09242020پنج شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرندچو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی  سعدی 
 به حق حقایق سوگند، به رنج و عذاب مدام زحمتکشان یدی و فکری، به زندانیان شکنجه شده سیاسی، به آنانکه سرود خوانان به استقبال گلوله ها و چوبه های دار رفتند، به داماد «عروسی خون» گارسیا لورکا ..
(وصف حال یک تواب و نه یک مزدور نفوذی) وقتی می خواستم از آن حصار لعنتی ابلیسان خونخوار بیرون بیایم، دو دلخوشی بیشتر نداشتم. یکی دور ماندن از نگاه های شماتت بار و پر از نفرت زندانیان سر موضع و دیگر اینکه برادر و خواهرم با بچه های شان بی تابانه منتظرند تا غرق بوسه ها در آغوشم بگیرند و بگویند: دایی جان را، عموجان را ببوسید. هیچ کس نبود. دو ریالی ام افتاد که می دانند چه آشغالی می خواهد بیرون بیاید که نه به دایی و عمو که به هیچ آدمیزاد با شرفی نمی برد. مرده شوی این آزادی و زندگی که من دارم. به خاطر آزادی رفتم در آن نفرین شده، ضد همان آزادی آمدم بیرون. هرچه در من می ارزید دادم تا این خلاصی با ننگ و عذاب برای خود بخرم. هیچ عاقلی به چنین معامله گران و پرضرر نمی رود که من رفتم. ای لعنت بر این ملایان، پاسداران و بازجویان و تواب های کاسه داغتر از آش که به چه روزگارم انداختند که نه شب دارم و نه روز. یک لحظه از سایه ها و ارواح کبود و خونین تن با چوبه های بر پشت خود خلاص نمی شوم. تا می آیم نگاهی به التماس و شرمندگی کنم از فراز دارها با لبخندی تلخ و پر سرزنش تمام جوارحم را به لرزه در می آورند. آنها همه جا با من هستند. الان چند نفری به صف نشسته اند روبرویم و قاه قاه می خندند. یک لیوان آب راحت نمی توانم بخورم. پیکر عزیزانی که به مرگ دادم شان روی آب شناور می شوند. مادر و پدر و کس و کارشان از لیوان می پرند و تا حد خفگی گلویم را می فشارند. فریاد ضجه آورشان که ای قاتل نامرد دیوانه ام می کند. نمی دانستم چون از آن حصار بیرون آیم در چنگ کابوس ها گرفتار می شوم. حق است که این جسد گندیده که بوی آخوند و پاسدار و بازجوی و تواب های بدتر از بازجو را گرفته جلو سگ های هار بیاندازند. من دیگر بیشتر از این ارزشی ندارم. من با خیانت و آدم فروشی آزادی خود را از گرگ ها و گرازها خریدم. الآن همه باید بدانند من ضعیفی بودم و خود نمی دانستم. نه موقعیت را می شناختم و نه دشمن را. فکر می کردم چون با نام مستعار در فضای مجازی دلیری می کنم یاران گمان می برند که ما هم بله. جلو بازجوی ریشو که نشستم خود را باختم. اما او هنوز نمی فهمید که من چه در سر دارم. شروع کردم به ناز و ادا و فلسفه بافی و گران فروشی. ضعیف و ترسو بودم اما پدر سوخته و قالتاق هم بودم. زبانباز و خر رنگ کن هم بودم. یک خائن بازیگر تمام عیار بودم. امتیاز بازجو این بود که قدرت داشت، تازیانه داشت و آنچه نداشت حس و قلب بود. فکر می کردم که به چند تن لو دادن راضی می شود ولی او بیشتر و بیشتر می خواست. زانو زده بودم و تسلیم شده بودم.زندانیانی بودند بنا به ایمانی که داشتند تا حد خائن نشدن نقش تواب را انتخاب می کردند تا بیرون بیایند و به جنبش بپیوندند تا مبارزه را ادامه دهند. اما من شخصیتی پست و متقلبی داشتم. بدین حیله که سر موضعم هستم از یارانم حرف ها کشیدم.  قهوه چی آمد بالای سرش که آقا حالتان خوش نیست؟ می خواهید یک لیوان آب بیاورم؟. از شنیدن لیوان آب چه فریادی کشیده بودم که بیرونم کرد. سرگردان بودم. بوی متعفن خودم عذابم می داد. بوی مرده شوی و گورکن را گرفته بودم. دلم می خواست به جایی بروم که جز مرگ، کسی بدان دسترسی نداشته باشد. در حیرتم از بی‌رگ‌ها و بی غیرت ها که از بازجو بدتر شده اند. در آزادی هم به مزدوری خود ادامه می دهند. دیدنی ست آن بدبخت و پستی که در خارج کشور هم نان خیانت می خورد و خم به ابرو نمی آورد. مصداق یک خودفروش تمام عیار می شود و دلخوش که در خارج کشور محبوب مشکوکان است. دو هفته است که اطلاعات سپاه را به لطایف الحیل دست به سر کرده ام. بی شرف‌ها بیرون از زندان هم ولم نمی کنند که باید برایشان جاسوسی کنم. در برنامه های دروغ تلویزیونی آنها شرکت کنم. دیگر از من برخاسته نیست. هوای درد و رنج و شکنج این مردم نه تنها نمی گذارد بلکه کارنامه خیانتم را هم به دستم داه است. متأسفانه راه فرار ندارم و نمی توانم به خیانت هم ادامه دهم. من یک خائن سرافکنده و پشیمانم که فقط در پی راه جبرانم. چه بی همه چیز هستند آنان که به خیانت خود ادامه می دهند.  به اتاقش برگشت. طناب را از پیش آماده کرده بود. صندلی گذاشت و طناب را انداخت به قلابی که در سقف بود. سر دیگر طناب را به گردن خود حلقه کرد. آمد که با لگد صندلی را به سویی پرتاب کند که ناگهان جیغ و فریاد زنی را از خیابان شنید. دریچه مشرف به خیابان را باز کرد. چند تا پاسدار و لباس شخصی جوانی را هل می دادند در یک مینی بوس. زنی فریاد می زد که پسرم کاری نکرده. کتاب خواندن هم جرم است؟ سر بیرون کرد و با تمام وجود نعره زد: «جلاد ها ولش کنید. مملکت را که زندان کرده اید. مرگ بر آدمکشان دزد فاسد. مرگ بر اصل ولایت فقیه» دوتا از پاسدارها و یک لباس شخصی بدو آمدند طرف در ورودی خانه اش. با فریاد گفت: «بیایید که دیگر خوشنامی و نجات من در زندان شما و زیر چوبه دار شماست».  صدای کف زدن مردم را شنید.
تعدادی با عناوین روشنفکر و هنرمند و فعال سیاسی، اخیرا بیانیه یی برخلاف عادت مألوف در دادخواهی قتل عام تابستان سال ۱۳۶۷ صادر فرموده اند که در نهایت از آن بوی نامطبوعی صادر می‌شود که ما از طریق امثال مصداقی با آن آشنا هستیم. اعم از آگاهانه یا ناآگاهانه این بو خوشایند رژیم و وزارت ننگین اطلاعات اوست. از دور هم که نیشگونی به دشمن سرسخت آنها (سازمان مجاهدین خلق) گرفته شود، راضی و مورد امتنان قرار خواهد گرفت. این نکته یی ادعایی نیست چرا که سالیان است که ما آن را به اشکال و شیوه های مختلف آزموده ایم. برای فهم بیشتر از مسئله کافی ست که خوانندگان عزیز این نوشتار به مقاله بسیار ارزنده و منطقی و روشنگر رفیق «زینت میرهاشمی» با عنوان «دادخواهی یا موضعگیری سیاسی»؟ که هم اکنون روی سایت همبستگی ملی در دسترس است، رجوع کنند. مقاله ایشان واقعا خواندنی ست. من آن را کافی و وافی می دانم. آنچه نگارنده می خواهد مطرح کند این است که بیش از یک قرن است که روشنفکران ایران در شرایط مختلف در پی آزادی و دموکراسی و عدالت نسبی اجتماعی بوده و هستند. دراین رهگذر تلفات و صدمات بی شمار دیده اند. آدمی مثل«جلال آل احمد» کتابی در این زمینه دارد بنام «خدمت و خیانت روشنفکران» بهتر آن بود که گفته می شد «خدمت، خطا و خیانت روشنفکران». بحث مبسوطی ست که در این مختصر جای آن نیست. واقعا بسیار کجروی ها حاصل خطاها بوده است و نه فقط خیانت. خطاهایی که تأثیرات آن کم از خیانت نبوده است. بنابراین روشنفکر هم می تواند آمیب شود و تغییر شکل دهد. البته به این تغییر شکل دادن ها نمی توان تحول و تکامل فکری گفت. آنگونه تغییرات که امروزه به برکت استبداد بدوی و لگام گسیخته مشتی ملا و مکلای مافیایی به وفور می توان دید. این بیانگر یک بحران عمیق اجتماعی – سیاسی و نیز شخصیتی ست. زیرساخت و بنیاد شخصیتی که ضعیف بود حیات آمیبی هر آن در کمین فرد است. مشخصه یک روشنفکر آگاه، تیزبینی و ژرفنگری و نیز به همه جانبهٌ یک امر نگریستن است. پای اصول و حساسیت های الزامی زمانی که می رسد روشنفکر دستخوش رفیق بازی نمی شود. برای امضایش ارزش و اعتبار قایل است. در بیانیه کذایی آدم به امضاهایی می رسد که باورش آسان نیست. طرف روزگاری فکر و اندیشه و عملکردهای مترقی داشت. چگونه ممکن است چنین فردی به تله مزدوری چون مصداقی معلوم الحال بیافتد؟ من به سهم خود اعتراف می کنم که مصداقی خائن در چاچولبازی و مردم فریبی چیزی کم و کسر ندارد بل از ملایان هم پیشی گرفته است. چرا باید در پهنه غربت به تدریج حل و سرد شویم؟ چرا باید در جاهایی که نباید، باری به هرجهت برخورد کنیم؟ به سهم خود عمرم را با روشنفکران کشورم سپری کرده ام. بنابراین هرگز دلم نمی خواهد که کوره سوزان احساس مسئولیت در قبال مردم ایران در آنان سرد شود. این به سود دیکتاتورهای بی رحم فاسد حاکم است و بس. حق داریم زندگی کنیم و خوب هم زندگی کنیم اما مثل یک روشنفکر آگاه و متعهد به میهنش. عبور ما دراین مرحله سخت و ناگوار تاریخی، عبور روی یک تیغه نازک است که غفلت برنمی دارد. روشنفکر جنوبی در غرب دستخوش سیاست های احزاب چپ که فقط نام چپ را یدک می کشند نمی شود زیرا می داند که مجموعه شرایط و نیازهای یک جامعه جنوبی با غرب بسی متفاوت است. روشنفکر برخاسته از جامعه ستمدیده و استبداد زده ایران نمی تواند مثل روشنفکر غربی بیاندیشد. ما هنوز باید راه های ناهموار و پر از مانع و رادع را بکوبیم و به پیش رویم. درود به مسعود و مریم که این پرچم را افراشتند و زیر انبوهی صدمات و مشکلات و رجزخوانی های ملاپسند آن را بر زمین نگذاشته اند. ای روشنفکر! با مجاهدین نیستی نباش اما با ملت خود و خواسته های او باش و جدی هم باش.

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان