12032020پنج شنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27
در ادوار حیات بشری، ویروس های کشنده کم نبوده است. اما به یاری تلاش شبانه روزی دانشمندان،انسان بر ویروس ها غالب آمده است. کسب آزادی و رهایی از قید مستبدان نیز چنین بوده است. با این تفاوت که در یکی دانشمندان نقش داشته اند و در دیگری مردم. مبارزه سیاسی از چند و چون شرایط سیاسی برخاسته است. کار مبارز سیاسی، کاری کاملا سیاسی ست اما او سیاست باز نیست بلکه سیاست ساز است. سیاستی که منطبق بر نیاز جامعه باشد. سیاست باز فرصت طلبان و حاکمان هستند.  استبداد حاکم یا اصلاح پذیر است و یا نه. طبیعی ست که اگر اصلاح پذیر باشد، متناسب آن مبارز هم انعطاف پذیر می شود. و اگر نباشد، مبارز برای کسب هدف در هر شرایط نامساعدی به راه خود ادامه خواهد داد. البته راه ناهموار و سراسر پرمخاطره است. و بدین سبب است که بسی رهروان طاقت و توان از دست می دهند. یا به کناری می نشینند و یا به خدمت حاکمان مستبد درمی آیند. رژیم فاشیستی حاکم بر ایران نشان داده است که مطلقا قابلیت اصلاح پذیری ندارد. اما ید طولایی در بازیگری و عوامفریبی دارد. خاتمی و روحانی را به صحنه می آورد که ای مردم ایران و جهان این رژیم اصلاح پذیر است!!. چهل و دو سال مردم ایران ستم ها دیدند. کشته ها دادند. زندان های مخوف را با شکنجه های مهیب تحمل کردند. سفره های خالی و یا محروم از قوت لایموت حافظ سلامتی خود و فرزندانشان داشتند و دارند. با دلهره و ترس از تفنگداران جانی و بی رحم به خیابان ها و کافه ها رفتند و به نام امر به معروف و نهی از منکر توهین ها شنیدند و جریمه ها دادند. به هر زمان که به قیام برخاستند به شدت با تلفات سرکوب شدند و صدای اعتراضی از جهان سرمایه و سیاست برنخاست.  اما قیام آبانماه ۹۸ انعکاسی جهانی پیدا کرد. چرا قتل عام زندانیان بی گناه سیاسی در سال ۶۷ که سی هزار پیر و جوان و کودک به شهادت رسیدند انعکاسی نداشت ؟ چون هنوز رژیم به چنین ورطه رسوایی، بن بست ملی و بین المللی نرسیده بود، چون آلترناتیو او یعنی مقاومت سرفراز ایران به چنین شهرت و اعتبار جهانی نرسیده بود. امروز است که جهان به حقانیت نظریات شورای ملی مقاومت در باره ماهیت و عملکرد رژیم ملا پاسدار حاکم پی برده است. در آن زمان مقاومت ایران تنها بود. در آن زمان مدعیان آزادی به امثال خاتمی دل می دادند و قلوه می گرفتند. مردم ستمدیده و جان به لب رسیده ایران هنوز به نقطه یی از تجربه عینی نرسیده بودند که فریاد زنند: «نه اصلاح طلب، نه اصولگرا، تمام ماجرا ». تمامِ ماجرا یعنی بازی هایتان برای فریب ما مردم ایران دیگر تمام است.  لازم است بر انعکاس قیام آبانماه سال پیش توجه کنیم که می تواند نقطه عطفی برای حرکت های بعدی باشد. توجه کنیم که انعکاس جهانی آن قیام، خواه نا خواه در سرکوب مؤثر است و دست و بال توحش رژیم را کم و بیش می بندد. این یک فرصت برای ملت است که آگاهانه از آن استفاده کند چون دیگر جهان در برابر قیام آنان و سرکوب رژیم نمی تواند خاموش بماند.  زمینه های لازم برای یک قیام وسیع و دشمن شکن فراهم است هم از حیث ذهنی و هم عینی. نارضایتی عمومی توأم با خشم و کین و نفرت در اوج است. مقاومت ایران و کانون های شورشی در کار و آماده هستند. آنچه می ماند لزوم عزم و اراده ملی برای تحقق امر سرنگونی ست. ایران لگدکوب شده نیازمند شجاعت و دلاوری فرزندان خویش است که در مقابله با ایلغار ملا و پاسداران بیم به خود راه ندهند و بدانند که آن مسلحان بیش از آنان در ترسند. فساد همه جانبه رمقی برای ایران نگذاشته است. آنها که از مام وطن سخن می رانند به یاری او برخیزند.
ــ چرا بعد از آشنایی با اهل سیاست و مبارزه، شیفته مجاهدین خلق هستم؟ چون انسانم آرزوست.
شعر زیر در ستایش از صوت داوودی استاد شجریان در سال ۱۳۷۰ سروده شده و در سال ۱۳۷۱ در مجموعه شعر «برشاوش» آمده است.
عقل می ماند. کلام به ناتوانی گفتن را گم می کند. به انفجار می رسد هر قلب بیدار حساسی ازاینهمه جنایت و وقاحت و فساد. شگفتا شگفت، تموچین و هیتلر و فرانکو، خمینی و خامنه یی در ایران یک دولت تشکیل داده اند. این ملت که تاریخش را شاهان و گردنکشان اشغال کرده بودند چه سربداران سرفراز که داشته است. دنیا نگاه می کند به میهنم چونان سوداگری حریص و سیری ناپذیر. در کجای سنگدلی سرمایه، قلب ها فرسوده یا سنگ شده است ؟ این زشت ترین و بی رحمانه ترین سیاستی ست که ما می بینیم و معترضیم. ای مریم، ای قهرمان دلیر عصر ما، ای صدای ستمدیدگان و حقگویان میهنم ؛ رساتر و پرخروش تر بتاز بر این بی عدالتی. *                                                                                                    از تمرگیدن خمینی دجال ملعون بر مسند قدرت، چیزی نگذشته بود که شیطان از ضعف و ناتوانی خود واقف شد و فهمید که تا آن زمان یک شیطان کافی و وافی نبوده و هنوز از بسیاری فوت و فن کار بی خبر است. شرم و غرور را کنار نهاد و رفت قم در یکی از حوزه ها ثبت نام کرد تا طلبگی کند. هر چه بگوش شد و شب ها به بدخوابی خواندن و نوشتن کرد باز هم در ردیف شاگردان تنبل کلاس بود و سرزنش استاد می شنید. سه چهار سال در امتحان رفوزه شد تا سرانجام سر افکنده درس را رها کرد و با چشمان اشکبار از قم رفت. در بیابانی دور از آدمیزاد سُکنا گزید. با عجز و لابه به درگاه خدا استغاثه کرد که: ــ خدایا تو که موجودی بنام آخوند داشتی چرا مرا به جان آدم انداختی ؟ پاسخ شنید: ــ تا زیاد مغرور خویشتن نباشی و بدانی که دست بالای دست هم هست.                                          *   ملایی به یک اطلاعاتی گفت: ــ اوضاعمان را با دشمن که می بینی، باید هجوم سایبری تان را تیزتر و فعال تر کنید. اطلاعاتی که به تریش قبایش برخورده بود جواب داد: ــ آقا دشمن ما فقط منافقین نیستند. یک ملت دشمن ماست که خیلی از آنها با منافقین هستند و بقیه را به خیابان می کشانند. وقتی آقای روحانی باخت دیگر باخت تمام رژیم بود. ما زور می زنیم برای چند روز و چند سال بیشتر. پوست کنده خدمتتان بگویم نه تیر و تفنگ و توپ و تانک چاره آنها کرد و نه سایبری. مریم رجوی را ببینید چطور بیشتر جا باز می کند. آقا درمانده ایم که دیگر چه بکنیم. به دختر خودم گفتم اگر منافقین برای نوید افکاری آنقدر شلوغ نکرده بودند اعدام نمی شد. دخترم پوزخند زد و گفت: مگه مجاهدین تنها بودند؟ اعتراض از جهان برخاست. گفتمش: نکنه باد اونها به تو هم خورده. نکنه دفعه دیگر این حرف ها بشنوم که جایت در اوین خواهد بود. دختر باز روداری کرد که: اگر تو دیزی پز رژیم هستی و بنابراین باید صابر باشی، برای من در مدرسه آبرویی نمانده. بعد برادرش را صدا کرد که حرف های حاج آقا را شنیدی؟ آقا دستم به دامن تان، می دانید پسرم چه جواب داد؟ گفت: ولش کن امثال او باید مثل کبک سربه زیر برف داشته باشند. کارمان به اینجا کشیده است. مرحوم اما راحل حق داشتند که فرمودند: دشمن ما همین جاست، در همین مملکت.                                                 *  آوردندش به دفتر زندان. رییس زندان بود، رییس بند زندانیان سیاسی، بازجویش و نماینده دادستان. بازجو گفت: ــ آنقدر لجاجت کردی که کفرم را بالا آوردی. زندانی گفت: ــ عجب ! پس حالا دیگر کافر هستی. بهتر است با من بالای دار بیایی. بازجو گفت: ــ آن بالا جای تو منافق است و شرکای کمونیست تان. زندانی جواب داد: ــ خودت گفتی کفرت بالا آمده. وقتی بالا آمده دیگر کافر هستی. یکی از پاسدارهای محافظ گفت: ــ حاج آقا! داره مسخره می کنه نماینده دادستان: ــ اگر وصیتی داری بنویس تا برسانیم. زندانی خنده یی کرد و گفت: ــ شما پستچی این نامه ها نیستید ــ کی گفته ؟ تو بنویس ما می رسانیم. برای مادرت بنویس که پنج سال است ما را دیوانه کرده. اگر زورش می رسید در زندان را از پاشنه درآورده بود. قلم برداشت و نوشت: “مادر دمت گرم که پنج سال مرا سرفراز کردی. از تو مطمئنم، به مادران دیگر بگو اگر با هم جمع شوند می توانند در زندان را از پاشنه درآورند... بازجو که بالای سرش مواظب بود وصیتنامه را گرفت پاره کرد. نماینده دادستان که ملایی بود فریاد زد: ــ صد ضربه شلاق و بعد بر دار.                                            *   ما، دم از زرتشت و رضا شاه و فرزند برومندش محمد رضا شاه می زنیم. پس از راستگویانیم و مجاهدین از دروغگویانند چون مسلمانند! ما مطالعات زیادی کردیم تا فهمیدیم یک عمر نادان بودیم و به خطا. راستش نمی دانیم که فردا درباره امروزمان چه خواهیم گفت ؟ ما تا جلو میکروفن و دوربین قرار نگیریم به مقام شامخ فیلسوفی نمی رسیم. و وای که چون رسیدیم امعاء و احشاء تمامی ادیان را درمی آوریم می ریزیم روی میز. ما فرهنگ ساز ایرانیم. هورا، هو... را.                                                                   *  بچه بغلش بود که تو سری خورد. طفلک افتاد به گریه و آغوش مادر را بیشتر چسبید. شقایق داد زد: ــ بی انصاف! مگر بچه را نمی بینی ؟ پاسدار جواب داد: ــ چرا می بینم ... حرامزاده یی فردا لنگه خودت. شقایق پوزخند زد که: ــ مطمئن هستی که فردا هم هستید؟ توسری پشت توسری زد و گفت: ــ مطمئنم که تو یکی در گورستان هستی شعله هم سلول شقایق که سراپا درد و بغض و خشم بود داد زد: ــ پاسدار بی سروپا! قلبت را در کدام چاهک خلای ولایت انداخته یی که از جلز و ولز این بچه معصوم لذت می بری ؟ اگر ول نکنی با دست های خودم خفه ات می کنم. پاسدار آمد بالای سر شعله ایستاد و گفت: ــ کمی جگر به دندان بگیر تا همین روزها دم غروب یا صبح زود همدیگر را ملاقات کنیم تا ببینیم کی کی را خفه می کند. شعله خونسردانه گفت: ــ من که می دانم اعدامی هستم وای بر تو که نمی دانی چه فردایی داری. سنگ اگر بود از ضجه های این طفل از هم ترکیده بود و تو همینطور ترکمون می زنی به نظام مقدست. پاسدار ترسید که دست بلند کند. همه شان شعله را امتحان کرده بودند. با تهدید گفت: ــ الان برادران می آیند می برندت آسایشگاه تا آنجا استراحت کنی و با یک لگد به در از سلول بیرون رفت.

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان