07302021جمعه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
در جریان محاکمه و دادگاه تاریخی دیپلمات تروریست رژیم، یعنی اسدالله اسدی و شرکا! خیلی چیزها روشن شد و خیلی دستها بیشتر رو شد.
دیروز برای بدرقه عزیزی رفته بودیم که وداع با او کار آسانی نبود.

درد بی درمان

منتشرشده در مقالات و نظرات
06 خرداد 1399
ه تجربه دریافته ایم که هر زمان وضعیت «جمهوری اسلامی» در داخل و خارج از کشور، شکننده و منزوی تر میشود، ارکستر بدآهنگ وزارت اطلاعات ملایان، ساز خود را بر علیه اپوزیسیون برانداز رژیم و بخصوص سازمان محوری آن یعنی مجاهدین خلق، گوش خراش تر کوک میکند و این داستان تکراری، سالهاست که ادامه دارد.   البته بدلایل قابل فهمی یکی از ویژگیهای این شیادان و دشمنان مردم، ضدیت هیستریک شان با زنان خط مقدم مبارزه و رزمندگان آزادی میباشد. طبعآ آنها با چنین نیت پلیدی، از شیوه های کثیفی نیز استفاده میکنند که یکی از رایج ترین آنها تحریک یا ترغیب فردی ضعیف و زبون و یا خودفروش از خانواده ها، علیه زنان و دختران مجاهد و مبارز است... بعنوان مثال علم کردن فرزند علیه مادر، مدعی شدن یکی از والدین بر علیه دختران و گاه با طلبکاری فرهنگ آخوندی، بازخواست شوهر سابق و «ماشالله مرد» کنونی از زن مجاهد خلق و جانفشان راه آزادی!  موضوع فقط خواست یا درخواست و یا بازخواست هم نیست. در واقع دستور و فرمانی است به فرموده برای دست کشیدن از مبارزه و مقاومت علیه فاشیسم مذهبی، و پشت کردن به سازمان رزم و همرزمان و راهبرانشان، همراه با سیلی از اتهامات که کمترینش «بی عاطفه» و «بی اراده» بودن و نداشتن «حق انتخاب» برای آن زنان مبارز است. انگار که مجاهدین از روز اول جانشان را همین جوری مفت و مجانی بدست آورده اند و قدرش را نمیدانند و حالا هم آسان کف دستشان گرفته اند و هیچ چیزی هم از زندگی و زیبایی ها و جاذبه هایش نمیدانند و اصلآ بلد نیستند در ساحل امن زندگی، مثل خیلی های دیگر، بی خیال مردم و میهنشان شوند.  از طرف دیگر، همچون گذشته و در همین ایام نیز شاهدیم که خانواده های شریف و نجیب همین مجاهدین حتی بخاطر یک تماس تلفنی ساده یا دیدار با عزیزانشان در اشرف و آلبانی، بازداشت و گاه بطور خانوادگی در ایران زندانی میشوند و حکمهای سنگین میگیرند. ولی حالا گشتاپوی آخوندی با نعل وارونه، وسط قرنطینه جهانی کرونا برای هشت هزار خانواده «منافقین» از دولت آلبانی تقاضای ویزای جمعی میکند!  خانواده خود من نیز از این تجربه تلخ بی نصیب نبودند... در سال ۶۷ پدر مرا برای ماهها در زندان اوین گروگان گرفتند چرا که با «دلسوزی بسیار» میخواستند من را مجبور به بازگشت از امریکا به ایران کنند. در همان حال برادر جوانم در بستر بیماری سرطان در تب میسوخت و جلوی چشمان ما قطره قطره ذوب میشد ولی آن جنایتکاران حتی اجازه ندادند پدرم یک تماس تلفنی یک دقیقه ای برای وداع آخر با پسر بیمارش داشته باشد.  همانطور که قبلآ نیز گفته ام برای فرد خائن و خودفروخته ای مثل مصداقی، همه درد و رنج رزمندگان تبعیدی و مصائب مبارزاتی و جدایی های خانوادگی، فقط «سوژه» مناسبی است برای نفرت پراکنی و هرزه گویی علیه مجاهدین خلق و خوش رقصی برای دشمنان آزادی مردم ایران.  چند سال پیش که همبند عزیزم «پروین فیروزان» با نزدیک به ده سال سابقه زندان، در حلقه محاصره مرگبار اشرف قرارداشت و توسط همین فرد بی شرم سوژه یک جنگ کثیف روانی شده بود و متهم به هر اتهامی میشد، در مقاله «زنی که حق وجود ندارد» گفتنی های ضروری را در این مورد نوشتم که لینک آن مقاله را در پانویس میگذارم.  سالها پیش در گردهمآیی های بزرگ و چند ده هزار نفری مقاومت ایران که در فرانسه و کشورهای دیگر برگزار میشد، و اتفاقآ مصداقی هم تا مدتها بعنوان یک هوادار برای فروش کتابهای خاطرات زندانش شرکت میکرد، یکبار وقتی پرستار مهربان و محبوب بندمان در زندان اوین و قزلحصار، زنده یاد «مصی جوشقانی» در همایش پاریس پشت میکروفن اعلام برنامه میکرد، ایرج مصداقی از آنجایی که چشم دیدن هیچ زندانی سیاسی مخالف خودش را نداشت نتوانسته بود کین توزی شخصیش را بپوشاند و با فرافکنی رذیلانه ای گفته بود مجاهدین یک توّاب زندان را مجری برنامه شان کردند!  عبرت انگیز است که از میان صدها زندانی سیاسی بازمانده بند زنان اوین و قزلحصار، هیچ زندانی حتی مخالف مجاهدین نبود که با نسبت دادن چنین تهمت و دروغی به مصی، خودش را آلوده کند. بهرحال مصی عزیز چند هفته پیش پاک و سبکبال پرکشید و از جمع ما به یاران سربدارش پیوست و دوست و دشمن با احترام از او یاد کردند هرچند روسیاهی همیشگی برای مصداقی فرومایه ماند.  به خاطر همین ضدیت بیمارگونه با زندانیان مجاهد وفادار و پایدار است که او حتی علیه رزمنده آزادی «زهره شفایی»، از زندانیان خوشنام و مقاوم زندان اصفهان که پدرش دکتر شفایی و مادر و برادران و خواهر و دامادشان به جرم «مجاهد» بودن قتل عام شدند و خودش چهل سال است که در جنبش مقاومت در خط مقدم حضور دارد، با کین توزی غریبی از جنس همان بازجویان زندان، او را متهم میکند و برای تسکین درد بی درمان خودش به او تهمت تواب میزند. اگر کسی حتی یکبار با زهره عزیز تماس و دیدار داشته باشد معنای جدیدی از فروتنی و نجابت انقلابی را به چشم می بیند.  حالا کیس و سوژه جدیدی که اطلاعات آخوندی همزمان از چند جبهه! داخلی و خارجی برایش سناریوسازی کرده، بازهم یک زن مجاهد و فداکار است بنام «اکرم حبیب خانی» که چهل و چند سال است خانه و خانواده و جان و جوانی اش را در گرو آزادی مردم محبوبش گذاشته و البته بارها هم «بطرز مشکوکی» به قتل رسیده! و با شصت سال سن، همچون یک کودک خردسال توسط یک «فرقه صاحب مرده» آنهم در یک کشور اروپایی آن چنان شستشوی مغزی شده که بعد از سالها جنگ سیاسی و نظامی و فرماندهی صحنه های نبرد دلیرانه با آخوندهای شیاد و پاسداران تبهکار، هنوز بلد نیست خودش را از زندان این «گروهک فروپاشیده» نجات دهد!  البته او شازده پسری دارد که با سی و چند سال سن و زن و فرزند در سوئد، بناگاه بیاد مادر اسیرش افتاده و میخواهد به کمک دستگاه تبلیغاتی «انجمن نجات» و دستهای ناپاکی که دشمن اکرم و یاران و همرزمانش هستند و تشنه به خون مجاهدین، او را نجات دهند. سالار زنی که در نبردی نابرابر و چهل ساله، به پاس همه فداکاریهایش در راه آزادی وطن، و مقاومت و بردباریش با دهها درد و زخم کاری بر جسم و جانش، همچنان ایستاده و در برابر دشمن ترین دشمن بشریت در تاریخ معاصر یعنی آخوندهای هار و هرزه، لبخند پیروزی بر لب دارد. زنی که براستی شایسته احترام و بزرگداشتی است بسا بیشتر از بسیاری زنان و پیشتازان جنبش آزادیخواهی زنان جهان.  طبیعی است که حضور سرزنده تشکیلات مجاهدین و تک تک اعضای این خانواده بزرگ، همچون خاریست در چشم همه آنانی که بطور دیالکتیکی نفی تاریخی خودشان را در بقا و حیات و لبخند آنان می بینند. برای خود من همچون دوران زندان وقتی که میخندیم، وقتی که لبخند بر چهره مصی و اکرم و پروین و زهره و هزاران رفیق و خواهر مبارز و همراه دیگر می بینم، «دختران آفتاب و خواهران ستیزه و مهتاب» برایم تداعی میشود و خوب میفهمم چرا مصداقی و همپالکی هایش، با زدن کثیف ترین اتهامات اخلاقی به پاکترین و پاکبازترین دختران و زنان مجاهد در اشرف، در واقع درونمایه آلوده خودشان را فرافکنی میکنند و به دیگران نسبت میدهند. این همان درد بی درمانی است که البته خودشان از منجلاب درون خودشان بهتر خبر دارند.  فقط میماند یک سوال ساده از امیر یغمایی که سنگ دفاع از «حق و حقوق» مادرش را به سینه میزند... وقتی مصداقی و باند هرزه گویش علنآ در رسانه همگانی، مادر او را بعنوان یکی از اعضای «شورای رهبری مجاهدین»، بیشرمانه متهم به داشتن روابط آلوده در مناسبات داخلی تشکیلات میکند، او کجا بود؟ و چه دفاعی کرد؟ و چقدر برای حرمت و کرامت و شخصیت مادر بزرگوارش غیرت نشان داد؟! هان ای شرم، سرخی رویت را چه شد؟   مینا انتظاری اردیبهشت ۱۳۹۹
نزدیک سی سال بود که آنها را ندیده بودم، البته گاه و بیگاه و در انبوه خاطرات تلخ و شیرین گذشته آنها را میدیدم، لحظاتی خاص در سایه روشن خواب و بیداری و یا در تنهایی و دلتنگی غربت... گاهی اوقات وسط کاری یا تماشای چیزی یک مرتبه چهره زیبای فرحناز و خنده های قشنگ مژگان به یادم میامد و از خاطرم میگذشت، بعضی وقتها هم خودم به سویشان پرمیکشیدم و برای دیدنشان دوباره به اوین و قزلحصار گذر میکردم... گفتم که سی سال بود آنها را ندیده بودم، چرا که آنها سالهاست رفته اند، به سفر جاودانگی، همان سفر بی بازگشت و پرواز بسوی ابدیت! حتمآ همه بیاد داریم حکایت حیرت انگیز کوچ پرستوهای عاشق را در آن تابستان سوزان شصت و هفت...  بگذریم، داشتم از دوتن از یاران همبند و عزیز خودم در زندانهای دهه شصت میگفتم. اینکه بعد از سی سال سیاه بالاخره عکسی از آن «دختران آفتاب و خواهران سپیده و مهتاب» بدستم رسید.... عکسی قدیمی و سیاه و سفید از گلهای خوشرنگ و سرسبد یک نسل: مژگان سربی و فرحناز ظرفچی   به عکسهایشان نگاه میکنم، بارها و بارها، گاه با حسرت و اندوه و گاه با عشق و عاطفه، و البته همیشه با غرور و افتخار... هردوی آنها فرزندان خانواده های زحمتکش و درد آشنای جنوب تهران بودند و اتفاقآ هردو متولد ۱۳۴۱ و همسن هم بودیم. آن دو از دختران بی باک و شجاع و پرتلاش تشکیلات دانش آموزی مجاهدین در دوران فعالیتهای سیاسی و مبارزات مسالمت آمیز (فاز سیاسی از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰) در پایتخت بودند.  مژگان در سی خرداد سال شصت و فرحناز هم در همان ایام توسط پاسداران پلید خمینی دستگیر شدند... بعد از تحمل ماهها شکنجه و بازجویی در اوین، سرانجام در بیدادگاههای چند دقیقه ای «انقلاب اسلامی» مژگان به ۱۰ سال و فرحناز به ۸ سال زندان محکوم شدند. هر دوی آنها از بهترین دوستانم در سالهای زندان بودند. بعد از پشت سرگذاشتن کابوس شبهای تیرباران و شمارش تیرهای خلاص در اوین، به قزل حصار که رسیدیم تقریبآ همه جا همبند و هم سلول بودیم. هنوز روحیه بالا و خنده هایشان را در سخترین دوران زندان بیاد دارم. در سالهای نفس گیر ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ و در «شبهای بینهایت» حاج داوود رحمانی در قزل حصار که پشت دیوار بند هشت یعنی بند تنبیهی زنان باید تا صبح با چشمبند در هوای سرد سرپا می ایستادیم، شیطنتها و شوخی های بچه هایی همچون فرحناز و مژگان، زجر و خستگی و بی خوابی را برایمان قابل تحملتر می کرد. یکی از سوژه های خنده دار و شوخی هایی که معمولآ در جمع دوستان خیلی نزدیکتر با هم داشتیم این بود که هرازگاهی بر بال خاطرات محدود سینمایی و هنری که از قبل زندان داشتیم سری هم به هالیوود! میزدیم و مشابهت های با مسمّایی در چهره یاران خود می یافتیم... بطور مثال چهره و خنده های خیلی قشنگ مژگان همیشه مرا بیاد یکی از بازیگران معروف جهان سینما میانداخت و برای همین او را «دوریس» صدا میکردم و او با شنیدن این نام با تمام چهره اش میخندید و با شیطنت ژست میگرفت. همانطور که دوست خیلی عزیزم اعظم عطّاری هم مرا «اِدنا» صدا میکرد و حتی روز آخر هم از پنجره سلولش با همین نام با من خداحافظی کرد... سال ۱۳۶۴ و دوران کوتاه «رفرم» در زندان بود که ما بعد از سالها محرومیت، میتوانستیم از محوطه محصور در میان دیوارهای سیمانی بلند و سیمهای خاردار، بعنوان هواخوری بند عمومی، استفاده کنیم و صبح های زود قبل از طلوع آفتاب، به محض باز شدن در هواخوری، از داخل بند به بیرون میپریدیم و در هوای آزاد نفس میکشیدیم و بلافاصله در صفوفی منظم و دو نفره به دنبال هم دور آن حیاط می دویدیم: یک، دو، سه، چهار... یک، دو، سه، چهار ..... کم کم ضربات منظم پاها بر روی زمین و شمارش نفر جلودار صف، به ریتمی هماهنگ تبدیل می شد و ما تا طلوع خورشید صبحگاهی می دویدیم. انگار که تمام فشارها و شکنجه های سالیان، بچه ها را قویتر و مقاومتر کرده بود. مژگان و فرحناز عزیزم از بچه های ثابت ورزش و جمع مجاهدین زندان بودند. دوران «رفرم» زندان که با آمدن هیئتی از طرف دفتر آقای منتظری و متعاقبآ رفتن باند «لاجوردی - رحمانی» از زندانهای تهران شروع شده بود همانطور که انتظار میرفت خیلی کوتاه بود و بازهم سرکوب و خشونت بیرحمانه، سهمیه ما «دوزخیان روی زمین» از «دوران طلایی امام» شد. سال ۱۳۶۵ بازهم دسته دسته برای تنبیه بیشتر راهی اوین شدیم و در همان بدو ورود با ضربه های شلاق و پوتین و مشت و لگدهای دژخیمانی همچون مجتبی حلوایی و باند نامردش، مورد استقبال قرار گرفتیم...  در اعتراض به آن همه ظلم و ستم و بیکسی، مظلومانه دست به اعتصاب غذا یا اعتصاب دارو میزدیم شاید که کسی یا جایی در آن دنیای سراسر سود و سرمایه و سکوت و سازش، صدای در گلو شکسته شده ما را در آن سالهای سیاه بشنود.... در واقع ما بچه های زندان با همان بدنهای رنجور و زخمی و با دست بسته نیز به جلادان «نه» میگفتیم... در جریان «اعتصاب دارو» بعضی بچه ها از نگرفتن دارو زجر مضاعف می کشیدند. یکی از آنها مژگان سربی بود که از کمر درد مزمنی رنج می برد ولی حاضر نبود برای گرفتن داروی بیماریش که توسط دکتر متخصص تجویز شده بود، به زندانی توابی که عامل دشمن و زندانیان شده بود مراجعه کند. بچه ها مرتب به دفتر بند اعتراض می کردند که پاسخ آنها نیز جز ضرب و شتم و ناسزا چیز دیگری نبود. حتی گاه پاسداران از فرصت استفاده کرده و زندانیان معترض را از جلوی در دفتر بند که در واقع ورودی بند نیز بود، با زور به داخل دفتر می کشیدند و از آنجا راهی انفرادی می کردند. بنا به همین تجربه، به همدیگر سفارش کرده بودیم که موقع مراجعه به دفتر بند، مراقب هم باشیم. ‌فضای بند فوق العاده ملتهب بود و ما نیز در حالت آماده باش بودیم! یکی از همین روزها، مژگان که درد شدید کمر رمقش را گرفته بود قصد مراجعه به دفتر بند برای گرفتن قرص مسکنی را داشت. من با ناهید تحصیلی روی تخت طبقه سوم اتاقمان، کتاب می خواندیم. مژگان که با درد به سمت دفتر بند می رفت، از جلوی اتاقمان که رد می شد با اشاره به ما رساند که حواستون بهم باشه دارم می رم. به فاصله چند لحظه صدای فریاد از سمت دفتر بند بلند شد. پاسدار فاطمه جباری که در بین ما به «فاطمه عَرّه» معروف بود، با غربتی بازی جیغ می زد... کتاب روی دستمان به پرواز در آمد و از روی تخت طبقه سوم پریدیم وسط اتاق و همگی دوان دوان به سمت دفتر بند رفتیم. فاطمه جباری و یک پاسدار دیگر از آنطرف مژگان را به سمت دفتر می کشیدند و ما از این طرف او را گرفته بودیم و به سمت داخل بند می کشیدیم. ما بکش، آنها بکش. بیچاره مژگان عین گوشت قربانی به اینطرف و آنطرف کشیده می شد... پاسدار جباری داد می زد: منافقای آمریکایی، برادرهای ما در جبهه دارند از بی دارویی شهید می شن و شماها اینجا دارو می خواین؟ مژگان هم با فریاد جواب می داد: شماها کیک رو خوردید و کلتش را بستید اونوقت به ما می گید آمریکایی؟ (اشاره او به داستان کیک و کلت و ماجرای ایران گیت و مک فارلین بود.) در این لحظه فاطمه عرّه هوار کشید: مجتبی بدادم برس، از دست این منافقا نجاتم بده! لحظاتی بعد مجتبی حلوایی و گروه ضربتش وسط بند بودند در حالی که شلاقش را کف دستش می زد و آماده برای یورش می شد کُرکُری می خواند: پدرسوخته های منافق، حالا دیگه به خواهران ما حمله و توهین می کنید؟ با این جمله دستور حمله داده شد و تا توانستند همگی ما را زدند... معمولآ وقتی به همه بچه های بند حمله می کردند بطور فردی کمتر ضربه می خوردیم تا این که یک زندانی را به تنهایی گیر می انداختند. به تجربه دریافته بودیم که به این شکل فشار روی جمع تقسیم و خرد می شود. گذشت و گذشت و بسیاری اتفاقات دیگر هم از سر گذشت تا به اواخر بهار ۶۷ رسیدیم... روزیکه قرار شد بعد از حدود هفت سال اسارت، بطور موقت از اوین مخوف خارج شوم. اتفاقآ در آن دو روز آخر حبس بازهم با مژگان گلم و فرحناز عزیزم در سالن دو اوین همبند شده بودم.... از دفتر زندان بسرعت به بند برگشتم. پاسدار رحیمی (مسئول بند زنان در آن ایام) پاسدار مقنعه به سر دیگری را همراهم فرستاد. به سمت اتاقم که در آخر بند بود رفتم و بچه ها که فهمیده بودند در شرف خروج از زندان هستم، در یک چشم به هم زدن توی همان اتاق جمع شدند.  برای این که پاسدار همراه نتواند وارد اتاق شود، مژگان سربی با شهامت جلوی در ایستاد و مانع ورود او به اتاق شد. هر کدام از بچه ها به بهانه کمک یا خداحافظی، در گوشم پیغامی می دادند و سلام می رساندند. می لرزیدم و اشک می ریختم و می بوسیدمشان... فرحناز ظرفچی، مهین قریشی، منصوره مصلحی، زهرا فلاحتی حاج زارع، سهیلا محمدرحیمی، زهرا بیژن یار، آزاده طبیب و ...  آن زن پاسدار همچنان هل می داد و داد می زد که زودباش بیا بیرون. مژگان هم به عقب می زدش و می گفت: مگه نمی بینی داره لباس عوض می کنه، به تو می گم وایسا بیرون! زن پاسدار با بلاهت خاصی گفت: چطور این همه آدم محرم هستند و من نامحرم؟ مژگان با قیافه با نمک و چشم و ابروی قشنگش نگاه عاقل اندر سفیهی به پاسدار کرد و گفت: اِهه، ‌تازه فهمیدی که تو نامحرمی؟ به تو گفتم وایسا بیرون و شلوغ نکن! همه اتاق زدند زیر خنده. در حالت اشک هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، آخه مژگان از بچه های جسور جنوب شهر و از دستگیریهای ۳۰ خرداد شصت بود و شخصیت فداکارش همین بود...   در آن لحظات سخت جدایی و وداع با خیل یاران، فرحناز عزیزم نیز همان جا بود، هفت سال بود که هم بند و هم زنجیر و گاه هم سلول بودیم... دختری مهربان و متین و محکم... با یک دنیا تجربه سیاسی و اجتماعی. دختری پاک و رنج کشیده که پیش از دستگیری، در محلات فقیر و محروم جنوب تهران علاوه بر کار روشنگرانه سیاسی، از طریق همکاری با نهاد امداد پزشکی مجاهدین خلق در انجمن یاخچی آباد، به دختران و زنان بیمار خدمت میکرد و همراه با دیگر یاران مجاهدش همچون مریم پاکباز و منیژه تاج اکبری ... تمام توش و توانش را وقف مردم محروم و محبوبش میکرد. دختری که مادر دلیر و دردمندش هم پابپای او میدوید و تلاش میکرد و بعد از دستگیری او هفت سال پشت دیوارها و میله های زندان هر سختی را تحمل کرد برای چند دقیقه ملاقات با اعمال شاقه ... البته پدر زحمتکش خانواده هم در غم فراق و سالها اسارت دخترش فرحناز عاقبت طاقت نیاورد و با اندوه جان سپرد.... آنجا، آنجا که زنی به شکل مادر همه ی پروازها مهربانی گمشده اش را در میان فراموشی خاکها میجوید آری، آنجا  که هیاهوی رویا و خیال و عطر و اشک و بیتابی ست گور کسی ست که چشمهایش چراغ همه ی کوچه ها گامهایش، تصویر همه ی رفتن ها و تفنگش، عصای دوره گرد آزادی بود  سرانجام در تابستان سیاه ۶۷ به فرمان و فتوای دیو جماران، همبندان دلاورم فرحناز و مژگان و منیژه و مریم و منیره و فروزان و اعظم و سودابه و میترا و ناهید و صدها دختر و زن مجاهد دیگر در زندان مخوف اوین سربدار شدند. بسیاری از آنها همچون مژگان و فرحناز حتی گور و مزاری هم برایشان نگذاشتند. چه تلخ است نسلی که برای آزادی از همه چیز خود، از جان و جوانی و عزیزان خود نیز گذشت حتی یک سنگ قبر هم ندارد.  در آستانه روز جهانی «حقوق بشر» باید از همه مجامع بین المللی منادی حقوق بشر و قدرتهای سیاسی جهانی مدعی عدالت پرسید سهم حقوق بشر فرحناز و مژگان و هزاران انسان قتل عام شده دیگر در متن معاملات کلان تان با جمهوری جلادان در ایران، کجاست و چگونه نوشته میشود!؟  بی تردید روزی نه چندان دور، مردم ستم دیده و نسل جوان و ستم ستیز ایران همراه با رزمندگان آزادی، حقوق غارت شده خود و عزیزانشان را از ملایان تبهکار و حامیان بین المللی شان بازپس خواهند گرفت و جنایتکاران را به پای میز عدالت و عقوبت خواهند کشاند! این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید www.mina-entezari.blogspot.com --------------------------------------------------------------------------------------------  پانویس: ۱- نقل خاطره ایی از زندانی سیاسی سابق «شیلا نینوایی» در مورد مجاهد شهید «مژگان سربی» در آن تابستان تب دار شصت و هفت: “مژگان خیلی شاد و شوخ بود، در همان ایام مرداد ٦٧ روزی که مشغول شیطنت بود گفت: بچه ها چه خوبه که همه همزمان اعدام میشیم و در قبرهای کنار همدیگر قرار می گیریم. مورس هم بلدیم بزنیم پس تنها نمی مانیم؛ در ضمن یادتون باشه اگر یکدفعه خدا یک نفر جهنمی را به بهشت ما فرستاد با انداختن یک سنگ، جلوی نهر شیرعسل را ببندیم و اعتصاب غذا کنیم...»

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان