12152019یکشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
رویدادهای سیاسی هرکشوری تابعی از شرایط روز می باشند، برخی خوشایند و برخی ناگوار که سالیانی بسیاردرحافظه جمعی مردم به یاد می مانند وهرتغییروتحولی چه مثبت و چه منفی که در پس آن روی می دهد با نتایج برآمده از آن رویدادها سنجیده می شود. در مورد تحولات سیاسی صد سال اخیر ایران، یکی از رویدادهای تلخ وناگوار و درعین حال غرورآمیز، واقعه مربوط به ۱۶ آذر ۱۳۳۲ می باشد که این مطلب نگاهی کوتاه دارد به آن رویداد. ایران پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۴ ماه پس ازکودتای نگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، رژیم پهلوی به هدف به رخ کشیدن تثبیت قدرت نا مشروع خود درانظارعمومی مردم ایران و دنیا در پی آن بود که از سفر ریچارد نیکسون معاون آیزنهاور رئیس جمهور وقت آمریکا که درآستانه این سفرطی سخنانی دربرابر کنگره آمریکا، کودتا علیه دولت مردمی دکتر محمد مصدق را پیروزی قوای طرفدارآزادی و امید بخش خوانده بود، بیشترین بهره برداری سیاسی را از این سفر بکند. پیش از این، یعنی دو ماه پس از کودتا که به ساقط نمودن دولت ملی دکترمصدق انجامیده بود وموجب جریحه دارشدن غرورهرایرانی آزادیخواه شده بود، همزمان با بازگشایی مدارس و دانشگاه تهران در مهرماه خیزش های مردمی و تحرک های دانشجویی درسطح دانشگاه با پخش اعلامیه، تعطیل کردن کلاس های درس و راه اندازی تظاهرات توسط آنان علیه کودتا بار دیگر شدت گرفته و اوضاع سیاسی رو به وخامت بیشتر نهاده بود. در دهه ۱۳۲۰ که فضای باز نسبی دردانشگاهها حاکم بود، دانشجویان عضو وهوادارحزب توده با تشکیل "سازمان جوانان حزب توده" ازیکسو که به قولی نیمی ازجمیعت دانشجویان را تشکیل می دادند و ازسوی دیگر دانشجویان هوادارجبهه ملی که با روی کارآمدن دولت دکترمحمد مصدق ومحبوبیت وی نزد آنان تحت تشکیلاتی به نام "سازمان دانشجویان وجوانان مبارز" فعالیت واقدام به انتشارنشریه "جنب و جوش" کرده بودند، مشارکت سیاسی فعالی درسطح دانشگاهها داشتند. از دیگر تشکلات دانشجویی آن دوره نیز می توان از"سازمان صنفی دانشجویان" که خود را نزدیک به جریانات حامی دکترمصدق و تا حدودی به آیت الله کاشانی می دانستند و همچنین انجمن اسلامی دانشجویان نام برد که حضورآنچنانی و چشمگیری درفعالیتهای دانشجویی- سیاسی نداشتند. پس از کودتا، تشکلهای سیاسی نزدیک به جبهه ملی درائتلافی تحت نام نهضت مقاومت ملی در اعتراض به محاکمه غیر قانونی دکترمصدق تظاهرات و اعتصاب های پراکنده ای در تاریخ ۱۶ مهر و ۲۱ آبان در بازار و برخی از دانشکده های دانشگاه تهران صورت دادند که دامنه این اعتراضات در روز ۱۴ آذر با سخنرانی دانشجویان درکلاسهای درس تمامی محوطه دانشگاه را فرا گرفت. همچنین اعلام رسمی تجدید روابط بین ایران و انگلیس که نقش بسیار مخربی در برکناری دولت ملی دکترمصدق ایفا کرده بود و خبر ورود قریب الوقوع دنیس رایت کاردارسفارت انگلیس به تهران عامل دیگری شد تا که تظاهرات و ناآرامی ها درسطح شهر و دانشگاه در روزهای ۱۴ و ۱۵ آذر ادامه پیدا کند که به دستگیری عده ای از معترضین منجر شد. همانطور که دربالا به آن اشاره شد، محمد رضا شاه که درصدد بود تا با سفرریچارد نیکسون قدرت نمایی کند، نمی توانست امکان انجام کوچکترین حرکت اعتراضی ازسوی دانشجویان، هنگام این سفر را به آنان بدهد، ازاین رو برآن شد که با استقرار نیروهای نظامی خود درسطح دانشگاه به مقابله با هرگونه حرکات احتمالی از سوی دانشجویان بپردازد. صبح روز ۱۶ آذر با ورود دانشجویان در صبح روز ۱۶ آذربه دانشگاه و مشاهده شرایط غیرعادی حضور نیروهای نظامی در تمامی محوطه دانشگاه اوضاع تا مدتی آرام بنظرمی رسید. دانشجویان با درایت سیاسی خود درپی آن بودند که هیچگونه حربه ای بدست نیروهای نظامی برای درگیری با آنان را ندهند. اما پس از مدتی، درپی اعتراض دو دانشجوی رشته ساختمان به حضور نظامیان درمحوطه دانشگاه، درگیری بین نظامیان ودانشجویان با هجوم به دانشکده ملی برای دستگیری این دو دانشجو آغاز شد که منجربه زخمی شدن بسیاری و دستگیری ۲۷ دانشجوی رشته علوم، پزشکی، داروسازی وحقوق و درنهایت به شهادت رسیدن سه دانشجو (مهدی شریعت رضوی، مصطفی بزرگ نیا و احمد قندچی) شد. بواقع از زمان تاسیس و راه اندازی مراکز آموزش عالی و دانشگاهها درایران ازجمله دانشگاه تهران (سال ۱۳۱۳) و با وجود فضای بازسیاسی دهه ۱۳۲۰ این اولین باری بود که صحن دانشگاه شاهد چنین حرکات سیاسی مستقل، مردمی، خودجوش و درنهایت فراگیرازسوی دانشجویان بود. حرکت آن روزهرچند که سرکوب شد اما بواقع روح استبداد ستیزی، آگاهی، بیداری، استقلال طلبی و درنهایت آزادگی را درکالبد دانشگاه و دانشجو دمید و یکبار دیگر براین امرحیاتی صحه گذاشت که مهم ترین و اساسی ترین مطالبه و خواسته دانشجویان یعنی مشارکت سیاسی آنان تنها از طرق مسولیت شناسی دربرابرخود وجامعه، ایستادگی دربرابرظلم و بی عدالتی وهرآنچه که نافی علم و دانش و ضد فرهنگ می باشد، میسر می باشد. رژیم شاه هرچند توانست درآن روز و به ظاهرامر با سرکوب حرکات اعتراضی دانشجویان پیروز میدان باشد اما شعله های زیرخاکسترآن حرکت سالها بعد درسراسردانشگاه های ایران از تهران و مشهد گرفته تا کرج و تبریز زبانه کشیدند و نماد مقاومت شدند. از آن روز تا به امروز ۱۶ آذر در تاریخ سیاسی مردم ایران بعنوان پیام آورعزت و شرف دانشگاه و نماد مقاومت در برابرهرگونه نظام دیکتاتوری ثبت شده است. یک روز بعد ازاین جنایت در روز ۱۷ آذر رژیم شاه دکتری افتخاری حقوق را تحت شرایط امنیتی شدید به ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهورآمریکا اهدا کرد. سالها پس از ۱۶ آذر تا اواخر دهه ۱۳۳۰، جامعه ایران، بدلیل فضای امنیتی حاکم و سرکوب هرشکلی ازاعتراضات مردمی، شاهد نوعی انزوا و سرخوردگی سیاسی در بین فعالین سیاسی وبه تبع آن دانشجویان بود. با روی کار آمدن دولت علی امینی دراوایل دهه ۱۳۴۰ و با باز شدن نسبی فضا و کاهش فشارهای سیاسی این روند رکود وانجماد سیاسی رفته رفته شکسته ودامنه فعالیتهای سیاسی تا حدودی گسترش پیدا کرد. در این راستا اولین حرکت سیاسی، تظاهراتی بود که دراول بهمن ماه سال ۱۳۴۰ توسط تشکل دانشجویی وابسته به جبهه ملی در محوطه دانشگاه تهران برگزارشد. در این روزکه نیروهای امنیتی نه درداخل بلکه در بیرون از محوطه دانشگاه مستقر شده بودند، پس از آنکه دانشجویان معترض مجسمه شاه را مورد حمله قرارداده ومحوطه دانشگاه را ترک کردند، توسط آنان مورد ضرب و شتم قرارگرفتند. هم تغییرشرایط سیاسی روز بطورکیفی وهم رشد کمی دانشجویان نسبت به سالهای پیشین محیط نسبتا مناسبی را برای فعالیتهای دانشجویی فراهم ساخته بود. درهمین دوران بود که جامعه دانشجویی می رفت تا که شاهد شکوفایی هربیشتر، نه تنها درتهران بلکه در دیگرشهرستانها، شود. یکی ازمهمترین جریان های دانشجویی درطی این زمان با تشکیل سازمان چریک های فدایی خلق ایران شکل گرفت. این سازمان که مشی مبارزه مسلحانه را دنبال می کرد، دراواخرفروردین سال ۱۳۵۰ شکل گرفته بود که بنیان آن توسط دو گروه ازدانشجویان چپ گرای مارکسیست همچون بیژن جزنی، عباس سورکی که به گروه یک معروف بودند و امیرپرویز پویان ومسعود احمدزاده معروف به گروه دو درسال ۱۳۴۲ نهاده شده بود. از دیگرجریانات دانشجویی موثر درآن زمان با تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران که بعدها یکی ازتاثیرگذارترین ومهمترین جریانات سیاسی ۵ دهه گذشته را رقم زد، شکل گرفت. با شروع فعالیت سیاسی سازمان مجاهدین خلق ایران، دانشگاه نقشی بسیارمهم برای جذب هواداران و اعضای جدید سازمان ایفا کرده بود. سازمان مجاهدین خلق وسازمان چریکهای فدایی خلق ایران با اعتقاد واتخاذ مشی مبارزه مسلحانه علیه دیکتاتوری شاه دو سازمانی بودند که برخلاف بسیاری که از فرصت طلبان و میوه چینانی که هیچ گونه فعالیتی و یا بعضا بسیارناچیز درپیروزی انقلاب داشتند، نقش وسهمی بسیاراساسی وتعیین کننده ای را در پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ ایفا کردند. نقش دانشگاه و دانشجو پس از پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ پس از پیروزی انقلاب که با سرقت تاریخی خمینی از رسیدن به اهداف اولیه خود بازمانده بود، دانشگاه ها درسراسر ایران بیش از پیش به پایگاهی مهم برای فعالیتهای سیاسی تمامی احزاب، گروهها و سازمان های سیاسی درآمده بودند. دانشجویان مبارزهوادارمجاهدین و طیفی چند از گروهها و سازمانهای چپ در دوسال و نیم پس از بهمن ۱۳۵۷ و در زمان فضای باز سیاسی توانسته بودند که با برگزاری جلسات سخنرانی، برپایی میتینگها و دیگرفعالیتها درسطح دانشگاه جبهه ای گسترده برای مقابله با سیاستهای استبدادی و ارتجاعی انحصارطلبان حاکم بوجود بیاورند. هر چه گسترده تر ومستحکم ترشدن روز افزون این فعالیتها درسطح دانشگاهها بعنوان سنگرمقدم آزادی و آگاهی و پتانسیل نهفته درآن وهمچنین هژمونی دانشجویان مبارز، نمی توانست به سود مرتجعین انحصار طلب که تنها درپی یکپارچه و تثبیت کردن پایه های قدرت وحاکمیت خود بودند، باشد. از اینرو رژیم با راه اندازی انجمنهای اسلامی دردانشگاهها به هدف اسلامی کردن دانشگاهها درمرحله نخست درپی آن بود که هژمونی دانشجویان انقلابی و مبارز که دربرابراختناق، فشار و پایمال شدن آزادی های اساسی مقاومت می کردند را از بین ببرد تا که بتواند درمرحله بعد براحتی آنان را سرکوب کند. اما ازآنجایی که مرتجعین انحصارطلب با تشبث به انواع تمهیدات وتهدیدات نتوانسته بودند دانشگاه را به کنترل کامل خود درآورند ومانعی جدی برای ادامه فعالیتهای دانشجویان مبارزشوند، تصمیم به بستن دانشگاهها تحت عنوان اصلاح وضع آموزشی (انقلاب فرهنگی) گرفتند تا نیت شوم خود که همانا پاکسازی دانشگاهها ازوجود دانشجویان مبارز ومقاوم بود را به اجرا درآورند. توطئه ازپیش طراحی شده و سازمان یافته اشغال و بستن دانشگاهها و مراکز آموزش عالی که از آن بعنوان انقلاب فرهنگی نام برده می شد، در روز ۲۹ فروردین سال ۱۳۵۹ با هجوم و حمله وحشیانه سراسری به مرحله اجرا درآمد. حمله به دانشگاهها و درهم شکستن سنگرهای مقدم مقاومت مردمی و انقلابی درحقیقت امر زمینه سازی حکومت برای از بین بردن هرچه بیشتر آزادی های اساسی و به تبع آن سرکوب نیروهای انقلابی مبارز بود تا بتواند کار تثبیت و یکپارچه کردن قدرت خود را از طریق پیشبرد سیاستهای ارتجاعی و ضد مردمی هرچه بیشترهموار کند. پس ازبازگشایی دانشگاهها و درفضای امنیتی وجواختناق حاکم، امرکنترل اوضاع، جاسوسی و زمینه سازی برای سرکوب خواسته های برحق دانشجویی، هرچند این خواسته ها به شکل صنفی هم بیان می شد و از پس آن خطراحتمالی ازدست رفتن کنترل اوضاع تداعی می شد، بعهده عمال گروه فشار دانشجویی رژیم درانجمن های اسلامی دانشجویان که به نام دفترتحکیم وحدت (اتحادیه انجمن‌های اسلامی و سازمان‌های دانشجویی سراسرکشور) خوانده می شدند، گذاشته شده بود و اینها بودند که برسرنوشت و آینده دانشجویان دگراندیش حاکم بودند.  نقشی که دانشجویان موسوم به وحدت دراین سالها آنهم با آزادی کامل درمحیط های دانشجویی ایفا کردند، چیزی نبود بجز نقش یک تشکل خودی دانشجویی که پیش بردن سیاست فرهنگی رژیم دراسلامی کردن هرچه بیشتر دانشگاهها را بعهده داشتند. با گذشت زمان و متاثر شدن تشکلات دانشجویی از سر برآوردن مطالبات سیاسی مردم درسطح اجتماع بخصوص پس از پایان جنگ ضد میهنی، دانشجویان موسوم به وحدت با حمایت از کاندیداتوری رفسنجانی در سال ۱۳۷۲ درانتخابات ریاست جمهوری وهمچنین در سال ۱۳۷۶ با حمایت از محمد خاتمی در جریان انتخابات در روند سیاسی مشارکت فعال داشتند. آخوند شیاد محمد خاتمی که برموج مطالبات وخواسته های سیاسی و اجتماعی مردم و با شعارتغییرشرایط وتحقق این مطالبات پا به میدان انتخابات گذاشته بود، توانست که حمایت برخی از تشکلهای دانشجویی را بدست آورد. اما دیری نپائید تا که تشت رسوایی وشیادی خاتمی که بهیچوجه خواهان تغییرات اساسی و بنیانی نبود و آن را دراولین مصاحبه مطبوعاتی خود پس از پیروزی درانتخابات، آنجا که آرای ریخته شده بسود وی درصندوقهای رای گیری را رای به اسلام و ولی فقیه خوانده بود، بوضوح بیان کرده بود، ازبام حقیقت افتاد. با بالا گرفتن تنشهای سیاسی بین دو جناح غالب و مغلوب پس ازانتخابات و سکوت مکرر وعدم قاطیعت لازم خاتمی (که مشخصا بعنوان سمبل جریان دوم خرداد درنقش سوپاپ اطمینان برای کلیت نظام ازخطرسرنگونی عمل می کرد) درپیشبرد خواسته ها و انتظارات مردم و دانشجویان، منجربه ۱۶ آذری دیگر درنظام آخوندی شد. بسته شدن روزنامه سلام بعنوان مهمترین بلندگوی جناح باصطلاح اصلاح طلب به مدیریت موسوی خوئینی ها دادستان جنایتکارپیشین انقلاب که پس از دوم خرداد همچون بسیاری ازهم مرامان خود شیادانه نقاب اصلاحات بر چهره زده بود، موجب اعتراض دانشجویان خشمگین شد. این دانشجویان با برگزاری جلسات سخنرانی درسطح دانشگاهها شدیدا به بسته شدن روزنامه سلام اعتراض کردند که نیروهای پلیس و لباس شخصی ها در روز ۱۸ تیر ۱۳۷۸ با هجوم به دانشگاه و همچنین خوابگاه دانشجویان در تهران و برخی دیگراز شهرستانها به ضرب و شتم آنان پرداختند که درمواردی هم در تهران به پرتاب دانشجویان ازبالای ساختمانها به پائین دست زدند که این هجوم وحشیانه به کشته شدن تعدادی و زخمی و دستگیر شدن بسیاری ازدانشجویان منتهی شد. پس ازآن تاریخ تا به امروز، سالروز به خون کشیدن دانشگاهها درایران در ۱۸ تیر ۱۳۷۸ یادآوردیگربارجنایت رژیم در زمان اجرای انقلاب فرهنگی درسال ۱۳۵۹ می باشد که ازآن روز نیزبعنوان یکی ازننگین ترین و جنایتکارترین روز درحاکمیت آخوندهای ضد مردمی یاد می شود. پس ازاین واقعه شوم باردیگرسیاست ضد انقلابی پاکسازی دانشجویان (حتی دانشجویان خودی تحکیم وحدت) ازمحیط های دانشجویی دردستورکار قرارگرفت وبا جدیت هر چه تمام تربه اجرا درآمد که این روند تا پایان دوران ۸ ساله ریاست جمهوری خاتمی و پس از آن در دوران محمود احمدی نژاد با ستاره دارخواندن دانشجویان و تا امروز دردوران روباه بنفش آخوند روحانی همچنان ادامه دارد که بسیاری از دانشجویان برای همیشه از حق تحصیل محروم شدند و بسیاری نیز دستگیر وهمچنان در زندان بسر می برند. کلام آخر اینکه نه سرکوب روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲ توسط ایادی شاه ونه کودتای شوم وجنایت کارانه عمال خمینی علیه دانشگاه و دانشجویان مبارز و آزادیخواه تحت عنوان انقلاب فرهنگی درسال ۱۳۵۹ ونه سرکوب جنبش دانشجویی در ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ توسط چماقداران ولی فقیه ارتجاع، نتوانست ونخواهد توانست که دل امیدوار وسر پرشور و چشم ونگاه به آینده روشن را دربین جنبش دانشجویی و روشنفکری از میان بردارد وشاهدیم که روزبه روزبراهمیت و شعله ور شدن این کانون های آگاهی و آزادی طلب، با وجود مصائب بسیار از جمله محرومیت از تحصیل و دستگیری و زندان، افزوده می شود و دقیقا بهمین دلیل است که رژیم با شدت هرچه بیشتر و بدون هیچگونه درنگی به مقابله با هرگونه حرکت سیاسی دانشجویان می پردازد چرا که خود بهترازهرکس دیگربه پتانسیل نهفته دردرون این جنبش و خطربالای سیاسی بودن دانشجو و دانشجوی سیاسی که با عبورازهردو جناح برای سرنگونی کلیت رژیم درتلاشند، واقف است. بی حرمتی به قداست علم و دانش و حریم دانشگاه درایران چه با حضور نظامی در زمان شاه وچه از طریق پاکسازی دانشجویان مبارزبا بستن دانشگاهها و یا حمله وحشیانه به خوابگاه دانشجویان در زمان شیخ قصه ای است پردرد و زخمی است کهنه بر پیکر خونین دانشگاه و دانشجو که تنها با سرنگونی شیخ باشد که التیامی بیابد. به امید شکوفایی هرچه بیشترجنبش دانشجویی درسراسر ایران به امید آنروز

به یاد خانم مرضیه

منتشرشده در مقالات و نظرات
01 آبان 1395
بگو از وسعت پرواز، اگربالت به زنجیره که آتش زیرخاکستر، فراموشی نمی گیره    ۱۳ اکتبر برابر با ۲۲ مهرماه ۱۳۹۵، ششمین سالی است که خانم مرضیه از میان ما رفته است. زندگی پرشور و تلاطم و مرگ خانم مرضیه پر از شگفتی است که شرح آن تنها از زبان خود ایشان شنیدنی است تا حق مطلب بخوبی ادا شود. متولد ۱۳۰۳، تربیت شده در خانواده ای که پدر روحانی و مادر نوازنده تار و زن پدر پیانیست چیره دست است. شانس و اقبالی داشته که در جمعی و خانواده ای رشد کند که همه اهل ادب و موسیقی بوده اند. در آن ایام که حتی رفتن دختران به مدرسه امری غیراخلاقی بشمار می آمد، با حمایت پدر که دیگر از کسوت آخوندی بدر آمده بود، موفق به گرفتن دیپلم می شود و پس از آن بطورجد تصمیم به فراگیری موسیقی می گیرد.   در کنار عشق و علاقه وافر، استعداد شگرف و جدیت او در فراگیری موسیقی و بهره مندی از حضور در محضر اساتید نامدار موسیقی آن زمان، این "جرات و جسارت" خانم مرضیه بعنوان یک زن بود که توانست نامش را در اجتماعی که بدلیل تفکر کهنه حاکم برآن، زن هیچ بحساب نمی آمد، بر تارک موسیقی ایران ثبت و ضبط کند. صداقت در برابر خود و هنرش، مردمداری و با مردم بودن در اوج شهرت و معروفیت، انسان دوستی و دستگیری از نیازمندان و محتاجان و بی اعتنایی به مال دنیا، بجای آوردن حق و ادای احترام به بزرگان و اساتید خود تا آخرین لحظه عمر، خصوصیات بسیار برجسته ای بودند که خانم مرضیه را اینگونه "مرضیه" کرد.   رژیم آدم کش و فرهنگ کش آخوندی، در ضدیت با هنر و هنرمند ملی و مردمی، با ممانعت از هرگونه فعالیت هنری ایشان در پی نابودی و بدست فراموشی سپرده شدن او و دیگر هنرمندان امثال او بود تا بجز نامی و یادی در خاطره ها ازآنها باقی نماند. اما مرضیه، مرضیه نمی بود اگرتسلیم شرایط می شد. کوچ کرد به حاشیه دشت و کوه و با دلی آزرده وغمگین و دلی مالامال از درد سکوت، برای پرندگان و رودخانه خواند تا بگوید گرچه رنجورم و خاموش، لیک آتشی در زیرخاکسترم، پس همچنان "هستم". او شکوه و درد و رنجش را از ملایان نشسته بر مسند و منبر در آن روز های تباهی و نکبت، با بیت وغزل دردل کوهها فریاد می زد.   ایام غم و اندوه ازپی هم سپری گشتند، تا آن "روز و آن سفر و آن دیدار". دیداری که تقدیر و سرنوشت ایشان بود و به آن قلبا اعتقاد و باور داشت.   خانم مرضیه درطی ۱۵سالی که رنج محرومیت از خواندن، (که برای هنرمند بمثابه نفس کشیدن است) را لمس کرده بود، سفرهای متعددی به خارج از کشور داشت و همواره به ایران باز میگشت، تا آخرین سفر که برایش تقدیر دیگری را رقم زد. هیچکس به خوبی خودش به ارزشهای هنری و ارج و قربش نزد همگان واقف نبود و هیچکس نیز چون او نمی توانست "بداند که چه می خواهد". خانم مرضیه از آنجایی که به خود و هنرش "متعهد" بود، نمی توانست و نمی بایست که بعنوان یک زن هنرمند در برابر آنچه که در ایران تحت حاکمیت ملایان بر مردم و بخصوص زنان می رود، سکوت کند و دقیقا این جا بود که بین خود و دیگر هنرمندانی که رسالت هنری خود را تنها برای هنرمی دانند، خط فاصل گذاشت. خانم مرضیه براستی "درکجا و در چه ظرف و مکانی و در کنار چه کسانی" میتوانست تعهدش نسبت به خود، هنر و جامعه اش را به بهترین شکل و در بالاترین سقف متصور آن جامه عمل بپوشاند؟ او بود که با "آگاهی کامل" جایگاه خود در تاریخ مبارزه تمام عیار با حکومت زن ستیز و فرهنگ کش آخوندی را تعیین کرد و برای رسیدن به این هدف و یاری رساندن به آن، بسوی مقاومت شتافت و چه زیبا بود "آمدن" ایشان.        هم "آمدن" و هم آنگونه "رفتن" ایشان، براستی که برای این مقاومت مردمی موجب افتخار و سربلندی است. هیچکس نه جسارت و نه حتی توان آن را داشت که خانم مرضیه را برای انجام کاری و یا گرفتن تصمیمی برخلاف نظرش (آنچنان که خود بارها و هر زمان که لازم دانست به آن اشاره کرد) وادار کند مگر یک نفر و آن کسی نبود جز "مرضیه". "آمد و دید و پسندید و با ماندنش تا آخرین نفس" ماندگار در تاریخ مبارزات خونین مردم ایران شد. خانم مرضیه از اولین دیدارش با خانم مریم رجوی و اجرای اولین کنسرت خود در خارج از کشور در میان رزمندگان ارتش آزادیبخش ملی، با پوشیدن لباس شرف و افتخار بر روی تانک(و نه در مجلل ترین و بزرگترین سالنهای جهان) چنان با افتخار سخن می گفت که لحن کلام و سخنش دگرگون و مملو از شعف وسرور می شد. با شنیدن صحبتهای ایشان احساس می کردی که این مرضیه دیگر تنها مرضیه غزلخوان نیست، چیزی در او تغییر کرده و تلفیقی شده از"هنرورزم". هم وجودش با شکوه هم صدایش شکوفا. خود راز و رمز این شکوفایی آنهم درسن ۷۰ سالگی را "حس وحال عجیب درونی و انگیزه گرفتنش" از بودن در کنار هزاران رزمنده ارتش آزادیبخش و درمیان بیشمار یاران مقاومت می دانست. با افتخار از عضویت "رسمی و نه افتخاری" خود در شورای ملی مقاومت می گفت و با سرفرازی بر آن می بالید و قدر آن را تا به آخر دانست. صادقانه و متواضعانه و نه از روی چاپلوسی و تملق آنچه را که "حق" بود درباره "سرداربزرگ" گفت، نه در مدحش شعری سرود و نه اشکی و نه تعریف و تمجیدی مزورانه. با الطاف بیکران خود از خانم مریم رجوی بعنوان "نماد و سمبل مبارزه" مردم در زنجیر و"امید و ایمان" شیرزنان و کوهمردان ارتش آزادیبخش یاد می کرد و از هنرمندان مقاومت و افتخار همکاری غرورآفرین با آنان سخن می گفت. همچنین با دلی شکسته و سری پرشور و اراده ای مصمم در برابر توهین هایی که نصیبش شد و رنج ومصایبی که خانواده اش به دلیل "انتخاب آگاهانه" وی متحمل آن شدند، تا بلکه ازاین راه بازگردد، چنین زیبا می خواند که : "من نمی گویم سمندرباش یا  پروانه باش" اما "چون به فکرسوختن افتاده ای، جانانه باش". خانم مرضیه پیوستن خود به مقاومت را تقدیر و سرنوشتی می دانست که چرخ روزگار برایش رقم زده بود که الحق و جانانه آن را پذیرا شد و همواره شکرانه آن را بجا می آورد. تمامی ادعاها و اتهامات سخیف برعلیه "سردار بزرگ" آقای رجوی را به سخره می گرفت و در برابر زخم و زبان های بدگویان نا آگاه و هرزه گویان خودفروش پرصلابت ایستاد و در جواب مهملات و یاوه گویی های رژیم ساخته علیه مقاومت و برعلیه خود بدلیل پیوستن و ماندنش در کنار آنان- تا آخرین نفس- خطاب به رژیم  و عواملش با امید به آینده ای روشن و ایمان و ایقان به پیروزی مردم در برابر رژیم این شعر را زمزمه می کرد که: هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد                  هم رونق زمان شما نیز بگذرد زین کاروانسرای  بسی کاروان گذشت            ناچارکاروان شما نیزبگذرد در مملکت چوغرش شیران گذشت و رفت       هم عوعوی سگان شما نیزبگذرد خانم مرضیه که در اوج و مرتبه بلند هنری خود به مدار بالاتری از احساس مسئولیت و تعهدش در برابر ظلمی که بر مردمانش می رود، رسیده بود، بحق مقام و جایگاه خود را در کنار خانواده بزرگ مقاومت، جمعیتی که بگفته ایشان پر از وفا، صفا، مهربانی، راستی، صمیمیت، درستی و پاکیزگی هست، بخوبی "یافت و شناخت" و تا به آخر به این پاکبازان وفادار ماند و شوربختانه و یا خوشبختانه نماند تا ببیند که  همرزمان دیروز ایشان، کسانی که امروز چنین فریب کارانه در رثای وی شعرمی سرایند و شیادانه از مرضیه با احترام یاد می کنند، چگونه در نهایت بیشرمی و پلشتی و نامردی، کلام و قلم زهرآگین خود را بمانند خنجری برای نابودی این خانواده بزرگ، خانواده ای که او مفتخر و سربلند از حضور در آن و جز جدایی ناپذیرش بود، برپشت این مقاومت فرود آوردند و جاده صاف کن جنایات رژیم وعواملش درعراق برای کشتارمردان و زنان پاکبازی که سودایی بجز آزادی در سر نداشتند، شدند و "سرداربزرگ" را عامل اصلی ریختن این خونها و خونخوارتر از خمینی جلاد نامیدند و می نامند که  امروز در نهایت دریوزگی در کسوت مزدور رژیم روزگار می گذرانند. در تقدیر و سرنوشت خانم مرضیه نیز آمده بود که هیچکس مگرخود "مرضیه" نمی بایستی که آخرین برگ کتاب زندگی اش را بنویسد و آخرین صحنه رفتن خود را چنین زیبا به تصویر بکشد و برای دوستداران خود به یادگاربگذارد. در پایان جا دارد تا  یک باردیگر آخرین صحبت های او را در بستر بیماری در دیدار با خانم مریم رجوی که  درآن عشق وعلاقه خود را به مجاهدین، سردار بزرگ و خصوصا خانم مریم رجوی ابراز و (چه افسوس) برای "آخرین بار" بر وفاداریش تا آخرین لحظه به مقاومت تاکید و دعای خیر خود را بدرقه راه مجاهدان راه آزادی می کند، بصورت نوشتاری بخوانیم.    مرضیه: قربان شما برم من، تصدقت برم من. مبادا یک وقت به دلتان دل نگرانی...، خانم رجوی: خانم، بچه‌های اشرف خیلی بهتان سلام رساندند. مرضيه: خوشا به‌ حالشان که هم ‌چو برنامه‌هایی دارند، خوش به‌ حالتان، خانم رجوی: خوش به‌ حال ما که خانمی مثل مرضیه داریم. مرضیه: من زیرسایه‌ تان بودم. خانم رجوی: بالای سرهمه‌ مان. مرضیه: ارادتمند صورتتان هستم. خانم رجوی: من گفتم سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد، آن ‌چه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد.   مرضیه: گوهری کزصدف کون و مکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد قربان آن صورت زیبای شما،   بسم الله الرحمن الرحیم. و ان یکاد الذین کفرو... انشاالله خدا شما را پایدارتان بداره یعنی خانواده را. تعجب می‌کنم که چرا خوابم نمی بره. برای این‌ که می‌خوام باشم که دعا کنم. برای خلق مجاهد.   خانم رجوی: درود برشما، درود برشما، درود، زندگی کردن مثل خانم مرضیه، کمه توی دنیا خانم. زندگی مرضیه یکی از زندگی های نمونه است. مرضيه: قربان شما من برم. مرضیه: فدای تصدقت برم. قربانتان برم. قربان صفای ظاهر و وفای باطنت گردم. مرضیه: بسم الله الرحمان الرحیم. ماشاالله میدرخشی مثل نور، خانم رجوی: قربان شما مرضیه: مثل نور، امیدوارم که همه تان شاد باشید. این چند روز که من حال ندار بودم، ...(نا مفهوم) همه را التماس به پروردگار، از بدری نگو، لحظات صدق و صفا برای سردار بزرگ، مسعود رجوی، خیلی مراقب خودتان باشید. خواهش می کنم ازتان. نام و یادش همواره گرامی باد

اشك ها و لبخندها

منتشرشده در مقالات و نظرات
29 شهریور 1395
۶ و ۷ مرداد ۱۳۸۸، روح پلید خمینی باردگرپرکشید واینباردرکالبد نوری المالکی نخست وزیر جنایتکار عراق دمید و او بود که فرمان به قتل مجاهدان مقاوم ساکنین شهر اشرف در استان دیالی را همانند اوین و گوهردشت و تبریز و مشهد ودیگر زندانهای سراسر ایران داد تا که به‌زعم خود کار ناتمام خمینی ملعون در کشتار تام و تمام و نابودی مجاهدین را به سرانجام برساند. سپاهیان شب‌پرست آمدند با تیر و تبر و با فشنگ، زدند، مجروح کردند و کشتند و به اسارت بردند و تاریخ حماسه حسینی دگربارتکرارشد. در یک‌سو سپاهیان یزیدی تا بن به دندان مسلح و سوی دگر حماسه‌سازان اشرفی با دستان خالی و ایمانی شگرف و در ورای این صحنه نظاره گران بی‌وجدانی که بی‌شرمانه به زیر قول و تعهدات خود برای حفاظت این شیر زنان وکوهمردان زدند. صحنه نشانه‌روی و تیراندازی آن حیوان وحشی درنده‌خوی انسان‌نما بر روی مجاهدین بی‌سلاح و بی‌دفاع و یا صحنه مقاومت دربرابرهجوم زره‌پوش‌ها وهاموی، سرهای شکافته، تن‌های خونین و اوج حماسه، چهره با صلابت صبای ما که با آخرین نفس‌هایش رمز و راز این مقاومت خونبار را چنین فریاد کرد که "ما تا به آخر ایستاده‌ایم". این تصاویر، اشکها را بر گونه‌ها جاری کرد، هر سنگی و تیری و تبری که برسروجان پاکبازان نشست، قطره اشکی بود بر گونه‌های مادران و پدران مجاهد پرور آنانی که گرچه خود داغ جگرگوشه بر دل‌وجان داشتند اما بر ظلمی که بر یکایک فرزندان مجاهد خود واقع شد، گریستند، آهی بود و ناله‌ای برآمده از دل زندانیان مقاوم از کنج سلول‌های زندان به حسرت نبودن درکناریاران و به نفرت به یزیدیان زمان. صحنه، صحنه حماسه و حماسه‌سازان بود، ۳۳ شهید و بیش از ۳۰۰ مجروح. تصاویرغم انگیز ترک اشرف شهر شرف، شهری که در دل بیابان با همت و پشتکار وصف‌ناپذیر اشرفیان بناشده بود، شهر خاطره‌ها، آرمان‌ها و حماسه‌ها، کانون و قلب تپنده مقاومت مردمی در برابر ارتجاع و بنیادگرای اسلامی. باردگربرتصاویر یورش و حمله زبونانه و ددمنشانه با قساوتی خمینی گونه به اشرف، بر پیکرهای پاک به خاک و خون افتاده ۵۲ شهید ایستاده قامت و گرانقدر و اسارت ۷ مجاهد خلق به غم و اندوه گریستیم. تا ۱۴ تیر ۱۳۹۵ که لیبرتی برای آخرین مرتبه دربرابرحمله ناجوانمردانه‌ای دیگر مقاومت کرد. آری طی این سالها بر مظلومیت ۱۶۸ شهید، سه قتل‌عام در اشرف و پنج حمله مشکی به لیبرتی و شهدایی که به دلیل محاصره پزشکی ظالمانه جان باختند و بیش از هزار زخمی گریستیم. اما یک‌کلام و یک پیام تسلی بود بر قلوب دردمند و نوری در ظلمت و سیاهی لحظات ما: "اگر اشرف بایستد دنیا را به ایستادن وا خواهد داشت". پس ازآن اشرف نه یک مکان طولی و عرضی بلکه گستره‌اش بسیار فراتر از مرزهای عراق به پهنای دنیا رسید و این‌چنین تکثیر شد. اشرف دیگر نه مکان که یک آرمان بود. ایثار و وفای به عهد در اشرف و با اشرفیان معنا و مفهوم دگر یافت. ۱۴ سال جنگ سیاسی بی‌وقفه، دریکسو رژیم و عوامل جنایتکار و دست‌نشاندگان عراقی خود با تمام امکانات سیاسی، نظامی، قضایی، نیرویی ومالی ودرهمان سو مماشاتگران بی‌اخلاق و بی پرنسیپ زورگو، مجریان و نمایندگان شارلاتان و دروغگو سازمان‌های بین‌المللی با انواع و اقسام روش‌های اذیت و آزار و تضییقات رذیلانه با تحت‌فشار قرار دادن اعضای مجاهدین یا به جدایی از تشکیلات برای تسهیل و روند سریع جابجایی آن‌ها یا انهدام سازمان در کلیت آن و چشم فروبستن به محاصره پزشکی، دارویی، غذایی، قطع آب و برق آنهم دردمای گرمای ۵۰ درجه بالای صفر، شکنجه‌های روحی و روانی با نصب بیش از ۳۰۰ بلندگو طی چند سال پیاپی و عربده‌های تهدید به نابودی توسط مزدوران این "خانواده‌های الدنگ " و کارشکنی‌های مستمر در انتقال نیروهای سازمان به خارج از عراق وهرآنچه که درتوانشان بود، در سوی دیگر اما مجاهدین، با تنها سلاحشان ایمان قوی و اعتقاد به‌درستی راه و رسم خود در مسیر پیروزی و داشتن رهبری ذیصلاح و پاکباز، "حاضر، حاضر، حاضر". به‌واقع دربرابرچنین بی‌عدالتی‌ها ایستادن، این‌همه زجر و مصائب و شکنجه جسمی و روحی را تحمل کردن و دم برنیاوردن، درهم نشکستن و همچنان استوار و پابرجا برسرآرمان خود ماندن، ایمان و اراده‌ای بسیار قوی می‌طلبد که تصورش با معیارهای رایج سیاسی‌کاری ازمابهترانی که در ساحل امن و امنیت دکان دونبش سیاسی بازکرده‌اند وهردمی، بنا به جهت باد، تئوری می‌بافند و با ندامت از گذشته خود همچنان در پیشاپیش حرافان بی‌عمل روزگارمی گذرانند، به‌هیچ‌وجه آسان نیست و دقیقاً اینجاست که می‌بایستی فاتحانه از این میدان آزمایش و نبرد گذر کردن را با تمامی مصائبش شر عظیم و خیرکثیرو "پیروزی بزرگ" مقاومت نامید، پیروزی بزرگی که معمار آن مسعود بود. در آن روی دیگر سکه پیروزی مقاومت، شکست اضداد را می‌توان به‌خوبی مشاهده کرد: در یک‌کلام شکست رژیم در تمام جبهه‌هایی که علیه مقاومت گشوده بود: شکست سیاست‌های ارعاب و تهدید مزدوران دست‌نشانده عراقی با گشودن پرونده‌های توخالی جنایی به هدف محاکمه و استرداد بیش از ۶۰ تن ازمسولین رده‌بالای مجاهدین به رژیم آخوندی توسط عوامل خود در قوه قضائیه، شکست سیاست به‌غایت ناجوانمردانه و رذیلانه فشاربرخانواده ها و وابستگان مجاهدان رزمنده در اشرف و لیبرتی به هدف جدا کردن آنها از سازمان با حربه دلسوزی، شکست قلم فروشان و قلم‌به‌دستان مزدوری که درباره سیاست اشتباه رفتن و ماندن مجاهدین به عراق نوشتند، شکست هرزه‌گویانی که برگزاری کنفرانس‌ها و گردهمایی‌های مقاومت و تلاش‌های مستمر و شبانه‌روزی آن را برای جلب حمایت‌های بین‌المللی برای نجات جان و خروج تمامی مجاهدان محصور به‌سلامت از عراق را به سخره گرفتند، شکست آنانی که در میانه آتش و خون درنهایت بی‌شرفی از پشت به مقاومت خونین خنجر زدند، شکست پروژه وزارت اطلاعات با انتشار "گزارش‌های ۹۲ و ۹۳" وتکثیرو توزیع هزاران نسخه از آن برای خانواده شهدای مجاهدین در ایران، شکست و تودهنی محکم به آن مزدوران حیوان‌صفت در انجمن‌های نجات وزارت اطلاعات که گفتند و نوشتند که رهبری مقاومت "از خون ارتزاق می‌کند و بخاطرجنون قدرت وجاه طلبی و فرار از پاسخگویی به انتقادات به سیاستهای اشتباه خود، چه درایران وچه درعراق، برخلاف خواسته افراد سازمان برای خروج از عراق، درکارجابجایی وانتقال آنان اشکال تراشی می‌کند تا ازکشته ها پشته بسازد و درپس آن پناه بگیرد" و درفرانسه هم مریم "درنهایت سنگدلی در برابر عکسهای کشته شدگان به دروغین اشک می ریزد تا صفحات کتاب جانباختگان را هر روز قطورتر کنند" زهی بی شرمی. در باره این "پیروزی گرانبها" که با تلاش شبانه روزی و مستمر تمامی اعضای شورای ملی مقاومت بخصوص کمیسیون امورخارجه شورا، مسولین سازمان مجاهدین خلق، همکاری همه جانبه اشرفیان و حمایتهای بی شائبه اشرف نشانان وتامین مالی آن توسط سازمان مجاهدین به هدف پیشبرد مبارزه برای سرنگونی رژیم ضد مردمی آخوندی ممکن و میسرشد وهیچگاه ساده بدست نیامده، باید برای ثبت در تاریخ مبارزات مردم ایران فراوان نوشت. نمی توان درباره این پیروزی عظیم وسرنوشت سازنوشت اما به "نقش شاهکار" خانم مریم رجوی رئیس جمهوربرگزیده مقاومت، درشناساندن "اهداف و راه مسیر" این مقاومت خونین درجنگ تمام عیاربا حکومت ضد انسانی وهمچنین شناساندن ماهیت رژیم بعنوان کانون اصلی و قلب تپنده بنیادگرایی اسلامی و تروردرمنطقه وجهان وکوشش بی‌وقفه، پیگیرانه و خستگی ناپذیرایشان درجلب حمایتهای سیاسی و بشردوستانه بین‌المللی از ۵ قاره جهان برای نجات جان افراد محصور در لیبرتی و پیشبرد مبارزه تا سرنگونی، اشاره نکرد. به‌واقع حق مطلب برای پرداختن به نقش کلیدی و راهبردی خانم مریم رجوی دریک و یا چند صفحه قطعا ادا نخواهد شد، باشد که در زمانی و فرصتی مناسب به این مهم پرداخته شود. در این جا تنها به یک نکته بسنده می شود و آنکه: انتخاب خانم مریم رجوی بعنوان رئیس جمهور برگزیده مقاومت و پذیرش این مسولیت تاریخی، خطیر و سنگین ازسوی ایشان که تجربه ای نوین درتاریخ مبارزات مردم ایران بوده و پیش بردن وظایف محوله با پشتکاری، جدیت و پایداری بی مانند که تحسین دوستان و یاران بین‌المللی مقاومت را از هرسوبرانگیخته، انتخابی بود ظفرنمون وخجسته درراه پیکاربا رژیم بنیادگرا و زن ستیزآخوندی که امروز به روشنی هرچه تمامتر شاهد خیرات و برکات آن درهمه جبهه های جنگ سیاسی با رژیم هستیم. انتخابی که نشان ازدرایت وژرف بینی مسول شورا آقای مسعود رجوی دارد. این پیروزی بزرگ را باید به همه کوشندگان و مبارزین راه آزادی تبریک و تهنیت گفت، پیروزی که مبارزه دربرابررژیم جهل و جنایت را قطعا و بطور کیفی بسیارارتقا خواهد داد. تبریک و هزاران تبریک زنده باد آزادی، پیروز باد مقاومت مردمی ایران با احترام رضا محمدی ۲۷ شهریور ۱۳۹۵
انتشارفایل صوتی آقای منتظری دردیداربا اعضای هیئت مرگ و مطالبی که درآن بیان شد را می توان بواقع امربنوعی"اعادی حیثیت" ازمقاومت مردمی و در راس آن سازمان مجاهدین خلق ایران دانست. در مطلب پیشین به "مظلومیت" مجاهدین واجحافی که به آنان، درفازسیاسی تا مقطع ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ رفت، اشاره ای کوتاه شد. آنزمان مجاهدین با پذیرش و پرداخت بهای بسیار، تمام سعی وکوشش خود را درچارچوب فعالیت های قانونی و مسالمت آمیز بمنظور برگرداندن حاکمیت به مردم و نمایندگان واقعی آنان بخرج دادند وازهر روزنه ای دراین مسیرتا حد توان خود استفاده کردند. آقای منتظری درصحبتهای خود به نکته بسیارظریف ومهمی اشاره دارد وصحبت از"برخورد تند وغلط" با جوانان زندانی می کند و می گوید که "اگربا من هم چنین برخورد می شد من هم مقاومت می کردم وبرسرموضع خود می ایستادم" (نقل بمضمون).    بیان این جمله، هرچند که تمام حقیقت را بیان نمی کند، با این وجود ودرحقیقت بازتاب بسیار روشن ازشرایطی بود که موجب گذارمجاهدین از"فاز سیاسی به فازنظامی" شد. نکته ای که دراینجا بایستی به آن اشاره کرد این است که این گونه "برخورد های تند وغلط" نه از زندانها بلکه سالها پیش ازآن شروع و به آن رفتارمی شد. ریشه وابتدای برخوردهای تمامیت خواه، زورگویانه و دجالانه خمینی را بایستی درآن زمان که قلمها شکسته، روزنامه ها بسته، زبانها بریده و بساط  دارودرفش برپا شده بود، دید. آن زمان که دختران و پسران جوان میلیشیا بدلیل فروش روزنامه مجاهد و پخش اعلامیه مورد هجوم وحمله چماقداران وچاقوبدستان حکومت غاصب قرار داشتند وبه کیوسک های روزنامه فروشی با پرتاب سنگ و شکستن شیشه های آنها بخاطر فروش روزنامه خسارت وارد میشد ویا آن زمان که چادرامداد مجاهدین درخیابان شیروخورشید تهران به آتش کشیده شد ودیگرحملات روزانه به هواداران مجاهدین درسراسرکشوربه بهانه های خود ساخته. به گواهی اسناد و شواهد، بسته شدن هرگونه راه برای فعالیت سیاسی برمجاهدین ودرپی آن اتمام حجت تاریخی آنان مبنی بربه پایان رسیدن صبروتحمل انقلابی آنها دربرابرحملات افسارگسیخته ایادی رژیم و بخاک وخون کشیده شدن راهپیمایی مسالمت آمیز۳۰ خرداد سال۶۰ توسط خمینی خون آشام، دقیقا همان "برخورد های تند وغلطی" بود که آقای منتظری به نوعی به آن اشاره می کند، برخوردهایی که هدفش نابودی نسل پاکبازمجاهدین بوده که درگیری مسلحانه را پس ازآن تاریخ به مجاهدین (برای دفاع ازخود) تحمیل کرد. می توان مخالف سیاسی مجاهدین بود و آنها را به هیچ روی قبول نداشت اما قلب واقعیت هرگز. حمله وحشیانه به میلیشیای جوان ومصدوم کردن آنان با سنگ و چوب و چماق  تنها بدلیل فروش روزنامه و یا پخش اعلامیه اگر"برخوردهای تند وغلط" نبود پس آن را چه می توان نامید؟    آن قلم ها و زبانهای زهرآگین و مسموم که طی تمامی این سالها مجاهدین را همصدا با تبلیغات رژیم بانی و مسبب شروع درگیری های مسلحانه وشریک جرم رژیم دربسته شدن فضای بازسیاسی و سرکوب وحشیانه دانستند، حق دفاع مشروع ازخود درجنگی نابرابربا دولتی سرکوبگرکه حق حیات سیاسی و جانی را تماما سلب کرده بود ومجازات عاملین شکنجه واعدام را ترور و آنان را تروریست خواندند و بهمین سبب آنها را شلاق کش کردند وچشم خود را عمدا و سهوا براین واقیعات بستند وجای ظالم ومظلوم راعوض کردند و از ولی فقیه غالب ومغلوب گفتند ونوشتند، امروزبطورقطع ویقین جواب این یاوه ها و مهملات خود را از پس این واقیعت خواهند گرفت که شروع "برخوردهای تند وغلط" رژیم خمینی دربرابرمجاهدین ازهمان روزهای نخستین برای حذف مقاومت و نیروی مبارزازصحنه دردستورکاربوده است که تا به امروزنیزبدون وقفه ادامه دارد .  موضعگیری دربرابرفایل صوتی آقای منتظری از زمان پخش آن تا به امروز ازسوی طیف های  گوناگون ادامه داشته که دراین میان سکوت "اصلاح طلبان حکومتی" دربرابراین جنایت ضد بشری بسیارقابل توجه و تامل می باشد. سکوت وعدم موضع گیری این افراد یکباردیگر و بدرستی حقانیت مواضع مقاومت دربرابرکلیت رژیم با تمام جناحها و دسته بندی های درونی آن را نشان می دهد، حقانیت موا ضع اصولی که برآمده از شناخت دقیق ماهیت رژیم وباوربه این حقیقت که رژیم به یک دلیل بسیارساده، که همانا  تضاد آشتی ناپذیرش با حاکمیت مردم می باشد، فاقد ظرفیت هرگونه رفرم، گشایش، اصلاح واستحاله می باشد و شعارهای توخالی اصحاب اصلاحات ترفندی بیش برای تحکیم پایه های رژیم فرتوت آخوندی نبوده وامید بستن به آنها همانند امید بستن به امامزاده ای است که کورمی کند اما از شفا دادن عاجزمی باشد.   مقاومت ایران طی این سالها همواره براین نکته، که رژیم درکلیتش فاقدهرگونه مشروعیتی است و جنگ باندها و جناحهای درونی آن نیز صرفا برسرکسب قدرت سیاسی برای چپاول هرچه بیشترباندها و دستجات می باشد ونه رفرم برای مشارکت دادن واقعی مردم برسرتعیین سرنوشت خود، تاکید می کرد . آقای مسعود رجوی رهبرمقاومت بغایت از انجام هرگونه رفرمی، که لاجرم به تضادهای هرچه بیشتربین جناح ها ی حکومتی دامن بزند ودرنهایت به تضعیف جایگاه ولی فقیه رژیم بی انجامد، استقبال می کردند و با درایت خطاب به کسانی که به تغییرسیاست رژیم بیش از حد و خوش باورانه چشم دوخته بودند به این نکته اشاره می کردند که "افعی هرگز کبوترنمی زاید". در اینجا شاید اشاره به مطلبی بی مورد نباشد. بعد ازانتخاب خاتمی به ریاست جمهوری رژیم با شعارهای دهان پرکن "جامعه مدنی" و یا "مردمسالاری دینی" به هدف کنترل طغیان اجتماعی ونارضایتی های مردم که درنهایت به خزیدن اصلاح طلبان حکومتی به زیرعبای ولی فقیه ختم شد، دو ماه پس ازدوم خرداد۱۳۷۰ زمان انتخابات  مجلس خبرگان بود. بدلیل اینکه اکثرکاندیداهای موسوم به جناح اصلاح طلب رد صلاحیت شده بودند، خواننده ای در ستون"الو سلام" روزنامه سلام خواهان تحریم انتخابات مجلس خبرگان شده بود که با واکنش عباس عبدی گروگان گیرسابق و ازنظریه پردازان اصلاح طلب ومدیرمسول آن روزنامه روبرو شد. عبدی در جواب این خواننده با صراحت اعلام می کند که "هرچند ما با جناح دیگر درمواردی اختلاف نظر داریم اما در یک نکته اتفاق نظرکامل داریم و آن "حفظ نظام" می باشد و هرگونه تحریمی را خلاف مصلحت نظام خوانده بود. دقیقا این هدف وسیاست حفظ نظام به هرقیمت بود که خمینی جلاد وسفاک ازهمان روزهای نخست دست هارترین، وحشی ترین و خونخوارترین عواملش را برای تعدی وتجاوزبه جان ومال مجاهدین بازگذاشت که پایان کارآن راه به شکنجه واعدام برد. کسانی همچون موسوی اردبیلی، موسوی خوئینی ها، موسوی تبریزی، علی اکبر محتشمی پور، سعید حجاریان، علی ربیعی، محسن میردامادی، محسن آرمین ودهها نفری که پس از فراغت وخستگی در کردن از آزار و اذیت، دستگیری، شکنجه واعدام مجاهدین تماما به کسوت اصلاح طلب درآمدند.                بهمین دلیل است که سکوت اصلاح طلبان حکومتی را باید بیش ازهرچیزدر"نقش کلیدی" بسیاری از  آنان در تمامی جنایات پیش ازسال۶۰ و پس ازآن تا جنایت دهشتناک کشتار۳۰۰۰۰ زندانی سیاسی درسال ۶۷ دید. گذشته ازتعداد اندک شماری که تنها خواهان عذرخواهی لفظی و نه دادخواهی و دادرسی تمام و کمال دربرابراین جنایت شده اند، اصلاح طلبان خود بهترازهرکس به این امر واقفند که گشوده شدن پرونده این جنایات بنیان واساس رژیم را برباد خواهد داد. ازاین رو با سکوت خود"حقیقت جان را به پای مصلحت نان" قربانی می کنند . هربرگی از پرونده قطوراین جنایات بسان آینه ای است دربرابرآن اصلاح طلبانی که دستشان به خون جوانان وطن آغشته است تا درآن چهره کریه وخونخوارخود را از پس نقاب اصلاح طلبی بازشناسند. در جنگ سیاسی- حقوقی، برای دادخواهی و دادرسی و در برابرمیزعدالت نشاندن عاملان و آمران ۳۸ سال جنایت، مقاومت باردیگر پیروز خواهد بود. به این ایمان داشته باشیم . زنده باد آزادی ، پیروز باد مقاومت خونبار مردمی ایران با احترام رضا محمدی ۱۸ شهریورماه ۱۳۹۵     8.septemebr 2016             

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان