04052020یکشنبه
بروزرسانیچهارشنبه, 13 جون 2018 11:27

درجستجوی قلب جهان

منتشرشده در مقالات و نظرات
09 فروردين 1395
چراآن پیر همیشه از آتش گذشته رابه حرمت امانتی که در سینه داشت ، نشناختید ؟ ـــــــــــــــــــ گر گرفته از دروناز کناره تماشایی جهان ، می رفتم .قطاری که مرا با خود می بردفقیرترین رهگذری بودکه از ایستگاه های مشغول می گذشت .سوزنبانان ، با چراغ های خاموش دردستمرگ عابری را انتظار می کشیدندکه می خواست امانتش رااز بی حسی ایستگاه های سرد بگذراندو به قلب جهان ببرد . ازدحام بادهای متکبر شمالیدر دماغ های با فرهنگتصویر سادگی مرد غریب رابه تبعید مضاعف می بردند .در هیچ ایستگاهقطار تهیدست جنوبیمنتظری نداشت .و مردبا اطلس کمرنگ یتیماندر جستجوی قلب جهان بود .خط سرخ بی پناهی قطارتا بی رحم ترین ایستگاه ها می رفتو مه یی لزج و مزاحم از بیرونپرده دار دو فاصله بود . من باید می رفتمباید از افق های به خود مشغول می گذشتمتا امانتی را که بر سینه داشتمبه مقصد برسانمکه کس به فردا نگوید« ما نمی دانستیم »اگر نمی دانستیدپسآن امانت به خون آلودهدر دامن آن پیراز که بود ؟ از کجا آمده بود ؟ای آشنایان به خواب خویش نیز ناآشنا !مگر آن بار سنگین طاقت سوزاز بی خیالی خداوندان عصرنبودکه شما را نیز به حراجی بی بهابه بازار نشانده بودند ؟مگر کور چشمی « هومر » در آتنکوردلی جغرافیای سیاسی جهان رابه امضا رسانده بود ؟چراآن پیر همیشه از آتش گذشته رابه حرمت امانتی که در سینه داشت ، نشناختید ؟مگر ارمغان آن مسافر تهیدست دیرآشناعطر وبوی مشرق زمین را نداشت ؟ قطار بی پناهان آمده از جنوببه هر کجا که باید رفت ، رفتوهر چه را که باید گفت ، گفت .درگهواره یی که به روزگاریفرهیخته تر کودک زمانه خفته بودآنکتناور بازرگانان بی قلب وعصبیبه صدارت نشسته بودندکه راه بر قطار فقیر عاصیان می بستندتا مگر جهاناز ارمغان رسواگر جنوب به شمالبی خبر ماند . از مه و مهتاب و ریل های غریب می گذرمتا صدای خونین جگرامانتم رابه تپندگی قلب جهانبرسانم . من ازاین قطار پیاده نمی شوماگر به راهخونی نشسته استاز این مسافر نیستبردامن اوملتی غلتیده در خون است . میان امپراتورانبی پیام طبیب دردمندان *در بهشتی ، گشوده نمی شود .من پیک رهگذری هستم بی کتاب مرسلاماهر سطر این امانتی که بر سینه دارمآیاتی از رنج و محنت اند .بر آیه های خدای تاناگر خون به ناحق ریخته یی ، نشسته استاز این مسافر نیستاز پاک ترین فرزندان « آدم » است . آهدرایستگاه های یکسانسیب های گاز زدهٌ باغ خدا رابه حراج گذاشته اند .خریداران بی شمارندو هواآکنده از بوی تـُرشال و دهان های گندیدهعبور قطار را کند می کند .و شگفتادرهندسه زوالخطوط نجیب عشقمرزهای مطمئنی ست برای نپوسیدن و رسیدن .اینک« فرشته » درمن و من دراوبا یک قطار ویک امانتبه قلب جهان می رویم .به راستیدر کجای زندگی بودیمکه درقطار نشستیم ؟اگر زمان درهم فرو ریختهوگذشته و حال ، شانه به شانه می روندما با قطاری که تقدیرمان بودسفر را آغاز کردیم .ما بایدچونان پیکی کوچک وبی نامارمغان خونین یک ملت رابه دادخواهان آن برسانیم . جهان به هرلحظهدور ودورتر می رودوما نیز، می رویم .هر ایستگاه می خواهدزمین را زیر پای ما ، خالی کند .ولی ما نه تنها مسافر که ریل راه هم هستیم .قطار ازروی ما و ما با قطار می رویم .استخوان های خسته اگر صدا می کننداز پارگی تحمل نیست که از فاجعهٌ ایستگاه هاست .ماتا این پاره های پنجه درپنجه از هم باز نشده انداز ایستگاه های ممنوع خواهیم گذشت . بارانی که می بارددیواره مه را فرو نمی ریزدو ما نمی خواهیم که آسمان فروافتاده براین سفرستارگان مان رادرنجوم قدیم ایستگاه های مدرن ،پیاده کند .می خواهیم بگذریم تا به قلب جهان برسیمدر قلب تپنده ، خون فواره می زندو تورا به ناشناخته های عالم می برد .اگر جهان ، امروز خفته استما بیداریم و می رویممی رویممی رویممی رویم . آنک ، فلقلجه های خون رابر نیلی آسمان می پاشد .وصبح ، درکنار مادر ایستگاه همیشه آشنادر می رسد .وقطار بی فاصلهٌ مهدر روز شناورمی شود .باید پیاده شدما به قلب تپنده جهان ، رسیده ایم .غبار چرکین سفر، از تن وجان می شوییمو در امواج خورشیدی روح انسانشناور می شویم .رحمان کریمی ---------------------------------* اشاره به عیسی مسیح ( ع )
سخن فراز یا به قول شاعران ، شعر « مرغ پیر » نوشته یاسروده سال 1345 بعد از درگذشت دریغ انگیز دکتر مصدقرهبر نهضت ملی ایران است که سال ها در کنج غبارگرفتهحافظه جا داشت تا 30 سال پیش ، به تبعیدگاه ؛ در مجموعه ییآمد . مخلص هرگز از قلمزنان تقویمی نبوده ام اما اینک بلبه تأملی ، آوردنش را کم ضرر دیدم . دو سخن فراز انگار که هیچ : مـرغ پیـر مرغ پیری که به منقارشبار صد تجربه داشتاز سر خانه گذشتگفتم آیا نتوانی پایین ترگفت کار از حرف گذشت . آهمرغ پیر ،از سر این خانه گذشت . ای کودکان سرگردان اجاره یی ! ای کودکان سرگردان اجاره ییدر خیابان های پریشان حال عصبیدر آسمان تاریک نگاه شمایانستارگان نیز ، گرسنه و سرگردانند .و ماه ،در خسوف اهریمنی وقتبه جستجوی گندمزاران بهشت خدایان زمیندر طغیان اعتراض . رحمان کریمی
رحمان کریمی :صدای مبارزان دردمند دلیری چون دکتر محمد ملکی، گوهر عشقی و شعله پاکروان و .... همانا صدای بیدار رنج کشیدگان ایران زمین است یکی از مشکلات مردم عادی چه در درون کشور و چه در سطح جهانی، لگام گسیختگی و دوچهرگی سیاسی ارتجاع و استعمار است. روشنفکران و آگاهان که نباید دستخوش و مشغول چنین ترفند های موذیانه یی شوند، وظیفه روشنگری بعهده آنهاستتا آنجا که به خلق ستمدیده و جان به لب رسیده مربوط است، دیگر سراپای رژیم ددمنش حاکم را که سالیان با گوشت و پوست و استخوان و روح و جان و شرف آزموده اند؛ به خوبی می شناسند و فریب معرکه گیری های این دغلبازان آدمکش را نمی خورند، چه انتخابات باشد و چه جام و برجام. این آگاهی از راه دور حاصل نشده است، بل از له شدن میان دو سنگ سیاه آسیاب بدست آمده است. هشت سال بازی رفسنجانی را در کسوت «سردار سازندگی»!! تجربه کرده اند و هشت سال خاتمی و نزدیک به سه سال هم روحانی قالتاق را . صدای مبارزان دردمند دلیری چون دکتر محمد ملکی، گوهر عشقی و شعله پاکروان و .... همانا صدای بیدار رنج کشیدگان ایران زمین است. این صداها در خود شناخت و آگاهی را هم دارند. وقتی دکتر ملکی نظام فاشیستی حاکم را با این جناح و آن جناحش به خیمه شب بازی تشبیه می کند، یک دنیا بصیرت و دریافت درست در خود دارد. صدای این دلیران داغدار جان بر کف است که همچو صدای اشرفیان قهرمان و کل مقاومت سرفراز ایران؛ ناقوس های عظیمی ست که در آسمان مه آلود تاریخ معاصر ایران به صدا در می آید. مردم ایران و نه آنانکه ریزه یا درشت خوار خوان ملایان و پاسداران هستند، در اشکال مختلف هندسی هم مثل شکل این نظام حاکم ندیده اند. این رژیم به هیچ یک از اشکال شناخته شده دیکتاتوری شباهت ندارد چه برسد به آنکه به اشتباه مکاتب هنری و ادبی را برای آن بکارگیریم. مثلا مکتبی داریم در نقاشی بنام «امپرسیونیسم» که چهره شاخص این مکتب و نسان وانکوک است. این مکتب می گوید طبیعت پیوسته در تغییر است. مثلا آفتابی را که در روز می بینیم، هر ساعت به گونه یی دیگر و تابش آن بر طبیعت و پدیده ها در تغییر. بطور کلی، توجه دارد به تطور و تغییر لحظه ها و بنابراین برای تجسم آن، نقاش امپرسیونیستی بیش از نقاشان سایر مکاتب؛ رنگ های متعدد مختلف بکار می گیرد. اگر بخواهیم برای این دیو و ددها، رؤیایی قایل شویم؛ باید بگوییم: خواب پنبه دانه! و اگر شکلی، کوبیسم است که مثلا در یک پرتره از چهره، نه دماغ به دماغ معمول آدمی می برد و نه چشم و گوش و دهان. و هیچیک سر جای طبیعی خود نیست. اما در مجموع جلوه یی از درونمایه را منعکس می کند.نگارنده واژه قیام را با صفت پیروز بکار گرفت، زیرا در فرهنگ سیاسی؛ انقلاب مضمون و تأثیرات مداوم خود را دارد. انقلاب به یک دوران طبقاتی – تولیدی که به زوال خود رسیده است، پایان می دهد و طبقه نوتری از حیث تولید و فرهنگ و تمدن به روی کار می آورد. انقلاب کبیر فرانسه با آنکه دوره خونین روبسپیر و بعد جنگ های ناپلئون ها اما اهرم های اهدافی انقلاب از دست نرفت. بوروژوازی جایگزین فئودالیسم شد با تمامی مظاهر شکل تولید و فرهنگ و تمدن و آزادی هم در محدوده سرمایه و هم آزادی های اجتماعی برای خودشان. اظهار نظر آزاد است. نگارنده براین باور است که انقلاب اکتبر روسیه به نوعی سزارینی بود و بدین دلیل نپایید. البته تأثیرات عظیم جهانی آن را نمی توان انکار کرد. نگارنده همچنین انقلاب مشروطه را یک قیام با خواسته های بس محدود سیاسی می داند: حکومت قانون و مجلس شورای ملی. بخش انقلابی این قیام، در جنبش مسلحانه ستارخان و باقرخان باید دید. دیگرانی با انجمن های مخفی هم بودند که خمیرمایه انقلابی داشتند اما نتوانستند به صورت یک تشکل واحد همگام ستارخان و باقرخان شوند تا مانع دخالت فرصت طلبانه شاهزادگان و اعیان آزرده یا رانده شده از درگاه سلطانی بشوند. شیخ فضل... نوری را در میدان توپخانه به دار کردند اما برایش فرش پهن کردند و دستمال ابریشمی به گردن کلفتش بستند تا طناب خیلی گردن آقا را جریحه دار نکند. مخلص هر جا از مشروطه صحبت کردم، به عمد سهم روحانیت را نادیده گرفته ام. چرا؟ چون حاصل همان سهیم شدن بود که تکلیف ایران و ایرانی با روحانیت، روشن و یکسره نشد. آمدند در دل قانون اساسی مشروطه، ماده یی گذاشتند که پنج مجتهد جامع الشرایط !! (کی می بره اینهمه بار سنگین را ؟ ) می توانند مصوبات مجلس شورا را اگر با «شرع مبین» ! در تضاد باشد، وتو کنند. اگر قیام نبود و انقلاب بود امکان نداشت بدان سرعت سر از دیکتاتوری رضاخان قزاق به کمک آیرون ساید نماینده امپراتوری بریتانیا تهران، در آورد .شرایط امروز ایران همچون کوه آتشفشانی ست که آماده فوران است. هیچ آرتیست بازی داخلی و خارجی، هیچ لگام گسیختگی و دو چهرگی مزورانه داخلی و خارجی نمی تواند در وقت موعود مانع انفجار ستمدیدگان شود. خامنه یی جلاد نقش رهبری و هدایت بنیادگرایان تروریست و توسعه طلب جهان اسلام را بعهده دارد و امثال روحانی و رفسنجانی و غلتک دلقک خیلی ظریف، وظیفه دلربایی از صاحبان ثروت و قدرت جهانی. آنکه درین میان هرگز فریب نخورده است به حق مسعود قهرمان، مریم قهرمان، مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت بوده و هست. ترس لاشخورهای جهانی از این است که با این مجموعه مصمم و منسجم و پویا، انقلاب به معنی حقیقی کلمه در ایران رخ دهد و موجب دگرگونی بنیادی مترقی نه فقط در ایران که در خاورمیانه و جهان جنوبی ها گردد. حالا بگذار از حشرات انچوچکی مزدوران که دیگر پرده ها را برافکنده و آشکارا از رژیم دفاع می کنند تا آنانکه با روده درازی های به اصطلاح روشنفکرانه، در اینترنت نقش نظریه پرداز بازی می کنند؛ آنچه دل تنگشان می خواهد بگویند. نه صد و هزار بل یک میلیون عیب و علت با الهام از ذات خود، برای قهرمانان ما و مقاومت پوینده ما ردیف کنند. مخلص درد اصلی آنها را به حکم تجربه، خوب می شناسم. زدند بیرون بر این گمان که واحدهای روشنفکران سیاسی به روی آنان، آغوش خوش آمدید می گشایند. حالا می بینند هم از دوست باز شده اند و هم به یاری نرسیده اند. سوته دلانه یکدیگر را نوازش و ستایش و حلوا حلوا می کنند و سر به دیوار ندبه می کوبند.به هر حال، قیام پیروز در پیش است. از آن جهت می گوییم: پیروز که بساط و دکان آخوند های قدرت طلب نخود هر آش بر سر راه تاریخ برچیده خواهد شد که دیگر نتوانند وارد مراحل تکامل سیاسی و اجتماعی ایران به اخلال شوند. با ننه غریبم قاپ عوام را بدزدند و در هر شهری مشتی اوباش محله ها را به دور خود جمع کنند. مثل کشیش های بعد از انقلاب کبیر فرانسه سر جایشان بنشینند و به صد بهانه و ترفند، پا را از گلیم درازتر نکنند. وظیفه قلم زنان اهل مقاومت است که در تشریح جناح بندی های رژیم، ناخواسته اختلافات را بیش از حد برجسته نکنند که غیرمستقیم بتواند گوشته یی از اهداف این ناکسان را بستر سازی و یا یحتمل بخش مردد جامعه را به شبهه اندازد. این ضرب المثل را از یاد نبریم که آخوند جماعت گوشت و پوست هم را می خورند اما استخوان هم را دور نمی اندازند. نقطه اتکای ما، توده های زحمتکش به فریاد درآمده است. مهم نیست که اختلافاتشان تا چه حد است. آنچه می بینیم اینکه نه تنها آن را از دید عموم و جهانیان پنهان نمی کنند که انگار تعمدی در علنی کردن آن هم دارند. چون معمولا رژیم های دیکتاتوری هر اندازه فراکسیون و باند بازی در درون خود داشته باشند، سعی در مخفی کردن آن می کنند و نه اینکه داستانی شود که بر هر سر بازاری هست. جامعه جوشان و معترض ایران گوشش از این صحنه سازی ها پر است و دیگر جای فریبی نیست. مجمع الجزایر اعتراضات صنفی و غیر صنفی که همگی رنگ سیاسی و ضد دیکتاتوری بخود گرفته، بهم خواهد پیوست. تیز هوشی دو قهرمان ملی ما یعنی مسعود و مریم از دور نگری تاریخساز آنان است. طبیعی ست که خیلی ها به دلایل مختلف حوصله نیاورند. بیرون زدن اشکالی ندارد اما دست و پازدن برای بی اعتبار کردن مقاومت، بی برو برگرد خیانت است و خیانتی بزرگ به ملت روزشمار ایران زمین و نیازی به توضیحات سفسطه آمیز هم ندارد. اینان سراز کتاب ها و جزوه ها بردارند و از گرسنگان، بیکاران، کارتون خواب ها، جگرگوشه به ناحق از دست دادگان و توسری خورده های آبرومند ایران و کودک چهارساله یی که از پشت لباس پدرش را می کشد که نرود به سمت دار، بپرسند:خائن کیست؟ و خادم کیست؟. رحمان کریمی
سردار موسی خیابانی آنگاه که ابودجال قتال شیاد حوزوی با بدرقهٌ ابرسوداگران جهانی، که می دانی و می دانم بر لشکری از دجالگان و جاهلان بی رحم فرصتی فرود آمد کسوفی سهمگین چونان بختک پر کابوسی چنان بر سینهٌ فلات اهوراییان نشست که خرد خام در ناباوری باخت خویش بناگزیر به تبعیدگاه “حیات خفیف خائنانه » رفت تا به حیرت و حسرت، عمر آرمانی خود را تمام کند . شهامت عام و خاص، منکوب و مرعوب وحشت شد سعید و شکری و سعادتی را از میان برداشتند . میهنا، ای میهن خلقا، ای خلق بشرا، ای بشر ! آیا کس ندارد این فلات آتشکده های خاموش تا برخیزد و با فریادها، مشعل ها برافروزد برای آزادی ؟ تا شارح مشروح تاریخ از سازندگان امروزین خود، شرمنده نباشد ورجاوند سرداری از تبار قهرمانان اسطوره و تاریخ چنان به دلیری برخاست که از غریو پر خروش فریادش دیواره های سیاه دل قلعه ابودجال را بلرزه درآورد . میهنا، ای میهن خلقا، ای خلق شرفا، ای شرف غیرتا، ای غیرت ! مفهوم پر رنج و ایثار و افتخار مقاومت را نه میوه چینان فرصت جوی درمی یابند نه خرده مزدوران و خائنان خودیاب و نه از پای افتادگان و ره گم کردگان حواشی صحنه . جنون ابودجال، سرریز شد و فرمان قتل عام داد ستارگان میلیشیایی و پیشگامی را به رگبار ظلمت برگرفتند . قفس ها را آشیان عقابان کردند و سوختند و ویرانه کردند هر چه باغ را . خارستان ها، گلگشت گل پرستان شد . دل چه تنگ می آمد از هجوم بغض در گلو از همرهان ناموافق و ایمان باختگان تسلیمی دیدم هنوز پاسی از شب شیطانی نگذشته است پرچم سپید و زرد از هر سوی در فراز و دیدم، زمان با پوز خنده یی شگفت برآن سست عنصران وراجی چه با یقین گام برمی داشت . آن رهوار همیشه را، بادپای خویشتن کردم تا به جبههٌ پیل دلان ایمانی رسیدم به جبههٌ مقاومت سرفراز ایران زمین . مقاومت افشاگر تعرضی، هر روزش روز پیروزی ست . رحمان کریمی

مسعود رجوی - پیام شماره۱۱ - آماده باش دوران سرنگونی - ۱۲ آبان ۱۳۹۷

massoud rajavi10 1396 8e878

ضد فتوا

فعالیت انجمن‌های پوششی وزارت اطلاعات در آلمان