10012020پنج شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27

چرا پيروزي ؟

منتشرشده در مقالات و نظرات
18 آذر 1395
چرا پیروزی؟ (بخش اول) پس ازانتقال موفق تمامی اعضای مجاهدین از زندان لیبرتی به خارج ازعراق، رژیم وعواملش وهمچنین اضداد مقاومت که تمامی سرمایه ها و آرزوهای شیطانی خود "برای نابودی تا آخرین نفر" مجاهدین مستقردرعراق را برباد دیدند وآن را با خود به گورخواهند برد، "همه با هم" و متفق القول از "پایان کار، نابودی وشکست سنگین" مجاهدین نوشتند. آیا خروج ازعراق بواقع پایان کارمجاهدین است ؟ در این مطلب سعی خواهد شد با نگاهی همه سویه به این موضوع پرداخته شود . ادعای پیروزی، یک توهم ؟ مقاومت مردمی ایران مدعی است که خارج کردن نیروهای مجاهدین ازعراق با توجه به "کارشکنی ها و ممانعت ها ی رژیم با انواع دسیسه ها ، توطئه چینی ها و پرونده سازی های موهوم جنایی" یک پیروزی بسیاربزرگ برای آن بوده است. ازطرف دیگر، رژیم واضداد مقاومت ادعا می کنند که خروج این افراد "نه پیروزی که یک شکست سنگین" با چشم اندازنابودی کامل مقاومت با محوریت سازمان مجاهدین می باشد. اما واقیعت چیست ؟ برای پاسخ به این پرسش بایستی به سالهای دور، رویدادها وآنچه که طی این سالها گذشت و همچنین  ماهیت رژیم و تضاد مابین مقاومت و رژیم، نظری هرچند کوتاه انداخت. روزهای واپسین انقلاب سال ۵۷ و درپی تلاش ملایان برای انحصار قدرت و تحکیم آن، دو تفکرمتضاد با هم و در دو صف بندی مشخص در برابر یکدیگرقرار گرفتند که ریشه تضاد و اختلافات آنان دراصل و در عصر جدید به زمان تخاصم میان مشروعه طلبان دربرابر مشروطه خواهان برمی گشت. در یک سو سردمداران حکومت غاصب که تا آن روزدرکنج حوزه های تنگ وتاریک به کسب صرف و نحو مشغول که توانسته بودند درفقدان نیروهای انقلابی ودموکرات، سوار بر موج خواسته های مردم، انقلاب را ازمسیر واقعی خود منحرف کنند و با سردادن شعارهای عوام فریبانه "دفاع ازمستضعفین" وهمچنین شعارهای ریاکارانه "ضد امپریالیستی" با محدود و سرکوب کردن آزادی های برآمده ازانقلاب به هدف غایی خود که تثبیت پایه های حکومت وسلطه هرچه بیشتر برمردم بود، برسند. آنان توانستند که با این سیاست فریبکارانه خود بخش زیادی ازتوده مردم وهمچنین برخی ازاحزاب چپ ازجمله حزب توده وسازمان چریکهای فدایی خلق ایران (اکثریت) را با خود همراه کنند و درنهایت این دو را به زائده ای ازخود درآورند. آن سوی دیگرطیف گوناگونی ازافراد مترقی مستقل وگروههای سیاسی ازجمله سازمان مجاهدین خلق ایران بودند که خواهان دموکراسی و حاکمیت مردم و احترام به آزادی و رعایت قانون بودند و هشدار به شنیدن صدای پای ارتجاع می دادند و صریحا اعلام می کردند که آن خطراصلی که انقلاب را تهدید می کند "نه امپریالیسم بلکه انحصارطلبان مرتجع" می باشد. "تحقق آزادی و سرکوب آزادی" شاخص و محوراصلی اختلافات و کشمکش های سیاسی این دو طیف ازآن دوران تا به امروز بوده که همچنان تا تعیین تکلیف نهایی که قطعا به سرنگونی رژیم راه خواهد برد، ادامه خواهد داشت. رژیم حاکم به هدف تثبیت هرچه بیشترپایه های قدرت نکبت بارخود آزادی ها ی اساسی مردم را به هیچ گرفت و با بکارگیری شیوه های ضد انسانی، ضد مردمی، غیراخلاقی و رذیلانه ای همچون اتهامات بی پایه واساس، دستگیری، ضرب وشتم، شکنجه و زندان و درنهایت کشتار،مخالفین خود را  بشدت سرکوب کرد. سیاست سرکوب شدید مخالفین وبرقراری فضای امنیتی خفقان آور و همچنین ایجاد رعب و وحشت در جامعه باعث شد تا بسیاری ازمدعیان مبارزه که توان ادامه آن را درخود نمی دیدند دچارنوعی سرخوردگی زودرس شوند که این امرآنان را به بی عملی محض وترک مبارزه کشاند. پیشروی رژیم دراین سیاست موجب شد تا برخی به ورطه همراهی و همکاری با رژیم کشانده شوند وهمچنین عده ای نیزحیات سیاسی خفیف خائنانه در پیش گیرند که نتیجه آن حذف عملی آنان ازصحنه مبارزه (هرچند) بطورتحمیلی شد. بدلیل تشدید جواختناق وعدم امکان هرگونه فعالیت سیاسی مخالفین درداخل کشور، فعالین سیاسی  مستقل و همچنین رهبری وبسیاری ازکادرهای سازمان ها و احزاب سیاسی ازجمله سازمان مجاهدین خلق ایران، به قصد ادامه مبارزه خود به خارج ازمرزهای ایران نقل ومکان کردند. عزیمت به خارج ازایران، به هدف ایجاد جبهه ای وسیع و به تبع آن گسترش دادن کیفی مبارزه درسطح بین المللی، بهانه ای دیگرشد برای سران حکومت تا تعقیب، اذیت و آزار وترورمخالفان خود را به خارج ازمرزها بکشاند وبسط وگسترش دهد. ترور بیش از۶۰۰ تن ازفعالین سیاسی مخالف حکومت دربرلین، پاریس، ژنو، وین، ودیگرشهرهای  اروپا در واقع درراستای ادامه سیاست ارعاب، وحشت و حذف فیزیکی مخالفان(اینبار) درخارج ازمرزهای ایران بود . درپی اعتراض برخی از دولتهای اروپایی به فعالیتهای تروریستی عوامل رژیم درخاک کشورخود  وهمچنین بدلیل محکومیت سران حکومت ملایان به ترورحکومتی دردادگاه میکونوس آلمان، رژیم مجبوربه عقب نشینی ازسیاست جنایتکارانه حذف فیزیکی مخالفان خود شد. پس ازآن حکومت آخوندی درپی متلاشی کردن تشکیلات و یا خنثی کردن فعالیت مخالفان خود درخارج برآمد و این سیاست را با نفوذ درگروههای فعال سیاسی ویا دست یازیدن به سیاستهای فرهنگی از جمله ایجاد انجمن های پوششی فرهنگی و راه اندازی برنامه های ماهواره ای فارسی زبان به پیش برد. بدینگونه توانست برخی ازفعالین سیاسی را، که عموما عنوان پناهنده سیاسی را نیزیدک می کشیدند، به ورطه بی عملی محض در راه مبارزه علیه خود ویا بی تفاوتی صرف نسبت به سرنوشت خود و دربرابرنسلهای آینده وهرآنچه که برسرکشورشان می رود بکشاند و موفق شد ازمیان آنان برخی را نیز برای همکاری با خود جذب کند. همزمان با پیشبرد سیاست سرکوب درداخل وتعقیب وتهدید وتطمیع مخالفان درخارج، رژیم با بسط وگسترش نفوذ خود ومداخله درامورداخلی کشورهای منطقه و ترویج بنیاگرایی اسلامی، به هدف احیا وبرپایی حکومت اسلامی درجهان، دست بکاراجرای صدورانقلاب به فراترازمرزهای ایران شد (دکترین سیاست خارجی). سیاستی بس ماجراجویانه وخطرناک که به گفته خانم مریم رجوی ابعاد ونتایج آن برای مردم منطقه و جهان صدها بار ویرانه کننده‌تر از بمب اتمی می بود (می باشد).      آنچه که در بالا آمد اشاره ای بود مختصر به ماهیت و اهداف رژیم که برای ادامه بحث لازم می نمود. پس از توفیق رژیم در سرکوب مخالفان و تحکیم پایه های حکومت خود، تاسیس شورای ملی مقاومت ایران که بعدها بعنوان متشکل ترین وکارآمدترین تشکل سیاسی مخالف رژیم درخارج ازمرزهای ایران فعالیت می کرد، پاسخی بود تاریخی به ضرورت و نیازبه تشکیل جبهه ای هرچه گسترده تر و فراگیرتر دربرابررژیم که حرفی جدی درمسیرمبارزه برای گفتن داشت. در راستای مبارزه تمام عیاربا رژیم ، تاسیس ارتش آزادیبخش ملی ایران، انقلاب درونی ایدئولوژیک مجاهدین، انتخاب امید بخش یک زن، خانم مریم رجوی، بعنوان رئیس جمهوربرگزیده مقاومت برای دوران انتقال وهمچنین شکستن شاخ جنگی رژیم با سلسله حملات نظامی ارتش آزادیبخش وتلاشهای بی وقفه برای افشاگری درمورد برنامه ریزی و قصد و نیت شوم رژیم برای دستیابی به سلاح هسته ای و مهمتر ازهمه افشای سیاستهای مداخله جویانه و بنیادگرایانه اسلامی درکشورهای منطقه وصدور تروریسم دولتی، دیگرجبهه های بودند که مقاومت مردمی ، رژیم آخوندی را، تماما به چالش کشیده  بود. رژیم آخوندی دررابطه با مجاهدین ومقاومت سیاستی دوسویه را در دستورکارداشت. از یک سو رژیم در داخل کشوربدلیل وحشت وهراس خود، سیاست سانسور و بایکوت خبری درباره مجاهدین را در پیش گرفت که هدف اصلی آن ممانعت ازمطرح شدن نام این سازمان دربین مردم و خصوصا گرایش جوانان به سمت آنان بود و زمانی هم که مجبوربه درج خبری درارتباط با آنان می شد ازآنان با عنوان "بقایای مضمحل گروهک تروریستی منافقین که دیگرنفسهای آخرخود را می کشد" نام می برد . ازسوی دیگروهمزمان با آن، سیاست ارعاب و وحشت و دستگیری هواداران سازمان درداخل وکشتار رزمندگان ارتش آزادیبخش درخارج را با بکارگیری شانتاژ، تهدید وتطمیع دولتهای اروپایی علیه آنان به پیش می برد . یک جنگ سیاسی تمام عیاربین جدی ترین، بزرگترین وسازمانیافته ترین نیروی مخالف رژیم یعنی مقاومت خونین مردمی ایران از یکسو و رژیم جنایتکارآخوندی وبرخی ازحامیان بین المللی آن از سوی دیگرکه هدف اولی"ایستادگی تا به آخربرای سرنگونی" وهدف دیگری"نابودی تام وتمام وحذف نیروهای مقاومت تا آخرین نفربرای حفظ بقای خود". در بالا به سیاست های سرکوب رژیم برای ازمیدان بدربردن مخالفان خود اشاره شد . برای ادامه بحث ضروری است که به راهکارها و سیاستهای مجاهدین بطوراخص و شورای ملی مقاومت ایران بطوراعم  دربرابررژیم نیزاشاره ای شود. به گواهی تاریخ واسناد و مدارک از بهمن ۵۷ تا مقطع ۳۰ خرداد۱۳۶۰درفضای سیاسی نسبتا بازآن زمان، سازمان مجاهدین خلق ایران توانسته بود با تعیین خط وخطوط سیاسی اصولی ومشخص و همچنین مرزبندیهای انقلابی خود دربرابرانحصارطلبان مرتجع، که نافی حق حاکمیت مردم بودند واعمال و رفتارشان مغایربا قوانین حقوق بشری ومهمترازهمه درتضاد با آزادی های اساسی برآمده ازانقلاب بود، جایگاه مهمی را بعنوان یکی ازسازمان های سیاسی مخالف حکومت برای خود تعیین کند. همچنین به گواهی شواهد واسناد موجود، سازمان مجاهدین خلق ایران درآن دوران تلاشی وافرداشت  تا بطورمسالمت آمیز درچارچوب قوانینی که به وضع آنان نیز بشدت معترض بود، ازحق طبیعی  مشارکت خود درروند سیاسی، بمنظورحفاظت ازآخرین دست آوردهای انقلاب، استفاده کند وازهرگونه درگیری، برخورد و یا رفتارتشنج آمیزپرهیزکند. ۳۰ خرداد سال ۶۰ نقطه عطف مبارزه یا شکست ؟ مهمترین و پرمناقشه ترین رویداد سیاسی ۳۷ سال گذشته را بجرات می توان رویداد ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ نامید و اشراف به آن و قضاوتی بیطرفانه درباره آن رویداد، سمت و سوی مبارزه ومقاومت در سال های پس ازآن را، مشخص می کند . موضوع چیست ؟ خمینی که با شعار"حزب فقط حزب الله" و"همه با هم" مستبدانه در پی یکپارچه کردن حکومت خود بود،هیچگونه صدای مخالفی را برنمی تابید و از اینرو "نه می خواست ونه می توانست" که به اپوزیسیون خود اجازه فعالیت وحیات سیاسی بدهد وازهمان روزهای اول شمشیر را برعلیه مخالفان خود از رو بست . درآن زمان وفضای ملتهب حاکم برجامعه ، دو رویکرد اساسی، واقعی وعینی در بین افراد و سازمان های مخالف حاکمیت آخوندی وجود داشت. اولین رویکرد سیاست "همراهی با رژیم " ویا "همزیستی درکنار رژیم" بود. موافقین چنین رویکردی براین باور بودند که دراین مقطع ازانقلاب، که خطر نابودی انقلاب ازجانب عوامل امپریالیسم بسیارجدی است، باید با تمام قوا با "خط امام خمینی" همراه شد و ازآن حمایت کرد و امیدواربودند که با برجسته کردن و تبلیغ وجه سیاست دغلکارانه "ضد امپریالیستی" خمینی عملکرد خود را موجه نشان دهند تا بلکه امکان ادامه حیات سیاسی (هرچند بی تاثیروحاشیه ای) برای خود داشته باشند فعالترین مبلغ رویکرد ویا سیاست "همراهی با رژیم"، حزب توده وسازمان چریک های فدایی خلق ایران (اکثریت) بودند که همراهی آنان با خط امام آنها رالاجرم به ورطه حمایت علنی ازسیاستهای سرکوبگرانه خمینی برعلیه نیروهای دگراندیش (ازجمله سازمان مجاهدین خلق ایران) ودرنهایت نیزبه "همکاری و مشارکت عملی" با سیاستهای ضد مردمی رژیم زیرلوای پرچم "مبارزه با امپریالیسم" کشاند. جمعیت نهضت آزادی ایران نیز، که پس ازانقلاب با تصدی پست های کلیدی همچون نخست وزیری،  وزارت امورخارجه، وزارت کشور و دیگرپست های کلیدی و مهم دولتی، سهم بسزایی درشکل گیری حکومت ملایان براریکه قدرت داشتند، پس ازآنکه اعضای آن ازچرخه تصمیم گیرهای مهم دیگربدورمانده بودند، خام خیالانه ،بقول مهندس مهدی بازرگان، برای "حیات خفیف سیاسی خائنانه"خود به سیاست "همزیستی درکنار رژیم" روی آوردند. گرچه نهضت آزادی درمواردی چند، علیه سرکوب آزادی ها، دهان به اعتراض گشود اما چنین رویکردی بالطبع خواسته ویا نا خواسته در مواردی بسیار راه به سکوت دربرابرحق کشی ها و قانون شکنی ها محرز و سیاستهای افسارگسیخته رژیم برد. آنان ساده انگارانه درپی آن بودند تا بلکه با این سیاست بتوانند مانع از زیرضرب رفتن نیروهای خود در برابرماشین سرکوب خمینی شوند. نهضت آزادی پس ازاعدام دستگیرشدگان راهپیمایی روز۳۰خرداد سال۶۰ درهمان روز (که هویت بسیاری از آنان هنوز مشخص نشده بود) با صدوراعلامیه ای اعلام کرد که ازنیروهای ملی - مذهبی کسی اعدام نشده است.      رویکرد دوم اما "شورش وایستادگی" دربرابرهجوم و یورش همه جانبه رژیم به سرکوب آزادی های حداقلی بود. سؤال مهم و اساسی درآن مقطع این بود که، چه باید کرد ؟ آیا سکوت،همراهی وهمکاری با سیاستهای حذف نیروهای مترقی و مبارز توسط رژیم درآن مقطع، سیاستی "درست و اصولی" و درجهت اهداف اولیه انقلاب بود ویا اینکه شورش وایستادگی، سیاستی "خطا واشتباه" ؟ بدلیل پرهیزازاطلام کلام فرصت نیست که دراینجا به سرانجام و سرنوشت سیاسی افراد و گروههایی که خوش باورانه و برای ازسرگذراندن موج خشونت رژیم، با تحلیل اشتباه ازشرایط وماهیت واقعی رژیم به سیاست سکوت ویا همکاری با رژیم تن دادند وکمک حال بسیاری برای حکومت ملایان برای پیشبرد سیاستش شدند، پرداخته شود. آنچه در اینجا مورد نظرمی باشد، پرداختن به مواضع و استراتژی مربوط به سازمان مجاهدین خلق ایران می شود. چرا پیروزی ؟ (بخش دوم) خطای مجاهدین بسیاری ازافراد و گروههایی که از روزهای واپسین انقلاب ۵۷ تا مقطع ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ چه آنانی که سیاست سکوت و یا همکاری را پیش گرفتند وچه آنهایی که خود دربطن حوادث آن دوران یا شخصا نبودند ویا اینکه حضوری بسیارکم رنگ وعافیت جویانه داشته و درآخرهم کسانی که جایگاه وهویت سیاسی مشخصی نداشتند، همچنان ازخطای فاحش استراتژی مجاهدین صحبت می کنند. در تایید این حرف بایستی که گفت آری مجاهدین خطای بسیاری کردند، آنهم به یک دلیل ساده، چرا که "حرکت" کردند و برخلاف تمامی فشارها و تهدیدات، قید وبندها و مصلحت جویی ها، پرچم مبارزه ومقاومت راهرچه با شکوهتربه اهتزاز درآوردند وبدینگونه به وظیفه انقلابی وتاریخی خود بعنوان نیروی پیشتازعمل کردند. این درحالی بود که برای هیچ کس بهترازخود مجاهدین، ارزیابی عامل تعادل قوا درآن مقطع قابل فهم تر و مشخص ترنبود . بدین خاطر به مجاهدین خرده می گیرند که چرا در زمانی که رژیم ازحمایت توده های میلیونی برخورداربود، شعارهای عوام فریبانه ضد امپریالیستی اش گوش فلک را کرکرده بود، دستش برای هرگونه تعرض واجحافی به نام دین ومذهب بازبود، فضای اختناق را روزبه روزتنگ وتنگترمی کرد، با اصراربرادامه جنگ درپی گریزازحل مشکلات داخلی و سرکوب روزافزون آزادی های اساسی  بود، شما مجاهدین چرا بمانند دیگرنیروهای سیاسی با رژیم از درمصلحت کنار نیامدید وسکوت پیشه نکرديد؟ چرا با آوردن نیروهای اندک خود به خیابانها، جوسیاسی را متشنج کردید وحربه بدست رژیم برای سرکوب هرچه بیشتروبی وقفه ترآزادی ها دادید؟ چرا اقدام به برگزاری میتینگهای خود در امجدید و دیگر شهرها کردید؟ چرا میلیشیا را تاسیس کردید؟ چراکلاسهای تبیین جهان را برگزارکردید؟ و دهها نمونه دیگرازچنین خرده گیری ها ی بی پایه و اساس. آن کسانی که تا دیروز جنبشی که مجاهدین در راس آن قرار داشت را کارآمد ترین، تواناترین و مستعد ترین نیرو برای بدست گرفتن قدرت سیاسی می دانستند ، پس از آنکه آن جنبش بدلایل عدیده به اهداف خود نرسید، امروزتنها مجاهدین را مقصراصلی عدم دستیابی به اهداف آن جنبش می دانند وسرکوب بی محابا ی رژیم را هم به پای مجاهدین می نویسند و آنان را شلاق کش می کنند . در این ارتباط آنچه که مربوط به مجاهدین می شود باید یادآوری کرد که :         مجاهدین با حرکت خود و با برافراشتن پرچم آزادیخواهی و ایستادن در برابرغول ارتجاع که نعره می کشید راه دوم را برگزیدند . آنان درآن دوران بیشترازهرفرد و گروهی به مسولیت خطیرخود دربرابرحفظ دست آوردهای انقلاب ازخطرارتجا ع و پاسداری ازارزشهای انقلابی واقف بوده وبه وظیفه انقلابی خود دربرابرکشورومردم عمل کردند ودراین راه حاضربه پرداخت بهای بسیارسنگین برای کسب آزادی شدند. به همین علت بود که هواداران مجاهدین برسرهرکوی و برزنی و یا خیابانی و چهارراهی بارها مورد ضرب وشتم و سرکوب وحشیانه چماقداران رژیم قرارگرفتند. مجاهدین با اهدای بیش از۵۰ شهید دردوران فازسیاسی ازخود صبروتحمل انقلابی بی مثالی نشان دادند وهیچگاه موافق حرکتهای خشونت آمیزنبودند. آنان با برگزاری راهپیمایی مادران و سپس راهپیمایی ۵۰۰۰۰۰ نفری مسالمت آمیزخود در۳۰ خرداد ۱۳۶۰ که آخرین اتمام حجت تاریخی خود با خمینی دجال بود، بواقع اراده خود را برای تغییرروش انحصارطلبان و مستبدین حاکم که هرگونه قانون شکنی وتجاوزبه حقوق حقه مردم وایجاد جواختناق را مجازمی دانستند، به نمایش گذاشتند که جوابی بجزضرب وشتم ودستگیری و زندان و اعدام نیافتند. بسیاری برگزیدن راه دوم ازسوی مجاهدین را"اشتباه مهلک تاکتیکی" آنان نامیدند، اشتباهی که دامنه سرکوب تا حذف کامل تمامی گروههای مخالف رژیم ازپهنه سیاست امتداد یافت، اما مجاهدین آن حرکت را بدرستی"ضرورت مبارزه" خواندند. در مورد رد این ادعا که اگرمجاهدین بعنوان نیرویی مذهبی، برفرض محال، ازدرسازش با رژیم درمی آمدند وبه تمامی خواسته های آن تمکین می کردند، اوضاع سیاسی ایران می توانست طوردیگری رقم بخورد، تنها به یک نکته باید بسنده می شود وآن اینکه تضادهای میان مجاهدین و رژیم هرگزتضادی صرفا سیاسی، بین دوجناح غالب که درپی حفظ قدرت نامشروع خود وجناح مغلوب که درصدد کسب قدرت سیاسی وآنهم به هرقیمتی، نبوده بلکه فراترازآن تضاد واختلافی است ریشه ای وتاریخی مابین دو تفکر، دیدگاه و برداشت بسیارمتضاد ازاسلام، از یک سواسلام متحجر، منحط ، ویران کننده ومحافظه کارخمینی که خاستگاه وجایگاه آن نه دربطن اجتماع که همانا حجره های دربسته بود وازسوی دیگراسلام مترقی، پویا، معتقد به پیوند گسست ناپذیر ایمان وعمل وحرکت انقلابی واجتماعی مجاهدین . بدین خاطراست که میتوان بطورقطع ویقین براین حقیقت گواهی داد که اگرمجاهدین برفرض محال هم به تمام خواسته های خمینی به هرشکل وطریقی تمکین می کردنند ودرانتخاب میان "عمل وسکون"، بمنظورحیات خفیف خائنانه، انتخاب دوم را برمی گزیدند، نابودی وحذف فیزیکی آنان که کلیدش با نجس خواندن آنان درزندانهای شاه توسط مرتجعین زده شده بود وبا توجه به ماهیت ارتجاعی ونیت شوم وپلید وکینه شیطانی خمینی که آنان را منافق نامید و ازآنان خواستار شهادتین شده بود، بدون هیچگونه شک و تردیدی دیر یا زود، به مرحله اجرا درمی آمد. سرکوب خونین راهپیمایی۳۰ خرداد سال۶۰هم برای رژیم وهم برای مجاهدین سرفصل جدید و آغازگردورانی بود که با گذشت زمان برای هردوطرف نمود بیشتری پیدا کرد. در آن روزگرچه تفکر و دیدگاه متحجرومرتجع توانست با سرکوب وحشیانه آن حرکت مسالمت آمیزبه ظاهرامر پیروزمیدان شود اما درحقیقت پیروز واقعی دراصل آن جریان و سنخ فکری بود که پویایی داشت.   تداوم مبارزه در فراسوی مرزهای ایران پس ازخارج شدن رهبری،اعضا وکادرهای سازمان مجاهدین خلق ازایران، آنان می بایستی که خود را برای ادامه راه و مبارزه درشرایط ومحیط جدید آماده می کردند. در آغازکار، سازمان مجاهدین یک جنگ سیاسی تمام عیار را درخاک فرانسه، محل اقامت رهبری وبالاترین کادرهای خود، ازطریق افشاگری های مظالم وجنایاتی که درنظام آخوندی برسرمردم وآزادی رفته بود، شروع کردند. رژیم نیز ازهمان روزاول با تهدیدات و وارد آوردن فشارهای سیاسی و دیپلماتیک خواهان برخورد دولت فرانسه با مجاهدین واخراج آنان ازخاک این کشورشده بود (البته دراینجا ناگفته نماند که درخواست اخراج مجاهدین، دستگیری واسترداد آقای مسعود رجوی نه تنها ازسوی خود رژیم بلکه ازسوی برخی ازافراد وابسته به گروههای چپ نما نیزکه خود را به نرده های مقابل شهرداری پاریس به اعتراض حضور مجاهدین با زنجیر بسته بودند، شده بود). ژاک شیراک شهرداروقت پاریس بدلایل سیاسی وتبانی آزادی گروگانهای فرانسه درلبنان به این خواسته رژیم، اخراج تعداد زیادی ازافراد مجاهدین به کشورگابن، تمکین کرد که این توطئه با اعتراض شدید بسیاری ازسوی نیروهای سیاسی مترقی فرانسه مواجه وبعلت پایداری مجاهدین موجب شکست فضاحت باری برای شیراک شد وبه سرانجام دلخواه رژیم نرسید. این حرکت و معامله رذیلانه ومذبوحانه برای مجاهدین این پیام را داشت که فشارهای سیاسی برآنان درخاک فرانسه نه کمتربلکه بیشتر خواهد شد و دوران سختی را برای آنان ترسیم می کرد. هرچند مجاهدین فشارهای سیاسی وتمهیدات وتهدیدات بسیاری علیه حضورشان درخاک فرانسه را می بایستی که تحمل می کردند اما آنجا که درخواست رژیم وتوطئه استرداد آقای مسعود رجوی دردستورقرارگرفت دیگرمی بایستی که رفت. درآن زمان پاسخ تاریخی مجاهدین و رهبری آن به خمینی دجال، که تنها به خاطرحفظ بقای خود با دمیدن برآتش تنورجنگ فرسایشی و ضد میهنی (پس ازآزادی خرمشهر) می رفت تا که ایران را به ورطه نابودی بکشاند، نه نشستن درخاک فرانسه (هزاران کیلومتر دورازخاک ایران) وبسنده کردن به فعالیتهای صرفا سیاسی درکنار رودخانه سن همراه با خطراعتیاد کافه نشینی به معنای قفل شدن مبارزه آنهم دریک مکان بلکه عزیمت به جوارخاک وطن درعراق و تشکیل ارتش آزادیبخش به هدف شکاندن شاخ جنگی خمینی بود تا ازاین طریق وبا گشودن جبهه ای دیگردرجهت تداوم هرچه بیشترمبارزه به یکی ازضروری ترین و مبرم ترین نیازهای مبارزه علیه رژیم،ازمنظرنظامی، پاسخ داده شود. تصمیم به "رفتن برای برافروختن آتش برفراز کوهستانها" تصمیمی پراهمیت و درعین حال پرخطر به پروازدرآمدن پرنده آزادی با دوبال سیاسی ونظامی ضرورت ادامه مبارزه بود. رفتن مجاهدین به عراق و تشکیل ارتش آزادیبخش ملی پیامش برای رژیم خطرسرنگونی بود. رژیم که درداخل خیال خود را از بابت خطرمجاهدین دیگرآسوده می دید، حضورآنان درنزدیکی مرزهای ایران را برای خود، چه به لحاظ سیاسی وچه ازمنظرنظامی، خطری بالقوه می دانست و آن را بر نمی تافت. لذا برآن شد تا با استفاده ازتمامی امکانات سیاسی ونظامی این خطررا ازسر راه خود بردارد چرا که بخوبی به این امرواقف بوده وهست، تا زمانی که مجاهدین وجود دارند گریزی ازسرنگونی آنان  نیست. نابودی تا آخرین نفر مطالبی که دربالا به آنها اشاره شد، مبین این حقیقت می باشد که تصمیم و اراده رژیم آخوندی به نابودی "آخرین نفرازمجاهدین"، تصمیمی است که بیش از۳۷ سال پس از بهمن۵۷ گرفته شده بود که تا امروزنیزهمچنان برقوت خود باقیست. در داخل کشورکه رژیم به سادگی کشتن ازمجاهدین را به پیش می برد، درخارج اما این هدف شیطانی را با بکارگیری عوامل و مزدوران خود، چه در کردستان عراق و چه دیگر مناطق مرزی، دنبال می کرد. رژیم ازتمام فرصتها و تشنجات سیاسی و نظامی وهمچنین تحولات منطقه که نصیبش شده بود ازجمله اشغال کویت توسط دولت عراق و بازپس گیری آن به کمک نیروهای آمریکایی، را با جدیت هرچه تمام تربرای ضربه زدن به نیروهای مجاهدین درعراق استفاده می کرد. اشغال نظامی عراق توسط ارتش آمریکا وهم زمان با آن بمباران قرارگاههای ارتش آزادیبخش ملی با تلفات جانی بسیار رزمندگان، ازدیگرفرصت های طلایی برای رژیم بود، تا با استفاده ازآن ضربات  بیشتری را متوجه جان مجاهدین کند. وضعیت آشوب زده عراق به رژیم چنان اطمینان خاطری برای ضربه زدن و برچیده کردن تشکیلات مجاهدین داده بود که به دفعات برای بردن مجاهدین به ایران دهها دستگاه اتوبوس خالی را به نزدیکی قرارگاههای آنان فرستاده بود که همانطوربا فضاحت تمام خالی نیزبازگردانده بود. ۱۴ سال مقاومت با شکوه پس ازاشغال عراق درسال ۲۰۰۲ توسط ارتش آمریکا و تا سال ۲۰۰۹ که آمریکا نیروهای خود را از عراق خارج کرد تا آن تاریخ دست رژیم برای ضربه زدن به مجاهدین بدلیل حضورنظامیان آمریکایی که طی توافقنامه ای مسولیت حفاظت ازجان مجاهدین دارای استاتوی افراد حفاظت شده تحت کنواسیون ۴ ژنو را متعهد شده بودند، آنچنان بازنبود. با خروج نیروهای آمریکایی ازعراق درسال ۲۰۰۹ و محول شدن حفاظت نیروهای مجاهدین به دولت عراق، "کشتارمجاهدین و نابودی آنان تا آخرین نفر" توسط دولت دست نشانده مالکی، دردستورکار قرارگرفت. دولت مالکی با چندین نوبت حملات جنایتکارانه به اشرف که به شهادت رسیدن بسیاری ازمجاهدان اشرفی انجامید وهمچنین مضروب و زخمی کردن صدها نفر و شهادت تعدادی بدلیل ممانعت ظالمانه  ازکمکهای پزشکی، آزارواذیت های روحی بسیاربا بسیج کردن مزدوران رژیم تحت نام خانواده        (خانواده های الدنگ) که با سردادن نعره های گوشخراش و فحاشی وتهدیدات جانی دربیش ازسیصد بلندگو کناراشرف برای به تسلیم کشاندن آنان وکوچ اجباری ازاشرف شهرشرف به زندان لیبرتی، به نیابت ازرژیم خونخوارآخوندی دست درخون این مبارزان آزادی کرد. زندان لیبرتی که ازآن بعنوان محل ترانزیت انتقال مجاهدین به کشورهای ثالث نام برده میشد      درحقیقت قتلگاهی بود برای این افراد تا که رژیم نقشه شوم کشتار آنان را به پایان برساند. محاصره ظالمانه مواد غذایی، دارویی، قطع آب و برق به دفعات برای زجرکش کردن، تهدیدات، رفتارها و برخوردهای غیرانسانی، گسیل حیوانات انسان نما تحت نام خانواده به زندان لیبرتی به هدف روحیه شکنی ودرنهایت موشکباران های جنایتکارانه ازجمله جنایتهایی بود که رژیم ازطریق عوامل خود برای نابودی تا آخرین نفرویا حداقل وادارکردن این افراد به تسلیم، ازهمان ابتدای حضورمجاهدین به زندان لیبرتی و تا آخرین روزخروج آنان، درمورد این افراد بطورسیستماتیک ومستمربه آن دست زد. اما مقاومت جانانه شیرزنان وکوهمردان محصوردرزندان لیبرتی که برگ زرین دیگری بود درصفحات تاریخ مقاومت خونین مردم ایران، ازستارخان وباقرخان و میرزای جنگلی تا مصدق وتا به امروز، باردیگر رژیم را دربرابرخود کور و بورکرد. در باره ماجرای خروج مجاهدین سلحشور، که بواقع درآن شرایط سهمگین وخطرناک وبا ریسک  پذیری بسیاربالا تنها به معجزه شبیه می ماند، برای ثبت در تاریخ باید بسیارنوشت وقطعا در یک مقاله نمی توان به تمامی ابعاد آن پرداخت و حق مطلب را آنچنان که شایسته آن می باشد بدرستی ادا کرد. در خاتمه باید براین نکته تاکید کرد که با توجه به نیت شوم وجدیت رژیم برای نابودی بزرگترین، سازمانه یافته ترین و جدی ترین مخالف خود "تا آخرین نفر" خروج مجاهدین ازعراق با توجه به شرایط امنیتی بشدت خطرناک و نفوذ و دست بازداشتن رژیم در تمامی ارکان امنیتی و نظامی یک پیروزی بغایت بزرگ برای مجاهدین و مقاومت مردمی ایران می باشد چرا که برخلاف تمامی  اتهامات واهی مزدوران وزارت اطلاعات، حفظ سلامت و امنیت تک تک مجاهدین و"تا آخرین نفر"، این گوهرهای بی بدیل، همواره مهمترین دغدغه رهبری این سازمان بوده و خانم مریم رجوی در این راه با تلاشهای بی وقفه و شبانه روزی خود بزرگترین اجماع بین المللی برای نجات جان این رزمندگان را بوجود آوردند که درنهایت به این مهم دست پیدا کردند.     مجاهد بی سلاح ، مجاهد بی زمین در ابتدای این مقاله اشاره شد که اضداد این مقاومت خروج موفقیت آمیزمجاهدین ازعراق را پایان کار وشکست سنگینی برای سازمان می دانند و درآن چشم اندازنابودی سازمان را نوید می دهند. البته ناگفته پیداست که این اضداد هنگامی هم که ارتش آزادیبخش داوطلبانه سلاحهای خود را براساس قرارداد فی مابین تحویل نیروهای آمریکایی دادند، آن زمان هم ازنابودی مجاهدین گفتند اما بزودی و بخوبی دریافتند که مجاهد، مجاهد است "چه با سلاح وچه بی سلاح". اینکه اضداد در پس جابجایی مجاهدین، مانند پس دادن سلاح ، شکست را می بینند جای هیچگونه تعجبی نیست اما آنچه که مربوط به سازمان مجاهدین می شود باید گفت که: پس از پایان فضای بازسیاسی ۱۳۵۷ تا ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ رفتن به خانه های تیمی و پس ازآن خروج از ایران بسمت فرانسه و دیگر کشورها و درپی آن ترک خاک فرانسه به سوی عراق و همچنین جابجایی در داخل عراق با بستن تمامی قرارگاههای خود ومستقر شدن دراشرف و ازآنجا کوچ اجباری به سمت لیبرتی و درنهایت خروج تشکیلات بطوردسته جمعی به کشورآلبانی گویای این حقیت است که تمامی این جابجایی ها از همان روز اول با تمامی معضلات و مشکلات برآمده ازآن همواره درجهت ارتقای کیفی مبارزه مجاهدین بوده چرا که آنان مباره خود را هیچگاه منوط به "زمین" نکرده و نخواهند کرد. درهرنقطه ازاین دنیای خاکی، جایی که تنها یک مجاهد پاکباز حضوردارد، شعله های آتش مبارزه همچنان فروزان خواهد ماند این یعنی "تکثیراشرف درهزاران". اینست آن رمز و راز پایداری مجاهدینی که ازخودهیچ ندارند بجزیک کوله پشتی انباشته از"ایمان و ایثار".      باشد که روزی تاریخ مردم ایران ازچنین انسانهای شریفی، که کلمات صدق، وفای به عهد وفدای حد اکثری ومقاومت را معنای دیگر بخشیدند، به نیکی یاد کند وبه وجود آنان افتخارکند که قطعا چنین نیز خواهد شد. با احترام رضا محمدی دوم دسامبر ۲۰۱۶                      
رویدادهای سیاسی هرکشوری تابعی از شرایط روز می باشند، برخی خوشایند و برخی ناگوار که سالیانی بسیاردرحافظه جمعی مردم به یاد می مانند وهرتغییروتحولی چه مثبت و چه منفی که در پس آن روی می دهد با نتایج برآمده از آن رویدادها سنجیده می شود. در مورد تحولات سیاسی صد سال اخیر ایران، یکی از رویدادهای تلخ وناگوار و درعین حال غرورآمیز، واقعه مربوط به ۱۶ آذر ۱۳۳۲ می باشد که این مطلب نگاهی کوتاه دارد به آن رویداد. ایران پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۴ ماه پس ازکودتای نگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، رژیم پهلوی به هدف به رخ کشیدن تثبیت قدرت نا مشروع خود درانظارعمومی مردم ایران و دنیا در پی آن بود که از سفر ریچارد نیکسون معاون آیزنهاور رئیس جمهور وقت آمریکا که درآستانه این سفرطی سخنانی دربرابر کنگره آمریکا، کودتا علیه دولت مردمی دکتر محمد مصدق را پیروزی قوای طرفدارآزادی و امید بخش خوانده بود، بیشترین بهره برداری سیاسی را از این سفر بکند. پیش از این، یعنی دو ماه پس از کودتا که به ساقط نمودن دولت ملی دکترمصدق انجامیده بود وموجب جریحه دارشدن غرورهرایرانی آزادیخواه شده بود، همزمان با بازگشایی مدارس و دانشگاه تهران در مهرماه خیزش های مردمی و تحرک های دانشجویی درسطح دانشگاه با پخش اعلامیه، تعطیل کردن کلاس های درس و راه اندازی تظاهرات توسط آنان علیه کودتا بار دیگر شدت گرفته و اوضاع سیاسی رو به وخامت بیشتر نهاده بود. در دهه ۱۳۲۰ که فضای باز نسبی دردانشگاهها حاکم بود، دانشجویان عضو وهوادارحزب توده با تشکیل "سازمان جوانان حزب توده" ازیکسو که به قولی نیمی ازجمیعت دانشجویان را تشکیل می دادند و ازسوی دیگر دانشجویان هوادارجبهه ملی که با روی کارآمدن دولت دکترمحمد مصدق ومحبوبیت وی نزد آنان تحت تشکیلاتی به نام "سازمان دانشجویان وجوانان مبارز" فعالیت واقدام به انتشارنشریه "جنب و جوش" کرده بودند، مشارکت سیاسی فعالی درسطح دانشگاهها داشتند. از دیگر تشکلات دانشجویی آن دوره نیز می توان از"سازمان صنفی دانشجویان" که خود را نزدیک به جریانات حامی دکترمصدق و تا حدودی به آیت الله کاشانی می دانستند و همچنین انجمن اسلامی دانشجویان نام برد که حضورآنچنانی و چشمگیری درفعالیتهای دانشجویی- سیاسی نداشتند. پس از کودتا، تشکلهای سیاسی نزدیک به جبهه ملی درائتلافی تحت نام نهضت مقاومت ملی در اعتراض به محاکمه غیر قانونی دکترمصدق تظاهرات و اعتصاب های پراکنده ای در تاریخ ۱۶ مهر و ۲۱ آبان در بازار و برخی از دانشکده های دانشگاه تهران صورت دادند که دامنه این اعتراضات در روز ۱۴ آذر با سخنرانی دانشجویان درکلاسهای درس تمامی محوطه دانشگاه را فرا گرفت. همچنین اعلام رسمی تجدید روابط بین ایران و انگلیس که نقش بسیار مخربی در برکناری دولت ملی دکترمصدق ایفا کرده بود و خبر ورود قریب الوقوع دنیس رایت کاردارسفارت انگلیس به تهران عامل دیگری شد تا که تظاهرات و ناآرامی ها درسطح شهر و دانشگاه در روزهای ۱۴ و ۱۵ آذر ادامه پیدا کند که به دستگیری عده ای از معترضین منجر شد. همانطور که دربالا به آن اشاره شد، محمد رضا شاه که درصدد بود تا با سفرریچارد نیکسون قدرت نمایی کند، نمی توانست امکان انجام کوچکترین حرکت اعتراضی ازسوی دانشجویان، هنگام این سفر را به آنان بدهد، ازاین رو برآن شد که با استقرار نیروهای نظامی خود درسطح دانشگاه به مقابله با هرگونه حرکات احتمالی از سوی دانشجویان بپردازد. صبح روز ۱۶ آذر با ورود دانشجویان در صبح روز ۱۶ آذربه دانشگاه و مشاهده شرایط غیرعادی حضور نیروهای نظامی در تمامی محوطه دانشگاه اوضاع تا مدتی آرام بنظرمی رسید. دانشجویان با درایت سیاسی خود درپی آن بودند که هیچگونه حربه ای بدست نیروهای نظامی برای درگیری با آنان را ندهند. اما پس از مدتی، درپی اعتراض دو دانشجوی رشته ساختمان به حضور نظامیان درمحوطه دانشگاه، درگیری بین نظامیان ودانشجویان با هجوم به دانشکده ملی برای دستگیری این دو دانشجو آغاز شد که منجربه زخمی شدن بسیاری و دستگیری ۲۷ دانشجوی رشته علوم، پزشکی، داروسازی وحقوق و درنهایت به شهادت رسیدن سه دانشجو (مهدی شریعت رضوی، مصطفی بزرگ نیا و احمد قندچی) شد. بواقع از زمان تاسیس و راه اندازی مراکز آموزش عالی و دانشگاهها درایران ازجمله دانشگاه تهران (سال ۱۳۱۳) و با وجود فضای بازسیاسی دهه ۱۳۲۰ این اولین باری بود که صحن دانشگاه شاهد چنین حرکات سیاسی مستقل، مردمی، خودجوش و درنهایت فراگیرازسوی دانشجویان بود. حرکت آن روزهرچند که سرکوب شد اما بواقع روح استبداد ستیزی، آگاهی، بیداری، استقلال طلبی و درنهایت آزادگی را درکالبد دانشگاه و دانشجو دمید و یکبار دیگر براین امرحیاتی صحه گذاشت که مهم ترین و اساسی ترین مطالبه و خواسته دانشجویان یعنی مشارکت سیاسی آنان تنها از طرق مسولیت شناسی دربرابرخود وجامعه، ایستادگی دربرابرظلم و بی عدالتی وهرآنچه که نافی علم و دانش و ضد فرهنگ می باشد، میسر می باشد. رژیم شاه هرچند توانست درآن روز و به ظاهرامر با سرکوب حرکات اعتراضی دانشجویان پیروز میدان باشد اما شعله های زیرخاکسترآن حرکت سالها بعد درسراسردانشگاه های ایران از تهران و مشهد گرفته تا کرج و تبریز زبانه کشیدند و نماد مقاومت شدند. از آن روز تا به امروز ۱۶ آذر در تاریخ سیاسی مردم ایران بعنوان پیام آورعزت و شرف دانشگاه و نماد مقاومت در برابرهرگونه نظام دیکتاتوری ثبت شده است. یک روز بعد ازاین جنایت در روز ۱۷ آذر رژیم شاه دکتری افتخاری حقوق را تحت شرایط امنیتی شدید به ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهورآمریکا اهدا کرد. سالها پس از ۱۶ آذر تا اواخر دهه ۱۳۳۰، جامعه ایران، بدلیل فضای امنیتی حاکم و سرکوب هرشکلی ازاعتراضات مردمی، شاهد نوعی انزوا و سرخوردگی سیاسی در بین فعالین سیاسی وبه تبع آن دانشجویان بود. با روی کار آمدن دولت علی امینی دراوایل دهه ۱۳۴۰ و با باز شدن نسبی فضا و کاهش فشارهای سیاسی این روند رکود وانجماد سیاسی رفته رفته شکسته ودامنه فعالیتهای سیاسی تا حدودی گسترش پیدا کرد. در این راستا اولین حرکت سیاسی، تظاهراتی بود که دراول بهمن ماه سال ۱۳۴۰ توسط تشکل دانشجویی وابسته به جبهه ملی در محوطه دانشگاه تهران برگزارشد. در این روزکه نیروهای امنیتی نه درداخل بلکه در بیرون از محوطه دانشگاه مستقر شده بودند، پس از آنکه دانشجویان معترض مجسمه شاه را مورد حمله قرارداده ومحوطه دانشگاه را ترک کردند، توسط آنان مورد ضرب و شتم قرارگرفتند. هم تغییرشرایط سیاسی روز بطورکیفی وهم رشد کمی دانشجویان نسبت به سالهای پیشین محیط نسبتا مناسبی را برای فعالیتهای دانشجویی فراهم ساخته بود. درهمین دوران بود که جامعه دانشجویی می رفت تا که شاهد شکوفایی هربیشتر، نه تنها درتهران بلکه در دیگرشهرستانها، شود. یکی ازمهمترین جریان های دانشجویی درطی این زمان با تشکیل سازمان چریک های فدایی خلق ایران شکل گرفت. این سازمان که مشی مبارزه مسلحانه را دنبال می کرد، دراواخرفروردین سال ۱۳۵۰ شکل گرفته بود که بنیان آن توسط دو گروه ازدانشجویان چپ گرای مارکسیست همچون بیژن جزنی، عباس سورکی که به گروه یک معروف بودند و امیرپرویز پویان ومسعود احمدزاده معروف به گروه دو درسال ۱۳۴۲ نهاده شده بود. از دیگرجریانات دانشجویی موثر درآن زمان با تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران که بعدها یکی ازتاثیرگذارترین ومهمترین جریانات سیاسی ۵ دهه گذشته را رقم زد، شکل گرفت. با شروع فعالیت سیاسی سازمان مجاهدین خلق ایران، دانشگاه نقشی بسیارمهم برای جذب هواداران و اعضای جدید سازمان ایفا کرده بود. سازمان مجاهدین خلق وسازمان چریکهای فدایی خلق ایران با اعتقاد واتخاذ مشی مبارزه مسلحانه علیه دیکتاتوری شاه دو سازمانی بودند که برخلاف بسیاری که از فرصت طلبان و میوه چینانی که هیچ گونه فعالیتی و یا بعضا بسیارناچیز درپیروزی انقلاب داشتند، نقش وسهمی بسیاراساسی وتعیین کننده ای را در پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ ایفا کردند. نقش دانشگاه و دانشجو پس از پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ پس از پیروزی انقلاب که با سرقت تاریخی خمینی از رسیدن به اهداف اولیه خود بازمانده بود، دانشگاه ها درسراسر ایران بیش از پیش به پایگاهی مهم برای فعالیتهای سیاسی تمامی احزاب، گروهها و سازمان های سیاسی درآمده بودند. دانشجویان مبارزهوادارمجاهدین و طیفی چند از گروهها و سازمانهای چپ در دوسال و نیم پس از بهمن ۱۳۵۷ و در زمان فضای باز سیاسی توانسته بودند که با برگزاری جلسات سخنرانی، برپایی میتینگها و دیگرفعالیتها درسطح دانشگاه جبهه ای گسترده برای مقابله با سیاستهای استبدادی و ارتجاعی انحصارطلبان حاکم بوجود بیاورند. هر چه گسترده تر ومستحکم ترشدن روز افزون این فعالیتها درسطح دانشگاهها بعنوان سنگرمقدم آزادی و آگاهی و پتانسیل نهفته درآن وهمچنین هژمونی دانشجویان مبارز، نمی توانست به سود مرتجعین انحصار طلب که تنها درپی یکپارچه و تثبیت کردن پایه های قدرت وحاکمیت خود بودند، باشد. از اینرو رژیم با راه اندازی انجمنهای اسلامی دردانشگاهها به هدف اسلامی کردن دانشگاهها درمرحله نخست درپی آن بود که هژمونی دانشجویان انقلابی و مبارز که دربرابراختناق، فشار و پایمال شدن آزادی های اساسی مقاومت می کردند را از بین ببرد تا که بتواند درمرحله بعد براحتی آنان را سرکوب کند. اما ازآنجایی که مرتجعین انحصارطلب با تشبث به انواع تمهیدات وتهدیدات نتوانسته بودند دانشگاه را به کنترل کامل خود درآورند ومانعی جدی برای ادامه فعالیتهای دانشجویان مبارزشوند، تصمیم به بستن دانشگاهها تحت عنوان اصلاح وضع آموزشی (انقلاب فرهنگی) گرفتند تا نیت شوم خود که همانا پاکسازی دانشگاهها ازوجود دانشجویان مبارز ومقاوم بود را به اجرا درآورند. توطئه ازپیش طراحی شده و سازمان یافته اشغال و بستن دانشگاهها و مراکز آموزش عالی که از آن بعنوان انقلاب فرهنگی نام برده می شد، در روز ۲۹ فروردین سال ۱۳۵۹ با هجوم و حمله وحشیانه سراسری به مرحله اجرا درآمد. حمله به دانشگاهها و درهم شکستن سنگرهای مقدم مقاومت مردمی و انقلابی درحقیقت امر زمینه سازی حکومت برای از بین بردن هرچه بیشتر آزادی های اساسی و به تبع آن سرکوب نیروهای انقلابی مبارز بود تا بتواند کار تثبیت و یکپارچه کردن قدرت خود را از طریق پیشبرد سیاستهای ارتجاعی و ضد مردمی هرچه بیشترهموار کند. پس ازبازگشایی دانشگاهها و درفضای امنیتی وجواختناق حاکم، امرکنترل اوضاع، جاسوسی و زمینه سازی برای سرکوب خواسته های برحق دانشجویی، هرچند این خواسته ها به شکل صنفی هم بیان می شد و از پس آن خطراحتمالی ازدست رفتن کنترل اوضاع تداعی می شد، بعهده عمال گروه فشار دانشجویی رژیم درانجمن های اسلامی دانشجویان که به نام دفترتحکیم وحدت (اتحادیه انجمن‌های اسلامی و سازمان‌های دانشجویی سراسرکشور) خوانده می شدند، گذاشته شده بود و اینها بودند که برسرنوشت و آینده دانشجویان دگراندیش حاکم بودند.  نقشی که دانشجویان موسوم به وحدت دراین سالها آنهم با آزادی کامل درمحیط های دانشجویی ایفا کردند، چیزی نبود بجز نقش یک تشکل خودی دانشجویی که پیش بردن سیاست فرهنگی رژیم دراسلامی کردن هرچه بیشتر دانشگاهها را بعهده داشتند. با گذشت زمان و متاثر شدن تشکلات دانشجویی از سر برآوردن مطالبات سیاسی مردم درسطح اجتماع بخصوص پس از پایان جنگ ضد میهنی، دانشجویان موسوم به وحدت با حمایت از کاندیداتوری رفسنجانی در سال ۱۳۷۲ درانتخابات ریاست جمهوری وهمچنین در سال ۱۳۷۶ با حمایت از محمد خاتمی در جریان انتخابات در روند سیاسی مشارکت فعال داشتند. آخوند شیاد محمد خاتمی که برموج مطالبات وخواسته های سیاسی و اجتماعی مردم و با شعارتغییرشرایط وتحقق این مطالبات پا به میدان انتخابات گذاشته بود، توانست که حمایت برخی از تشکلهای دانشجویی را بدست آورد. اما دیری نپائید تا که تشت رسوایی وشیادی خاتمی که بهیچوجه خواهان تغییرات اساسی و بنیانی نبود و آن را دراولین مصاحبه مطبوعاتی خود پس از پیروزی درانتخابات، آنجا که آرای ریخته شده بسود وی درصندوقهای رای گیری را رای به اسلام و ولی فقیه خوانده بود، بوضوح بیان کرده بود، ازبام حقیقت افتاد. با بالا گرفتن تنشهای سیاسی بین دو جناح غالب و مغلوب پس ازانتخابات و سکوت مکرر وعدم قاطیعت لازم خاتمی (که مشخصا بعنوان سمبل جریان دوم خرداد درنقش سوپاپ اطمینان برای کلیت نظام ازخطرسرنگونی عمل می کرد) درپیشبرد خواسته ها و انتظارات مردم و دانشجویان، منجربه ۱۶ آذری دیگر درنظام آخوندی شد. بسته شدن روزنامه سلام بعنوان مهمترین بلندگوی جناح باصطلاح اصلاح طلب به مدیریت موسوی خوئینی ها دادستان جنایتکارپیشین انقلاب که پس از دوم خرداد همچون بسیاری ازهم مرامان خود شیادانه نقاب اصلاحات بر چهره زده بود، موجب اعتراض دانشجویان خشمگین شد. این دانشجویان با برگزاری جلسات سخنرانی درسطح دانشگاهها شدیدا به بسته شدن روزنامه سلام اعتراض کردند که نیروهای پلیس و لباس شخصی ها در روز ۱۸ تیر ۱۳۷۸ با هجوم به دانشگاه و همچنین خوابگاه دانشجویان در تهران و برخی دیگراز شهرستانها به ضرب و شتم آنان پرداختند که درمواردی هم در تهران به پرتاب دانشجویان ازبالای ساختمانها به پائین دست زدند که این هجوم وحشیانه به کشته شدن تعدادی و زخمی و دستگیر شدن بسیاری ازدانشجویان منتهی شد. پس ازآن تاریخ تا به امروز، سالروز به خون کشیدن دانشگاهها درایران در ۱۸ تیر ۱۳۷۸ یادآوردیگربارجنایت رژیم در زمان اجرای انقلاب فرهنگی درسال ۱۳۵۹ می باشد که ازآن روز نیزبعنوان یکی ازننگین ترین و جنایتکارترین روز درحاکمیت آخوندهای ضد مردمی یاد می شود. پس ازاین واقعه شوم باردیگرسیاست ضد انقلابی پاکسازی دانشجویان (حتی دانشجویان خودی تحکیم وحدت) ازمحیط های دانشجویی دردستورکار قرارگرفت وبا جدیت هر چه تمام تربه اجرا درآمد که این روند تا پایان دوران ۸ ساله ریاست جمهوری خاتمی و پس از آن در دوران محمود احمدی نژاد با ستاره دارخواندن دانشجویان و تا امروز دردوران روباه بنفش آخوند روحانی همچنان ادامه دارد که بسیاری از دانشجویان برای همیشه از حق تحصیل محروم شدند و بسیاری نیز دستگیر وهمچنان در زندان بسر می برند. کلام آخر اینکه نه سرکوب روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲ توسط ایادی شاه ونه کودتای شوم وجنایت کارانه عمال خمینی علیه دانشگاه و دانشجویان مبارز و آزادیخواه تحت عنوان انقلاب فرهنگی درسال ۱۳۵۹ ونه سرکوب جنبش دانشجویی در ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ توسط چماقداران ولی فقیه ارتجاع، نتوانست ونخواهد توانست که دل امیدوار وسر پرشور و چشم ونگاه به آینده روشن را دربین جنبش دانشجویی و روشنفکری از میان بردارد وشاهدیم که روزبه روزبراهمیت و شعله ور شدن این کانون های آگاهی و آزادی طلب، با وجود مصائب بسیار از جمله محرومیت از تحصیل و دستگیری و زندان، افزوده می شود و دقیقا بهمین دلیل است که رژیم با شدت هرچه بیشتر و بدون هیچگونه درنگی به مقابله با هرگونه حرکت سیاسی دانشجویان می پردازد چرا که خود بهترازهرکس دیگربه پتانسیل نهفته دردرون این جنبش و خطربالای سیاسی بودن دانشجو و دانشجوی سیاسی که با عبورازهردو جناح برای سرنگونی کلیت رژیم درتلاشند، واقف است. بی حرمتی به قداست علم و دانش و حریم دانشگاه درایران چه با حضور نظامی در زمان شاه وچه از طریق پاکسازی دانشجویان مبارزبا بستن دانشگاهها و یا حمله وحشیانه به خوابگاه دانشجویان در زمان شیخ قصه ای است پردرد و زخمی است کهنه بر پیکر خونین دانشگاه و دانشجو که تنها با سرنگونی شیخ باشد که التیامی بیابد. به امید شکوفایی هرچه بیشترجنبش دانشجویی درسراسر ایران به امید آنروز

به یاد خانم مرضیه

منتشرشده در مقالات و نظرات
01 آبان 1395
بگو از وسعت پرواز، اگربالت به زنجیره که آتش زیرخاکستر، فراموشی نمی گیره    ۱۳ اکتبر برابر با ۲۲ مهرماه ۱۳۹۵، ششمین سالی است که خانم مرضیه از میان ما رفته است. زندگی پرشور و تلاطم و مرگ خانم مرضیه پر از شگفتی است که شرح آن تنها از زبان خود ایشان شنیدنی است تا حق مطلب بخوبی ادا شود. متولد ۱۳۰۳، تربیت شده در خانواده ای که پدر روحانی و مادر نوازنده تار و زن پدر پیانیست چیره دست است. شانس و اقبالی داشته که در جمعی و خانواده ای رشد کند که همه اهل ادب و موسیقی بوده اند. در آن ایام که حتی رفتن دختران به مدرسه امری غیراخلاقی بشمار می آمد، با حمایت پدر که دیگر از کسوت آخوندی بدر آمده بود، موفق به گرفتن دیپلم می شود و پس از آن بطورجد تصمیم به فراگیری موسیقی می گیرد.   در کنار عشق و علاقه وافر، استعداد شگرف و جدیت او در فراگیری موسیقی و بهره مندی از حضور در محضر اساتید نامدار موسیقی آن زمان، این "جرات و جسارت" خانم مرضیه بعنوان یک زن بود که توانست نامش را در اجتماعی که بدلیل تفکر کهنه حاکم برآن، زن هیچ بحساب نمی آمد، بر تارک موسیقی ایران ثبت و ضبط کند. صداقت در برابر خود و هنرش، مردمداری و با مردم بودن در اوج شهرت و معروفیت، انسان دوستی و دستگیری از نیازمندان و محتاجان و بی اعتنایی به مال دنیا، بجای آوردن حق و ادای احترام به بزرگان و اساتید خود تا آخرین لحظه عمر، خصوصیات بسیار برجسته ای بودند که خانم مرضیه را اینگونه "مرضیه" کرد.   رژیم آدم کش و فرهنگ کش آخوندی، در ضدیت با هنر و هنرمند ملی و مردمی، با ممانعت از هرگونه فعالیت هنری ایشان در پی نابودی و بدست فراموشی سپرده شدن او و دیگر هنرمندان امثال او بود تا بجز نامی و یادی در خاطره ها ازآنها باقی نماند. اما مرضیه، مرضیه نمی بود اگرتسلیم شرایط می شد. کوچ کرد به حاشیه دشت و کوه و با دلی آزرده وغمگین و دلی مالامال از درد سکوت، برای پرندگان و رودخانه خواند تا بگوید گرچه رنجورم و خاموش، لیک آتشی در زیرخاکسترم، پس همچنان "هستم". او شکوه و درد و رنجش را از ملایان نشسته بر مسند و منبر در آن روز های تباهی و نکبت، با بیت وغزل دردل کوهها فریاد می زد.   ایام غم و اندوه ازپی هم سپری گشتند، تا آن "روز و آن سفر و آن دیدار". دیداری که تقدیر و سرنوشت ایشان بود و به آن قلبا اعتقاد و باور داشت.   خانم مرضیه درطی ۱۵سالی که رنج محرومیت از خواندن، (که برای هنرمند بمثابه نفس کشیدن است) را لمس کرده بود، سفرهای متعددی به خارج از کشور داشت و همواره به ایران باز میگشت، تا آخرین سفر که برایش تقدیر دیگری را رقم زد. هیچکس به خوبی خودش به ارزشهای هنری و ارج و قربش نزد همگان واقف نبود و هیچکس نیز چون او نمی توانست "بداند که چه می خواهد". خانم مرضیه از آنجایی که به خود و هنرش "متعهد" بود، نمی توانست و نمی بایست که بعنوان یک زن هنرمند در برابر آنچه که در ایران تحت حاکمیت ملایان بر مردم و بخصوص زنان می رود، سکوت کند و دقیقا این جا بود که بین خود و دیگر هنرمندانی که رسالت هنری خود را تنها برای هنرمی دانند، خط فاصل گذاشت. خانم مرضیه براستی "درکجا و در چه ظرف و مکانی و در کنار چه کسانی" میتوانست تعهدش نسبت به خود، هنر و جامعه اش را به بهترین شکل و در بالاترین سقف متصور آن جامه عمل بپوشاند؟ او بود که با "آگاهی کامل" جایگاه خود در تاریخ مبارزه تمام عیار با حکومت زن ستیز و فرهنگ کش آخوندی را تعیین کرد و برای رسیدن به این هدف و یاری رساندن به آن، بسوی مقاومت شتافت و چه زیبا بود "آمدن" ایشان.        هم "آمدن" و هم آنگونه "رفتن" ایشان، براستی که برای این مقاومت مردمی موجب افتخار و سربلندی است. هیچکس نه جسارت و نه حتی توان آن را داشت که خانم مرضیه را برای انجام کاری و یا گرفتن تصمیمی برخلاف نظرش (آنچنان که خود بارها و هر زمان که لازم دانست به آن اشاره کرد) وادار کند مگر یک نفر و آن کسی نبود جز "مرضیه". "آمد و دید و پسندید و با ماندنش تا آخرین نفس" ماندگار در تاریخ مبارزات خونین مردم ایران شد. خانم مرضیه از اولین دیدارش با خانم مریم رجوی و اجرای اولین کنسرت خود در خارج از کشور در میان رزمندگان ارتش آزادیبخش ملی، با پوشیدن لباس شرف و افتخار بر روی تانک(و نه در مجلل ترین و بزرگترین سالنهای جهان) چنان با افتخار سخن می گفت که لحن کلام و سخنش دگرگون و مملو از شعف وسرور می شد. با شنیدن صحبتهای ایشان احساس می کردی که این مرضیه دیگر تنها مرضیه غزلخوان نیست، چیزی در او تغییر کرده و تلفیقی شده از"هنرورزم". هم وجودش با شکوه هم صدایش شکوفا. خود راز و رمز این شکوفایی آنهم درسن ۷۰ سالگی را "حس وحال عجیب درونی و انگیزه گرفتنش" از بودن در کنار هزاران رزمنده ارتش آزادیبخش و درمیان بیشمار یاران مقاومت می دانست. با افتخار از عضویت "رسمی و نه افتخاری" خود در شورای ملی مقاومت می گفت و با سرفرازی بر آن می بالید و قدر آن را تا به آخر دانست. صادقانه و متواضعانه و نه از روی چاپلوسی و تملق آنچه را که "حق" بود درباره "سرداربزرگ" گفت، نه در مدحش شعری سرود و نه اشکی و نه تعریف و تمجیدی مزورانه. با الطاف بیکران خود از خانم مریم رجوی بعنوان "نماد و سمبل مبارزه" مردم در زنجیر و"امید و ایمان" شیرزنان و کوهمردان ارتش آزادیبخش یاد می کرد و از هنرمندان مقاومت و افتخار همکاری غرورآفرین با آنان سخن می گفت. همچنین با دلی شکسته و سری پرشور و اراده ای مصمم در برابر توهین هایی که نصیبش شد و رنج ومصایبی که خانواده اش به دلیل "انتخاب آگاهانه" وی متحمل آن شدند، تا بلکه ازاین راه بازگردد، چنین زیبا می خواند که : "من نمی گویم سمندرباش یا  پروانه باش" اما "چون به فکرسوختن افتاده ای، جانانه باش". خانم مرضیه پیوستن خود به مقاومت را تقدیر و سرنوشتی می دانست که چرخ روزگار برایش رقم زده بود که الحق و جانانه آن را پذیرا شد و همواره شکرانه آن را بجا می آورد. تمامی ادعاها و اتهامات سخیف برعلیه "سردار بزرگ" آقای رجوی را به سخره می گرفت و در برابر زخم و زبان های بدگویان نا آگاه و هرزه گویان خودفروش پرصلابت ایستاد و در جواب مهملات و یاوه گویی های رژیم ساخته علیه مقاومت و برعلیه خود بدلیل پیوستن و ماندنش در کنار آنان- تا آخرین نفس- خطاب به رژیم  و عواملش با امید به آینده ای روشن و ایمان و ایقان به پیروزی مردم در برابر رژیم این شعر را زمزمه می کرد که: هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد                  هم رونق زمان شما نیز بگذرد زین کاروانسرای  بسی کاروان گذشت            ناچارکاروان شما نیزبگذرد در مملکت چوغرش شیران گذشت و رفت       هم عوعوی سگان شما نیزبگذرد خانم مرضیه که در اوج و مرتبه بلند هنری خود به مدار بالاتری از احساس مسئولیت و تعهدش در برابر ظلمی که بر مردمانش می رود، رسیده بود، بحق مقام و جایگاه خود را در کنار خانواده بزرگ مقاومت، جمعیتی که بگفته ایشان پر از وفا، صفا، مهربانی، راستی، صمیمیت، درستی و پاکیزگی هست، بخوبی "یافت و شناخت" و تا به آخر به این پاکبازان وفادار ماند و شوربختانه و یا خوشبختانه نماند تا ببیند که  همرزمان دیروز ایشان، کسانی که امروز چنین فریب کارانه در رثای وی شعرمی سرایند و شیادانه از مرضیه با احترام یاد می کنند، چگونه در نهایت بیشرمی و پلشتی و نامردی، کلام و قلم زهرآگین خود را بمانند خنجری برای نابودی این خانواده بزرگ، خانواده ای که او مفتخر و سربلند از حضور در آن و جز جدایی ناپذیرش بود، برپشت این مقاومت فرود آوردند و جاده صاف کن جنایات رژیم وعواملش درعراق برای کشتارمردان و زنان پاکبازی که سودایی بجز آزادی در سر نداشتند، شدند و "سرداربزرگ" را عامل اصلی ریختن این خونها و خونخوارتر از خمینی جلاد نامیدند و می نامند که  امروز در نهایت دریوزگی در کسوت مزدور رژیم روزگار می گذرانند. در تقدیر و سرنوشت خانم مرضیه نیز آمده بود که هیچکس مگرخود "مرضیه" نمی بایستی که آخرین برگ کتاب زندگی اش را بنویسد و آخرین صحنه رفتن خود را چنین زیبا به تصویر بکشد و برای دوستداران خود به یادگاربگذارد. در پایان جا دارد تا  یک باردیگر آخرین صحبت های او را در بستر بیماری در دیدار با خانم مریم رجوی که  درآن عشق وعلاقه خود را به مجاهدین، سردار بزرگ و خصوصا خانم مریم رجوی ابراز و (چه افسوس) برای "آخرین بار" بر وفاداریش تا آخرین لحظه به مقاومت تاکید و دعای خیر خود را بدرقه راه مجاهدان راه آزادی می کند، بصورت نوشتاری بخوانیم.    مرضیه: قربان شما برم من، تصدقت برم من. مبادا یک وقت به دلتان دل نگرانی...، خانم رجوی: خانم، بچه‌های اشرف خیلی بهتان سلام رساندند. مرضيه: خوشا به‌ حالشان که هم ‌چو برنامه‌هایی دارند، خوش به‌ حالتان، خانم رجوی: خوش به‌ حال ما که خانمی مثل مرضیه داریم. مرضیه: من زیرسایه‌ تان بودم. خانم رجوی: بالای سرهمه‌ مان. مرضیه: ارادتمند صورتتان هستم. خانم رجوی: من گفتم سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد، آن ‌چه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد.   مرضیه: گوهری کزصدف کون و مکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد قربان آن صورت زیبای شما،   بسم الله الرحمن الرحیم. و ان یکاد الذین کفرو... انشاالله خدا شما را پایدارتان بداره یعنی خانواده را. تعجب می‌کنم که چرا خوابم نمی بره. برای این‌ که می‌خوام باشم که دعا کنم. برای خلق مجاهد.   خانم رجوی: درود برشما، درود برشما، درود، زندگی کردن مثل خانم مرضیه، کمه توی دنیا خانم. زندگی مرضیه یکی از زندگی های نمونه است. مرضيه: قربان شما من برم. مرضیه: فدای تصدقت برم. قربانتان برم. قربان صفای ظاهر و وفای باطنت گردم. مرضیه: بسم الله الرحمان الرحیم. ماشاالله میدرخشی مثل نور، خانم رجوی: قربان شما مرضیه: مثل نور، امیدوارم که همه تان شاد باشید. این چند روز که من حال ندار بودم، ...(نا مفهوم) همه را التماس به پروردگار، از بدری نگو، لحظات صدق و صفا برای سردار بزرگ، مسعود رجوی، خیلی مراقب خودتان باشید. خواهش می کنم ازتان. نام و یادش همواره گرامی باد

اشك ها و لبخندها

منتشرشده در مقالات و نظرات
29 شهریور 1395
۶ و ۷ مرداد ۱۳۸۸، روح پلید خمینی باردگرپرکشید واینباردرکالبد نوری المالکی نخست وزیر جنایتکار عراق دمید و او بود که فرمان به قتل مجاهدان مقاوم ساکنین شهر اشرف در استان دیالی را همانند اوین و گوهردشت و تبریز و مشهد ودیگر زندانهای سراسر ایران داد تا که به‌زعم خود کار ناتمام خمینی ملعون در کشتار تام و تمام و نابودی مجاهدین را به سرانجام برساند. سپاهیان شب‌پرست آمدند با تیر و تبر و با فشنگ، زدند، مجروح کردند و کشتند و به اسارت بردند و تاریخ حماسه حسینی دگربارتکرارشد. در یک‌سو سپاهیان یزیدی تا بن به دندان مسلح و سوی دگر حماسه‌سازان اشرفی با دستان خالی و ایمانی شگرف و در ورای این صحنه نظاره گران بی‌وجدانی که بی‌شرمانه به زیر قول و تعهدات خود برای حفاظت این شیر زنان وکوهمردان زدند. صحنه نشانه‌روی و تیراندازی آن حیوان وحشی درنده‌خوی انسان‌نما بر روی مجاهدین بی‌سلاح و بی‌دفاع و یا صحنه مقاومت دربرابرهجوم زره‌پوش‌ها وهاموی، سرهای شکافته، تن‌های خونین و اوج حماسه، چهره با صلابت صبای ما که با آخرین نفس‌هایش رمز و راز این مقاومت خونبار را چنین فریاد کرد که "ما تا به آخر ایستاده‌ایم". این تصاویر، اشکها را بر گونه‌ها جاری کرد، هر سنگی و تیری و تبری که برسروجان پاکبازان نشست، قطره اشکی بود بر گونه‌های مادران و پدران مجاهد پرور آنانی که گرچه خود داغ جگرگوشه بر دل‌وجان داشتند اما بر ظلمی که بر یکایک فرزندان مجاهد خود واقع شد، گریستند، آهی بود و ناله‌ای برآمده از دل زندانیان مقاوم از کنج سلول‌های زندان به حسرت نبودن درکناریاران و به نفرت به یزیدیان زمان. صحنه، صحنه حماسه و حماسه‌سازان بود، ۳۳ شهید و بیش از ۳۰۰ مجروح. تصاویرغم انگیز ترک اشرف شهر شرف، شهری که در دل بیابان با همت و پشتکار وصف‌ناپذیر اشرفیان بناشده بود، شهر خاطره‌ها، آرمان‌ها و حماسه‌ها، کانون و قلب تپنده مقاومت مردمی در برابر ارتجاع و بنیادگرای اسلامی. باردگربرتصاویر یورش و حمله زبونانه و ددمنشانه با قساوتی خمینی گونه به اشرف، بر پیکرهای پاک به خاک و خون افتاده ۵۲ شهید ایستاده قامت و گرانقدر و اسارت ۷ مجاهد خلق به غم و اندوه گریستیم. تا ۱۴ تیر ۱۳۹۵ که لیبرتی برای آخرین مرتبه دربرابرحمله ناجوانمردانه‌ای دیگر مقاومت کرد. آری طی این سالها بر مظلومیت ۱۶۸ شهید، سه قتل‌عام در اشرف و پنج حمله مشکی به لیبرتی و شهدایی که به دلیل محاصره پزشکی ظالمانه جان باختند و بیش از هزار زخمی گریستیم. اما یک‌کلام و یک پیام تسلی بود بر قلوب دردمند و نوری در ظلمت و سیاهی لحظات ما: "اگر اشرف بایستد دنیا را به ایستادن وا خواهد داشت". پس ازآن اشرف نه یک مکان طولی و عرضی بلکه گستره‌اش بسیار فراتر از مرزهای عراق به پهنای دنیا رسید و این‌چنین تکثیر شد. اشرف دیگر نه مکان که یک آرمان بود. ایثار و وفای به عهد در اشرف و با اشرفیان معنا و مفهوم دگر یافت. ۱۴ سال جنگ سیاسی بی‌وقفه، دریکسو رژیم و عوامل جنایتکار و دست‌نشاندگان عراقی خود با تمام امکانات سیاسی، نظامی، قضایی، نیرویی ومالی ودرهمان سو مماشاتگران بی‌اخلاق و بی پرنسیپ زورگو، مجریان و نمایندگان شارلاتان و دروغگو سازمان‌های بین‌المللی با انواع و اقسام روش‌های اذیت و آزار و تضییقات رذیلانه با تحت‌فشار قرار دادن اعضای مجاهدین یا به جدایی از تشکیلات برای تسهیل و روند سریع جابجایی آن‌ها یا انهدام سازمان در کلیت آن و چشم فروبستن به محاصره پزشکی، دارویی، غذایی، قطع آب و برق آنهم دردمای گرمای ۵۰ درجه بالای صفر، شکنجه‌های روحی و روانی با نصب بیش از ۳۰۰ بلندگو طی چند سال پیاپی و عربده‌های تهدید به نابودی توسط مزدوران این "خانواده‌های الدنگ " و کارشکنی‌های مستمر در انتقال نیروهای سازمان به خارج از عراق وهرآنچه که درتوانشان بود، در سوی دیگر اما مجاهدین، با تنها سلاحشان ایمان قوی و اعتقاد به‌درستی راه و رسم خود در مسیر پیروزی و داشتن رهبری ذیصلاح و پاکباز، "حاضر، حاضر، حاضر". به‌واقع دربرابرچنین بی‌عدالتی‌ها ایستادن، این‌همه زجر و مصائب و شکنجه جسمی و روحی را تحمل کردن و دم برنیاوردن، درهم نشکستن و همچنان استوار و پابرجا برسرآرمان خود ماندن، ایمان و اراده‌ای بسیار قوی می‌طلبد که تصورش با معیارهای رایج سیاسی‌کاری ازمابهترانی که در ساحل امن و امنیت دکان دونبش سیاسی بازکرده‌اند وهردمی، بنا به جهت باد، تئوری می‌بافند و با ندامت از گذشته خود همچنان در پیشاپیش حرافان بی‌عمل روزگارمی گذرانند، به‌هیچ‌وجه آسان نیست و دقیقاً اینجاست که می‌بایستی فاتحانه از این میدان آزمایش و نبرد گذر کردن را با تمامی مصائبش شر عظیم و خیرکثیرو "پیروزی بزرگ" مقاومت نامید، پیروزی بزرگی که معمار آن مسعود بود. در آن روی دیگر سکه پیروزی مقاومت، شکست اضداد را می‌توان به‌خوبی مشاهده کرد: در یک‌کلام شکست رژیم در تمام جبهه‌هایی که علیه مقاومت گشوده بود: شکست سیاست‌های ارعاب و تهدید مزدوران دست‌نشانده عراقی با گشودن پرونده‌های توخالی جنایی به هدف محاکمه و استرداد بیش از ۶۰ تن ازمسولین رده‌بالای مجاهدین به رژیم آخوندی توسط عوامل خود در قوه قضائیه، شکست سیاست به‌غایت ناجوانمردانه و رذیلانه فشاربرخانواده ها و وابستگان مجاهدان رزمنده در اشرف و لیبرتی به هدف جدا کردن آنها از سازمان با حربه دلسوزی، شکست قلم فروشان و قلم‌به‌دستان مزدوری که درباره سیاست اشتباه رفتن و ماندن مجاهدین به عراق نوشتند، شکست هرزه‌گویانی که برگزاری کنفرانس‌ها و گردهمایی‌های مقاومت و تلاش‌های مستمر و شبانه‌روزی آن را برای جلب حمایت‌های بین‌المللی برای نجات جان و خروج تمامی مجاهدان محصور به‌سلامت از عراق را به سخره گرفتند، شکست آنانی که در میانه آتش و خون درنهایت بی‌شرفی از پشت به مقاومت خونین خنجر زدند، شکست پروژه وزارت اطلاعات با انتشار "گزارش‌های ۹۲ و ۹۳" وتکثیرو توزیع هزاران نسخه از آن برای خانواده شهدای مجاهدین در ایران، شکست و تودهنی محکم به آن مزدوران حیوان‌صفت در انجمن‌های نجات وزارت اطلاعات که گفتند و نوشتند که رهبری مقاومت "از خون ارتزاق می‌کند و بخاطرجنون قدرت وجاه طلبی و فرار از پاسخگویی به انتقادات به سیاستهای اشتباه خود، چه درایران وچه درعراق، برخلاف خواسته افراد سازمان برای خروج از عراق، درکارجابجایی وانتقال آنان اشکال تراشی می‌کند تا ازکشته ها پشته بسازد و درپس آن پناه بگیرد" و درفرانسه هم مریم "درنهایت سنگدلی در برابر عکسهای کشته شدگان به دروغین اشک می ریزد تا صفحات کتاب جانباختگان را هر روز قطورتر کنند" زهی بی شرمی. در باره این "پیروزی گرانبها" که با تلاش شبانه روزی و مستمر تمامی اعضای شورای ملی مقاومت بخصوص کمیسیون امورخارجه شورا، مسولین سازمان مجاهدین خلق، همکاری همه جانبه اشرفیان و حمایتهای بی شائبه اشرف نشانان وتامین مالی آن توسط سازمان مجاهدین به هدف پیشبرد مبارزه برای سرنگونی رژیم ضد مردمی آخوندی ممکن و میسرشد وهیچگاه ساده بدست نیامده، باید برای ثبت در تاریخ مبارزات مردم ایران فراوان نوشت. نمی توان درباره این پیروزی عظیم وسرنوشت سازنوشت اما به "نقش شاهکار" خانم مریم رجوی رئیس جمهوربرگزیده مقاومت، درشناساندن "اهداف و راه مسیر" این مقاومت خونین درجنگ تمام عیاربا حکومت ضد انسانی وهمچنین شناساندن ماهیت رژیم بعنوان کانون اصلی و قلب تپنده بنیادگرایی اسلامی و تروردرمنطقه وجهان وکوشش بی‌وقفه، پیگیرانه و خستگی ناپذیرایشان درجلب حمایتهای سیاسی و بشردوستانه بین‌المللی از ۵ قاره جهان برای نجات جان افراد محصور در لیبرتی و پیشبرد مبارزه تا سرنگونی، اشاره نکرد. به‌واقع حق مطلب برای پرداختن به نقش کلیدی و راهبردی خانم مریم رجوی دریک و یا چند صفحه قطعا ادا نخواهد شد، باشد که در زمانی و فرصتی مناسب به این مهم پرداخته شود. در این جا تنها به یک نکته بسنده می شود و آنکه: انتخاب خانم مریم رجوی بعنوان رئیس جمهور برگزیده مقاومت و پذیرش این مسولیت تاریخی، خطیر و سنگین ازسوی ایشان که تجربه ای نوین درتاریخ مبارزات مردم ایران بوده و پیش بردن وظایف محوله با پشتکاری، جدیت و پایداری بی مانند که تحسین دوستان و یاران بین‌المللی مقاومت را از هرسوبرانگیخته، انتخابی بود ظفرنمون وخجسته درراه پیکاربا رژیم بنیادگرا و زن ستیزآخوندی که امروز به روشنی هرچه تمامتر شاهد خیرات و برکات آن درهمه جبهه های جنگ سیاسی با رژیم هستیم. انتخابی که نشان ازدرایت وژرف بینی مسول شورا آقای مسعود رجوی دارد. این پیروزی بزرگ را باید به همه کوشندگان و مبارزین راه آزادی تبریک و تهنیت گفت، پیروزی که مبارزه دربرابررژیم جهل و جنایت را قطعا و بطور کیفی بسیارارتقا خواهد داد. تبریک و هزاران تبریک زنده باد آزادی، پیروز باد مقاومت مردمی ایران با احترام رضا محمدی ۲۷ شهریور ۱۳۹۵

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان