل یکنواخت و خسته کننده روزمره خارج نشويم، بعد از مدتی به افسردگی دچار خواهیم شد.حال اگر یک جامعه ویا یک مقاومت به روزمرگی دچار شود، آنگاه چه باید کرد؟ استعمار گران، زورگویان و سودجویان برای چپاول هر چه بیشتر توده ها ابتدا سعی میکنند بر افکار آن جوامع تسلط پیدا کنند.پتانسیل های مثبت وپویای آن جامعه را با طرح وبرنامه های مخرب از بین ببرند. آنها بی خیالی، تن پروری، فساد، فحشا ،ارتشاء و مواد مخدر را حتی بطور رایگان در اجتماع گسترش و ترویج می دهند. نگاهی گذرا به جوامعی که دیکتاتورها بر آن حاکم هستند بیاندازید. به ایران تحت حاکمیت ولایت فقیه نگاه کنید. فساد، فحشاء، بیکاری، اعتیاد، انواع واقسام شیوه ها و شگردهایی که بتوان جامعه را مسخ کرد را بکار می گیرند. تلاششان را می کنند تا افکار مردم،بخصوص جوانان را همانند افسانه ها جادو کرده و مانع هرگونه حرکت وتغییر و تحولی در آن جوامع بشوند. جباران تلاش میکنند تا توده ها را به «روزمرگی» بکشانند تا بتوانند آسوده به چپاول و ظلمشان ادامه بدهند. در چهارده سال گذشته همین طرح،یعنی به روزمرگی کشاندن را برای مجاهدین و مقاومت ایران هم بکار گرفته اند. راستی تا کنون چندین باراین جملات را از دیگران شنیده اید؟ بابا ولش کنید! مگر مجاهدین در این چندین سال،تا حالا چکار کرده اند؟ آخوند ها که هنوز سرکارند! هنگامی که دچار این حس بگردیم یعنی اینکه در رابطه با مقاومت مردم ایران وسرنگونی جباران حاکم برایران دچار «روزمرگی» شده ایم..البته عده ای نیز به دلیل طولانی شدن مبارزه دچار این حالت شده اند. آنها دست از مقاومت کشیده وبه این حالت تن داده اند. آنها به نوعی پاسیویزم مبتلا گشته اند.عده ای نیز حتی به طور مستقیم وغیر مستقیم در خدمت جباران درآمده اند. وقتی تعادل زندگی سیاسی ما در جامعه بهم نخورد و ما برای تعادل جدید و شرایط سیاسی اجتماعی مقاومت تلاش نکنیم دچار« روزمرگی»، يعنى همان حسی می شویم که در بالا به آن اشاره نموده ام. هر موجود زنده ای به طور ذاتی با حرکت و تلاش آمیخته است. یکی از پارامترهای سلامت روانشناسی اجتماعی، «مقاومت» وتحول و تغییروبن بست شکنی است. یک جامعه در حال رشد به برنامه و پروژه مدون و مشخص برای رشد و تضمین آینده جامعه خود محتاج است. مقاومت یک فعالیت هدفدار است. اعضای مقاومت ایران با پروژه هدفمند «سرنگونی» تمامیت رژیم جمهوری اسلامی ایران از همه چیزشان گذشتند. آنها ثانیه به ثانیه و تمام دم وبازدمشان را با این پروژه - یعنی سرنگونى - تنظیم می کنند.مقاومت خود ذاتا به معنی تغییر و تحول و بهم زدن نظم های تحمیلی جباران است. قدرت های چپاولگر صنعتی در این چهار دهه حمایت گسترده سیاسی، نظامی از طریق فروش سلاح و تکنیک همانند دستگاه های شنود و غیره به رژیم جمهوری اسلامی ایران نمودند. در این چهارده سال با انواع و اقسام حربه ها از رژیم ولایت فقیه برای به «روزمرگی»کشاندن مقاومت ایران در سراسر جهان، بخصوص در قرارگاههای مقاومت مردم ایران در اشرف و لیبرتی حمایت کرده اند. روزمرگى، آفت مبارزه براى هر عملى هدفى منظور است و بدون هدف انسان دست به هيچ عملى نمى زند. اما اگر دست رسى به هدف مورد نظر به درازا بكشد، اين خطر پيش مى آيد كه عمل تبديل به عادت شده و از هدف اوليه دور و حتى جدا شود. در مسير مبارزات سياسى هم اين خطر وجود دارد كه اگر ارتباط صحيحى بين مبارزه و هدف وجود نداشته باشد، مبارزه تبديل به روزمرگى و عادت شود. يكى از مسائلى كه بر خلاف اكثريت نيروهاى سياسى ايران، مبارزات مجاهدين را پايدار نگاه داشت همين ارتباط مبارزه ى مجاهدين با هدف براندازى و سرنگونى رژيم خمينى بوده و هست. آنها در هر موقعيتى اين ارتباط را حفظ كردند و با تاكيد بر آن هدف همواره شيوه هاى مبارزاتى خود را به روز كرده اند، حال آن كه طولانى شدن زمان رسيدن به اين هدف، امر مبارزه را حتى در بين نيروهاى صادق تبديل به يك عادت كرده و خود مبارزه تبديل به هدف شده است. حاکمان جنایتکارایران با هم دستان استعماری و مزدوران داخل و خارج از کشوری شان پروژه به روزمرگی کشاندن مقاومت مردم ایران و حامیان شان، و سرانجام نابودی مجاهدین و شورای ملی مقاومت را با تمام توان و امکانات دولتی به پیش بردند. آنها هزاران مرد وزن رزمنده آزادی را به مدت چهارده سال در یک محیط بسته وکوچک به نام «لیبرتی،آزادی» به «حصار و بند» کشیدند. آنها را از هرگونه امکانات انسانی و حتی پزشکی محروم کردند تا خسته شوند، و به «روزمرگی» بيافتند ودست از مبارزه و مقاومت بردارند. آنها با استفاده از علم روانشناسی برای نیت پلید و ضد انسانی خود پروژه به «روزمرگی» کشاندن مجاهدین را به پیش بردند. اما «مقاومت» یعنی سرزندگی، مقاومت یعنی بالندگی،مقاومت یعنی رویش، مقاومت یعنی جهش وتحول، مقاومت یعنی زندگی، مقاومت یعنی به پیش.مقاومت بعنی بن بست شکنی.... آنها نمی دانستند که انقلابیون مجاهد برای نجات واژه ها وحفظ ناموس تک به تک کلماتی که توسط خمینی سر بریده شده است، آگاهانه بر روی تخت های شکنجه دراز کشید، بر بالای طناب دار رقص رهایی کردند. مجاهدین یک روز خمینی را از ماه به چاه کشیدند. یک روز دیگر نیز ماشین آدم کشی و تنور جنگ ضد ملی و میهنی اش را گل گرفتند و خمینی را مجبور به پذيرش آتش بس کردند. روزی دیگر نیزپروژه ضد ایرانی و ضد انسانی اتمی شان را بر سرشان خراب کردند و در انظار جهانیان رسوایشان کردند.مجاهدین مرتب به روز میشوند.چون در مسیر حقیقت ودرست گام بر می دارند، نهایتآ در مسیر هستی وتکامل آینده با آنهاست. سرانجام در هنگام دادخواهی کشتار بیگناهان سال شصت وهفت تابو شکست . ناگهان از بیت ولایت فقيه خون ها ی به ناحق ریخته شده فریاد شدند. خون های ریخته شده فرزندان بی گناه و انقلابی سال شصت و هفت به صورت فایل صوتی توسط فرزند آقای منتظری تمام رویای ام اقرای خلافت دولت اسلامی را بر سر ولایت فقیه ویران کرد. ولایت فقیه رسواى عالم شد. نام مقدس مجاهد خلق دوباره بر سر زبانها افتاد. از مجلس خبرگان خلیفه گرفته تا در بیت ولایت و تا مجلس ارتجاع و در میان فرزندان همین رژیم از بی گناهی مجاهدین گفته و نوشته شد.مجاهدین دوباره دشمنانشان را بور کردند وحلقه «روزمرگی »را شکسنتند وبه روز شدند. مجاهدین و مقاومت ایران توسط خانم مریم رجوی،فراخوان برای دادخواهی خو نهای به ناحق ریخته شدهدر ایران دادند. اکنون بعد از شکستن محاصره و خروج موفقیت آمیز تمامی اعضا و مسئولان مقاومت و مجاهدین ازکمپ لیبرتی و انتقالشان به کشور آلبانی تعادل قواى سیاسی منطقه خاورمیانه بهم خواهد خورد. از این به بعد انرژی مسئولان و فرماندهان پیشتاز مقاومت مردم ایران آزاد گردیده است. اعضای مقاومت با ایستادگی چهارده ساله خود تعادل تمام معادلات سیاسی و پروژه به «روزمرگی» کشاندن مجاهدین و حامیانشان را بهم زدند. از حالا دیگر تعادل سیاسی جدیدى شروع خواهد شد. از این پس هرچه هست فقط تهاجم به قاتلان و چپاولگران جان و ناموس مردم یعنی «تمامیت رژیم ولایت فقیه» است. مجاهدين با طرح مسئله ى هزار اشرف يك بار ديگر امر مبارزه را به روز كرده و با هدف سرنگونى پيوند زدند. آنها هر روز که از حیات مبارزاتی شان می گذرد سرحالتر وبه روزتر می شوند. براستی چه خجسته و میمون است پنجاه و یکمین سال حیات پرافتخار سازمان مجاهدین خلق ایران. لذت شربت پیروزی های پی در پی مقاومت ایران بخصوص، بزرگترین پروژه یعنی انتقال ونجات جان چندین هزار تن از پیشتازان انقلابی میهنمان از حلقوم اژدهای خونخوار آخوندی به کشور آلبانی، بر مقاومت مردم ایران و هر آنکس که درد آزادی ورهایی دارد گوارا باد. هرمز صفایی نوایی 22.09.2016
«وقتی که فاشیسم٬ پایه های نظامش لگد خورد» در تابستان داغ وتفتیده سال 1367 به فرمان خمینی بنیانگذار رژیم جمهوری اسلامی ایران٬ بیش از 30 هزار زندانی سیاسی مجاهد و مبارز به جوخه های اعدام سپرده شدند. زندانیان اسیری که با دست وپای بسته، حتی برخلاف قوانین قضایی ارتجاعی خود این نظام٬ و بدون ارتکاب جرم جدیدی٬ ناعادلانه ،غیر اسلامی و غیرانسانی به جوخه های مرگ سپرده شدند. کشتاری که رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران در تابستان سال 67 در زندانهای سراسر ایران به راه انداخت را می توان با قتل عام یهودیان اسیر در اتاق های گاز رژیم فاشیستی هیتلر در آلمان نازی مقایسه کرد. نوع قتل عام ونوع نگاه این دو نظام فاشیستی برای نابودی انسانها یکی است ودر عمل هیچ تفاوتی با هم ندارند. حال سوال اینجاست: سرنوشت دیکتاتورهای تاریخ واز جمله رژیم فاشیستی هیتلری به کجا انجامید؟ توانست فکر، عقیده ونژاد یهود را نابود کند؟ الان در کجای تاریخ قرار دارد؟ جواب مشخص است. آنها متعفن ترین بخش تاریخ اجتماعی بشر را به خود اختصاص داده اند. حال می خواهیم ببینیم کشتار 30 هزار اسیر دست بسته مجاهد ومبارز، چه پیام وچه پیروزی برای «ام القرای اسلامی» ولایت فقیه خمینی داشته است؟ عفریت پیر به خیال خود می خواست با از بین بردن مجاهدان ومبارزان، آینده نظام خودش را تضمین کند! آیا دیکتاتوری مذهبی ایران به این هدف خود رسیده است؟ هوشی مین میگوید«ما از مرگ قوی تریم،ما همچون برنجزارها هر سال درو می شویم وسال بعد با ساقه های پربارتری می روئیم». حال بعد از بیست وهشت سال از آن نسل کشی در تابستان سال 67 ودر آستانه سالروز خجسته سازمان مجاهدین خلق ایران میخواهیم ببینیم،آیا پایه های رژیم فاشیستی حاکم بر میهنمان با این جنایت وجنایتهای دیگر محکم شده است؟ آیا مجاهدین از بین رفته اند؟ یا همچون برنجزارها با ساقه هایی پربارتر در سراسر جهان تکثیر شده اند؟ قبل از هرچیز باید تاکید کنم که، این 30 هزار شهید٬ هر کدام ستاره ای بودند که آگاهانه قدم در این مسیر،یعنی مبارزه گذاشتند تا رهایی وآزادی را برای تمام اقشار مردم ایران با هر عقیده ومرام ومذهبی به ارمغان بیاورند. آنها آگاه ترین قشر و گل سر سبد باغ شکوفای مردم در سراسر ایران بودند. آنها کاملآ می دانستند٬ در راهی که قدم گذاشته اند راهی سخت، صعب العبور و همراه با انواع واقسام طعنه ها، شیطان سازی ها، زندان، تخت های شکنجه وجوخه های اعدام است. آنها شاید از نظر فیزیکی توسط خلیفه ارتجاع از بین رفتند٬ اما به مثابه یک راه و یک آرمان در تاریخ مردم ایران جاودان شدند. بسیاری از شاهدان قتل عام تعریف می کنند که زندانیان مجاهد ومبارز برای غلبه بر مرگ ودژخیم٬ طناب دار بر گردن صندلی های زیر پای خود را خودشان لگد می زدند وجاودانه می شدند. آنها در واقع در آخرین لحظه به پایه های «ولایت فقیه خمینی» لگد زدند.آنها پایه های نظام فاشیسم مذهبی ولایت فقیه را لگد زدند. اثرات این لگد را در همان هنگام وقوع قتل عام نیز می شود دید. چرا،چون این قتل عام آنچنان شنیع بود که «امید امام» و«نورچشم او» ویکی از پایه گذاران ولایت فقیه، یعنی آیت اله منتظری را ازهمان شروع قتل عام از خمینی جدا کرد. شکاف عمیق وجدی در تمامیت «ام القرای اسلامی» ایجاد کرد و به کلیت «اصل ولایت فقیه» مهر باطل زد وآن را از مشروعیت انداخت. از آن پس دیگر ولایت فقیه مشروعیتش را از دست داد.برای همین است که خامنه ایی حتی در درون خود نظام جمهوری اسلامی بی آینده و بور شده است.از همان جا بود که نظام شقه شد واز درون آن جناحهای مختلف و باندهای مافیایی دیگردرآمد ونظام را هر روز ضعیف وضعیف تر کرد. گرگ های عمامه دار به جان هم افتاده اند وبرای سهم بردن بیشتر از قدرت مشغول دریدن همدیگر شدند. تمام جنبش های بیداری این سه دهه گذشته تمامآ تاثیرات همان خون های به ناحق ریخته شده سال 67 می باشد.آری ،چه کسی می گوید خونها به هدر رفته است؟!.خونها ی قتل عام شدگان سال 67 همچنان در تار وپود یارانشان درشورای ملی مقاومت وسازمان مجاهدین خلق ایران می جوشد.ناخدای این کشتی طوفان زده «مسعود» هدایت این جنبش را همچنان استوار وپابرجا در دست دارد. در جریان نسل کشی سال 67 ، میرحسین موسوی از رهبران جنبش سبز نخست وزیر٬ خامنه ای ريیس جمهور و رفسنجانی وروحانی وتمامی بخش های این رژیم فاشیستی دست اندرکاران این قتل عام فجیع بودند. راستی چرا تمام جناح ها در این رژیم در این بیست وهشت سال سکوت پیشه کرده اند واز آن کشتار سخنی نگفتند ونمی گویند؟! آنها تمام تلاش شان را کرده ومی کنند تا این جنایت به فراموشی سپرده شود. آنها همانند جد عقیدتی شان «معاویه» که بر علیه «علی» دروغ می بافت، همچون بوزینگان بر سر منابر پیامبر بالا رفتند. آنها برای مشروع جلوه دادن قتل عام مجاهدین، از تمام امکانات دولتی، رادیو، تلویزیون، مدرسه ومسجد، کف و دیوار های کوچه وخیابان بر علیه مجاهدین دروغ گفتند و شیطان سازی نمودند. مجاهدین را وابسته به عراق، اسراییل، آمریکا، اتحاد جماهیر شوروی سابق نامیدند! ودست به کشتارشان زدند. اخیرآ نیز آنها را وابسته به عربستان سعودی می دانند! بعدها نیزلابد به کشور آلبانی وابسته خواهند شد! رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی وبنیانگزارش خمینی توسط «امید ونورچشم امام» آیت الله منتظری همچون فاشیسم هیتلری «دیکتاتورجنایتکار تاریخ» نام گرفت. این فکر واین تشکیلات باقی ماند واز تاثیرات خون بی گناهان در این کشتار فجیع،مردم از نام ولایت فقیه«چندششان »می شود. در نفایل صوتی منتشر شده ی اخیر آقای منتظری گفته شده است که «مردم از ولایت فقیه متنفرند». لذا افشای این نوار٬ خامنه ای و ولایت فقیه اش را از بالاترین تا پایین ترین سطح آن زیر سوال برده است. این شکاف در نظام خلیفه ارتجاع عمیق وعمیق ترخواهد شد. این شکاف راه به سرنگونی تمامیت این رژیم پلید خواهد برد. مجاهدین به عنوان یک «فکر واندیشه» حق، بی گناه ومظلوم از دل این بحرانها ققنوس وار سربرآوردند و پیروزمیدان نبرد شدند. ازحالا دیگر در سراسر ایران کسی گوش به تبلیغات منفی بر علیه مجاهدین توسط این رژیم نمی دهد و درست از همین نقطه نیز آنها وحشت دارند. تاثیر این نوار آن چنان بود که تمام جناح های ریز و درشت این رژیم را مجبور به موضع گیری کرد. آنها می ترسند تا چهره مجاهدین دوباره «تطهیر» گردد وجوانان به مقاومت سراسری مردم ایران و کانون محوری آن، مجاهدین خلق ایران برای سرنگونی این جنایتکاران بپیوندند. آری به قول انقلابی بزرگ فرمانده موسی خیابانی: «ممکن است ما را بکشید،ممکن است ما را زندانی کنید،ولی مجاهدین از بین رفتنی نیستنداین فکر ماندنی است، چون حق اند». هرمز صفایی نوایی 29.08.2016
برای ما چه یک فرد، یک حزب یک ارتش و یا یک آموزشگاه چندان زیبنده نیست، اگر مورد حمله دشمن قرار نگیریم، زیرا در آن صورت حتمآ چنین مفهوم خواهد شد که تا سطح دشمن تنزل یافته ایم، زیرا امر خوبی است که ما مورد حمله دشمن قرار بگیریم. زیرا معلوم می‌شود که مابین خود و دشمن خط فاصل روشنی کشیده ایم.

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان