07082020چهارشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27

هفت سخن فراز کوتاه

منتشرشده در مقالات و نظرات
09 ارديبهشت 1395
ــ 1حول این گردش و چرخشکه مصافی ست میان شب و روزمردمی هست ،که معتاد تماشای شب اند .  2 ــ پریزادان اندیشهشدند گُرگان این بیشهمبدل می شوند آریخود آرایان بی ریشه . ــ 3 به شراری می سوزدجنگل انبوه صبورما چه سان ماندیمدر آتش دوزخهمه عمر ؟ ــ 4 خروش از درّه می آیدمهیب آسا و توفانیاز این باریکهٌ تاریکمذاب جان شود جاری . ــ 5 همسفر بودیمبا سایهٌ خاموش خوداز روز نخستسایهٌ ابر سیه کارجدا کرددو همراه قدیم . ــ 6 به تنگسویی که می رفتیمچراغ هر گذر ، خون بوداز آن بی راههٌ مُظلممپرساحوال ما چون بود ؟ ــ 7 در خیابان های شبچشم از چهارسویتاریک استباید از سمت شماما چراغی گیریم . رحمان کریمی
صحبت از مسیح یا دیگری نیست . خیانت به یک دوست خیانت است و خیانت به کشور خود هم خیانت است صفای با صفایان باد جانا وفای با وفایان باد جانا تو بگذر با کاروان از کوه و تنگه که بدنامی برای خود فروشان باد جانا به شهادت اسناد و مدارک مستند غیرقابل انکار تاریخی، از قیام مشروطه تا به امروز؛ که ایران و نیروی پیشتاز آزادیخواهانه آن همچنان درگیر استثنایی ترین استبداد سرکوبگر همه جانبه سیاسی و اجتماعی ست، هیچ سازمان و حزب و گروهی شرایط به شدت دشوار و همواره تحت تهدید و تعقیب و هجوم مثل سازمان پر افتخار مجاهدین خلق نداشته است. نکته قابل تأمل اینکه این سازمان از باریکه های توفانی و سیلابی بی وقفه و بی مجال و فراغت گذشته است که در هیچ تشکلی نمی توان نمونه آن را پیدا کرد. چنین عبور سهمگین و وقتگیری موجب یک سلسله شرایط ناگزیری می شود که مقتضیات ضروری را طلب می کند. سازمان یا حزب اگر از یک رهبری نیرومند و آگاه برخوردار باشد برای عدم گسیختگی، وارفتگی، غلبه بر ترس و نومیدی می بایست به بازسازی متناسب شرایط اقدام کند تا تشکیلات همچون یک سد سدید و دژ محکم، استوار و تسخیرناپذیر در برابر انواع هجوم ها و توطئه ها، بتواند پایداری کند. آنانکه افق دیدشان تا حد ظرفیت محدود شخص خود، فراتر نمی رود مسلما این ضرورت و حکمت مبارزاتی و تاریخی را هم نمی توانند درک و هضم و جذب کنند و لاجرم روی چنین درخت تناوری که گویی پیکره اش را از پولاد ریخته اند، نازکترین شاخه یی هستند که همواره در خود لرزه ها و وسوسه ها و شک و تردید ها احساس می کنند تا بدانجا که یا به پوچی مطلق برسند و یا به محاسبه و دلیل و انگیزه یی به صف دشمن بپیوندند. انگیزه برای یک شخصیت ضعیف اما به شدت متظاهر و خود پسند، چندان مشکل نیست. مثلا ارث پدری می تواند او را با پای خود به پابوس دشمن ببرد و مأمور خارج کشورش کند برای جبهه گیری و مقابله با جنبش اپوزیسیون آلترناتیو ایران و چنین بنده خدمتگزاری جرأت این را ندارد که به حضرت اربابی بگوید که قربان! جبهه سنگین و مهاجم شما چه کرد که یک الف نازک اندام خانمی چون من بتواند؟. ما در طول یک عمر مبارزاتی خود از این خائنان، خائفان و خودفروختگان سیاسی زیاد دیده ایم به حدی که کوچک ترین شان از امثال خائنان امروز یک سر و گردن بلندتر و معتبرتر بودند. این دیگر جای چانه زدن نیست، وقتی که آدم با پای خودش به هر تصور یا طمعی به خدمت دشمن برود، از پیش وظیفه خود را که چه خواهد بود از بَر است. اپوزیسیون و کلا سیاست را کنار بگذاریم، از دیدگاه روانشناسی انسانی؛ چنین آدمی هم محکوم و خائن به حرمت و ارزش های بشری ست. یک ساقط شده حقیر اپورتونیست که از ابتدا عوضی به عرصه مبارزه وارد شده و بهتر همان بود که به ایفای نقش ژرنالیستی خود ادامه می داد و وارد معادلات پیچیده و دشوار سیاسی نمی شد . به درازنای تاریخ بشری، خائن و خودفروخته داشته ایم . یکی از آنان را که همگان بر آن آگاهی دارند به عنوان مثال می آوریم: یهودا مسیح را به امپراتوری روم شرقی فروخت . فروش همان و ندامت و عذاب وجدان تا پایان عمر، همان . چنان از خیانت خود شرمنده و منفعل و سرگردان شد که در تاریخ عنوان «یهودای سرگردان» پیدا کرد. در اینجا صحبت از مسیح یا دیگری نیست . خیانت به یک دوست خیانت است و خیانت به کشور خود هم خیانت است. نهایت تا خائن کی باشد ؟ کسی که دیگر مفاهیمی چون وجدان، شرف و آبرو و معرفت و انصاف برایش معنای خود را از دست داده و براین اعتقاد است که «لوطی را حالا عشق است» و یا کسی که ته مانده یی هم شده از آن معانی نیک در نِهاد خود دارد و نهیب آن را گهگاه هم که شده می شنود؟. وقتی شنیدم که خانم مورد نظر به ایران رفته است، سوای جنبه های منفی و خیانتکارانه او ؛ برای شخصیت نیک و محترم پدرش متأسف شدم که هم دانشمند بود و هم ادیب و من در جوانی کتاب «دانش و هنر» او را خوانده بودم که در آن زمان آن نیکمرد چه دید باز و گسترده یی از رابطه دانش و هنر و ادبیات داشته است. منظور زنده یاد پرفسور دکتر محسن هشترودی ست. برای آن زمان بسیار با ارزش بود که اهل هنر و ادبیات بفهمند که قضایا همینطوری فله یی، دیمی و صرفا ذوقی نیست. متأسفانه این خانم حرمت اجتماعی و علمی پدر را هم شاید به عشق ارث پدر، رعایت نکرد. حالا لم می دهد روی مبل و می خواهد به چهره درخشان، پر غرور و افتخار و درعین حال رنج و ستم های بی شمار دیده مجاهدین خلق؛ چنگول بزند. نگارنده مذهبی نیست اما جا دارد این بیت را بیاوریم و عجالتا تمام کنیم: پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد. ما به تساوی زن و مرد معتقدیم. هر کاری از این برمی آید از آن هم می تواند برآید . رحمان کریمی

درجستجوی قلب جهان

منتشرشده در مقالات و نظرات
09 فروردين 1395
چراآن پیر همیشه از آتش گذشته رابه حرمت امانتی که در سینه داشت ، نشناختید ؟ ـــــــــــــــــــ گر گرفته از دروناز کناره تماشایی جهان ، می رفتم .قطاری که مرا با خود می بردفقیرترین رهگذری بودکه از ایستگاه های مشغول می گذشت .سوزنبانان ، با چراغ های خاموش دردستمرگ عابری را انتظار می کشیدندکه می خواست امانتش رااز بی حسی ایستگاه های سرد بگذراندو به قلب جهان ببرد . ازدحام بادهای متکبر شمالیدر دماغ های با فرهنگتصویر سادگی مرد غریب رابه تبعید مضاعف می بردند .در هیچ ایستگاهقطار تهیدست جنوبیمنتظری نداشت .و مردبا اطلس کمرنگ یتیماندر جستجوی قلب جهان بود .خط سرخ بی پناهی قطارتا بی رحم ترین ایستگاه ها می رفتو مه یی لزج و مزاحم از بیرونپرده دار دو فاصله بود . من باید می رفتمباید از افق های به خود مشغول می گذشتمتا امانتی را که بر سینه داشتمبه مقصد برسانمکه کس به فردا نگوید« ما نمی دانستیم »اگر نمی دانستیدپسآن امانت به خون آلودهدر دامن آن پیراز که بود ؟ از کجا آمده بود ؟ای آشنایان به خواب خویش نیز ناآشنا !مگر آن بار سنگین طاقت سوزاز بی خیالی خداوندان عصرنبودکه شما را نیز به حراجی بی بهابه بازار نشانده بودند ؟مگر کور چشمی « هومر » در آتنکوردلی جغرافیای سیاسی جهان رابه امضا رسانده بود ؟چراآن پیر همیشه از آتش گذشته رابه حرمت امانتی که در سینه داشت ، نشناختید ؟مگر ارمغان آن مسافر تهیدست دیرآشناعطر وبوی مشرق زمین را نداشت ؟ قطار بی پناهان آمده از جنوببه هر کجا که باید رفت ، رفتوهر چه را که باید گفت ، گفت .درگهواره یی که به روزگاریفرهیخته تر کودک زمانه خفته بودآنکتناور بازرگانان بی قلب وعصبیبه صدارت نشسته بودندکه راه بر قطار فقیر عاصیان می بستندتا مگر جهاناز ارمغان رسواگر جنوب به شمالبی خبر ماند . از مه و مهتاب و ریل های غریب می گذرمتا صدای خونین جگرامانتم رابه تپندگی قلب جهانبرسانم . من ازاین قطار پیاده نمی شوماگر به راهخونی نشسته استاز این مسافر نیستبردامن اوملتی غلتیده در خون است . میان امپراتورانبی پیام طبیب دردمندان *در بهشتی ، گشوده نمی شود .من پیک رهگذری هستم بی کتاب مرسلاماهر سطر این امانتی که بر سینه دارمآیاتی از رنج و محنت اند .بر آیه های خدای تاناگر خون به ناحق ریخته یی ، نشسته استاز این مسافر نیستاز پاک ترین فرزندان « آدم » است . آهدرایستگاه های یکسانسیب های گاز زدهٌ باغ خدا رابه حراج گذاشته اند .خریداران بی شمارندو هواآکنده از بوی تـُرشال و دهان های گندیدهعبور قطار را کند می کند .و شگفتادرهندسه زوالخطوط نجیب عشقمرزهای مطمئنی ست برای نپوسیدن و رسیدن .اینک« فرشته » درمن و من دراوبا یک قطار ویک امانتبه قلب جهان می رویم .به راستیدر کجای زندگی بودیمکه درقطار نشستیم ؟اگر زمان درهم فرو ریختهوگذشته و حال ، شانه به شانه می روندما با قطاری که تقدیرمان بودسفر را آغاز کردیم .ما بایدچونان پیکی کوچک وبی نامارمغان خونین یک ملت رابه دادخواهان آن برسانیم . جهان به هرلحظهدور ودورتر می رودوما نیز، می رویم .هر ایستگاه می خواهدزمین را زیر پای ما ، خالی کند .ولی ما نه تنها مسافر که ریل راه هم هستیم .قطار ازروی ما و ما با قطار می رویم .استخوان های خسته اگر صدا می کننداز پارگی تحمل نیست که از فاجعهٌ ایستگاه هاست .ماتا این پاره های پنجه درپنجه از هم باز نشده انداز ایستگاه های ممنوع خواهیم گذشت . بارانی که می بارددیواره مه را فرو نمی ریزدو ما نمی خواهیم که آسمان فروافتاده براین سفرستارگان مان رادرنجوم قدیم ایستگاه های مدرن ،پیاده کند .می خواهیم بگذریم تا به قلب جهان برسیمدر قلب تپنده ، خون فواره می زندو تورا به ناشناخته های عالم می برد .اگر جهان ، امروز خفته استما بیداریم و می رویممی رویممی رویممی رویم . آنک ، فلقلجه های خون رابر نیلی آسمان می پاشد .وصبح ، درکنار مادر ایستگاه همیشه آشنادر می رسد .وقطار بی فاصلهٌ مهدر روز شناورمی شود .باید پیاده شدما به قلب تپنده جهان ، رسیده ایم .غبار چرکین سفر، از تن وجان می شوییمو در امواج خورشیدی روح انسانشناور می شویم .رحمان کریمی ---------------------------------* اشاره به عیسی مسیح ( ع )
سخن فراز یا به قول شاعران ، شعر « مرغ پیر » نوشته یاسروده سال 1345 بعد از درگذشت دریغ انگیز دکتر مصدقرهبر نهضت ملی ایران است که سال ها در کنج غبارگرفتهحافظه جا داشت تا 30 سال پیش ، به تبعیدگاه ؛ در مجموعه ییآمد . مخلص هرگز از قلمزنان تقویمی نبوده ام اما اینک بلبه تأملی ، آوردنش را کم ضرر دیدم . دو سخن فراز انگار که هیچ : مـرغ پیـر مرغ پیری که به منقارشبار صد تجربه داشتاز سر خانه گذشتگفتم آیا نتوانی پایین ترگفت کار از حرف گذشت . آهمرغ پیر ،از سر این خانه گذشت . ای کودکان سرگردان اجاره یی ! ای کودکان سرگردان اجاره ییدر خیابان های پریشان حال عصبیدر آسمان تاریک نگاه شمایانستارگان نیز ، گرسنه و سرگردانند .و ماه ،در خسوف اهریمنی وقتبه جستجوی گندمزاران بهشت خدایان زمیندر طغیان اعتراض . رحمان کریمی

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان